نگاه مسافر به مردی طلائی
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۱  

سلام دوست عزيز ، ميخواستم بگويم خيلي لطف کردي که اين چند وقت به من سر زدي ... من هم دلم براي شما تنگ شده بود ... خيلي تنگ شده بود . اين چند روز به اين هم انديشيدم که آدم چه زود از عادتهايش خسته ميشود و چه زود براي عادتهاي ترک شده اش احساس دلتنگي ميکند ... ميداني اين اواخر عجيب فشار کار و زندگي و روزهاي بلند و حرفهاي دراز و دغدغه هاي تلخ و خوابهاي کابوس آلود و پچ پچهاي آزاردهنده و دعواهاي الکي و يک عالمه چيز ديگر آزارم ميداد واقعا نيازمندِ نبودنم در کنار همهء آنچه نام بردم بودم ... آخر ميداني همه اينها بخشي از من شده اند ... کسي به نام ليلا ... ليلا ...
کسي مرا طلبيد ، صدايم کرد، نميدانم چه شد ، اما به سويش روانه شدم . اين چند وقت تعطيلات را نزديکيش گذراندم ... گنبدش بلند بود و طلائي ... بعضي وقتها روبرويش مي ايستادم و مي پرسيدم : براي چه اينهمه طلا ميخواهي ؟ اگر دست خودت بود چکارش ميکردي ؟ تو واقعا چه احساسي داري وقتي اينهمه گرسنه در اطرافت پرسه ميزنند ، اينهمه بيمار ، اينهمه گرفتار و تو آنجا آنهمه پول و ثروت را دور خودت جمع کرده اي و هي خانه ات را بزرگ و بزرگتر ميکني ؟ اخم نکن ... من سوال دارم و تو به عنوان بزرگتر بايد جواب بدهي ! من اينجايم چون تو بيش از ما ميفهميدي چون روحت چنان وسيع و گسترده است که دست موجود مشغولي چون مرا گرفته و آورده تا اينجا ... باور کن من اراده نکرده ام که بيايم پيشت ... پس سوالاتم را جواب بده ... اما شما همانجا در آن هم همه ء گنگ آدمها گرفتار دردهاي ديگراني ... حواست به من نيست من هم مي نشينم و آدمهائي که مي آيند و مي روند را نظاره ميکنم و به خودم ميگويم حالا که او اهميت نميدهد من هم نقطه توجهم را تغيير ميدهم . يک نفر خسته از هياهو خودش را بيرون کشيده است از تلاطم موجهاي ديوانه ،مي گويد : تمام بدنم درد گرفته ولي دستم رسيد به ضريحش ... برميخيزم مي روم جلو چادرم را محکم گرفته ام چند قدمي با فشار ديگران جلو ميروم دارم با خودم زمزمه ميکنم : تو آنجا چه داري که مثلا جلوي در ورودي نداري ؟ دارم مي آيم که اين را بفهمم ... کسي زير گوشم ميگويد براي رسيدن به آنچه ميخواهي بفهمي بايد نيازمنديت را نشان بدهي بايد دست طلبت را دراز کني ، اينجوري که تو دودستي به چادرت چسبيده اي معلوم است که حفظ اين برايت مهمتر از رسيدن به ضريح اوست ! خنده ام ميگيرد ميگويم : اما من نميخواهم زير اين فشار له شوم ، خيليها مي آيند اينجا که سلامت بازگردند اينجوري با اينهمه فشار که آدم تمام استخوانهايش جابجا ميشود !‌ پشيمان ميشوم و ميروم کنار دري روبرويت مي ايستم زنها با چادرهاي سياه و گاه رنگي که بعضي به گردن بسته اند مثل موج آب در اين شلوغي پر جيغ و داد با تکاني شديد جابجا ميشوند . هرکس آن جلو ميرسد ديگر نميتواند باز گردد آنها که ميخواهند بازگردند هم فشار عقبيها نميگذارد که به عقب بيايند چون آنکس که عقبتر است از ترس اينکه جايش را از دست ندهد فشار مي آورد. زنهاي خسته و سيراب از حضورت با گيسواني آشفته و روسريهاي افتاده التماس ميکنند که : تورو خدا بزارين ما بريم بيرون ... ميگويم واقعا اين خواستن است ؟ کسي ميگويد آري نميبيني براي رسيدن به او چادر ها را به گردن و کمر گره ميزنند ؟ ميگويم البته ميبينم اما فشار دردآلود آرنجشان را هم روي پهلويم حس کرده ام آنها براي انکه به چيزي که ميخواهند برسند حاضرند آدمهاي ديگري را زير دست و پايشان له کنند من اينگونه خواستن را مثبت نميدانم . اين چند روز همه اش همينطوري بود تا روزي که وقتي صداي مادرم را از پشت گوشي شنيدم که ميگفت : زيارت کرديد ؟ گفتم نه به آن مفهوم شما ... و گفت : فکر کردم جاي من زيارت ميکني ! اشک توي چشمانم جمع شد ... ميخواستم بداند که من به خاطر او خيلي کارها ميکنم ميخواستم بداند که من براي او ميميرم ميخواستم بداند همين يک ذره اعتقادم هم براي حضور اوست که هست ميخواستم بداند که چقدر خواستهء او برايم مهم و ارزشمند است اما بغض گلويم را بدجوري ميفشرد تنها گفتم : باشد حتما به خاطر شما ميروم . و رفتم و اينبار در حالي که اشک ميريختم چون زائري تنها ،نيازمند ،تسليم و پر از التماس آمدم پيشت و تو دستم را لمس کردي و بر صورتم کشيدي تنها بخاطر مادرم . کناري نشستم روي پله هاي کفشداري ۳ و گريستم و با تو حسابي حرف زدم و به ات گفتم که من بلد نيستم مثل ديگران تو را دوست داشته باشم دوست داشتن من همين شکليست گاهي دلم ميشکند و عميقا برايت دلتنگي ميکنم و گاهي حوصله آمدم به حرمت را ندارم به ات گفتم که من هم مثل اين آدمها که آمده اند پابرهنه و عاشق ،دردمند و گرفتارم اما ميخواهم بداني براي خودم نيست که اينجا آمده ام براي خودت است براي عظمتت براي آنکه شايد چيزي بفهمم شايد چيزي را نشانم بدهي شايد اينجا نشانه اي باشد براي درک چيزي در آينده آمده ام براي مادرم براي همه کساني که دوستشان دارم همه کساني که به ام گفتند التماس دعا ، کلمه اي که اينجور وقتها برايم مفهموم پيدا ميکند نه هميشه نه در وبلاگهاي دائمي نه در تکرار حرفهاي ساده روزمره . آمده ام به ات بگويم من اينطوري دوستت دارم ، دوستت دارم نه به آن خاطر که اين سيل جمعيت را مي بينم نه به آن خاطر که گفته اند تو امامي نه به آن خاطر که تو گذشته اي قابل تفکر داري به خاطر آنکه تو آدمي هستي که مفهوم خيلي چيزها را ميفهميدي و آدمي هستي که به من يادآوري ميکند ميشود اينهمه ماندني بود ميشود اينهمه دوست داشتني بود و ميتوان اينهمه نيازمند را بي نياز کرد ... تو براي من سنبلي از يک انسان برتري چونان خيلي آدمهاي برتر ديگر اما تو يگانه نيستي و من اين را خوب ميدانم . با اينهمه دوستت دارم به شيوه خودم و ميخواهم بداني که اگر تحويلم نميگيري براي خودم نيست که زار ميزنم براي همه آنهائيست که الان يادم هست و نام ميبرم و يادم نيست و فراموششان کردم اگر دعا ميخوانم براي کسانيست که آزارم داده اند و دوستم داشته اند .
جمعه صبح به ديدن بعضي دوستان رفتيم . من البته هيچ ذهنيتي از قرارهاي اينگونه نداشتم و نميدانستم چه طوري برخورد خواهم کرد اما حضور سارا دلگرم کننده بود او لااقل بعضيها را ميشناخت . ياس و يوسف ، زوج مرتب جالبي بودند . زينب خانم که معلوم بود دختر شيطان و بامزه ايست . و دختر خانم مهربان ديگري که اسمشان يادم نيست و تا انتها با ما بود . ليلا خانم و خانواده اش و آقاي انار کسي که من هميشه با او دچار مشکل ميشدم ( البته اشکال هميشه از کمبود وقت يا از گرفتاريهاي کاري من است . ) آقاي سيد که به نظر من از همه اجتماعي تر بودند آقاي سکرتر که ميگفتند خوب مبنويسد و چندتائي ديگر که متاسفانه نامشان را فراموش کردم . آنجا شکلات آقاي تخريب چي را هم خورديم ظاهرا ايشان بچه هاي وبلاگ را در راه آهن بدرقه کرده بودند. خيلي يادش بودم و خوشحال ميشدم اگر که ميبودند .
اين سفر براي من نه تنها خوب بلکه واقعا ضروري بود چون داشتم زير فشارهاي مختلف خورد ميشدم . از خدا ممنونم که به هر دليلي مرا مسافر کرد و نگاهم را انداخت توي چشماي طلائي مردي که سالهاست با عظمت ايستاده است و مرا به تماشاي آدمهائي نشاند با زبانهاي متفاوت اخلاقهاي مختلف شکلهاي گوناگون . آدمهائي که هر يک به دليلي آمده بودند که کمترينش کنجکاوي بود . خدا را شکر ميکنم به خاطر نعمت وجود مرد اسطوره اي در کشورم به خاطر نعمت وجود خودم به خاطر سلامتي خانواده و اطرافيانم بخاطر لطف دوستانم و ميدانم که همه اينها باز براي قدرداني کوچک است و من هم کوچکتر از آن که توان سپاس داشته باشم .


