صدا ، انديشه ، خواب ، حقيقت و ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٢  
صداي نالهء زني مي آيد .... آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه
و زنهائي كه مي گريزند ، من با آنها زير طاق صخره اي غار گونه اي در انتهاي سرازيري ،پنهان ميشوم .
سگ ليز ميخورد درست روبروي من چشم در چشم ... مي ترسم ! هميشه از سگ مي ترسيده ام . اما نگاهش ...
مهربان است و بي پناه ...
يك جوري با نگاهش داد ميزند كه دوستم دارد ...
آرام و بااحتياط موهاي سرش را نوازش ميكنم ...
نرم است و لطيف ...
هنوز چشم در چشم مرا مينگرد خيلي به صورتم نزديك است مي ترسم مرا بليسد اما تنها صداي آرام نفسهايش را مي شنوم در آغوشش ميگيرم . كنارم مي گذارمش .
چيزي مهيب در فاصله اي نه چندان دور مي گذرد .... سكوت
سكوت
سكوت
........
.......
.......
سكوت .
صداي جيغ زني مي آيد ......آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
مي گويند اينجا دو راه بازگشت است .
يكي راهي كه از آن آمديد ، سر برميدارم ...
سگ خودش را به من ميمالد ...
راه ترسناكيست همه صخره و سنگ .
و راه ديگر ، راه پائيني جاده اي خاكي و مال رو ...
كسي ميگويد انتخابت را كردي ؟
مي گويم آري .
به سنگها و صخره ها بيشتر اعتماد دارم آنچه هراس است و سختي ، يكجا روبرويت مي گذارند . موضعش شفاف است اما خاك ! معلوم نيست زيرش چه ميگذرد . موذيست و مي تواند جور ديگري باشد .
صداي جيغ پرنده اي مي آيد ... ويييييييييققققققق وييييييييقققققق
سگ مدام با من است با آن چشمان مهربانش !
از من چه ميخواهي حيوان ؟!
حيوان چه ميخواهد جز پناه ؟
جز محبت طفيليت ؟!
پرنده سرش را جلو مي آورد قندي به او ميدهم ...
صداي ناله زني به گوش ميرسد ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
چهار ديواري كوچكيست با ديوارهائي كرم و كف پوشي سرخ
مرد تكيه داده به ديوار ، اندوه ، تصوير چشمانش شده است
زن در دل ميگويد بازي تمام شد ! .........................................
صداي نالهء دري كه بسته مي شود .... قييييييييييژژژژژژژژژ
و جاده اي با ريل گاردهائي كج و كوله و زميني به سبزي سبزه ها و خطي زرد كه تا بي نهايت ادامه دارد و نقاطي قرمز ! هميشه يك چيز اعلام وجودش از ديگر چيزها قوي تر است ! مرز همواره بايد باشد و تضاد ! .... صداي خط ترمز ....ايييييييييييييي
صداي همه همه زنانه .... به چي.... تو ديگ...... با من..... سلا.... خور....
راه پله ها هميشه بوي قفس پرنده ها را ميدهد !
سالن غذاخوري دانشگاه ّ
من با نوشابه و ساندويچي در دست ...
صداي ناله مي آيد ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه
زني درونم فرياد مي كشد ! وااااااااااااااااااااااااااااااااااايييييي...... .... ........ ......................... ..... ... ..................... .... .................. ...... . ......... . .......... ....... ........................ .......... . ..................
......
....
..
.
و من فريادش را مي نويسم .......


 
 
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٢  

فراگيری
يافتن آنچيزهاست که پيشتر می دانسته ای .
به کارگيری
نمايانگر آگهی بدان است .
آموزش
ديگران را ياد می آورد که چون تو مي دانسته اند .
شمايان ، فراگيرندگان ، به کارگيرندگان و آموزگارانيد .
#
تنها جبر زندگاني
يگانه با خويش بودن است .
يگانه با هركه و هر چه ديگر ، نه ممكن است .
كه نشانهء منجي ، دروغين بودن است .
#
حقيقي دوست ، به ديدار نخست
چنان دركت خواهد كرد
كه ديگران به هزاره اي .

