فردا
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱  

ديروز
ما زندگي را
به بازي گرفتيم
امروز ، او
ما را ...
فردا ؟


 
عصر جديد
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱  

ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال ، يقيني نيست

اما من
بي نام تو
حتي
يک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
بي نام ناگزير تو ميميرم


 
بند باز
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱  
تکيه داده ام ، به باد
با عصاي استوائيم
روي ريسمان آسمان
ايستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهاني از صدا
ناگهاني از سکوت
زير پاي من
دهان درهء سقوط
بازمانده است

ناگزير
با صدايي از سکوت
تا هميشه
روي برزخ دو پرتگاه
راه ميروم
سرنوشت من سرودن است .

 
آب
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱  

مينوشيش بدون آنکه بداني چيست . قيمتش چقدر است و معيار اندازه گيري حضورش با چه سنگ محکي سنجيده ميشود . تنها مينوشيش . همين .
آب براي من مساوي نام عباس است . براي من او جداي از فضائلش مردي است عجيب تر از هر چه ديده ام و شنيده ام . نامش يک جورائي رويم اثر ميگذارد که هيچ نامي جز نام او و جز خود او نگذاشته و نميگذارد . عباس ! عظمتش آدم را يه جورائي به خود مي آورد . عباس تمام عشق است . تمام شرافت تمام صداقت تمام برادري تمام پدري تمام بزرگي تمام گذشت .او نيمه ناتمام حسين نيست او آيينه حسين است . او حقيقت عليست او متانت فاطمه است ...
ميگويند روز ازل که جام بلا را آوردند تنها کسي که از آن نوشيد حسين بود . در ذهن من ،در روياهايم آنکس که جام را با حسرت به تماشا نشسته است عباس بوده است ... او را فراتر از اين حرفها ستايش ميکنم . نامش اشکم را جاري ميکند . نه براي آنچه بر او گذشت . نه ! او در نهايت آزادي انتخاب کرد . او يقين داشت ايمان داشت به درستي انتخابش . تمام وجودش دلش بود ...

دلم برايش عجيب تنگ ميشود . دوستش دارم . چگونگيش را نميدانم . او اسطوره من است . اسطوره مردان مقاوم . اسطوره برادران شجاع . اسطوره آدمهاي آزاد . اسطوره نگاههاي عميق . اسطوره دردهاي مردانه . اسطوره آبهاي جاري اما ننوشيده . اسطوره قامتهاي بلند اما تکيده . او مرهم است مهربانيست اشک است خورشيد دنياي حسين است ...
او عباس است ...
از او هر چه بگويم کم گفته ام . زبانم قاصر ،دلم آشوب ، چشمم خيس و نگاهم خيره به ليوانيست که در دستانم، لبريز آب است ...


 
توضيح
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱  
دوستانی که محبت داشته اند مرا ببخشند که در به روز رسانی اين صفحه کوتاهی ميکنم . علتش فرصت کم من است . ۳ روز اول هفته را دانشگاه ميروم و به هيچ وجه برايم مقدور نيست چيزی در وبلاگم بگذارم مگر مطلبی از پيش آماده داشته باشم . ۳ روز دوم هفته را هم کار ميکنم . روز اولش آنقدر کار سرم ميريزد که اشکم در ميآيد و اين باعث ميشود که خيلی نامتعادل شوم . بنابراين به مطالب روزهای سه شنبه ام نميتوانم بگويم مطالب واقعی چون زيادی احساساتی خسته و مشغولم . روزهای ديگر را هم معمولا قول داده ام کاری را برای همکاری تمام کنم بنابراين اغلب ماموريت هستم . و تنها چند ساعتی زمان دارم که نفسی بکشم . روزهای جمعه هم که مال نظافت و خانواده است . من تمام تلاشم را کرده ام که پيوسته حرکت کنم . تنها زمانهائی که فرصت انديشيدن دارم توی مسير در ماشين يا توی خواب است . بنابراين تاخير مرا ببخشيد . اميدوارم اين را حمل بر بی نظمی امور من ندانيد .

