پاسخ او (۱)
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸۱  

مايل بودم جوابهای استاد عزيز قيصر امين پور را در مورد سوالاتی که از ايشان شده است بنويسم از آنجا که طولانی بودن مطالب را دوست ندارم بعضی از قسمتها را به سليقه ام حذف کرده ام اما چيزی از اصل سخن بر نداشته ام . آنچه ميخوانيد نظر ايشان است .
شعر چيست ؟
آورده اند که يک آدم ديوانه سنگی را در چاه انداخت و هزاران هزارعاقل هنوز که هنوز است در بيرون آوردن آن سنگ عاجزانه بر سر چاه جان می کنند و آب آن را به غربال می پيمايند و پس از آن ، طی تشريفات رسمی در هاون می کوبند ، ولی آب از آب تکان نميخورد که نمی خورد .و اگر چه کندن اين چاه برای من و شما آب ندارد ولی گويا برای ديگران چندان هم خالی از نان نيست . آه از اين چاه بی داد ! اين چاه فرياد که هيچ صدايی به عمق آن نمی رسد ، چه رسد به اينکه انعکاسی داشته باشد !
فعلا به درجه صحت و سقم اين حديث کاری نداريم و اينکه آن ديوانه چرا سنگ را در چاه انداخت و نه جای ديگر ؟ و چرا سنگ را و نه چيز ديگر را ؟ لابد به خاطر مراعات النظير سنگ و ديوانه بوده است و نيز کاری نداريم به اينکه ، آنهائی که خود را عاقل ميدانند ، اين سنگ بی مصرف را برای چه می خواهند ؟
... از اين حديث بگذريم ، اصلا می خواهم بدانم که اين تجاهل عارفانه چيست که ما به شيوهء کودکان کنجکاو و يا بزرگترهای بی حوصله به هر چه که می رسيم يک « چيست » به آن می چسبانيم و از آن يک چيستان ميسازيم ، آنگاه با نگاهی عاقل اندر سفيه انتظار داريم پاسخی اين است و جز اين نيست گونه بشنويم ؟
ما گمان ميکنيم که تنها پاسخ دادن ، احتياج به عقل و منطق و قاعده و علم و اطلاع دارد ، در حالی که در سوال کردن هم بايد اينها را رعايت کرد . ما گمان می کنيم که تنها پاسخ خوب دادن دشوار است در حالی که سوال خوب کردن گاهی به مراتب دشوارتر از آن است . چگونه می توان به راحتی پرسيد : شعر چيست ؟ هنر چيست ؟ زيبائی چيست ؟ روح چيست ؟ انسان چيست ؟ عدم چيست ؟ نيستی چيست ؟ چيستی چيست ؟ بسيار چيزها وجود دارند که نمی شود آنها را تعريف کرد مثل خود وجود .
آيا ميشود در برابر بی آياترين مسائل «آيا» گذاشت ؟چه خوشخيالند آنانکه با فرمول سادهء « جنس قريب ، فصل قريب » خيال ميکنند به حد تام و تمام اشياء رسيده اند ! و خيال ميکنند که با گذاشتن کلاه نطق بر سر حيوان می توانند آن را به انسان تبديل کنند و خيال ميکنند که انسان چيزی نيست جز حيوان ناطق ، يعنی کلی باف !
... باز اگر می پرسيديد که شعر چگونه ساخته ميشود می توانستم مثل ديگران بگويم جريان توليد شعر بديگونه است : نخست ابزار توليد شعر مثل قلم ، کاغذ ، سيگار ، چای و ... را فراهم می کنيم . بعد پايگاه طبقاتی خودمان را بالای صفحه می نويسيم تا آن را فراموش نکنيم . پس از آن سياهه و صورت خواسته های طبقه خودمان را در پايين آن می نويسيم تا بتوانيم شعری بگوييم که منطبق با خواست اجتماعی باشد .
... و ديگران نيز هر کدام توصيفی يا تعريفی يا تصويری از شعر به زعم خود داده اند . مثلا رابرت فراست ، گويی تعريف ايهام را به جای شعر آورده است : شعر آن است که چيزی بگويی و چيز ديگری را اراده کنی . دی لويس شعر را همان تصوير ميداند ويليام وردزورث ، آم را تصوير انسان و طبيعت . ولتر ، موسيقی روح های بزرگ و حساس و لامارتين و شکسپير آن را موسيقی درونی انسان می خوانند ....
از نظر علمی هم متاسفانه چيزی در اين زمينه نميدانم فقط يادم هست در کتابی خواندم که شعر ، هورمونی است که از غده ای در بدن ترشح ميشود ولی نامی از آن هورمون نبرده بود . حتی بی رحمانه تر از اين « ندانم کجا خوانده ام در کتاب » که شاعری - گويا اسمش آندره وزنه سنسکی يک چيزی شبيه اين بود - در مصاحبه ای گفته بود : « من بيشتر دوست دارم کتابهای فنی بخوانم . ببينيد روی ميزم يک کتاب راهنمای فنی دارم که پر است از فرمولهايی برای آزمايش مقاومت بتون مسلح و مانند آن ... فی المثل کوشيده ام با توجه به آزمايش مقاومت بتون مسلح ، يک تئوری امروزين در مورد وزن شعر بپردازم . چنانکه شما يک سطر شعر را همچون پيش آمدگی کف ايوان ساختمان در نظر مجسم کنيد ، فشار در آغاز سطر بيشتر است و هر چه جلوتر برويم از آن کاسته ميشود .منظور من اين است که برای کشش فلز و کشش روح قوانين عمومی وجود دارد ... » فکر ميکنم همين يک نمونه ما را از خروارها خروار ديگر بی نياز می کند . مطمئنم که اگر شعر فرمول فيزيکی يا شيميايی داشت پيش از هر کسی، شاعران آن را کشف کرده بودند . در آن صورت هر وقت که اراده ميکردند می توانستند چند فلز و غير فلز را هم ذوب کنند و از انها آلياژ شعر تهيه کنند و يا ميتوانستند برای افزايش سرعت واکنش شيميائی شعر از يک کاتاليزور موثر استفاده کنندتا بتوانند در يک روز با يک ليوان از آن محلول چند ديوان شعر تهيه کنند . بعد هم برای نقد کار خويش يا ديگران يکی از معّرفهای شيميائی مثل تورنسل را به کار ميگرفتند . اگر سرخ ميشد ميفهميدند که شعر خاصيت اسيدی دارد و اگر آبی ميشد خاصيت قليائی ...


