توکل
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥  

یکی از بهترین لحظه های خوب زندگی آدمها، وقتهایی هست که متوجه میشن انتخابها و تصمیمهای درست گرفتن، همه ی ما در لحظه فکر میکنیم که داریم تصمیمات درستی می گیریم، اما در اکثر انتخابهامون یه عامل خارجی منحرفمون کرده، مثلن احساساتی شدیم، زیادی خوشبین یا بدبین بودیم، ذوق زده بودیم، منزجر بودیم، حسودی کردیم، تکبر داشتیم یا از روی خشم یا داده های اشتباه تصمیم گرفتیم، تو همه ی این موارد به صورت شانسی ممکنه تصمیم درست هم گرفته باشیم. به هر حال وقتی ثمره ی مثبت کاری که کردی، حرفی که زدی، راهی که رفتی یا نکردی، نزدی و نرفتی رو می بینی، حال خوشی بهت دست میده. مخصوصن اگر اون انتخاب یه انتخاب خیلی مهم مثه ازدواج، یا انتخاب شغل، یا شیوه ی تربیت برای فرزندت و یا کاری که باعث شده والدینت دعات کنن و بهت افتخار کنن ؛ باشه.

من واقعن آدم خوشبختی هستم که با وجود همه ی اشتباهات غیرقابل بخششم، خدا بهم این شانسو داده و همراهیم کرده که خیلی جاها که نمی فهمیدم دارم چکار میکنم، انتخاب درست رو انجام بدم، اینجور وقتاست که متوجه می شم توکل یعنی چی...

 


 
پنجره ای تازه
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥  

غم به شما عمق می دهد و شادی ارتفاع.

غم ریشه هایتان را گسترده می کند و شادی شاخه هایتان را.

شادی مثل درختی ست که به سمت آسمان می رود و غم مانند ریشه هایی که تا بطن زمین پایین می روند.
هر دو مورد نیازند؛

و هر چه درختی بلندتر شود، همزمان ریشه هایش عمیق تر می شوند.

نویسنده: ناشناس


چقدر خوب است که روزگار پشت آدمها را هم به ما نشان می دهد، که می فهمی دیدگاهت نسبت به آنها زیادی احساسی و یا زیادی سختگیرانه بوده است.
خوشحالم که هنوز زنده ام و می بینم که اشتباه کرده ام کسانی را دوست داشته ام و کسانی را نادیده گرفته ام.
خوشحالم که می بینم اعتماد هم مثل بسیاری از چیزها نسبی است.
خوشحالم که بعضی ها به من اصلن توجه نداشته اند.
قبلن از فهمیدن این چیزها خیلی رنج می کشیدم شاید مدتها خودم را آزار میدادم و به دنبال چراهایش می گشتم...
اما حالا انگار که پنجره ی دیگری به رویم باز شده باشد، می فهمم که آنها اساسن سزاوار توجه و محبت من نبوده اند.
و من سزاوار ناسزاها و توهینها و تحقیرهایشان هستم چرا که در زمانهای درست با آنها رفتارهای نادرستی داشته ام.
من می بایست خیلی خیلی زودتر از اینها دورشان می انداختم. خیلی خیلی زودتر از اینها وجود غده های چرکینشان را از وجودم دور می کردم تا امروزها، اینهمه وقیحانه خوبی هایم را متعلق به خودشان ندادند.
با اینهمه برای اولین بار در زندگی ام خوشحالم که فهمیده ام چه آدم مزخرفی بودم و به چه آدمهای مزخرف تری توجه کرده ام.
چقدر خوب شد قبل از اینکه بمیرم قبل از اینکه زندگی ام به آخر رسیده باشد فهمیدم.
چقدر خوشحالم که افسوس ام ابدی نشد.
که اندوهم ابدی نشد.
که هنوز فرصت دارم که اشتباهات کمتری کنم.
خدایا برای توجه بی نهایتت به من از تو سپاسگزارم.

 


 
تو خورشید ما بودی، هستی، دختر خورشید
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥  

به بهانه ی سالگرد مادرم ❤:

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست !

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است !

فریدون مشیری