پادگانی که هنوز هم قلبم آنجا می تپد
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۱  

اينجا خانه من است خانه اي که روي ديوارهايش تصويرهاي ساده اي از من ، تصويرهائي که روي دريچه اي روشن ترسيم شده است، ديده ميشود ... اما من موجودي ۳ بعديم . براي آنکه وجودم را باور کني اصراري نميکنم التماس نخواهم کرد و هي صدايت نميکنم که من اينجايم ... در تمام سالهاي عمرم از روزي که ۱ ساله شدم تا امروز هر سال عبور نمناک روح و قلبم را هر جائي که نامي از من بوده است باقي گذاشته ام گفتن ندارد شايد خيليها شبيه من باشند .
ميخواستم از آن بخش از وجودم که در جائي به نام دوکوهه جا ماند ، چيزي بنويسم . اين نام را در وبلاگ يک زميني ديدم و تصوير آن متن ، قلبم را فشرد ...
پدر تازه يک پيکان صفر خريده بود پدر دوست داشت که خوشحاليش را با ديگران تقسيم کند پدر عاشق ماشين عوض کردن بود پدر عاشق سفر کردن بود . ۲۹ اسفند ، يک روز قبل از عيد راه افتاديم و پدر با سرعت به سمت دوکوهه ميراند ميخواست موقع سال تحويل کنار خواهر زاده هايش باشيم. من عادت به ديدن بيابان نداشتم ... پدر هميشه ما را به جاهاي سرسبز ميبرد خودش عاشق فصلهاي مختلف شمال بود ، ديدن مسافتهاي طولاني که تنها چشم اندازش بيابان بود و خط هاي بريده بريده وسط جاده برايم عادي نبود اما من دختر بچه ساکتي بودم و عاشق تماشا ! يک کيف کوچک هم داشتم که هميشه همه جا همراهم بود ... اولين شهري که رفتيم و مسافرخانه اي گرفتيم دزفول بود ! دزفول را هميشه با نخلهايش به ياد دارم آنجا همه چيز را تيره و ابري ميديم مادر از ابتداي راه بيمار بود آنوقتها من هنوز بلد نبودم از شهرستان شماره تلفن بگيرم تنها شماره اي را هم که حفظ بودم شماره مغازه پدر بود . اولين فرصتي که توي آتاق تنها شدم گوشي تلفن را برداشتم حتي نميدانستم آن خط ممکن است داخلي باشد ... آنجا تازه فهميدم که من خيلي چيزها بلد نيستم ... اين اولين باري بود که من در زندگي از نادانيم خجالت کشيدم . پدر پرس و جو کرده بود ما نميتوانستيم با ماشين خودمان برويم دوکوهه بايد با يک ماشين نظامي ميرفتيم . اما مادر بيمار بود ما هم کلي ميوه و آجيل و هله هوله همراه برده بوديم آخرش يک طوري تا نزديکي دوکوهه رفتيم وسايلمان را هم يک ماشين ديگر آورد و حوالي عصر ما به همان ريل راه آهن رسيديم ... هر چقدر خواهش کرديم نگذاشتند بچه ها بيايند ... گفتند آماده باش است يه سيم خاردار طولاني هم کنار ريل کشيده شده بود ما ديگر نميخواستيم برگرديم بجز ما يک خانواده روستائي هم براي ديدن تنها پسرشان آمده بودند از يک روستاي دور در اردبيل . هوا خيلي تاريک شده بود سال تحويل نزديک ظهر فردا بود ... کنار ريل چادر نظاميي بود که دو تا تخت فلزي درونش بود چند تا هم پتوي سربازي ... ما فکر نميکرديم اوضاع آنطوري باشد ما که هيچ وقت جبهه نبوديم ! من هيچ وقت نميتوانستم با غريبه ها جائي بخوابم ... و البته جاي پر سر و صدائي مثل کنار ريل راه آهن ... مادر آرام موهاي بلوندم را شانه زد و بافت و مرا در آغوش گرفت تا بخوابم ولي خوابم نميبرد ... نيمه شب آرام سرک کشيدم تا قطاري را که داشت ميگذاشت ببينم واي خدايا چقدر به انتظار صبح نشستيم ... خانواده اي که اشتراکي با ما در يک چادر بودند شامل يک خانم مسن و همسرش يک زن جوان و فرزندش بودند . زن جوان همسر همان تک پسري بود که در جبهه ميجنگيد مادر شوهر از سر شب تا لحظه ديدار به زن جوان چيزي را تاکيد ميکرد ... من هر چه مي پرسيدم که چرا اين خانمو اذيت ميکنه کسي جوابم را نميداد ... وقتي آفتاب روي آهن گداخته ريل رقصيد به ما اجازه دادند که کساني را که ميخواستيم ببينيم ... روي تپه اي کوچک پتوئي پهن کرديم و آذوقه مان را چيديم و منتظر مانديم ... رضا و علي پسران عمه هايم آمدند و چند تا از بچه هاي محله فيضي ، سهيلي و ... سلمان و بهرام سر پست بودند و پشت پدافند ... من خيلي کوچک بودم براي آنکه احساس دوست داشتن را حس کنم اما آنجا ميعادگاه تلاقي نگاه ها بود و بروز احساسات بي نهايت پاک و من هم پاک بودم و جز اين چيزي نميدانستم ... من هرگز عشق را نميشناختم من نميدانستم اشک از کدام سوراخ بيرون ميجهد من نميفهميدم عبور تلخ خداحافظي يک مادر با تنها پسرش يعني چه ؟ من نميفهميدم بوسيدن ميتواند معنائي جز هوس و عشق هم داشته باشد من ...
