پِرت
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۱  
ممکن است خوشايند نباشد بنابراين توصيه نميکنم بخوانيدش !
حال عجيبی دارم ... شايد علتش زيادی خلوت کردن با خودم باشد ! شايد هم به خاطر وبلاگردی امروز و خواندن نظرات بعضيها تو بعضی وبلاگها باشد ! هيچ جوری توی کَتم نميرود که از چيزی که جذبم نميکند تعريفی بکنم ... دلم نميخواهد خودم را بفريبم ، دوست ندارم سطحی باشم ... امروز آتش ميگفت چرا شعرهای خودت را نمينويسی ؟ اولا واقعا خودم را در اين حد نميبينم ثانيا به خودم اين حق را نميدهم که تراوشات ضعيف ذهنيم را به اجبار و به نام دوستی ، قالب کسی کنم و ... و ثالثا تمايلم به نثر خيلی بيشتر شده است تا شعر ، ترجيح ميدهم از شعرهای نو و غزلهای زيبای همسايه ها استفاده کنم اما حقيقتش نه به هر قيميتی ! معذرت ميخواهم ، ميدانم من حق ندارم خستگيم را از هر چه و به هر دليل بنويسم ... اما گاهی ...
پ.ن: اسم اين جور نوشته هايم را من بعد ميگذارم پِرت ...
 
نام اين شعر بازگشت است
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸۱  
اين تنها شعريست كه از او شنيده ام ، وقتي برادرم تعريف كرد كه او كارگر افغانيست و انساني به غايت كامل ، از اين ستم دلم به درد آمد ، هرگز گمان نميكردم كه هيچ روزي برسد كه آن را جائي بنويسم ، به پاس زيبائي كلامش كه بر من اثر گذاشت و مديونش هستم ....

بازگشت
شاعر دكتر محمد كاظم كاظمي


غــروب در نفس گــرم جــاده خواهـــم رفت
پيـــاده آمـــده بودم پيــــاده خواهــــم رفت

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره اي كه تهي بود بسته خواهد شد
همــان غريبه كه قلك نداشت خواهــد رفت
و كودكي كه عروسك نداشت خواهـد رفت
منـــم تمـــــــام افــق را به رنج گـــــــرديده
منــــــم كه هـــــر كه مرا ديده در گذر ديده
منم كه ناني اگــــر داشتـــم ، از آجـــر بود
و سفره اي كه نبود ، از گرسنگــــي پر بود
به هر چه آيينه ، تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دســــت من است
اگر به لطـــف و اگر به قـــهر ، ميشناسنـــــــدم
تمـــــام مــــردم اين شهـــــــر مي شناسندم
من ايستـاده ام ، اگر پشت آسمــــان خم شد
نماز خوانده ام ، اگر شهـــر ابن ملجـــــــم شد
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفـره اي كه تهـي بود بسته خواهد شد
غــروب در نفس گــرم جــاده خواهـــم رفت
پيـــاده آمـــده بودم پيــــاده خواهــــم رفت
چگونه بازنگردم ؟ كه سنگرم آنجاست
چگـــــونه !؟ آه مـــــزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم ؟ كه مسجد و محراب
و تيغ منتظـــر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه آنجــــــــا بود
قيــام بستن و الله اكبـــرم آنجـــاست
شكسته بالي اينجا شكست ، طاقت نيست
كرانه اي كه در آن خوب ميپرم، آنجـــــــاست
مگير خورده كه يك پا و يك عصـــــــــا دارم
مگير خورده ، كه آن پاي ديگرم آنجاست
شكسته ميگذرم امشب از كنار شما
و شـرمسارم از الطاف بي كران شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم
شـــهيد داده ام از دردتان خبــــر دارم
تو هم بسان من از يك ستاره سر داري
پدر نديـــــدي و خاكستر پدر ديــــــــــدي
توئي كه كوچه غربت سپرده اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده اي با من
تو زخـــــــم ديدي اگـــر تازيانه من خوردم
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت
و چند بوته مستـــوجب درو هـــم داشت
اگر چه تــــلخ شد آرامش هميشــــهء تان
اگر چه كودك من سنگ زد به شيشهء تان
اگر چه سيبي از اين شاخه ناگهان گم شد
و مايه نگــــــــــراني براي مــــــــــــــردم شد
اگر چه متهم جــرم مستند بودم
اگر چه لايق سنگيني لحد بودم
دم سفر مپسنديد ناميدي مرا
ولو دروغ عزيزان، بحل كنيد مرا
تما آنچه نـدارم نهاده خواهم رفت
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امـام قسم چيز ديگري نبرم
به غير عكس حرم چيز ديگري نبرم
خـدا زياد كند اجر دين و دنياتان
و مستجاب كند باقي دعاهاتان
هميشه قلك فرزندهـــــــــايتان پر باد
و نان دشمنتان هر كه هست آجر باد
 
