ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٢  

 

باور دارم که آب راه خود می شناسد.

خوشا به راه رود رفتن .

 

- باخ

 

 ديدگاه؟


 

از دیشب مدام دارم به تو فکر میکنم چقدر دلم برای صدایت تنگ شده است ... یک چیزی بود آنجا آنوقت که حرف میزدی و می گفتی و می خواندی و فکر میکردی بلند بلند تا ... می رسیدی به من یا ... به او در من . عجیب است شاید، اما من شمع ها را خاموش میکنم و می نشینم برای نوری که بوده است ترانه میخوانم... یک چیزی بود آنجا ! آنجا که صدایت بود و نگاهت و لبهات که دست می کشم روش تا... تکان بخورند ... توی فضای خالی که صدا می پیچید و می رفت تا ... می خورد به شیشه و شیشه میشکست و مکان چنان با سرعت طی میشد تا ... من ! ... موهایم راست میشد روی پوستم ...

آدمی که به رفتن معتقد است رها کردن را پیشتر آموخته است ... دارم فکر میکنم دارم ذکر میگویم ... این تمرینی بود که دیر شروع کردمش تا ... از من بریدی ... تا من به خودم برسم یا به تو دوباره ..


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢  

پرنده جیغ میکشد ... مادر میگوید  آمدی ؟ می گویم سلام ! پرنده می دود  به سمتم( نمی پرد ، عجیب نیست ؟ ) با آن پاهای مضحکش چقدر مسخره میشود وقتی به طرفم می دود ... عین بچه ایست که می خواهد بپرد توی آغوش مادرش ... می خندم می گویم بدو بدو !  ... مادر می خندد ... میگوید : خیلی عجیب است ! این پرنده عین سگ به تو وفادار است ... - عین سگ ! -   هر جا می روم دنبالم می آید . وقتی می نشینم می آید روی پایم می نشیند . یک طوری سرش را کج میکند به عقب که زیر گلو و پشت گردنش را نوازشش کنم . نازش میکنم ... بعد عین مجسمه آرام و ساکت می شود. خودش را می چسباند به پهلوم ... مادر میگوید : من اینهمه به اش محبت میکنم اما او عاشق توست . چکارش کردی؟ می گویم : نمیدانم من کاری برایش نکرده ام چون نمیتوانستم به اش رسیدگی کنم آوردمش پیش شما . فقط ... هر وقت ناراحت بودم و نمیتوانستم حرفهایم را به کسی بگویم و اشکهایم را برای کسی بریزم با او حرف میزدم . آدم حسابش میکردم ... همین . مادر میگوید : همین ؟...  کم نيست ! ...

 

 ديدگاه ؟

 


گفتی به ام : دردی که می کشی قابل پیش بینی بود نازنینم !

میدانم ! اما تو چرا خودت را آرزوی محال من کردی ؟ دوستم داری  . نداری ؟ باور کن که به خاطر توست که در این دنیای مجازی پیش می روم و اگر نباشی ...

 


 
 
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٢  

گفت : آدمی که تنها منتظر کسیست مثل عدد یک است وقتی آن دیگری می آید میشوند دو تا عدد یک یعنی یازده !

خیلی عجیب است که توی کار خدا همیشه تصاعد وجود دارد ! گناهی میکنی خیالت این است که کوچک بوده اما بخاطر آن گناه دردهای زیادی میکشی ... به کسی محبتی میکنی خیال میکنی کاری نکرده ای اما بخاطر آن نیکی روزهای سختیت تنها نمی مانی ... عجیب نیست !؟ 

ديدگاه ؟

 

 

برای کادوی تولدت صدایم را می خواهی؟ ...باشد ... اما  چیزی نخواهی یافت در آن تواتر ... باور نداری هنوز ؛که آدمها چقدر راحت میتوانند حقیقی نباشند ! باور نداری...


 
کابوس
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢  

 

صدائی می آید که می گوید " فراموش کن ! " 

هر وقت که کارت پرسنلیم را نگاه میکنم قلبم تند می زند ... آخر آن شب بد ، آن را جا گذاشته بودم ...