من هنوز خيلي کوچک بودم اما اين چيزها را آنجا ديدم آخرين خداحافظي روي تپه کوچک را فراموش نميکنم نگاهم را چرخاندم که اين لحظات را نبينم چشمانم به آن زن جوان افتاد که به اجبار ، همسر سربازش را ميبوسيد و در پوست شيري مهربان روستايش، سرخي خون را آشکارا ميشد ديد ... پس آن تاکيد اين بود !! من بوسه را نميفهميدم و هيچ وقت از بوسيدن يا بوسيده شدن لذتي نميبردم اين کار را آلودگي ميدانستم ! شايد به خاطر تربيت مادر بود نميدانم ... باز هم چرخيدم ... نگاهم را به ريل راه اهن دوختم دستان مهربان پسر عمه ها سرم را نوازش کردند و بي آنکه من نگاهشان کنم رفتند ... براي هميشه ... و من همانجا روی همان تپه کنار همان پادگان و ريل راه آهن ناگهان به بلوغ رسيدم ، و من هميشه از تصوير هايشان گريخته ام .... من از همان روز هم ميدانستم که دختري خواهم شد متفاوت با همه آنچه آنها ديده اند اما هرگز عبور داغ گلوله را تو سينه هايشان از ياد نخواهم برد و هرگز اشکهاي داغ مادرانشان از خاطرم نخواهد رفت و هرگز ضجه هاي دردآور خواهرانشان را فراموش نميکنم همه آنها که نام بردم با خونشان پهنه خاکشان را که ميهن ميناميدند رنگين کردند حتي آن سرباز روستائي و من همواره اين اندوه عميق درونم باقي ماند که چرا فقط بعضي از اينان وطنشان را دوست داشتند و برايش جنگيدند ؟ و باقي ... چرا بايد از يک عشيره ۴ تن با داغ لاله ها هم آوا شوند و امروز ديگران اين را نه مهر به وطن بلکه خيانت و ننگ بدانند ! و اگر بدانند که روزگاري کسانت در جبههء دفاع از امروز آنها بوده اند بگويند ... « وا ! ما که هيچ کدوممون اهل اين چيزا نبودن ! » خدايا ! حقيقت چيست !!؟ من از آن روز تا امروز نگاهم را به چشمان هر آدم ريا کاري که تسبيحي به دست گرفته و ريشي بلند کرده يا چادري که تنها بينيش پيداست به سر کرده و هر کسي که دم از شهادت و خون و وطن و اسلام ميزند در حالي که قدمي براي دفاع برنداشته ، دوخته ام و به تلخي پرسيده ام و مي پرسم چرا ؟!! من از همان تپه کوچک دوکوهه تا ارتفاع بلند اينترنت اين سوال کثيف را به دنبال خود ميکشانم که اينها همه جز دو خط موازي بود که امروزش اين است ؟ ايراني که خونهاي گذشته و حالش سربلندش کرد حقش اين است ؟! اين است بهشت موعود ما ؟! فرشتگان بي گناه، حوريان پاک، مردان جنگجوي مقتدر و مهربان ... من خودم را فريب نخواهم داد ... من آن بهشت را نميخواسته ام و نميخواهم من از ابتدا اين برزخ خاکستري را دوست داشته ام و به آن عشق ورزيده ام اما امروز از آثار وجودي خودم پيداست که نسلي چون من راهش راهي نيست که همين ۲۰ سال پيش آدمائي بزرگ انتخاب کرده بودند من تکه پاره هاي ترکش خورده آن نسل را هنوز ميبينم و از آنها ميگريزم من به سختي اين حجم دردناک اندوه را به تماشا مي ايستم فرزنداني که به گور سپرده شدند و مادراني که در پي آنها در خاک خفته اند ... من از تمام ريلهاي راه آهن ميترسم از تمام تپه هاي کوچک مهرباني ، از تمام بيست و نهم اسفندها از تمام نخلهاي خسته از تمام بيابانهاي بي انتها از همه خطوط ممتد جاده ها ... من از خود ميگريزم از گذشته و چشمانم را تا آنجا که ميشود به روي آينده سياسي کشورم خواهم بست ... خدايا مرا ببخش ... من هنوز با انديشهء چراهاي گذشته در جنگم توان انديشيدن دوباره را ندارم ... آري ناتوانم ناتوان !!


