تو را برای بدیهایت دوست داشتم رفیق!
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦  

نوشته بود: « رفیق! حداقل هر 39 روز یه بار سراغ رفیقتو بگیر، که اگر مرده بود به چهلمش برسی »

وقتی خبر رو شنیدم یه عالمه روز گذشته بود! نزدیک 70 روز و من تو این روزا فقط یه تبریک عید فطر براش فرستاده بودم و از اونجایی که مذهبی نبود البته توقع نداشتم عکس العملی ازش ببینم ولی خوب که دقت کردم، حتی اینجور وقتها هم می نوشت: ممنون رفیق!

خیلی وقتا با من دردودل کرده بود و می دونستم دنیا براش جای کوچیکیه، هیچ وقت اندازه ی تن اش نبود، بعد از ازدواجش اونقدر براش خوشحال بودم که ... نمی دونم انگار وظیفه ی من تموم شده بود. احساس می کردم خدا یه باری از رو دوشم برداشته. که حالا یکی رو داره که عاشقشه. عکساش تو اینستا پر از لبخند بود، لبخند بزرگ با عکسای دو نفره، همیشه کیف می کردم که یه مرد اینطوری عکس خودشو عشقش رو به نمایش می زاره ، که معتقدم عشق یعنی همین که یواشکی نباشه که تعارف نداشته باشی که بتونی راحت نشونش بدی، یادمه قبل عید ازم پرسید: من بهت بدکار نیستم؟ گفتم: نه نیستی. مکالمه تمام شد... بعد از اون یه آهنگ برام فرستاد از رضا یزدانی که منو عجیب یاده اون سالهای تشویشش وقتی بلاگری می کردیم انداخت... اما مکالماتش این اواخر خیلی کوتاه بود، می پرسیدم خوبی؟ و همیشه می گفت: ممنون رفیق که به یادمی...

کل رفاقت من باهاش تو دوران بحرانش بود، اونوقتا 21 22 سالش بود، واسه من حکم یه بچه داشت، میدونستم پر از هوش و استعداد و مهربونیه و می دونستم که چقدر به محبت و توجه نیاز داره، نه از اوناش که دلش عشق بخوادها، نه از اونا که دلش میخواست باهاش صادق باشی، باشی اصلن، گاهی بهش گوش بدی، رابطه مون همیشه محترمانه بود با اینکه اون یه صدها کلمه ای ناسزای رکیک بلد بود، اما تو برخوردهای کلامی هم احترام منو داشت میدونست که چقدر واژه ها برام حرمت دارن... این هفت هشت سال آخر منم گاهی باهاش دردودل میکردم و گاهی اون نصیحتم می کرد، اونوقتا بود که پیش خودم می گفتم این پسر بزرگ شده دیگه، آقایی شده...

راستش اینه که اون تنها آدمی تو زندگی من بوده که من به خاطر بدیهاش دوستش داشتم، چون می دونستم چرا بد شده، می دونستم چرا رفتارها و حرفهای تلخ و بی تربیتی می زنه، می دونستم گاهی اونقدر دنیا میتونه بهت فشار بیاره که دلت میخواد بکوبی تو سر همه ی اونایی که باید کنارت باشن و نیستن.

اما من قادر نبودم چیزی رو عوض کنم، یه درد بزرگ داشت، یه زخم کهنه و من فقط می تونستم گوش بدم و بهش امید بدم.

بعد از ازدواجش اوضاعش به نظر آرومتر بود بنابراین من فقط تشویقش میکردم بچه دار بشن، عاشق بچه ها بود اما میگفت: دنیا نکبتی تر از اونه که من بخوام یکی بهش اضافه کنم.

با اینهمه منتظر بودم بعد این مدت سکوتش بیاد و بگه: خر شده و میخواد پدر بشه ...

اون روزی که خبر بهم رسید، یه عالمه مهمون داشتم... اصلن دلم نمی خواست دیگه کنار کسی بشینم، نمی تونستم باور کنم، فکر میکردم اون دوره های سختتری رو داشته اما خودشو نباخته، گرچه سعی کرده بود، اما اینبار آخرین بار بود...

رفیقم خودش رو کشته بود. نمی دونم واقعن آرامشی که دنبالش بود رو پیدا کرده یا نه، اما آرزوی قلبیم اینه که الان آروم باشه.

دلم میخواست به همه ی کسانی که تنهاش گذاشتن مخصوصا خانواده ش که تو شرایط سخت بدون کمک ولش کرده بودن که رو پاهای خودش بایسته بد و بیراه بگم، از همونا که خودش بلد بود...اما بعد فکر کردم زیادی احساساتی شدم، من هرگز احاطه ای بر زندگیش نداشتم، من فقط یه رفیق مجازی بودم و بس...