يک چيز ديگر بگويم و آن اينکه چون کامنتهای پرشين بلاگ با جاوا نوشته شده است و هر بار که شما ميخواهيد پيامی را بفرستيد روی همان صفحه ، صفحه جديد باز ميشود ، بعد از اين من جواب دوستان را در همان کامنت خودم ميدهم چون وقتی ميروم به وبلاگشان يادم نمی آيد چه گفته اند که پاسخ بدهم .
 
کسی به نام من
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱  

دلتنگي چه ميدانستم چيست ... وقتي تو آمدي من هنوز آنقدر مغرور بودم که نگاه بي نيازم را بدوزم به چشمانت و بگويم : بيراهه آمدي ! اينجا درها بسته است ...
من روزهاي دوري و تنهائي را با انرژي و توان نوجوانيم لبريز از امور سرگرم کننده و لحظه هاي راحتي ميکردم و وقتي خواهرم ميگفت : دلت برايم تنگ نشده ؟ ميگفتم : نه اصلا ، ميگفت : از ديدنم خوشحال نيستي ؟ ميگفتم : خوب است که هستي اما حس خاصي ندارم از نبودنت و بودنت ...
و او مرا سخت در آغوش مي فشرد و ميگفت : تو صادق ترين موجود زندگي مني !
و اين راست بود من همان ميگفتم که بود و همان ميکردم که از آن لذت مي بردم ... زندگيم شعر بود و قصه بود و رويا بود و ترانه ... همه چيز را با مفهوم زندگي ميخواستم و عشق اما نه ميدانستم عشق چيست و نه زندگي ! اندوهناک ترين حادثه زندگيم پاره شدن نوارهايم بود و تلخ ترين غصه ام نشنيدن کامل ترانهء عاشقانه و صداي خوانندهء محبوبم . شيرين ترين نگاه ، نگاه تصوير همان خواننده و تلخ ترين کلام ، درخواست کوچک مادر ... چه موجود خلاصه ، اندک ، بسته ، خودخواه و ناداني بوده ام من ! اپسيلوني از هر چه بود، تنها حسنم آزار ندادن کسي بود و بس ... جانوري که ميفهمد اما نميفهماند . ميگيرد و باز پس نميدهد . ميخواهد و نمي بخشد...
و روزي که تو آمدي من دلتنگي را فهميدم . و همان شد که اندوه را چشيدم ... روزي که تو آمدي فهميدم که بودنم بايد تجسمي داشته باشد گرچه دير بود اما خوشحال بودم که تا ابد همانگونه باقي نماندم . روزي که تو آمدي بهار آمده بود و تو با انگشت بي منت شعور نشانم دادي که دوست داشتن همان زندگيست و زندگي همان دوست داشتن و اين دو هست، اگر تو باشي يا نباشي ...
روزي که تو آمدي تمام درها باز بود و من نميدانستم دري هست حتي ! اما طولي نکشيد که درها يکي يکي بسته شدند و تو گفتي که لذت باز شدن درها زمانيست که بسته بودنشان را درک کرده باشي ...
روزي که تو آمدي من از نسترنها نوشتم من دوباره زاده شدم و مرگ را و زندگي را با تو تجربه کردم ...
روزي که تو آمدي من دلتنگي را آموختم ....
...
من چه ميدانستم که دوست داشتن چيست و چقدر ميتواند وسيع باشد ...
گمان ميکردم که آنجا که ايستاده ام آخر دوست داشتن است و آنچه مي کنم انتهاي محبت ، تلاش و صداقت است . بزرگترين درد من ، توجيه آدمهاي اطرافم بود حتي به قيمت آزارشان و گمان ميکردم خواستن ضجري دارد که گاهي هم ديگران را شريک ميکند ناخواسته ! و اينگونه شد که رنجيدم و رنجاندم و آنگاه خسته و درمانده گوشه اي افتادم .
روزي که او آمد من درون اندوهي مچاله بودم مانند نامه اي مهجور که زير پائي له ميشود و او مرا خواند ،صافم کرد در جائي آرام نگاهم داشت ... هر روز به تماشايم نشست چون گنجينه اي ارزشمند ، چيزهاي تازه اي درونم يافت و من فهميدم که دوست داشتن بسيار بزرگتر از آن است که پيشتر ميشنيده ام ...
روزي که او آمد زمستان تازه تمام شده بود و او به من آموخت که بهار را ميشود آفريد ...
روزي که او آمد اندوه من خاکستري بود و اندوه او سبز !
روزي که او آمد من دريافتم که دغدغه يعني چه و تلاش چگونه کلمه ايست و تنهائي چقــــــدر بزرگ ميتواند باشد و چقدر تلخ .
روزي که او آمد من دريافتم که انساني ناشناخته ام موجودي که ميتواند بسيار عجيب باشد و ميتواند الگوهاي جديدي بسازد ...