 
نسبتم با تو چيست ؟
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۱  

نازنين ِ شيرينم ! اينگونه در آغوشم مگير ، قلب من گنجايش سيل بيکران محبتت را ندارد . آخ عزيزکم ! اينگونه نگاهم مکن ، چشم من تاب تماشای دلتنگيت را ندارد . چقدر دلم برايت تنگ ميشود ... اين نوشته ها را شايد هرگز نخوانی شايد هرگز به اين دنيای وانفسای مجازی وارد نشوی . شايد هرگز نفهمی که چقدر دوستت داشته ام و ندانی که چقدر از تو حرف زدن و نوشتن روحم را روشن و آرام ميکند ... وقتی خيلی کوچک بودی تنها بچه شيرينی بودی که عميقا دوستش داشتم و ميخواستم مال من باشد ! می آوردمت کنارم ميخواباندمت روی پاهايم ميگذاشتمت و برايت لالائی ميگفتم . هيچوقت دل به هيچ عروسکی نميبستم و برای هيچ کس لالائی نميخواندم اما تو، آن صورتک مهربان سفيد را ... کودک مهربانی بودی مثل حالايت ، هرگز نق نميزدی غريبی نميکردی و با کوچکترين نگاه شيرينی لبخند ميزدی مثل همين حالايت . وقتی بزرگتر شدی برايتان غصه ميگفتم کتابهائی که خوانده بودم شعر هائی که شنيده بودم آنها را ميبلعيدی يادم می آيد که مادرانتان چقدر حسوديشان ميشد می ترسيدند که از راه بدرتان کنم ... بعدها شعرهايم را برايتان ميخواندم و دردهايم را برايتان می نوشتم و اشکهايم را روی شانه های کوچکتان می ريختم ... همراز من شديد و طوفان اندوهم آنقدر بزرگ بود که شما را به روياهايم وارد کند . در روزهای تلخ خاطره دستانت را گرم و صميمی احساس ميکردم روزهای تلخ تنهائی می آمدی و گوشه اتاقم مينشستی و با من فکر ميکردی روزهای بغض و اشک در آغوش مهربانت که حالا بزرگ شده بود می گرفتيم و نوازشم ميکردی ... خيلی ها ميگويند تو شبيه منی آرزو ميکنم سرنوشتت شبيه دردهای من نباشد و دستان گرمت هرگز آلوده به اندوه خاک گورستان نشود و چشمان روشنت هرگز به جويبار جاری بی قرار اشک مبدل نگردد .
امروز عجيب هوايت را کرده ام ! شعری را که برايم سروده بودی لابه لای نامه های اداری يافتم همان شعر که وقتی داشتم می رفتم برايم نوشتی همان که هميشه همراهم هست شعر تو شعر يک دخترک ساده و مهربان ۱۶ساله نيست . شعر تو ترانه نسبت ماست خون مشترکی که با مفهوم حقيقيش در رگهايمان جاريست ... تو همواره درون من سيالی ، برادرزاده خوبم .



کسی کنار خلوت من نيست
کنار آتش محزون واقعيتها
کسی که دست مرا گرم ميکند
همان فرشته زيبای آرزوهايم
همان تلاقی لبخند و اشک و مهر و سکوت
همان شب نمناک
که در کنارغمش بی ريا سخن گفتم
همان که گفت به ما از تلاش و فکر و کتاب
و در شبی سنگين
مرا نديد و برايم نوشت
خواهم رفت .
کسی چه می داند ؟
- کسی نميداند .
من آه می کشم
چرا دلم با اوست ؟
فرار می کنم ؛
از اين همه پوچی
از او که منطق سرشارش
کنار کاسه لبريز عشق در سينه
به خاطرات لگد زد .
فرار ميکنم و خاطرات سبز خودم را
به دشتهای پر از گل
به خانه ای در ده
به آسمان بزرگ
به ماه خواهم برد
فراتر از همه جرمهای زمين
تا خودِ بی حجاب خدا
فرار خواهم کرد .

و او هميشه گوشه قلبم هست ؛
« ستاره ای بدون غروب » .

کوثر
 
افسردگی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۱  

ديشب برف باريد ! و کمي بعد يخبندان شد . ۷:۱۵ از خانه بيرون آمدم و ۹:۱۶ رسيدم سرکار . کارهاي ضروري را انجام دادم و از ساعت ۱۰ تا حالا توي وبلاگها مي لولم .واي خدايا ساعت ۱۲ شده ! سرم درد گرفته است ! خدايا ما چمان شده !؟ با هر دوستي که حرف ميزنم احساس ميکنم افسرده است . خيلي عجيب است هر کس از چيزي مي نالد ! دوستي از انتظارات همسرش ميگويد و از اينکه ديگر چيزي شادش نميکند . دوست ديگري از مشکلاتي ميگويد که قبلا هر وقت ميشنيدمشان حالم بد ميشد و براي اينکه مرا دلداري بدهد ميگفت تجربه است ليلا ! تجربه ! حالا ديگر نميتواند همان را تحمل کند و چيزهاي ديگري که تا ۳ ماه پيش راحت حلشان ميکرد امروز معضلش شده ! آن يکي از عشقي ميگويد که آغشته به تنفر شده ! من هم که از همه چيز شاکيم ! توي هر وبلاگي ميروم غمم ميگيرد . سارا از اشکهايش نوشته ! تينا از غربتش و احساس تلخش ! دارم فکر ميکنم ... ديروز کسي گفت اکثر مردم پاريس افسرده شده اند ! مردم توي خيابان خيلي ساکت شده اند ! دختران و پسران شيطان دبيرستاني تو لاکشان رفته اند . علتش ! خدايا ! اولش فکر کردم سرماست ! اما ... بي شک تاريکيست ! هوا زود تاريک ميشود . آدمها احساس ميکنند وقت کم دارند . تاريکي خودش آدمها را افسرده ميکند اين روزها هم اغلب هوا ابري و تاريک است . خدا را شکر امروز کمي آفتاب گرفته است . آسمان صاف است . قرار است شبمان شهاب باران باشد . خدا کند يادم نرود کنار پنجره بروم . راه حل اين افسردگي که اين روزها اپيدمي شده چيست ؟! چراغها را زيادتر کنيم ؟! موزيکهاي شاد گوش بدهيم ؟ براي هم جوک تعريف کنيم يا بفرستيم ؟ چکار بايد کرد؟! يکي ميگفت اگر کسي روزي فقط ۲ قطره اشک بريزد افسرده است ! پس من خيلي افسرده ام شما چي ؟! تو رو خدا هرکس فکري به ذهنش ميرسد بگويد شايد کمکي باشيم به حال هم .