 
پاسخ او (۳)
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱  

نقطه شروع شعر شما در چه زماني بوده است ؟
راستش نميدانم منظور شما از نقطه چيست ؟اگر چيزي باشد که نه طول داشته باشد نه عرض و نه ارتفاع ؛ که اين چينين چيزي خدا هم نيافريد و اگر نقطه را محل تقاطع دو خط مي دانيد ، پس شايد نقطه شروع شعر مساوي باشد با محل برخورد خط خيال با خط عاطفه ـ اگر اصلا خيال و عاطفه خطي داشته باشند ـ و آن را هم نمي دانم که اين دو خط در چه ساعتي و چه تاريخي براي اولين بار با هم برخورد کردند و ار برخورد آنها شعر جرقه زد . اصلاً شايد اين دو خط ،موازي باشند و هنوز يا هيچگاه باهم برخورد نکرده اند و شايد هم دو خط منطبق باشند . شايد شعر اصلا نقطه شروع نداشته باشد بلکه خط شروع داشته باشد و آدم موقعي بفهمد دارد شعر مي گويد که روي خط شروع افتاده باشد . شايد شعر آن موقع هم نفهمد و فقط در نقطهء پايان بفهمد که دسته گلي به آب داده و يا سنگي را که در چاه انداخته است ،شعر مي گويند ....
شعر نه ناگهان بلکه آنچنان آرام در را باز مي کند و آنچنان شاعر را غافلگير ميکند که تازه بعد از رفتنش مي فهمد که او با کفش روي فرش آمده بود و فقط جاي پاي او پيداست .
اگر در شب امتحان جبر هم بيايد ،شاعر بي اختيار تسليم او مي شود . نمي تواند با او اداري برخورد کند و بگويد فردا بياييد .چون اگر رفت معلوم نيست که دوباره کي برگردد .اگر شاعران ميدانستند که اولين شعرشان را در چه حالي و در چه زماني سروده اند هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن مي گرفتند . شاعران شايد پايان شعرهايشان را بيشتر به ياد داشته باشند تا آغازشان را ... چون آغاز شعر ،هميشه در مهي غليظ فرو رفته است آغاز هر شعر مثل آغاز بشريت پر از ابهام و ايهام است .شعر قطار روشن است که از عمق يک تونل تاريک و طولاني بيرون مي خزد . قسمتي از اين قطار هميشه در تاريکي و دود و مه پنهان است .
شعر شگفتي و شکفتگي است . آيا مي توان از يک شاخه گل محمدي خواست که منحني سير صعودي رايحه را در آوندها و مويرگ هايش از غنچگي و نهفتگي تا شکفتگي رسم کند ؟اگر اين راز را از يک غنچه بپرسيم بجز لبخند چه جوابي دارد ؟