اين يک معادله است
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸۱  
بعضيها همه چيز را مايملک خودشان ميدانند ! که البته بين هر گروهی يک دسته خاص اينطورين ، مثلا بين ماشين دارها ، کاميوندارها اين مدلين! ماشينشان فضای زيادی از خيابان را اشغال ميکند و هميشه با پتک چيزی را ميکوبند ! يا مثلا نيمه شب ، چون خودشان بيدارند دوست دارند ديگران را هم بيدار کنند ، بوق بعضي از کاميونها هم که نميدانم از روي کدام کشتی باز شده ! بين مغازه دار ها هم عده ای هستند که چون ميخواهند بگويند خيلی تميزند و مغازشان برق ميزند تمام آشغالها را توی جوی خيابان خالی ميکنند . چند روز پيش آقائی ( واقعا چقدر حيف است که کلمه ديگری نميتوانم جايش بگذارم ) را ديدم که يک گونی زباله را توی جوی خيابان خالی کرد ! يک گونی ! و تازه در همين حين و بين داشت خيلی مودبانه خيلی ، با کسی احوال پرسی ميکرد ! نميتوانم اين چيزها را ناديده بگيرم ! دلم ميخواست خودش را هم پرت ميکردم توی همان جوی! يکم ايستادم و چپ چپ نگاهش کردم اما اصلا مرا نديد ! راهم را کشيدم و رفتم و متاسف شدم هم برای خودم که چيزی نگفتم و هم برای او که فرهنگش تا اين حد پائين بود ! ... اين يک معادله است در روابط اجتماعی ! که ظاهرت ، کلامت هر قدر متين باشد تنها چيزی که قويا فرهنگت را نشان ميدهد رفتار توست ! باقيش آنقدر ها هم پررنگ نيست ...
 
چيزی خواندم ...
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۱  
« آنهائی که همانندند جذب يکديگر ميشوند » « ريچارد باخ »
و من جذب تو شدم ! جذب او و جذب آن يکی ! جذب هم ميشويم که چه بشود ؟! مقصود يگانگيست ؟
 
باران و رفتگر ها!
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱  
هميشه باران را دوست داشتم خصوصا وقتی با سر انگشتانش ميزند روی شيشه های حياط خلوت ! هرکدامش يک صدائی دارد .... تماشا کردنش هم حال ديگری به آدم ميدهد ! توی تاريکی زير نور چراغ های خيابان ! ...
گاهی اما باران هم بدخلق ميشود ، مثل ديشب ! انگار که ميخواست درختان را تنبيه کند ، باد گوششان را ميکشيد و باران سيليهای محکمی روی برگهای ضعيف و زرد پائيزيشان ميزد ! يکی دوساعت بعد در حياط را که باز کردم از ديدن منظره خيابان شوکه شدم جويها ، پر شده بود و زباله ها همه جای خيابان پخش شده بودند ! يکی با ميله بلندی سعی ميکرد راه آب را باز کند ! و رفتگر جوانی با بيل دريچه ديگری را ميگشود ! پژوی مشکی با سرو صدا توقف کرد و يکی شيشه را پائين کشيد و داد زد: مراد علی! کارت که تمام شد دريچه ها را دوباره بگذار سرجايش يادت نرود ! و با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه تنگی رفت ... چند دقيقه بعد آژانس آمد ، خيلي از کوچه ها و خيابانها کثيف بود باورم نميشد ! من به سختی متوجه باران شده بودم ! اما رفتگرها عجيبترين چيزی بودند که ميديدم ؛ همه جوان و کمتر از ۲۲ ساله !
يادم می آيد هميشه صدای جاروی رفتگر ها را صبحهای زود وقتی هنوز آفتاب درنيامده بود ، با صدای نماز خواندن مادر ، ميشنيدم ! اين دو صدا برای من انگار تنها يک صدا بود که مثل زنگ ساعت بيدارم ميکرد ! آنوقتها رفتگرها مردان عبوس و خاموش و پيری بودند که وقتی از کنارشان رد ميشدی هرگز نگاهت نميکردند و تو هم بايد آرام و بی صدا از کنارش ميگذشتی ! اما اينها خيلی جوانند ! کنجکاوند و نگاهشان را صاف می اندازند توی چشمانت ... من از اينهمه اعتماد به نفس لذت ميبرم و تحسينشان ميکنم ....
 