 
حقيقت چيست ؟!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۱  

راستيييييييييييييي چه برفی ميبارد . وقتی شروع کردم فقط مه بود اما حالا کوه و دامنه روبرويم کاملا سپيد است . خدايا شکر .
عکس العملهای دوستان واقعا برايم جالب بود . خيلی دوست دارم که به همه جواب بدهم . اما قبلش حرف خودم را بزنم و بعد ...
آنچه به عنوان اعتراف نوشتم نه حرف من بلکه انتخاب من بوده است و اميدوارم اين تفکر وجود نداشته باشد که ليلای آبی آسمانی نوشته ای را بی هدف مينويسد . اولين بار که با اين نوشته روبرو شدم چيزی از هدف شاعرش نفهميدم خواندمش و قضاوتی هم نکردم حتی روی کامپيوترم هم ذخيره اش نکردم چند روزی که گذشت مدام اين جملهء « در سرزمين من » و انکار نميکنم ، نميکنند ، نميکنيم توی ذهنم رژه ميرفت . دوباره رفتم و پيدايش کردم و يک بار ديگر خواندمش و چيزهای که ذهنم را درگير کرده بود را فهميدم آن را ذخيره کردم و خواستم پيش يا پس از نوشتن شعر نظر شخصيم را بدهم . احساس کردم نکند قضاوتم اشتباه باشد ؟ و از خودم پرسيدم چرا آن را به محکمه قضاوت دوستانت نميگذاری ؟ مگر نه اينکه اينجا خانه توست و آن بخش پيامهای ديگران مجوز نگاه ديگران است و مگر نه آنکه آنچه نوشته ميشود ديگر تنها برای نويسنده نيست و از آن لحظه که نوشته ميشود تعلق به ديگران هم دارد ؟ پس بدون دخالت فکری خودم گذاشتمش توی ويترين خانه ام و نشستم به انتظار قضاوت شما ...
نوشته را کاملا سياسی يافتم شاعر به سياست موجود معترض است اين خيلی عذابم داد که باز هم زن وسيله شده است . خصوصا اين که هی ميگويد در سرزمين من ! بله در سرزمين من قانون همواره قانون مردان است اما در سرزمين من حاکم مطلق قلبهای مردان ، زن بوده است کسی که امروز در سرزمين ديگران جز وسيله شهوت و وسيله ای برای سرکوفت زدن ما نيست ! آنها نياز مدام زن را که خودنمائيست بزرگ ميکنند اما روح تسکين دهنده و آرام بخشش را تبديل به تزريق بيمارگونه برای ارضاء موقت نيازهای دائمی کرده اند . ! در اين مورد خيلی حرف دارم . آنچه شاعر از سرزمين من نوشته است مربوط به امروز سرزمينم نيست اين را قبول دارم که گاهی اغلب مردها زن را جزئی از خودشان ميدانند نه وجود مستقلی از خود . عين ماشينشان عين خانه اشان و خيلی دوستش داشته باشند عين کتابخانه اشان ! در جائی گفتم که من به چنين وجودی معترضم و با هر ديدگاهی که چنينم ببيند مخالفم .
اين شعر انتخاب من بوده است از آن خوشم آمد اما هميشه سليقه يک نفر علاقه اش نميشود . همانطور که من آبی آسمانی را دوست دارم اما سبز ، بنفش ، قرمز ،زرد ، نارنجی ، صورتی ، سرمه ای و گاهی مشکی را هم دوست دارم اما هرگز خاکستری را دوست نداشته ام . اين سليقه من است اما علاقه ام نيست . اين را امتياز ميدانم که توان تفکيک سلايقم از علايقم را دارم .حرفهای شاعر را از ديدگاه او قبول ندارم اما نميتوانم منکر چيزهای درستی در آن بشوم .
تکه هائی از حرفهای دوستان که برايم جالب است دوباره نويسی ميکنم .
( آواز دلقک ) : آواز ساده چيزی شبيه فرياد غمالوديست که از نگاه اشکبارشان پر می کشد ،
علي آقا ميدانست كه من آن روز چه حالي دارم . شده است گاهي از فرط فشار هر چيزي را منكر بشويد ؟ فشار كاري ، يادآوري چيزي دردناك ، درد از بيماري و احساس غم از زن بودن ؟ ايشان از زاويه ديدي كه من به او دادم ، مرا درست ديد است .
( تخريپچي دوران ) : هر آدمي به هوا و حواي سالم نياز مند است .
ابوالفضل خان مين را خوب خنثی کردند . اين نگاه نصيحت گونه ميخواهد بگويد حرفت را فهميده باشم يا نه به اين معتقدم که آدم نيازمند هواست چنان که نيازمند حواست ( اگر برداشتم درست باشد ) . من اما ميگويم که من يک زن دوست دارم چنان باشم که يک آدم همانطور که به روح نياز دارد به زن هم نيازمند باشد . ( شايد هم حرفمان يکی باشد نظرم را قطعی نميدهم چون من دنيا را زنانه ميبينم و او مردانه ) .
(دانشجوی ايرانی) :
خيلي سياه نوشته بودي . از تو بعيد بود. وسيع باش و تنها ، سر بزير و سخت ..... يا علي مدد
:) من آدم کوچکی هستم و خدا را شکر ميکنم که به وجودش معتقدم و در تنهاترين لحظات او را دارم . به اين دوست عزيزم اعتراضی نميکنم او مرا با نگاه خودش ديده است و مگر چقدر اين ليلا را ميشناسد ، جز آنکه چند نوشته انتخابی مرا ديده است ؟ من به سربزيری اعتقادی ندارم که زن را بی غرور همانند مردی بی غيرت ميدانم و همواره افتخارم اين بوده است که مغرورم . اما آن يا علی مدد آخرش مهربان است و همراه .
( شايد يه حرف نو ) :
اباذر عزيز حرف جالبی زده است که خلاصه همه حرفهای من است :
... بعضی وقتا آدم شعر یا حرفی از کس دیگری تو بلاگش مینویسه چون براش جالبه... بعضی وقتا واسه این مینویسه که حرف دل خودشه... بعضی وقتا هم صد در صد قبولش داره... شما خانم هستین و شاعر یه مرد... خیلی فرق میکنه سه مورد بالا تو نظر دادن خواننده... لطفا موضع تون رو بگین...
من اين را يک موضع گيری عادلانه ميدانم .
(۳۰ياوش) :
اين دوست مهربان همراه و صميمی که لطفش هميشه شامل من بوده است نوشته است :
راستی عشق ديگه چيه ؟! .
سياوش جان عشق تقريبا تعريف يکسانی دارد عشق جرقه ايست که زده خواهد شد و تو ناگزير از پذيرشش هستی عين ويروسيست که تو را مبتلا خواهد کرد و هيچ واکسنی هم ندارد سن خاصی هم ندارد تو را با خود به دنيای وسيعی ميبرد که به تجربه هايت ، احساست ، لذتت می افزايد و خيلی اصولی که به آن معتقدی تغيير خواهد کرد سفريست که مرد خطر کردن ميخواهد .
يک سياوش ديگر که آدرسش را نداده است اما گمانم ( آبی تر از شعر ) باشد گفته است : با اين متني كه نوشتي احساس خوبي به من دست نداد.
من البته منظورش را خوب درک نکردم .
(رقصنده با مرگ ):
و ای کاش همه حوا داشتیم...که به سیبی دلمان را ببرد...تا بفهمیم هنوز هم خاکیم
شاید شیطان هم عاشق باشد...او هم گناهش کبیره است؟
راستش من هم آرزو داشتم که حوائی ميداشتم تا ... ( من اجازه دارم چنين آرزوئی بکنم ؟!! آرزو آرزوست ديگر مگر حد و حدود دارد ؟ )
شايد ؟! شيطان بی شک عاشق بوده است و گمانم تا آن زمان کسی به اندازه او معنی عشق را نميفهميده است . اما عشقش بخشنده نبوده است حسود بوده است و حس مالکيتش آنقدر زياد که نميتوانسته رقيبي را تحمل کند . من در حدی نيستم که عشق او را مثبت يا منفی بدانم قضاوتش را با معشوق عادلش ميگذارم .
برای پاسخ دادن به مهدی عزيز و ليلای نازنين بايد بيشتر فکر کنم .
از باقی دوستان : اران عزیز ، سبز آبی مهربان ، سارای خوبم ،تيناتوتاکه متاسفانه هنوز فرصت نکرده ام بازديدش را پس بدهم . ناصر خان شاعر که از من بيسواد هم پائی خواسته اند . مهاجر ، که محبت داشته اند . تشکر و قدردانی ميکنم .
برف بند آمد !