 
حرفهای خودم
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۱  

چيزي در سراشيبي تند روزهاي كوتاه بهمن مرا با خود به سوي بي قراري نفسهاي خسته ميكشاند . خسته ام واقعا خسته ام اين چند هفته تمام ساعات استراحتم نيز شبيه زمانهاي شلوغ كار شده است . جيره مرخصي ساليانه ام را هم از خانواده گرفته ام . صبح توي گرگ ميش آسمان نيمه ابري راه ميافتم و عصر در سرخي شرم آلود غروب به خانه باز ميگردم . اين تمام زندگي من است و تنها مسير مطلق آرامش ، جاده طولاني خانه و اداره است ... از شمال تا جنوب شهر مسير لزج فشارهاي كاري را با خود يدك ميكشم و از جنوب به شمال تكرار حرفهاي تلخ خانواده را ... گاهي مي انديشم كه چرا بايد به چيزهاي تلخ و سخت فكر كنم ؟ شايد جوابش آن باشد كه نيروهاي منفي هميشه قويترند و طول عمر بيشتري دارند برعكس نيروهاي مثبت ضعيفند و طول عمر كمتري دارند ...
تمرکزم را از دست داده ام ... نميدانم چه تغييري دارد در دنياي اطرافم اتفاق مي افتد اما خيلي از آدمهائي که ميشناسم درگير شده اند و سرشان شلوغ شده به هر دليلي ... من از اين روزهاي ناگزير سخت مي هراسم و نيازمند آرامشي دوباره ام ... عجيب است هرروز که بيشتر به آرامش و خواستن آن مي انديشم بيشتر از آن فاصله مي گيرم ... در عرض زندگيم همواره آنچه را که مي خواستم و مي طلبيدم در ذهن متولدش ميکردم مراقبش بودم و مدام نگاهم را به سويش مي دوختم و وقتي بزرگ ميشد در آغوش ميگرفتمش و به دستش مي آوردم . اما آرامش ... کاش ميشد بيشتر درباره اش بنويسم ...


 
پاسخ او (۲) - بخش دوم -
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸۱  


... اصلا بگذاريد اصل مطلب را بگويم : همهء آدمها شاعرند . همه ء آدمهاي خوب ، شاعرند . همه فيلسوفان و اولياء و امامان شاعرند . اصلا اگرنمي ترسيدم که کفر باشد مي گفتم که همهء پيامبران شاعرند وبالاتر از آن مي گفتم خدا هم شاعر است و وقتي مي گويم همهءآدمهاي خوب شاعر هستند پس مي توانم بگويم همه ء شاعران آدمهاي خوبي هستند . البته همه «شاعران » پس اگر ميبينيد که بعضي از شاعران آدمهاي بدي هستند ،بدانيد که آنها يا شاعر نيستند و يا آدم نيستند . اگر اين قول را نديده يا نشنيده بگيريم ، کار بسيار دشوار ميشود که بالاخره اولين شاعر که بوده است ؟
تذکره ها در اين مورد پاسخي نمي دهند زيرا تاکنون در ميان نسخه هاي خطي قديمي هيچ تذکره اي نديده ام که روي آن نوشته باشند : « تذکره ء شاعران غارنشين » و يا « تذکره شاعران نئاندرتال » و يا « تذکره شاعران ميمون نما » .
راستش ، درست مثل اين است که پرسيده باشيد : « اولين لبخند نوع بشر در چه ساعتي و در کجا تکوين يافت ؟ » و يا پرسيده باشيد : « مخترع لبخند کيست ؟ » و يا « کاشف اشک چه نام دارد ؟ » و يا « کاشف عشق کيست ؟ » ( اگر چه پاسخ سوال اخير روشن و شفاف است چرا که کاشف عشق ، اشک است واگر چه عشق خود کاشف آدمي است و خود کشاف و کاشف است . ) و يا مثل اين است که پرسيده باشيد : « چه کسي و در چه زماني براي اولين بار ، سرنوشت پرواز را بر پر پروانه ها نوشت و بر بال سنجاقک ها ، سنجاق کرد ؟ » و يا پرسيده باشيد :‌« چه کسي و در چه زماني براي اولين بار ، رونوشت اهتزاز را به پرونده ء پرچم ضميمه کرد ؟ » ...
...
...
من ديگر بيش از اين چيزي نميدانم . شايد هم اصلا شعر چيزي باشد که نخستين بار به وسيله جن ها به يک آدم جن زده ، يعني مجنون تلقين شد .و شايد همه اينها زير سر همان « تابعه » باشد يعني همان جن يا پري يا شيطاني که مي گفتند با شاعران است و شعر را به آنها تلقين ميکند و شايد کار ، کار الهه هاي الهام باشد کار يکي از خدايان زميني و زيرزميني و آسماني پونان قديم يعني در روزگاران موهوم و مه آلودي که شمار خدايان ، حتي از آدميان هم بيشتر بود و خدايان با يکديگر و نيز با آدميان جنگ و ازدواج ميکردند يکي از فرزندان بي شمار زئوس ،خداي خدايان ، که بر عرش قله هاي المپ فرمانروايي مي کرد ، شعر را به انسان تعليم داده باشد .
وشايد هم به همان سادگي باشد که ارسطو مي گويد : « چون غريزهء تقليد و محاکات در نهاد انسان طبيعي بود ، کساني از آغاز در اينگونه امور بيشتر استعداد داشتند ، اندک اندک پيشتر رفتند و به بديهه گويي پرداختند و از بديهه گويي آنها شعر پديد آمد .» کسي چه مي داند ؟ شايد هم هيچ کدام از اينها درست نباشد !


