پاينده ، آبادی مرگ !
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢  

دارم خفه میشوم از بغض ... راستش گمان نمیکردم مرگ یک همکار اینقدر روی ام اثر بگذارد ... گرچه او یک همکار ساده نیست ... نبود ! با من درست مثل دخترش رفتار میکند  ... میکرد !

آهان ... گریه کن دختر ! گریه کن ... چه اشکالی دارد که دیگران اشکهایت را ببینند ... آنها که میدانند که چقدر دوستت دارد ... دوستت داشت ... دوستش داری ! گریه کن ... نمیدیدی چقدر عذاب میکشید ؟ نمیدیدی چقدر غصه میخورد !؟ آرام نگرفته مگر ! گریه برای چه میکنی ؟! دلم تنگ شد... دلم تنگ میشود ... من مرگ را توی چشمانش ندیده بودم . خسته بود میدانم ... مثل پدر ! اندوه دختر کوچکش آزارش میداد ... درست مثل پدر ! چقدر مرا یاد پدر می اندازد ... می انداخت ... آخ ... از مکه که برگشته بود توی راه پله ها  که مرا دید گفت : سوغاتیت را نمیدهم ! تو نمیخواهی بیائی دیدنم ؟ گفتم می آیم بخدا وقت نمیشود قول میدهم می آیم ... آن شب که رفته بودیم ... چقدر محبت کرد ... به خانمش گفت : دخترم را ببر عکس بچه ها را ببیند ... دارم خفه میشوم ... عکسها ردیف روی دیوار بودند ... از کودکی تا ازدواج ! خوشحالم که همیشه شرافتمند بودی . چه آن وقت که مشاور وزیر شدی چه آنوقت که رئیس آموزش دانشکده ... خوشحالم که مهربان بودی ... چه آن وقت که رفتار آزاردهنده دامادت را دیدی چه آن وقت که نگرانی دانشجو را میدیدی ... خوشحالم که شجاع بودی ... چه آن وقت که در بند ساواک بودی و چه آن وقت که در بند نادانی آدمهای محیط کار . میدانی ... اصلا خوشحالم که بودی ... حالا ... متاسفم برای آنچه از دست رفت ... انرژی سیالی که شکل مرگ گرفت ... عزرائیل درست همین نزدیکیها بود وقتی تو ترانه های مرا می خواندی ... به او تبریک میگویم که به تو آسایش هدیه کرد. دارم می آیم به بدرقه ات ...

 

29 بهمن هشتاد دو . ساعت 8:40

 


 
من يعنی بودن تو
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢  

 

چه آغوشم پُر باشد از تو

چه جمجمه ام لبريز از خوابی که برای تو می بينم

باز نمی شناسی ام

 

(اين دريا که پر است از آب

آغوش ِ آبهاست

و خشکی تنها يعنی:

دريا اينجا خوابيده است)

 

وقتی شکلی ندارم نمی شناسی ام

شکل،

خالی هم که باشم،

باز مرا،

جايی برای بودن ِ تو می کند.

 

- سهراب مازندرانی

 ديدگاه


ميروم ! من از سرزميني که تو سلطانش هستي مي روم ... اصلا سخت نيست ! خيال ميکنم که هرگز نبوده اي ... باور کن که زود از خاطرم خواهي رفت ...

 

 

ديدگاه منتخب از نظر نوع برداشت با نوع حس و منظور من .

 

نويسنده: عطر ياس

شنبه، 25 بهمن 1382، ساعت 11:21

سلامی ديگر ... شعر جالبی بود و از خوندنش لذت بردم ... و خشکی يعنی: دريا اينجا خوابيده است ... و شاید که اگر دريايی در پس خشکی نبود و حجمی از یک فضای خالی ديگر بودن و نبودن، رويش و مرگ لحظه‌ها، آب و تشنگی معنا نداشت ... شاد باشيد و شادی بخش ديگران

E-mail:  وارد نشده است

URLatreyasezamini.persianblog.ir

 

نويسنده: ....