 
اعتراف
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۱  

در سرزمين من
زن بودن جنايت است
و من - کتمان نميکنم
جرمم اين است
که با يک جاني از عشق سخن رانده ام .

در سرزمين من
زن نيمه ناتمام من است
و من - کتمان نميکنم
جرمم اين است
که با نيمه ناتمام خود
به برابريِ تمام سخن گفته ام .

در سرزمين من
عاشق بودن گناه کبيره است
و زنان - کتمان نميکنند
گناهکار ترين عاشقان زمينند .

در سرزمين من
حوا
- به خاطر يک سيب -
روزي هزار بار
سنگسار ميشود
آنسان که شيطان - کتمان نميکند
از تمامي اديان برمي خيزد
تا به خدا شکواييه اي ببرد .

در سرزمين من
لبها بوسه را در نگاه مي جويند
و دستها عطر نوازش را در تاريکي
و من - کتمان نميکنم
آخرين جرمم اين است
که از پيوند دستها و بوسه ها
به عرياني تمام سخن گفته ام .

در سرزمين من
اتهام يعني جرم
و آنها - کتمان نميکنند
که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند.

ناصر فاخته
 
« تا » !!
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۱  

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم ر بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد .

***
گفت:« بيا براي دوستيمان بک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را موچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادنرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .


زری نعيمی
 
اسطوره های پارسی و جايگزينيشان با مظاهر اسلامی
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۱  
پيشتر بگويم که سواد من آنقدر کم است که آنچه مينويسم را سخنی کامل ، دقيق و غنی نميدانم . اگر مينويسم برای آن است که هم آنچه در ذهن دارم تصحيح شود و هم آنچه مينويسم خوانده . آنچه شنيدم را نوشته ام بنابراين اگر کسی اطلاعات کوتاه ( که در حوصله من بگنجد ) و دلی همراه داشته باشد ، خوشحال ميشوم که در جوارش باشم .
شنيده ام :
وقتی اسلام وارد ايران شد مردم ايران را سخت معتقد و پايبند به باورهايشان يافت راه نفوذ به چونان مردی نمی بايست ساده باشد خداوندگاران ايران ، اسطوره هايی قابل قبول و نمادهائی قوی بودند مثل آناهيتا ( خدای آبها ) و ميترا ( خدای مهر و خورشيد ) . اسطورهای اينچنين از يک ريشه بودند و بسياری از اقوام به آنها معتقد بودند مثلا هندوها ! اما نمادهای گذشته هرگز جدای از جنسيت نميشدند بنابراين خورشيد همواره سنبل مردی قوی و زمين سنبل زنی بارور بوده است در هند هنوز هم برای خورشيد سبيل ميگذارند و جنسيت اش را مذکر ميدانند .در ايران هم چنين بود .اما اگر شما الان به يک کودک دبستانی بگويد خورشيد بکش او را زنی با ابروهای کمانی و گونه هائی سرخ رسم ميکند . بنابراين با ورود اسلام نمادهای اسلامی تغيير شکل دادند و از آنجا که بايست خدا گونه باشند چنين شد : خورشيد مظهر حضرت علی (ع) و آب مظهر فاطمه (س) . اگر به تصاويری که از گذشته به ارث رسيده خوب نگاه کنيم ميبينيم که هميشه پشت تصوير نشسته يا ايستاده و ذوالفقار به دست علی (ع) خورشيدی ميدرخشد و از آنجا که آب مهريه فاطمه (س ) بوده است او را سنبلی مشابه آناهيتا ميدانستند . به نظر ميرسد که مردم پارس هيچ تمايلی برای از بين بردن نمادهای خود نداشته اند حتی بسياری از امام زاده هائی که در نقاط دور و کوهستانی ديده ميشود معابدی بوده است که در آن عبادت ميکردند و هدايا و جواهرات خود را نذر ميکردند . اين گفته به آن علت ميتواند درست باشد که اکثر اين امام زاده ها رو به قبله دفن نشده اند و در اکثر آنها دفينه هائی پيدا شده است .
اين روزها تصاوير متعددی از حضرت علی و امام حسين و حضرت عباس ميبينم که کاملا مينياتوری و باب تبع تماشاگران و خصوصا جوانان است . من پيشتر هم معتقد بودم که تصوير سازی کمک زيادی به تحکم اعتقادی مردم دارد. ما از خدائي صحبت ميکنيم که ناديدنيست اما همواره امامانمان را در هاله ای از غبار و نور پنهان کرده ايم من گمان نميکنم اين احترام به دين و امام معصوم باشد ( که چه بسا با غير معصومش هم چنين ميکنيم ) البته اين شکل احترام (!) از بعد از انقلاب قوی و محکم شد در حالی که قبلا مردم حتي در تعزيه خوانيها تلاش به مخفی سازی نميکردند و چيزی روی صورت نمی انداختند . و همچنين روی قرآنهای جيبی تصاوير ائمه ( حال درست يا نادرست ) وجود داشت . علاقه انسانها به مذهب با ديدن تصوير و نماد به مراتب محکمتر خواهد بود چنان که مسيح مصلوب و مريم فرزند در آغوش گرفته همواره تجسمی از حضور پيامبرشان به مسيحيان ميدهد و تصاوير چار زانوی بودا به بودائيان و ...
ما چرا نبايد امامانمان را آنگونه که بودند ببينيم ؟ جز يک کتاب که در مورد ظاهر حضرت علی بررسی و تفحص کرده است کتابی ديگری را نديده ام که به بررسی اين موارد بپردازد . به هر حال من آنچه را که دوست ميدارم چه زيبا چه زشت ، بهتر است واقعی باشد چرا که بايد ياد بگيرم زيبائی آدمها در سيرتشان است نه در صورتشان !
 
عبور خاطره
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱  
نازنين ، دلتنگيت را ميفهمم و آن نگاه راكه در عبور از خيابانها دنبال كسي ميگردد ، ميشناسم . من با بوي باراني اشكهايت آشناييم . من شكستن آيينه هاي غرور و استقامت را تجربه كرده ام . من بدن بيروح اندوهم را مدتها به كوچه ها و نگاهها تقديم كرده ام . ميدانم چه ميگوئي ، ميدانم چگونه اي ... بوي خاك باران خورده دلت را مي لرزاند. تماشاي باد توي گيسوان خسته شمشادها دگرگونت ميكند . عبور نيم رخي آشنا قلبت را به تپش مي اندازد . شميم آشناي عطري ديوانه ات ميكند . نگاه خسته خود را ميدوزي به امتداد هر چه جاده اي كه هست، تا بلكه بازگردد .... باور كن كه ميفهمم . با خودت روراست باش، بنويس كه هيچ آرامشي را بهتر از نوشتن نخواهي يافت .
خدا هم براي آرامش بندگانش كتاب نوشته است ... پس در اين نوشتن عظمتيست كه بايد قدرش را دانست .
مهربان ، به روزهاي روشن آفتابي قسم كه سهم هركس از عشق و تماشا مشخص است ...
 