من يه تعريف ميخوام !
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱  
آدم خوب کيه ؟!
 
برخورد
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱  
گاهی وقتها آدم با صورت ميخورد توی بي تفاوتی آدمها !
خيلی چيزها را فقط ميشود همينقدر گفت ... کسی جای تو نيست و اندوه تو را نميفهمد!
 
تعريفی از زندگی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۱  
...
زندگی ، مِلکِ وقف است دوست من ! تو ، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی ، يا بگذاری ديگران روی آن فساد کنند . حق نداری باير و برهنه و خلوت و بی خاصيتش نگه داری يا بگذاری ديگران نگهش دارند ، حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را ، روی آن ، برتن و روح خويش ، خاموش و سر به زير ، بپذيری .حق نداری در برابر مظالمی که ديگران روی آن انجام ميدهند سکوت اختيار کنی و خود را يک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمايی . حق نداری به بازی اش بگيری ، لکه دار و لجن مالش کنی ، آلوده و بی حرمتش کنی يا دورش بيندازی .حق نداری عليهش ، حتی در بدترين روزگار و سخت ترين شرايط ، اعلاميه صادر کنی يا به آن دشنام بدهی . حق نداری با رنگهای چرک و تيره ی شهوت ، نفرت ، دنائت و رذالت رنگينش کنی -
مگر آنکه
از بيخ و بن
مِلکِ وقف بودنش را فراموش يا انکار کرده باشی ، که در اين صورت ، البته ، نه خود تو مساله يی هستی و نه آنچه می کنی مساله يست که قابل بحث و اعتنا باشد .
در حقيقت ، نبوده يی و نيستی تا چنان و چنين کردنت ، روی زمينی که ما مِلک وقفش می دانيم ، چنين و چنان کردنی تلقی شود .
نيامده يی و نمانده يی و نرفته يی ؛ از هيچ ، به قدر هيچ بايد خواست ، نه بيشتر ...

برگرفته از : « ابن مشغله » « نادر ابراهيمی »
 
تنهائی
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱  
برايم از تنهائی نوشتی ! آدمهای تنها را دو دسته کرده ای ، آدمهای بی کس تنها و آدمهای پرکس تنها و مرا گذاشته ای توی دسته دوم !
ميدانی تقسيم بنديت درست است اما حس آدم های دسته دوم به مراتب قوی تر و دردآورتر است ! با اينکه ممکن است زمانش طولانی نباشد، آنجا ميان يک عده آدم نشسته ای و لبخند ميزنی اما در واقع تنها چيزی که از تو حضور حقيقی دارد يک نقاب خندان است ! ذهنت پريشان است و مجبوری خودت را سانسور کنی ، ميخواهم بگويم آدمهای دسته اول آدمهای نااميدند ، ميدانند که کسی نيست ، دردشان مشخص است ولی آدمهای دسته دوم حضور ديگران را حس ميکند و ميداند که فهميده نميشود ، بلاتکليف اند توی حس خودشان و درک ديگران ،تنهايند چون بد فهميده شده اند نه اينکه نفهميده شده اند ...
من از دلتنگی حرف ميزنم و تنهائی ، حسی که مدام می آيد و ميرود و اگر برای تو نوشته ام به آن دليل بوده است که به حضورت نيازمند بوده ام نه برای پرکردن تنهائيم برای اينکه يک آدم تنها ، گاهی فقط به يک شنونده نياز دارد ...
 