یه جا خوندم: « یکی می ره که خودش رو از پل پرت کنه، به خودش میگه اگر فقط یه نفر تو این مسیر به من لبخند زد، من نظرمو عوض میکنم اما هیچ کس بهش نگاه نمیکنه حتی... گاهی یه لبخند ما ممکنه یه آدم رو نجات بده»

من رفیقمو یادم رفته بود... شاید من اگر یه پیام امیددهنده بهش میدادم، یه احوال پرسی، یه جمله ای که بفهمه برام وجودش مهمه، اینطور نمیشد... همه ی ما مقصریم، ما همونطور که توان تقسیم کردن مال مون رو با دیگران نداریم توان بخشیدن محبتمون رو هم نداریم... یه وقتی فکر میکردم وظیقه ی من تو هستی همینه که به کسانی که میشناسم شده یه کم ، توجه کنم، درسته بلد نیستم ابراز محبت کنم اما لااقل میتونم گوش بدم بهشون... اما امان از تجربه، که بهت فشار میاره که هیچ کس قابل اعتماد نیست و خوبی تو چشم آدمها رنگ عوض میکنه مادامی که تو در مسیرشون نباشی...

چند روز گریه کردم، و هنوزم که یادش میفتم یه عالمه حرف یادم میاد و دلم می سوزه و اشک امانم نمی ده... خیلی جوون بودی بچه جان، 32،3 سالگی خیلی سن کمیه برای اینکه آدم امیدشو از دست بده...

رفیق جان ( حسن اوجانی ) برات آرامش ابدی آرزو میکنم و امیدوارم خدا تو رو با محبتش در آغوش بگیره ...

جات همیشه سبز میمونه رفیق!

 

من گور ندارم که کفن داشته باشم

فریاد ندارم که دهن داشته باشم 

 

روحم به تو خو کرده که در بند خودش نیست

اصرار ندارم که بدن داشته باشم 

 

چون "پای" سفر دارم و "تخت" است خیالم

دیگر چه لزومیست "وطن" داشته باشم؟ 

 

انصاف نبود اینکه تو دریا شوی و من

من،این من کم عمق،لجن داشته باشم! 

 

تقدیر من این است که عادت به شما و...

این عشق جگرسوز خفن داشته باشم! 

 

من سیب پلاسیده ی باغ غزلم،کاش

شایستگی چیده شدن داشته باشم   

 

3خرداد 88

 «حسن اوجانی»


 
اعتیاد عاشقانه
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳  

عشق مثل هروئین است و عاشق همان وابستگی را به معشوق دارد که معتاد به هروئین... عشق که کهنه می شود در بند بند وجود آدمی رخنه می کند و چنان با پوست و خون اش می آمیزد که اگر هم ماجرای عاشقانه به پایان برسد این احتمال همواره وجود دارد که قرار گرفتن در معرض همان معشوق کاری را با او بکند که قرارگرفتن معتادی در معرض مواد مخدر محبوبش ...

هر چند که طعم تلخ حقارتها و ذلالتها و خفتها و خماریها و نعشه گیها را چنان چشیده باشد که دمار از روزگارش برآمده باشد.

خیلی انگیزه، اراده و باور محکم می خواهد که رگی که خون چنان حسی در آن جریان یافته است و روحی که چنان بر او گذشته است، دوباره ها را به تجربه ننشیند.

 


 
دنیای کوچک کوچک من
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  

 

 

به اشان نگاه می کنم، تمام حرفهایشان را گوش می کنم و به تاکیدهایشان روی حروف خاص یا واژه ها دقت می کنم، شاید اگر می دانستند با چه آدمی هم اتاقند کمی محتاط تر می بودند. خیلی وقت است که یاد گرفته ام آدمها را با صداقتم شوکه نکنم! اما به هیچ کدامشان اعتماد ندارم به همه شان لبخند می زنم و احترام می گذارم، دنیای اعتماد من به آدمهای اطرافم خیلی پیچیده است اما! گاهی هم با سرعت به بن بست می رسد... من همیشه دریچه ی خیلی کوچکی را باز می گذارم، دریچه ای که رو به تونلهای باریکست که جوابهای مشخصی دارد، بعد از آنکه چیزهای زیادی دانستم و آزمونهای کوچکی انجام دادم تازه به درجه ی اطمینان می رسم که شروع به کشش ها و کنش ها و پرت کردن و سرد کردن می کنم، بازتاب همه ی آنها مرا به درجه ی اعتماد می رساند و یا دوباره به عقب برمی گرداند... به همین دلیل اگر به کسی اعتماد کنم  قطعن دوستش خواهم داشت و آنوقت دنیا برایم می تواند اندازه ی همان آدم بشود... این بدترین قسمت تنهائی های من است. دنیائی که درهای محدودی به بیرون شگفت انگیز، زیبا و پر خطر دارد و اگر کلید این درها گم بشود - باید به سراغ روحانی بروم { کلید و روحانی به هم قفل شده اند J }- جائی گیر افتاده ام که می تواند به قواره مرگ کسالت بار باشد.