باخ

پ.ن : همه را نوشتم اما آنچه را كه درونم را گرفته است نتوانستم بنويسم ... پي چيزه ديگري بودم ... از اين شكلكها خوشم نميايد غمگينش هم يك جورائي شاد است ... :-(
 
ناخن خور
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٢  

بعضی از مردم ناخوناشونو مانيکور ميکنن .
بعضی ها هم سوهان می زنن .
اکثراً ناخوناشونو از ته ميگيرن .
ولی من همشونو کامل ميخورم !
بله ، ميدونم عادت زشتيه .
ولی قبل از اينکه شروع به سرزنش کنيد ،
يادتون باشه که من هيچوقت ، هرگز ،
دل کسی رو نخراشيدم .


شل سيلور استاين
 
بعض تلخ !
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٢  

كودك بالاي سر مادر به خواب رفته بود و مردي ميان اين هر دو با كفشهائي خاكي و در دست ،موهائي ژوليده و تيره از مصيبت، دست بر پيشاني ،روي قاليچه اي چهار زانو شسته بود . زني پائين تر مويه جانسوزي مي كرد و دخترك جواني در حالي كه مي گريست و شيشه ء عينكش غبار گرفته بود، زن را به استغاثه نشسته بود كه بر خيزد . پسري با موهاي بلند، خرما و شيريني خيرات ميكرد ... در مويه هاي زن اما هنوز شريكي نبود . من آن سو تر به تماشا، چونان چهرهاي ديگر ايستاده بودم... " الهي من مي ميردم نميديدم تو رو تو گور ميزارن . دختر نازنينم . دختر محجوبم عزيز باهوشم براي تو زود بود ... " بعض كرده بودم به تك تك چهرهها نگريستم در چشمشان اندوهي نشسته بود بعضي از سر دلسوزي و برخي از روي شناخت زن در گور !
او را مي شناختم در گذشته اي دور، چهره اي مخدوش در ذهنم ميگذشت ... در ميان كنكاش چهره ها ناگاه چهرهء عزيزي را ديدم . نگاه اندوهناكمان در هم آميخت به سويم پرواز كرد گوئي، تنگ در آغوشش گرفتم انگار ميخواستم تمام ناراحتيش ،تمام بغضش ،تمام هستي تلخش را درون من خالي كند ... زن به گور سپرده شده دختر خاله اش بود . اشكهايش شانه هايم را آلوده به تلخي از دست رفتن نمود و خيسي گونه هاي من تنها نشان همدردي با او بود .صورتش را در دستانم گرفتم او همچنان ميگريست و صدايم ميزد . گونه اش را روي گونه گذاشتم در گوشش زمزمه كردم : " عزيز من آرام ! مرگ هميشه اينقدر نزديك است ... " بوسيدمش مي انديشيدم كه نداشتن او چقدر برايم دشوار است . چقدر دوستش دارم ! ...
آرزو كردم كه هميشه زنده بماني تا من بتوانم دوستت بدارم برادر زاده عزيزم !

پ . ن : اعتراف ميكنم كه من حتي در دوست داشتن بسيارم نيز خودخواه بوده ام ...


