چه کسی باید بدونه و بفهمه؟
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥  

داشتم فکر می کردم اگر همین روزا روزای  آخر دنیا باشه دوست دارم در کنار چه کسانی بمونم؟

شاید بشه گفت همه ی کسانی که مادر هستن اولین کسی که بهشون فکر میکنن بچه هاشونه... اما آیا بچه ها هم مادرشونو برای چنین روزی انتخاب میکنن؟ 

شاید بشه گفت خیلی از آدمها می رن سراغ کسانی که بهشون هیچ وقت نگفتن که عاشقشونن، شاید خیلیها عشقشونو که بخشیدن پس بگیرن... 

شاید خیلیها مهربون بشن و برن و بابت اشتباهاتشون عذربخوان...

راستش اینه که آدم وقتی فکر کنه همه با هم میمیرن می تونه در کنار عزیزترین آدم زندگیش باشه اما وقتی این احتمال وجود داشته باشه که فقط اون عزیزترین هست که میمیره، خیلی شهامت می خواد که بمونی و مردنشو ببینی... من چنین شهامتی ندارم ...

اما چیزی که احتمال بیشتری داره اینه که آدمهای خیلی خیلی زیادی ناامید و غمگین و افسرده میشن و شاید زودتر از وقوع بمیرن یا خودشونو بکشن... 

خیلی خوبه که آدمها زمان مرگشونو نمی دونن ، زندگی خیلی متفاوت و تلخ و البته به طرز دردناکی حقیقی و صادقانه میشد اگر از این زمانها باخبر بودیم. 

خدا رو خیلی دوست دارم که به همه ی جزئیات دقت داشته ... هه ... شاید اگر غیر این بود خدا نبود ولی موضوع اینه که من بفهمم که اون چکار کرده، ما بفهمیم... وگرنه اون که ... خداس.

 

پ.ن: یه پیش نویسی نوشته بودم که لاست شد هیچ وقت ار پیش نویس اینجا استفاده نکرده بودم نمی دونستم بازه ی زمانی داره، حالا موضوغش یادم نیست دیگه...


 
رستاخیز
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  

چند بار پیش اومده ، چند بار ... که گفتی: یادمه قبلنا می گفتی مادرم بمیره منم میمیرم ...

و من تو این چندبار صدها روز صدها شب جلوی چشمام راه رفت توی یک لحظه، اما هربار جوابم : همینطوره ... بود.

یه روزی باید اینو می نوشتم ... می دونی امروز چندسال از اون روز گذشته که من نمردم ولی قضیه ی مردن مثل داستان بهشت و جهنمه، چیزی که ازش مطمئنم اینه که من دیگه اون آدمه نیستم ...  با اون فاکتورها یا اون خوبی ها و حتی بدی ها نیستم ... اینو وقتی می فهمم که در موقعیتهای یکسان، واکنش های گذشته رو ندارم بعضی وقتها اصلن واکنشی ندارم. یه بعد از وجودم کاملن بی تفاوت شده و یه بعد دیگه ش خیلی احساساتی خیلی شکننده و گاهی خیلی احمقانه شده... اونوقتایی که هزار تلنگر منو به یه اتفاق هم نمی رسونه ... انگار هیچی یادم نیست ... اره ، ...... مردن همین شکلیه.... تو شبیه خودت نیستی .... گاهی خودت رو به یاد هم نمیاری، وقتی ازت حرف میزنن انگار از یه کسی که یه وقتی میشناختیش حرف زده میشه درست مثه سنگ قبر یا یه شباهت تصویری ... همونقدر بیگانه ای باهاش ... فهمیدم که چطوری ممکنه جسم آدم و روح آدم راه متفاوتی رو انتخاب کنن و عجیب تر اینکه حتی تو جزییات کنشهای مغزی و قلبی هم راه متفاوتی دارند، بعضی وقتها سلولهای بدنت دونه دونه .... توضیحش واقعن ابتدایه اما تا درگیرش نشی نمیفهمی که مردن چطوریه تا خوب بهش فکر نکنی درک چیزی به این سادگی ممکن نیست...