ارزش
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸۱  
وقتی چيزی داشته باشی که ۱۰ هزار تومان ارزش داشته باشد آنوقت ۱۰ هزار تومان برايت پول زيادی نيست و ارزش زيادی ندارد .
وقتی چيزی داشته باشی که ۱۰۰هزار تومان ارزش داشته باشد آنوقت ۱۰۰ هزار تومان برايت ارزش زيادی ندارد .
وقتی چيزی داشته باشی که ۱ ميليون تومان ارزش داشته باشد آنوقت ۱ ميليون تومان برايت ارزش زيادی ندارد .
وقتی چيزی داشته باشی که ۱۰۰ ميليون تومان ارزش داشته باشد آنوقت ۱۰۰ميليون تومان برايت پول زيادی نيست و ارزش زيادی ندارد .
اما
اگر چيزی يا کسی را داشته باشی که خيلی برايت عزيز باشد و خيلی دوستش داشته باشی هرچند ارزان، هر چند متفاوت با معيارهای ديگران، اما تو حاضر نيستی ، هرگز ، با هيچ قيمتی با يکی نو ِ آکبندِ ژاپنی يا انگليسی يا آلمانی يا آمريکائی اش عوضش کنی .
وقتی آدمها بهای هر چيزی را با زمانی که برايش گذاشته اند، خاطره ای که با آن داشته اند و دلی که به آن سپرده اند، ارزش گذاری ميکنند آنوقت هيچ چيزی توی دنيا نميتواندآن را بخرد نميتواند ارزش آن را از کم کند حتی مرگ !
 
تشکر و توضيح
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸۱  
اول از همه دوستانی که اين مدت تاخير نسبت به من لطف داشتن تشکر ميکنم و عذر ميخواهم که نتوانستم بنويسم و کليکتان را هدر دادم . اما علاوه بر گرفتاری آنقدر تعدد موضوع در ذهنم بود که آشفته ام ميکرد و دست و پايم را برای نوشتن ميبست .
يک توضيح کوچولو بدهم و آن هم اينکه آقای کاظمی طبق درخواست حقير توضيحی در مورد خودشان مرقوم کردند که من به جای تصحيح مطلبم ( چون نميخواهم حس آن روزهايم را خراب کنم البته از روی خودخواهی ) اينجا مياورمش و بابتش از همه و خصوصا ايشان عذر ميخواهم گرچه به هيچ وجه از روی عمد نبوده است :
شرمنده‌ام كرده‌ايد. البته جسارتاً عرض مي‌شود كه در اين نسخه از شعر چند مورد اشتباه تايپي رخ داده است. صورت صحيح آن را در وبلاگم درج كرده ام. در ضمن من افتخار دكتري ندارم. مهندسي عمران خواندم ولي بعد از فارغ‌التحصيل شدن پي آن را هم نگرفتم. فقط دوست دارم شاعر باشم و بس.البته كارگر هستم ولي كارگر عرصه فرهنگ يعني روزنامه نگار و ويراستار و اگر گاهي پررويي به خرج دهم نقد نويس و اين طور چيزها كه ديگر مرا از شعرگفتن هم انداخته است. دوست دارم مقاله مفصلي را كه در وبلاگم درج كرده‌ام بخوانيد.
يک توضيح اضافه هم لازم است به دوست مهربان، جناب پدرام خان بدهم . تمايلم بيشتر اين است که اگر نظری راجع به مطلب هم وبلاگيهايم دارم در نظر خواهی خودشان بنويسم که اين از نظر من احترام بيشتری را همراه دارد مگر ضرورت ايجاب کند البته .
 
پاسخ به شعر بازگشت
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۱  
ز سنگ پرس
بيژن ترقی


تو اى كه «در نفس گرم جاده» خواهى رفت‏
«پياده آمده بودى، پياده» خواهى رفت‏
شَرارِ شعر تو يك توده آتش است ايدوست‏
تر از نامه جان بلاكش است، ايدوست‏
بَسى حديث غم افزا شنيده بودم من‏
چنين چكامه سوزان نديده بودم من‏
نمانده از غم تو آرزوى زيستنم‏
رسد بگوش فلك نغمه گريستنم‏
نمى‏بريم زخاطر توانِ دست تو را
«به سنگ سنگِ بناها نشان دست» تو را
اگر كه: «كودك تو سنگ زد بشيشه ما»
نشد شكسته هم آوازى هميشه ما
كه كودك است و زبان نهفته‏اى دارد
زسنگ پرس، چه راز نگفته‏اى دارد
زسنگبار حوادث، شكسته بال و پرش‏
مگر كه سنگ رساند بگوش ما خبرش‏
كه اى كه در بر خود كودكى چو من داريد
سرى ز روزن آسودگى برون آريد
منم كه «نانى اگر داشتم زآجر بود
و سفره‏ام كه نبود از گرسنگى پر بود»
«همان غريبه كه قُلّك نداشت» من بودم‏
«و كودكى كه عروسك نداشت» من بودم‏
***
الا غريبه درد آشنا دلاور مَرد
كه صبر و طاقت تو پُشت آسمان خم كرد
اگر كه چشم تو گريان و دل پر از درد است‏
زدشمنّىِ برادركشان نامَرد است‏
چه جاىِ شكوه زغُربت؟ كه همرهان هميم‏
هم آستان و هم آئين و هم زبان هميم‏
بيا به اشك بشويم غبار راه تو را
به مهر بوسه زنم طفل بى‏گناه تو را
تو پيشتاز همه دودمان خود هستى‏
تو زنگ قافله كاروان خود هستى‏
تو نام دارترين مرد روزگار خودى‏
تو تابناك‏ترين كوكب ديار خودى‏
طلسم غربت ما آن زمان شكسته شود
كه رشته بند عَجوز زمان گسسته شود
 