 
پـِرت
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸۱  

احساس ميكنم افتاده ام توي دايره اي بسته ... تصوير ديوار مرگ و موتور سواري كه هي ميچرخد و بالا مي آيد توي ذهنم تكرار ميشود و آزارم ميدهد . اين روزها خيلي ياد پدر مي افتم همه اش احساسش ميكنم گوشه اي ايستاده و نگاهم ميكند ... غمگين و خسته با عصائي كه سر يك سگ تازي دارد ... من از وجود او بودم يا او بخشي از وجود من بود ؟ واي خدايا اين جمله وجود كسي بودن دارد ديوانه ام ميكند ... كاش هنوز بود به اش خيلي نيازمندم ... وقتي كنار قبرش مي ايستم ريز ريز گريه ميكنم يه قطره از اين چشم پاك ميكنم بعد يكي از آن ديگري ... آخر آنجا همه ما را ميشناسند . دوست داشتم يه جاي غريب بود و من زار ميزدم و خالي ميشدم ... يكبار توي بهشت زهرا زني را ديدم كه كنار قبر برادرش زار ميزد ... دلم همانجا شكست و اشك صورتم را پوشاند ... خدايا به خاطر همه چيزهائي كه داده ايم شاكرم و به خاطر همه چيزهائي كه گرفته اي غمگينم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه ميدهي شادمانم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه خواهي گرفت بيمناكم و شاكرم . اما خواهش ميكنم ظرفيت تحملم را در نظر بگير ...


 
پـــِرت
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸۱  

خورده ام توی شکنندگي حوادث . پذيرش بعضي چيزها واقعا برايم دشوار است .در اين شرايط کلمه دشوار هم کلمه کوچکيست چنانکه وقتي خيلي عاشقي کلمه دوست داشتن کوچک ميشود . به خاطر خدا مرا براي اين کلمات سين جيم نکنيد ... نميدانم چرا اينقدر آدم زود به بودنها و هستها و داشتنها و دانستنها عادت ميکند ! اما اينقدر سخت با نبودنها و نيستها و نداشتنها و ندانستنها کنار مي آيد . من ميترسم که توان تحملش را نداشته باشم . نه نميترسم ميدانم که ندارم ... تحمل از دست دادن و نبودن هيچ عزيزي را ندارم . گمان ميکني خيلي ضعيفم ها ؟! فکر ميکني خدا ، حقيقت ، آدمها و زمان عدم حضورش را تحميلم ميکند ؟! فکر ميکني فراموشم ميشود ؟ وقتي کسي بخشي از وجود توست چگونه ميتواني فراموشش کني ؟ چگونه وجودت را دور مي اندازي ؟! ميشود ؟! ميداني آدمها بار خلافت خدا را روي زمين بر دوش ميکشند اما به گمانم به ندرت کساني آن را پذيرفته باشند . کي ميگويد آدم خودش پذيرفت ؟! مگر نه اينکه همه چيز خواست خداست ! بي اراده او مگر کاري شدنيست ؟ پس اين اختيار چه بوده است که پذيرش بار چنين امانتي را بر عهده انسان گذاشته است؟ ... اين چه تناقضيست ؟ گفتم تناقض ! تضاد از آن چيزهائيست که در وجود همه هست اما جائي در زندگيت بدجور بيخ گلويت را ميگيرد و ميفشارد همين لحظه هاي سخت تحمل است که ميفهمي چقدر تعادل داري ... چيزي پشت من سنگيني ميکند چيزي توي گلويم گير کرده است و دارد مرا ميکشد ... خدا کند اين وضع زودتر تمام شود ...خدايا ! توان آن را ندارم که نگاه شرجيم را از چشمان کنجکاو دور و نزديک پنهان کنم ... کمکم کن تو ديگر رهايم نکن . عزيزانم را از من مگير و اگر من براي کسي عزيزم مرا از او .