دانشجو که بودم شاید بیست سالم بود یه روزی داشتیم با دوستانمون در مورد یکی از استادها که تغییرات جدی ای تو زندگیش کرده بود حرف میزدیم اونموقع به نظرم می رسید چطور ممکنه یکی تو چهل سالگی – این عدد به نظرم خیلی بزرگ بود – یه آدم دیگه بشه ... خیلی اونوقتا منو درگیر کرد ... بعدها اون آدم رو دیدم ولی بازم نتونستم بپرسم ازش که چی تغییرش داده... فکر میکردم آدم تو اون سن اونقدر انعطاف نداره که اینهمه تغییر کنه... حالا میفهمم ... اصلن موضوع تغییر نبود ما واژه رو اشتباهی فهمیده بودیم ... فکر کن خاطرات یکی رو بزارن تو سر یکی دیگه یا برعکس ... اصلن دنیای اون آدمه که تغییر کرده فقط یه چیز نیست یه مجموعه س که هر روز هر ساعت و هر لحظه تمام مسیرها، انتخابها و تصمیمها عوض میشه ... وقتی سعی کردم یکی از بهترین دوستای زندگیم رو تغییر بدم وقتی داشتم به نظر خودم خیلی تلاش می کردم یهو با همین سوال مواجه شدم که آیا اصلن او همون آدمه؟ من همون آدمم؟ دنیا همونه؟ بقیه همونن؟ خدایا کی باید به کی کمک کنه در حالی که همه چیز عوض شده... همه چی... و ما پای به پای هم نبودیم...  نکته اش اینه... ما دیگه در کنار هم نبودیم ... اون فقط یه اسم بود که تو خاطرات من بود... خیلی جاها که باید بود دیگه نبود منم کنارش نبودم ... پس چرا میگم یکی از بهترین ... بهترین چی؟ ... فقط یه خاطره س ... ماهای بهترین دوست خیلی سال پیش مرده بود...

اما این مردنه هر روز اتفاق میفته و گاهی تو براش سوگواری می کنی... یه روز به عکسات نگاه میکنی و شاید دلتنگش بشی، شاید چند قطره هم اشک بریزی یا یه آه بکشی ... اینا همش سوگواریه ... ما همه ی وقتایی که نمی تونیم بفهمیم که نمی تونیم یه کار خوب بکنیم زنده نیستیم ... یه وقتایی اینجا مرتب ضجه میزدم دست و پا میزدم که خودمو بهتر بشناسم یه چیزی دستم گرفته بودم وجودمو هی خراش میدادم ، اصلن نمی خوام بگم کار اشتباهی بوده می خوام بگم همه ی اون کارا واسه این بود که یه منِ بهتر ازم دربیاد... نمی تونم بگم اون آدم ِگذشته از من بهتر بود شاید تو ذهن تو بهتر بوده ولی این آدمه هم یه آدم متفاوت دیگه س، یه آدمی که از گور بلند شده ، آره ...

مادرم که مرد من نمردم اما در من رستاخیزی اتفاق افتاد یه پوست انداختن نبود تغییر همه چیز بود...

 

پ.ن :

-  امیدوارم بتونم دوباره بنویسم ، نوشتن همیشه خوبه...

- باورم نمیشه پرشین بلاگ همون معضلات رو هنوز داره انگار بزرگ نشده

 


 
اعتیاد عاشقانه
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳  

عشق مثل هروئین است و عاشق همان وابستگی را به معشوق دارد که معتاد به هروئین... عشق که کهنه می شود در بند بند وجود آدمی رخنه می کند و چنان با پوست و خون اش می آمیزد که اگر هم ماجرای عاشقانه به پایان برسد این احتمال همواره وجود دارد که قرار گرفتن در معرض همان معشوق کاری را با او بکند که قرارگرفتن معتادی در معرض مواد مخدر محبوبش ...

هر چند که طعم تلخ حقارتها و ذلالتها و خفتها و خماریها و نعشه گیها را چنان چشیده باشد که دمار از روزگارش برآمده باشد.

خیلی انگیزه، اراده و باور محکم می خواهد که رگی که خون چنان حسی در آن جریان یافته است و روحی که چنان بر او گذشته است، دوباره ها را به تجربه ننشیند.