 
تاريخچه اختراع زن مدرن ايرانی
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٢  
... تاريخچه اختراع زن مدرن ايرانی بی شباهت به تاريخچه اختراع اتومبيل نيست . با اين تفاوت که اتومبيل کالسکه ای بود که اول محتوايش عوض شده بود ( يعنی اسب هايش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند ) و بعد کم کم شکلش متناسب اين محتوا شده بود و زن مدرن ايرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود ، کار بيخ پيدا کرده بود .
اختراع زن سنتی هم که بعدها به همين شيوه صورت گرفت ، کارش بيخ کمتری پيدا نکرد . اينطور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی ، از ذهنيت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکيبی ساخته بود که دامنه تغييراتش ، گاه از چادر بود تا مينی ژوپ . می خواست در همه ی تصميم ها شريک باشد اما همه ی مسئوليت ها را از مردش می خواست . می خواست شخصيتش در نظر مرد جلوه کند نه جنسيتش اما با جاذبه های زنانه اش به ميدان می آمد . مينی ژوپ می پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما اگر کسی به او چيزی می گفت ، از بی چشم و رويی مردم شکايت می کرد . طالب شرکت پاياپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به اين اشتراک تن می داد ضعيف و بی شخصيت قلمداد می کرد . خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن يک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد . از زندگی زناشويی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خيانت . به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدايی می کشيد به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای ديگری حرام شده بود تأسف می خورد .
بی گمان زنانی هم بودند که در يکی از دو منتهااليه اين طيف ايستاده بودند ...


مطلب فوق گزيده ای ست از لابلای خطوط حاشيه ای کتاب " همنوايـی شبانـه ارکسـتر چــوبهـا " اثر رضا قاسمی " داستان نويس معاصر

اين را دوست گراميم جاناتان طی نامه ای که لحنی گلايه آميز داشت و از سر اعتماد و درد و دل برايم نوشته بود اينجا نگاشتم . از آنجا که ياشار سالهاست که به تجربه نشسته است صحبتهايش را با توجه به آنچه ديده يا شنيده است درست و حقيقی ميدانم .
گاهی از زن بودن خودم متاسف ميشوم آنها که زنها را خوب ميشناسند و يا خودشان تجربه آن را هم اکنون دارند ميدانند که صفات و توانائيهای عجيبی در اين جنس بشر است اما عجيب ترين بخشش اين است که خودشان نميدانند و يا فراموش ميکنند که آنها چه هستند و چگونه عمل ميکنند . بسياری از زنها عادت کرده اند که برای چيزهای کوچکی اندوهگين شوند و غصه بخورند نميدانم اين از کجا شروع ميشود اما شايد علتش نياز به ابراز حس درونی شخص مقابل باشد . نياز به محبت ، قويترين نياز زنهاست . به هر حال در مورد خودم متاسفم که نميتوانم از تمام نيروهای درونيم ،درست و به جا استفاده کنم . چه ميخواستم بگويم ! ؟
ميخواستم به اين دوست عزيزم که بسياری کسان باعث شده اند ديدش نسبت به زندگی ،ازدواج ، عشق و ... منفی و يا کم رنگ بشود بگويم که درست است که خيليها در نگاه کردن ما تاثير دارند اما ما هم در طرز تفکر ديگران در خوب فهميدن و بد فهميدن در بالا رفتن و پائين آمدن شعور ، در طول و عرض زندگی بسياری موثريم و کاش تاثيرمان به گونه ای باشد که وجدانمان آسوده بماند آسوده بخوابيم آسوده بيانديشيم آسوده نفس بکشيم و آسوده بميريم .
 