تجربه
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۱  
هميشه اولين تجربه های خوبِ آدم عميق و فراموش نشدنيست ، اولين عشق ، اولين سال مدرسه ، اولين دوست و ...
تجربيات تلخ اما هميشه پررنگند ، گاهی حادثه ای تمام روحت را به آتش ميکشد و تمام زندگيت از اتفاق افتادن دوباره اش می هراسی ، مثل مرگ عزيزات ، مثل شکست عشق مثل دردهای عميق جسمی ... اما بعضی تجربيات گاهی زياد اتفاق می افتند مثل بد فهميده شدن مثل متهم شدن به چيزی که مستحقش نيستی مثل هراس از دست دادن يک دوست خوب مثل رنجيده شدن مثل قهر کردن ... شايد اگر انسان فراموشکار نبود اينقدر اشتباه نميکرد ...
 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۱  
تو بوفه دانشگاه نشستن ممکن است حال متفاوتی به آدم بدهد ، اولش که وارد ميشوی بوی دنبه و روغن سوخته دچار تهوع ات ميکند ،اگر بخواهی ليست ساندويچ های موجود را ببينی يا بايد آنقدری گردن را به عقب تا کنی که بشکند يا بايد ته سالن بايستی ، آخرش هم مجبوری همان همبرگر مخصوص را درخواست کنی چون بجز معمولی چيز ديگری موجود نيست ، آنها که حسابی مواظب خودشان هستند نوشابه ای ميگيرند و بيسکويتی و ميروند که خودشان را از بوی روغن سوخته رها کنند ، تک و توک کسانی هم که مثل من ميخواهند غذايشان گرم باشد و از تماشای ديگران لذت ميبرند اطراف سالن يا ايستاده اند يا نشسته اند ، آدم واقعا از ديدن بعضی دخترها ، از کار خدا لذت ميبرد ، چقدر بعضيها بي نقص و کاملند . تشخيص بچه درسخوان ها کار دشواری نيست ، قيافه هايشان اغلب ساده و پوشششان اغلب مرتب ساده و تميز است بعضيها مدام توی آيينه اند و لوازم آرايش همديگر را تست ميکنند عده ای هم جزوه دوستانشان را گرفته اند و رونويسی ميکنند بعضيها هم از مهمانيها و دوست پسرها و مردم آزاريهايشان حرف ميزنند عجيب است که اينها خيلی اعتماد به نفس دارند ! ساندويچ ام خيلی زود تمام شده ديگر بوی روغن سوخته را حس نميکنم و کم کم همه حرفا برايم عادی ميشوند ! آدم وقتی توی محيطی ميرود که احساس خوشايندی از آن ندارد اگر کمی تحمل داشته باشد خيلی زود به آن عادت ميکند ...
 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۱  
شكاف گنگ دو لب را كه «آه» پوشاندند،

دو چشم مانده به در را،نگاه پوشاندند

برهنگي دو پا را كه زخم و تاول بود

به كفش پاره اي از جنس راه پوشاندند

به جشن ساده ي پيوند آسمان و زمين ،

به ابر،رخت سراپا سياه پوشاندند

شنيده ام به تن خوشه هاي گندم زار

به سوگ عصمت آدم ،گناه پوشاندند…

مصطفي رستگاري

 
فاصله
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۱  
آيا فرسنگها فاصله می تواند شما را حقيقتا از دوستتان جدا کند ؟
اگر شما بخواهيد با کسی باشيد که دوستش داريد ، آيا هم اکنون نزد او نيستيد؟

« ريچارد باخ »
 
زاویه نگاه
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸۱  

گل آفتابگردان را دوست دارم اما بیشتر برای آنکه تماشایش کنم ، بنشینم توی ایوان سایه دار و نگاهم را بدوزم به سخاوت و فروتنیش ! مثل آن روز توی ایوان مدرسه ، عصر یک روز تابستانی ، آفتابگردانها بزرگ بودند گنجشکها دوروبرشان بال بال میزدند و زمین پر از چیزهای زرد و پوستهای تخمه بود ، سرشان را پائین نگه داشته بودند و نگاهشان را از شرم خورشید به زمین دوخته بودند و عصاره وجودشان را بی منت به گنجشکها میبخشیدند . تا به حال آفتابگردان جوانی را دیده ای ؟ سربلند و مغرور ، دامنه دیدش آندازه آسمان است و با تمام جسارتش ، نگاه عاشقانه اش را به خورشید دوخته است . میگویند عاشق تلاش میکند آنچه باشد که معشوق می طلبد و همانطور که آفتابگردان هم شبیه آفتاب است .

گل سرخ را دوست دارم اما بیشتر برای بوئیدنش ،آدم بعضی از چیزها را از نزدیک میخواهد ، میخواهد مال خودش باشد . بگذارمش توی گلدان جلوی چشمم و یک قند کوچولو بندازم توی گلدانش که مثلا خیلی به ات توجه دارم . حیف که هرچیزی که میخواهی مال خودت باشد عین این گل سرخ خار هم دارد ...