چيزی از کسی که قشنگ مينويسد
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱  
خوابم نميبرد ، ذهنم هم زيادي مشغول بود ، دير وقت هم بود ، خسته هم بودم ، جواب هيچ کس را هم نميتوانستم بدهم چون هنوز خوب فکر نکرده بودم ! رفتم و دست به کمر جلوي کتابخانه ايستادم ! يک رديف رمانهائي که حال خواندنشان را نداشتم يک رديف کتابهاي تاريخي و سياسي يک رديف کتابهاي مذهبي ۳، ۴ رديف کتابهاي تخصصي و آن پايينترين رديف چشم به کتاب لاغري افتاد که يهو مرا ياد شعر کودکي علي آقا انداخت ... برداشتمش و همان جا رو دو زانو نشستم و شروع کردم به ورق زدنش ! برعکس هميشه که کلي با اين کتاب ميخنديدم اينبار خنده ام نگرفت ! زانوهام خسته شدند ايستادم و بقيش را خواندم چشمم هي به ساعت روي کامپيوتر بود ، دلم شور فردا را ميزد ! گذاشتمش روي ميز که امروز با خودم بيارمش و آن چند تائي که بيشتر توجهم را جلب کرد بنويسم ! حالا ميبينم به عکسشان هم نياز دارم ... با اين حال مينويسمش ! ...

چند تا ؟ چقدر است ؟
يک در قديمي چند بار محکم بسته مي شود ؟ بستگي دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنيم . يک نان بين چند نفر قسمت ميشود ؟ بستگي دارد که تکه هاي آنرا چه اندازه اي ببريم . در يک روز چقدر خوبي وجود دارد ؟ بستگي دارد که چقدر خوب زندگي کنيم . از يک دوست خوب چقدر محبت مي بينيم ؟ بستگي دارد که چقدر به او محبت کنيم .

وارونه
هر بار اون آدمي رو می بينم که وارونه توي آب ايستاده ، همون جا مي ايستم و شروع مي کنم به خنديدن ! هر چند که نبايد ديگران را مسخره کنم . براي اينکه شايد ... توي يه دنياي ديگه ... يه زمان ديگه ... يه شهر ديگه ... شايد اون درست ايستاده و من وارونه ام !

چند تاي ديگه هم هست که بعدا مينويسمشان !
آخ يادم رفت بگم اينها را نويسنده مورد علاقه ام شل سيلور اشتاين نوشته است .
 
پاسخ محبتی که شد
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱  
دلم ميخواست همانجا توي نظر خواهي جواب بدهم اما انديشيدم نکند بي احترامي باشد ...

آقا مرتضي ، ممنونم از توجهتان اما من نه از رقابت ميترسم ، و نه خودم را دست کم گرفته ام ، راست است که يک چيزي ته دلم مرا به هراس مي اندازد ، شايد ترس از دست دادن باشد ، معتقدم آدم براي نوشتن بايد حسش را قوي و روشن با خودش داشته باشد ميدانيد من از همان حس قوي ميترسم ، از تپيدن دلم ... هي نهيبش ميزنم که هيس ! يه چيزيست که از برخورد تجربه و احساس شکل گرفته است و همان است که براي نوشتن شعر نياز است اما...

علي آقا ، ميداني که از افتادن با چشمان بسته، آن هم توي هواي نوشته هايت چه لذتي ميبرم... يک وقتي همان کار را ميکردم که شما گفتيد ، ميدانيد فرق شعر و نثر اتفاقا همين جاست ! توي شعر خودت را سبک ميکني و ميگذاري امواج آرام احساساتت ، ببردت هرجائي که خواست و اگر چشم هم باز کني تنها آبي آسماني بالاي سرت را ميبيني يک وقتي هم ميبيني توي يک ساحل نامهربان پياده ات کرد ! اما نثر اينطور نيست ، انگار که داري خودت شنا ميکني اتفاقا با تلاطم آب همراهي ، بايد قدرت عضلاتت را به رخ بکشي بايد نشان بدهي که تو پيش ميروي و به هر مسيري که ميخواهي ! و ميداني که سرانگشتانت کجا آخر خط را لمس خواهد کرد ...

ع.ش.ق عزيز ، از لطفتان سپاسگزارم ، راست ميگويد بايد شاعر بود ميدانيد خدا خيلي فرصتها براي کامل بودن به ما آدمها داده است ، توي اين دنيا هر چيزي باشي اگر در نهايتش باشي و تمام نيروهايت را برايش بسيج کني ، موجود کاملي خواهي بود ، به خوب و بديش کاري ندارم ها ! همه ما توان خيلي چيزها را داريم اگر اين هراسها بگذارد !

ساراي عزيزم ، نميداني چقدر شوکه شدم از آنچه نوشتي ! اصلا اين شعر را به ياد نداشتمش ! گمانم کمي بيش از ۳ سال است ! آخ مرا ياد شبکه عابدي انداختي ! يادم مي آيد که اين شعر را براي تو گفتم ، تو مثل هميشه فاصله ات را با من حفظ ميکردي ! يادت مي آيد ؟ اما نميداني چقدر ميتواني به من نزديک باشي ! سارا جان ، گاهي عبور از دلتنگي و مرور روزهائي که گذشته است حسي اندوهناک و تلخ دارد ، شايد زمان زيادي نياز باشد تا من آرامشي دوباره بيابم و فراغتي که دوباره شعر گفتن را از سر بگيرم ميداني که آنچه در اين يکسال اخير بر من گذشت ، دردي نيست که به آسودگي از کنارش بگذرم ... شايد يک روز همه آنها را بنويسم شايد ...