 
اشتقاق
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۱  

وقتی جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ريشه های يأس می آيد
وقتی که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبديل ميکند
بايد به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !

فروردين ۷۱
قيصر امين پور


 
مردی به نام مردانگی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۱  
نگاه مردانه اش خشن اما مهربان است نمي شناسمش اما بسيار شنيدمش آنانکه در روزگار او بوده اند او را بهترين مي نامند . تا به حال نشنيده ام که کسي در جايگاه او اينهمه محبوب باشد و محبوب بماند ... خدايا اين چيست ؟ اين حس مثبت عمق که سالهاي سال روي دلها مي نشيند و در روح آدمها سيال ميشود ، اين انرژي قوي انسانيت که جائي از درون او بيرون آمده است و هنوز هم فضاي آدمها را متاثر ميکند ! واقعا چقدر درک بعضي چيزها سخت است به گمانم براي درک انرژيهاي بزرگ بايد نيروئي بزرگ صرف شود تا کاري ايجاد شود به نام درک ! شايد اين تنها لحظه اي باشد که او با آن ابروان گره خورده ء پر پشت و آن صورت درشت استخواني و آن نگاه قوي و روشن مردانه تحت تاثيرم قرارداه است نميدانم مگر نه اين است که همين لحظه ها ميتواند زندگي آدمها را عوض کند ؟
تواضعش را ميشود هنوز هم توي قابهاي قديمي توي عکسهاي تاريک و سياه و سفيد غبار گرفته بر ديوارهاي بلند افتخار به تماشا نشست . چرا اين آدم اين آدم خاکي کوچک توانسته است اينهمه عظمت کسب کند !؟
نگاه شيشه اي دوربين که محدوده بسته اجباريش را تحميلم ميکند روي سنگ نوشته اي مي ايستد : جهان پهلوان تختي
 
نوشته هائي از کسی که دوستش ميدارم
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸۱  
چاشني آسماني

يک تکه از آسمان
از ميان شکاف سقف
يک راست افتاد توي سوپ من ،
شلپ !
راستش ، من اصلا سوپ دوست ندارم ،
اما ، اين يکي را
تا قطره آخرش خوردم !
خوشمزه بود ، خوشمزه
( بفهمي نفهمي ، يکمي مزه گچ ميداد )
اما آنقدر خوشمزه ، آنقدر لذيذ بود که
مي توانستم يک دريا از آن بخورم
جالب است که يک تکه آسمان چه تفاوتي مي تواند ايجاد کند .

به من بگو

به من بگو باهوش
به من بگو مهربان
به من بگو با استعداد
به من بگو بانمک
به من بگو با احساس ، خوشگا و دانا
به من بگو بي عيب و نقص
اما ،
راستش را بگو .

شل سيلور استاين
 
دردودل شيطان
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸۱  

با او دلــــــم به مــــــــهر و مـــودت يگانه بود
سيمـــــــرغ عشـــــق را دل من آشيانه بود
بر درگــــهم ز خيل فرشــــــــته ســـــپاه بود
عــــــــرش مجيد ، جـــــــاه مـــرا آستانه بود

در راه من نهـــــاد ، نهــان ، دام مکر خويش
آدم ميـــــــــــانِ حلــــــقه اين دام ، دانه بود

می خواست تا نشـــــــانه لعنت کنـــــد مرا
کرد آنچه خــــــواست ، آدم خاکی بهانه بود


بودم معلـــــــــــم ملکوت اندر آسمـــــــــان
اميــــــد من به خلــــــــد برين جــاودانه بود
هفتصــد هــــزار سال به طـــاعت ببوده ام
وز طــــاعتم هـــــزار هـــــــزاران خزانه بود
در لــــوح خوانده ام که يکی لـــعنتی شود
بودم گمان به هرکس و ، برخود ، گمانه بود
آدم ز خــــاک بود و من از نور پــــــــاک او
گفتـــم يگـــــانه من بُــــــوَم و او يگـــانه بود
گفتند سالکـــان که که نکردی تو سجده ای
چون کــردنی ، که با منش اين در ميانه بود؟
جانا ! بيـــا و تکـيه به طـــاعات خود مکـــن
کـــين بيت بهـــر بينـــش اهــــل زمـــانه بود
دانستم عــــاقبت ، که به ما از قضـــا رسيد
صد چشمه آن زمان، ز دو چشمم روانه بود

ای عاقلان عشـــق ، مرا هــم گنــاه نيست
ره يافـــــــتن به جانبشـــان بی رضـــــا نبود



سنائی


بيت آخر اشکال عجيبی دارد اما من آنچه ديدم همان نوشته ام .