عادت ، من ، باران
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٢  
زير بارانم با چتري كه سالهاست هم راز لحظه هاي خيسم بوده است چتري به بزرگي رنگين كمان و همانطور رنگي ... فقط راه مي روم يك دست توي جيب و دستي ديگر درگير چتر. تا ساق پايم خيس شده است اما من تنها، دارم ميگذرم . كسي در خيابان نيست چند ماشين بوق ميزنند . باران بدجوري تند ميشود وارد خياباني ديگر ميشوم كه ميدانم محل رفت آمد كمتر ماشينهاست . اين خيابان را خيلي دوست دارم اما هنوز نميدانم چرا . مرا ياد يك چيز خوب مي اندازد . اما هنوز نميدانم چيست ... چند تا كارگر ساختماني متلك مي گويند برايم سوت ميزنند آواز ميخوانند ... با خودم فكر ميكنم كه باران چقدر عجيب است اما به آن عادت كرده ايم انگار وظيفه آسمان است كه ببارد ! ماشيني با سرعت به سمتم مي آيد. عمدا ميخواهد با سرعت بگذرد و خيسم كند مستقيم نگاهش ميكنم و مسيرم را منحرف نميكنم چند متر جلوتر از من تو گودال ناجوري مي افتد و ته ماشينش بدجوري به زمين كوبيده ميشود پياده ميشود هم زمان به او مي رسم ميدانستم كه تويش مي افتد آب توي گودال بود و او نميديدش . غر ميزند و من راهم را مي كشم و ميروم .عاشق اين بارانم ... باران باران چقدر ساده و آشناست ... چند ساعت بعد آفتاب مي تابد و من از پشت پنجره در حالي كه دارم خودم را خشك ميكنم به تماشاي آبي آسمان و ابرهاي زيباي پاي كوه ايستاده ام و مي انديشم كه چه سعادتي بود زير باران محبت خدا راه رفتن . چاي داغي مينوشم و زندگي باز همان شكلي ادامه پيدا ميكند ... و من باز عادت ميكنم به باريدن و نفهميدن اين عظمت عادت ميكنم به خوابيدن و باور نكردن مرگ عادت ميكنم به كار كردن و لذت نبردن عادت ميكنم به لبخند زدن و نفهميدن عادت ميكنم به سر تكان دادن و گوش ندادن عادت ميكنم به ديدن كودكي كه شيشه ماشين را پاك ميكند و من دست تكان ميدهم كه نمي خواهم پاك كني و آخر سر يك پنجاه تومني مچاله به اش ميدهم كه مدتها بود نميدانستم چكارش كنم . عادت ميكنم به شكستن غرور آدمها عادت ميكنم به بي قانوني عادت ميكنم به شب شدن و روز شدن عادت ميكنم به باز شدن شكوفه ها عادت ميكنم به سكوت صبح عادت ميكنم به صداي كي بورد عادت ميكنم به نگاه كردن او وقتي كه در خواب است عادت ميكنم به راه رفتن عادت ميكنم به حضور ممتد خدا عادت ميكنم به پرواز پروانه ها عادت ميكنم به بودنم به بودنت ... اما من هرگز عادت نميكنم به دوست داشتن آدمها عادت نميكنم به دوست داشته شدن عادت نميكنم به مرگ پدر عادت نميكنم به آنچه بر من گذشت عادت نميكنم به نداشتن به فقر عادت نميكنم به رنجيدن عادت نميكنم به بي توجهي آدمها عادت نميكنم به درك نشدن عادت نميكنم به تنهائي عادت نميكنم به بي حضوري تو به بي حضوري او عادت نميكنم به بودن مادر ... و انگار عادت كرده ام كه هميشه خودخواه باشم ... و اينها همه از نيازمنديست احتياج است و آستانه درك من كه اندك است و تنها خوشحاليم اين است كه صادقم با خودم با تو با او با همه آدمها چيزي كه اين روزها مدام تلاش ميشود از من گرفته شود ...
 
آويزان از سقف اندوه خيالي
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢  
.

روزي ميرسد كه از خودت ميترسي . شجاعت بودنت را از دست ميدهي و از چگونگي تصميمت متحير مي ماني . روزي ميرسد كه نميخواهي باشي و فرار، موجودي هيولائي ميشود و مدام تو را افكارت را وجود دردمندت را چون سايه تعقيب ميكند . لابد حالم خوش نيست كه اينطوري مينويسم ... تنها ميدانم كه نميخواهم باشم براي هيچ كس و به هيچ بهانه اي . چشمانم قلاب لوسر را دنبال ميكند ، طنابي نيست ... شرايط مهيا ميخواهد از مرگ نميترسم از تعقيب دائمي سايه هاي شوم گذشته مي ترسم . خودم را باخته ام . آدم وقتي حسهاي بد دارد تمام نيروهاي عالم دنبالش ميگذارند خيالاتي ميشود و هيچ چيز خوشبينانه اي را نميبيند . درست است دوست من ! همين لحظه هاست كه بايد جور ديگري بود وگرنه در شرايط ايده ال همه خوب رفتار ميكنند اما تو كه ميداني من چه چيزهائي از دست داده ام ... ميدانم كه خواهي گفت هر چيزي هزينه اي دارد ... يادم هست كه ميگفتي به قيمتش بيانديش ... دلم يك دنيا كوير ميخواهد و يك عالمه تنهائي و يك دريا اشك و يك كهكشان شعور ... دلم نميخواهد باشم . همين .