صبح خیلی زود بیدار شدم خانه جدیدم از خانه پدری خیلی دور بود . به آژانس زنگ زدم حوالی هفت بود که رسیدم جلوی خانه ... یک لنگه از در ماشین رو باز بود ، کنار در ، پرچم سیاهی آویزان ! همانجا که از ماشین پیاده شدم خشکم زده بود : یعنی چه شده ؟ من که دیشب اینجا بودم . همه خوب بودند . یعنی چه شده ؟ به همه فکر کردم جز به تو ! حتی به مادر ! برادرزاده ام به سمتم آمد انگار که امیدی می آمد انگار که منتظر بودم که بگوید اتفاقی نیافتاده ، آرزو میکردم که بگوید همسایه کناری فوت کرده مراسم اش را اینجا گرفته اند ! اما هیچ چیز نمی گفت ! گریه هم نمیکرد ! زیر بازویم را گرفت ، پرسیدم چه شده ؟!!! گفت : برویم داخل . خنده ام گرفت یک لحظه ! ... یعنی چه ؟! اما هرچه به در ورودی نزدیکتر میشدیم بیشتر ترس برم میداشت.  ایستادم ، برخی از مردان اقوامی که حوالی خانه مان زندگی میکردند توی حیاط بودند ، همه از من رو برگرداندند ! قلبم شروع به تپیدن کرد ، با صدای ضعیفی که انگار التماس میکردم گفتم : تو را بخدا !  به برادرزاده ام نگاه کردم ، اشک توی چشمانم بی تابی میکرد اما نمی چکید پرسیدم : مامان ؟! گفت : نه ! فهمیدم ، فهمیدم که تو را از دست دادم ... پاهایم سست شد ... به هال که رسیدم تنها ردیف زنان سیاه پوشی را دیدیم که می گریستند وسط سالن نرسیده بودم که  ایستادم نگاهم را چرخاندم شاید که پیدایت کنم شاید اشتباه کرده باشم ... تنها چیزی که از تو یافتم قاب عکسی بود که نوار سیاه بر آن کشیده بودند!... آه از نهادم برخاست . درست از انتهای ستون فقراتم تا زیر گردنم تیر کشید ، چادر از سرم افتاد و دستانم صورتم را پوشاند و دندانهایم لبهایم را گزید... داد زدم: کی ؟ گفتند آرام باش ، پرسیدم : کی ؟ گفتند دیشب ... وقتی تو رفتی ... از آن شب به بعد من خودم را مقصر میدانم ... و کابوس دختری که چادر از سرش می افتد و ستون فقراتش تیر میکشد شبهای بسیاریست که به سراغم می آید ...

دوست داشتم از این قصه آنقدر بگویم که وقتی دوباره می نویسمش اینطور منقلب نشوم اما قصه درد آدمها هیچ وقت عادی نمی شود ... بارها نوشتم و هرگز در هیچ موقعیتی نبوده است که از یادآوریش رنج نکشم ... صدائی می گوید فراموش کن ! اما در این داستان آدمهائی شریک بوده اند که دیدارشان یا عدم حضورشان همان روزهای سخت را به یادم می آورد ... آنهائی که باعث شدند تا پدر از زندگی خسته شود ! توی چشمهای خیس من نگاه میکرد و می گفت : خسته شدم دخترم خسته شدم از زندگی ! بگو من چقدر مقصرم ؟ چرا تو آنقدر شبها گریه میکنی ! چرا نیمه شب بر میخیزی و توی اتاقت راه می روی ! چرا خودت را توی اتاقت حبس میکنی ! چرا آرام نمیگیری ! من تا کی باید ببینم که جلوی چشمانم آب میشوی ! چند سال !  این آدمها که ناراحتت میکنند این آدمها که تو را می شکنند کی هستند ! این قصه را رها کن دختر ! و بعد چشمان خاکستری یت پر از اشک می شد ، صدای مردانه ات می شکست می گفتی : بگو من برایت چه کنم ؟!... سرزنشم نکنید که  من بخاطر عشق تاوان زیادی داده ام ... اینگونه است که هر کس می گوید دوستت دارم آزارم میدهد ... اینگونه است که هر کس که دوستش دارم ، رهایم میکند ، رنجم میدهد ! نه تحمل دوست داشتن دیگران را دارم نه توان دوست نداشتنشان و نه ظرفیت رها شدن ! رنج روی پوست نازک زندگی آدمها زخمهای بدشکل میسازد ، رنج تعادل آدمها را بهم میزند ، رنج برق چشمهای شاداب را میگیرد ، رنج سکوت آدمها را پر از فریادهای خاموش میکند ، رنج دلهای امیدوار را به انزوا میکشاند ، رنج لحظه های ارامش را به سوی اضطراب سوق میدهد ، رنج ، آدمها را شکننده میکند کینه را پرورش میدهد و مرگ را نزدیک ! ... و دختری چون من را محتاط می کند آنقدر که درهای دنیای مجازیش را با ترس می گشاید !