 
پاسخ او (۲) - بخش اول -
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۱  
نخستين شعر را چه کسی سروده است ؟

اخبار و روايات در اين مورد مختلف است .بعضی از راويان اخبار در نسخه های قديمی روايت کرده اند که :« يعرب بن قحطان بن عابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح صلوات الله عليه که ۴۰۰ سال عمر يافته بوده است و او را يَعرُب از اين جهت خوانده اند که عربی گفته است و بعد از طوفان ، لغت عربی از وی منتشر شد ، با اسجاع و قرائن مشعوف بوده است و چون در اثناءاساجيع عرب مصراعات موزون می افتاد ، يعرب به قوت فطنت و ذکاء قريحت آن را دريافت و ميان موزون و ناموزون کلام فرق کرد و ارتجالاً ... دو بيت بگفت ... پس به سبب آنکه او را بی واسطه ء تعليم وتعلم به کلام موزون شعور افتاد ، شعر خواندند و قايل آن را شاعر نام نهادند و بعضی ميگويند شعر اول جُرهم بن قحطان گفته است و بعضی از اصحاب تواريخ اوليت شعر را به آدم صلوات الله عليه حوالت کرده اند و ... »
من گمان ميکنم به جای اينکه دنبال روايات مختلف ديگر بگرديم و يا در پی يافتن اسم صحيح اولين شاعر باشيم ، بهتر و صحيح تر آن است که حقيقت اين مطلب را در دل همين روايات جستجو کنيم . زيرا اگر برای يافتن اولين شعر و شاعر دنبال يک اسم خاص و زمان و مکان مشخص باشيم تحقيقات ما هيچگاه به قطعيت و نهايت نخواهد رسيد . حقيقت همين است که شعر ، بعد از طوفان اتفاق می افتد ، حال چه طوفان درونی باشد و چه طوفان بيرونی ، چه طوفان نوح باشد و چه طوفان روح . و باز حقيقت اين است که اسم اولين شاعر يک اسم عام است نه اسم خاص و اولين يا آخرين شاعر هر که باشد پس از سرودن شعر خويش می گويد :‌« من نيز تا اين غايت ، اين سخن از خود نيافته ام » و حقيقت اين است که اولين شاعر را بی واسطه تعليم و تعلم به کلام موزون شعور افتاده است .و حقيقت ديگر اين است که اوليت شعر را به آدم حوالت کرده اند . حال چه تفاوت دارد که اين آدم ، کدام آدم است ؟ بالاخره آدم ، آدم است . و چه تفاوت دارد که اين شعر کدام شعر است ؟ آيا مرثيه ای است در سوگ هابيل که قابيل اورا بکشت و يا توصيفيست از بهشتی که آدم از دست داد و يا غزلی ست که از غربت سرانديب حکايت می کند و يا يک کثنوی ست که از جدائی ها شکايت ميکند ؟ و چه تفاوت دارد که به زبان سريانی سروده شده باشد يا به زبان تازيان ؟ به هر حال حقيقت اين است که آدم ، نخستين شاعر بوده است و يا آدمِ نخستين شاعر بوده است ...
چه آدم اولين آدم بوده باشد چه اولين پيامبر چه هردو بايد شاعر بوده باشد .اگر اولين آدم بوده باشد بايد شاعر بوده باشد تا فرزندان خلف او هم بتوانند اين ذوق را به ارث ببرند - اگر بپذيريم که دست کم بخشی از ذوق شاعری ارثی يا ذاتيست - پس حتما اولين آدم شاعر بوده است . و با قلب مطلب می توان گفت که اولين شاعر آدم بوده است . زيرا شاعر حتما بايد آدم باشد . حالا ممکن است کسی بگويد که در اينجا هم حقوق زنان طبق معمول پايمال شده است و باز هم «حوا» را به حساب نياورده اند . بايد بگوييم که بالاخره کی می خواهيد بپذيريد که «حوا» هم آدم است . اگر چه آدم و حوا با هم فرق دارند و اگر چه «آدم » ،«حوا» نيست ولی حوا آدم است . پس وقتی می گوييم اولين شاعر آدم بوده است ، شامل حوا هم ميشود .