در روزهائي که تو هستي و او هست زندگي را شيرين و شادمانه و دوست داشتني ميدانم و من زني هستم که روي مرزي به باريکي مو راه ميروم و تند پيش ميروم و ميدانم که آن پائين چيزيست به نام سقوط و ميدانم که آن بالا کسي هست به نام خدا ... سرم را بالا نگاه داشته ام و ميخواهم باور کنم که جز خدا چيزي نيست و خدا چيزي نيست جز خوبي و خوبي چيزي نيست جز اندکي زمان براي کساني که دوستشان ميداريم و اندکي چشم پوشي براي کساني که دوستشان نميداريم . و زندگي ساده است مثل باران و نرم است مثل ابر و مهربان است مثل مادر و تلخ است مثل مرگ و وسيع است مثل دشت و سبز است مثل برگ و بزرگ است مثل کوه و کوچک است مثل کاه و پاک است مثل کودک زيباست مثل نرگس عميق است مثل دره آرام است مثل آبی آسمان زلال است مثل آب تاريک است مثل شب معصوم است مثل کودک بی رحم است مثل انتقام و ... هست مثل خدا ، مثل من ، مثل تو ...


 
نويسنده ناشناس
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱  
خدا گفت : ليلی يک ماجرا است. ماجرايی آکنده از من. ماجرايی که بايد بسازيدش
شيطان گفت : يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو. تولدی بدست خويش..
شيطان گفت : آسودگی است. خيالی است خوش.
خدا گفت: ليلی رفتن است. عبور است و رد شدن..
شيطان گفت : ماندن است و فرورفتن در خود.
خدا گفت: ليلی جستجوست. ليلی نداشتن و بخشيدن است..
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلی سخت است . دير است و دور از دست..
شيطان گفت : ساده است . همين جايی و دم دست. .

و دنيا پر شد از ليلی های زود. ليلی های ساده اينجايی.ليلی های نزديک لحظه ای.

خدا گفت : ليلی زندگی است. زيستنی از نوع ديگر .....

و ليلی جاودانه شد.
مجنون زيستنی ديگر را برگزيد ..


 
پرت
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱  

چيزي درونم دارد خالي مي شود اينجور وقها ميدانم كه ته ته داستان ، خستگي ، اندوه ، عصيان و تلخيست ... چيزي شبيه معجزه ميخواهم چيزي كه توان دوباره ام دهد . احساس ميكنم آويزانم احساس ميكنم عبور سايه هاي شوم را ، احساس ميكنم تحليل مي روم ... اينجا كه من ايستاده ام چشم اندازي دارد تا افق خالي و من با سري كه روي شانه هايم افتاده است به آخرين ستون مانده كه به آن تكيه داده ام ، نگاه ميكنم ... مي ترسم ... هميشه از چيزهاي تنها ، يكه ، منحصر به فرد يك جورائي مي ترسيده ام ... خدايا كمكم كن ... ميداني كه دوست ندارم نيمه كاره بگذارم و بگذرم ... زندگي را آنقدرها مهم ميدانم كه صرف بيهودگيش نكنم صرف تكرار روزهاي تنبليش نكنم ... ميخواهم استوار حركت كنم . ميخواهم چنان رفته باشم كه از رفتم پشيمان نباشم ... اما از دستان احتياجم كه ممكن است دراز شود بيزارم . ميخواهم بداني كه من تنها نيازمند توام گرچه هميشه برايم سخت بوده است اين احتياج، زيرا كه آنقدر بنده بدي بوده ام كه شرمنده ام از آنكه بگويم من چيزي از تو ميخواهم ... آنقدر بد بوده ام كه شرم دارم از آنكه دست طلبي دراز كنم ... ميخواستم همين را بگويم .