هنوز هم میگوئی سخت نگیر فراموش کن ؟!!! میشود ؟!

 

        ديدگاه ؟


 
مرا ببخش
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳۸٢  

معلوم نيست هنوز

هنوز معلوم نيست من از كجا آمده ام

چرا آمده ام

اينجايٍ آزرده از آواز گريه چه مي كنم

يا دارم آهسته با دي ماه بي دانه و اين باد نابلد چه مي گويم؟

هيچ !

هيچ حرف خاصي از خوابٍ آسمان با من نيست

فقط دارم آهسته به آدمي ، به خاطره

يا به آسمانٍ بلند مي گويم :

من هم وطنم را دوست دارم .

 

- صالحی

مرا ببخش که دستانم کوتاه است اما بدان دلم با توست ...


 
آسودگی
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢  

هوا كه سرد ميشود قاصدكها ميميرند اما من هنوز مي بينمشان كه سرد و يخ زده از جلويم رد ميشوند گفته بودم كه برايم نشانه ايست ... مي گردم بين آدمهائي كه مي شناسمشان مي بينم كه خيليها دلشان برايم تنگ ميشود اما اين روزها ديگر به صداي زنگ تلفن ها حساس نيستم . منتظر پيغام هم ...  نامه ( از نوع مجازي و غير مجازي ) نيز ... اصلا انتظار را در خودم كشته ام . دارم زندگيم را ميكنم و ميخواهم بهترين و راحترين و لذت بخشترين لحظه ها را براي خودم بيافرينم نه اينكه بگويم لحظه هاي تلخ رهايم ميكند نه ! اما مغلوبم نميكنند . همين چند وقت پيش دوستي كه روي خط مرا ديد چيزهاي خوبي به ام گفت ، يادم داد كه يك جورهائي براي اطرافيانم سطح تعريف كنم و خودم را ملزم نكنم آنها را در همان سطح نگه دارم در واقع اين وظيفه خود آنهاست كه اگر ميخواهند جايگاهي در زندگي من داشته باشند ، تلاش كنند لزومي ندارد كه من حفظشان كنم چون دوستشان دارم ! ... اين دوست مهربان كه هميشه به من خيلي لطف داشته اما من هيچ وقت نفهميده ام چرا ، ميگفت كه دوستي ها را ما براي خودمان بزرگ و يا كم اهميت جلوه مي دهيم هركس و هر چيز داراي ارزشي نهفته ميباشد بيا نسبت به ارزش آنها من و شما مايه بگذاريم . ميگفت نسبت به معرفتشان مايه بگذار خيلي زود مي بيني كه چون معرفت نداشتند تو هم ديگر مايه نداري . گفتم: آخر اينجوري كه هيچ دوستي نمي ماند ! چون دنيا پر از آدمهاي بي معرفت است ...

اما ايشان معتقد بود كه من چشمانم را بروي آدمهاي ديگر بسته ام خيليها را كه درست در نزديكيم قرار گرفته اند و نمي بينمشان .

نميدانم ! اما من بخش عمده اي از عمرم را صرف اين كرده ام كه كساني را بيابم كه مرا بفهمند ، نشد ، نيافتم ! چند سالي را هم صرف اين كردم كساني را بيابم كه بفهممشان ، نشد ، نتوانستم ! حالا نه ميخواهم كسي مرا بفهمد و نه كسي را بفهمم . به اين نتيجه رسيده ام كه  دانائي در كاوش آدم درون خودش زودتر ميسر ميشود تا درون ديگران و يا بوسيله آنها ...

بگذار ديگران زندگيشان را بكنند من تمام توانم را گذاشته بودم ... فايده نداشت ...

 

بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم .... باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم *....

 

          اين شعر مرا يا دوستي مي اندازد كه پشت كتاب محاسبات عددي پيشرفته  نوشته بود اش ...