 
جنگ و عيد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٢  

اين روزها توي هر محفلي كه مينشيني به هر عيد ديدني كه ميروي سوار هر تاكسي كه ميشوي و سراغ هر كانال تلويزيوني كه ميروي پيچ هر راديوئي را كه باز ميكني با خانواده ات كه حرف ميزني و خيلي از وبلاگها كه ميخواني حرف “ جنگ “ است ... راستش گاهي فكر ميكنم كه شعور سياسيم خيلي پائين است كه اين موضوع دارد حالم را بهم ميزند . اما اين روزها خصوصا هيچ دو مردي را پيدا نخواهي كرد كه از جنگ نگويند ... گاهي هم ميگويم شايد بهتر است از جنگ حرف بزنيم تا حرفهاي خاله زنكي و پز و افاده فك و فاميل و غيبت اين و آن را بشنويم ... اما راستش يه جورائي ديگر دارد اين مساله جنگ ديوانه ام ميكند ... تازه 7 روز است كه شروع شده اما ديگر حوصله ام را سر برده . ياد خيلي چيزها مي افتم . مثلا ياد جنگ بوسني كه همينطوري آن زمان تمام كانالهاي تلويزيوني را اشغال كرده بود اما تفاوتش اين بود كه مردم خيلي احساس خطر نميكردند اما حالا كسي را پيدا نميكني كه صاحب نظر نباشد و دقت كرده ام وقتي خوب گوش ميدهم يك عالمه دلايل و مدارك و حرفهاي پيشينه و پسينه در مورد عراق و آمريكا ميشنوم كه كلي برايم جالب است ... يك جورائي هم خيلي خوب شد كه موضوع جنگ پيش آمد چون آمار خجالت آور و تقلبهاي بي حد و مرز مساله شوراي شهر را مختومه كرد و مردم كمتر به موضوع تورم سال جديد فكر ميكنند ... داشتم فكر ميكردم كه اگر تاجر يا سياستمداري بودم كه ميتوانستم از اين اوضاع سود ببرم بدون شك وارد معركه ميشدم و آستين بالا ميزدم كه پول پارو كنم . يك چيزي توي كتاب بر باد رفته سالها پيش خوانده ام كه امروز ميبينم خيلي حقيقت دارد . جائي رت به اسكارلت ميگويد : بهترين زمان براي پولدار شدن يكي زمان جنگ است و ديگري زمان بازسازي . خيلي احساسم در مورد جنگ شبيه احساس اسكارلت در آن زمان است . احساس ميكنم دنيا وارد يك بازي شطرنج شده است دائم از ديدن صحنه هاي جنگ ياد صفحه شطرنج مي افتم و مدام در تصورم جابجائي نيروهاي نظامي را ميبينم ... بعد از اين همه مدت آمدم كه بنويسم عيدتان مبارك ... راستي شما هيچ احساس ميكنيد عيدي هست ؟ پارسال با اينكه تقارن محرم و عيد غليظتر بود اما بيشتر شبيه عيد بود تا امسال ... انگار يك جورائي فقط تعطيلات است . تا لنگ ظهر ميخوابيم ( ساعت هم ميگذارم كه مثلا 7.5 بلند شوم آنقدر زنگ زده كه همين چند روزه باطري خالي كرده ) . ناهار تلويزيون شام مهماني و دوباره از نو ... چقدر از اين وضعيت بدم مي آيد ... خدا كند اين سال سالي نباشد كه مدام در خواب باشم .