يكشنبه، 26 بهمن 1382، ساعت 0:0

و دريا خيالِ خوبيست ، برای سرسپردگی ....اگر به خشکی و خشکی نشينان ننگری !

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: ghasedack

سه شنبه، 28 بهمن 1382، ساعت 1:45

باور کن که تو در درون جاده نگاه هايم جای نمی گيری .. تو بزرگتری يا دريا ؟‌ قطعا تو ~~~

E-mail:  وارد نشده است

URLghasedack.blogspot.com


 
Accessable
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٢  

 

وقتی ماشینی زیر پایت هست مفهوم عرق کردن و گرمای تابستان و گلی شدن و لرزیدن در زمستان را نمی فهمی . نه اینکه نچشیده باشیش نه ! اما عادت میکنی به چیزی بهتر ...

وقتی حقوق ماهیانه یا پول تو جیبی ات آنقدر هست که ماهی یکبار لباس نو می خری و حواست به تاریخ تولد همه آدمهای اطرافت هست و به راحتی هر چیزی را که چشمت گرفت تهیه میکنی مفهوم پس انداز کردن دشوار و حساب و کتاب کردن درست را نمی فهمی نه این که ندانی نه !  اما عادت میکنی به بهائی بیشتر ...

وقتی مادر و پدری هست که نوازشت کند که نازت را بکشد که سینه اش را برای هر گزندی که قرار است به تو برسد سپر کند معنی بی تکیه گاهی و بی توجهی را نمی فهمی نه اینکه ندانی یک روز هم نوبت توست نه! اما عادت میکنی به بودنی برتر ...

وقتی کسانی هستند که دوستت دارند و زندگیت را سرشار از لحظه های شاد میکنند و خودشان را همیشه آماده محبت به ات میکنند معنی تنهائی و اندوه روابط یکطرفه داشتن را نمی فهمی نه اینکه هیچ وقت دچارش نشده باشی نه ! اما عادت میکنی به محبتی بالاتر ...

حالا !

وقتی که ماشین کسی هستی که سوارت میشود و تو را به میل خودش حرکت میدهد وقتی که بانک کسی هستی که از تو برداشت میکند و هر چه میخواهد به دست می آورد وقتی که مادر و پدر کسی هستی که توقع مداوم از تو دارد و خیلی کارها را وظیفه ات میداند و وقتی که دار و ندار زندگیت را برای دوستی فنا میکنی و او ساده و راحت از کنارت میگذرد ! معنی خیلی چیزها را که پیش از آن نمی دانستی ، می فهمی ! می فهمی که چقدر قابل دسترس بودن احمقانه است اما ... حتی به این هم عادت میکنی و بعد ... چیزهای زیادی را از دست میدهی ... غرورت ! جسارتت ! آرزوهای بلندت ! و ... شاید آدمهائی هم این وسط پیدا بشوند که همه آنچه که بخاطر دیگری از دست داده ای را ایثار و فداکاری بنامند و تو را از بهترینهای روی زمین !

ولی ...

مرا بد بدانید اما سوارم نشوید ! مرا بد بدانید اما گاو صندوق دائمی خزانه محبتم نکنید مرا بد بدانید اما سپر بلای اندوه تان نکنیدم مرا بد بدانید اما با زنجیر وظیفه دست و پایم را نبندید مرا بد بدانید اما در تعریف دوستیتان مرا بی حد و خودتان را مرزدار نکنید ...

شاید هیچ کاری نتوانم بکنم اگر که با من چنان باشید،  اما بایستی بدانید که وقتی دلم را شکستید خیلی زود باید منتظر شکسته شدن دل خودتان هم باشید چون دنیا آیینه بزرگی ست روبروی رفتار ما بنابراین هیچ کاری بی بازتاب نمی ماند !

 

 دیدگاه

نويسنده: مسيح

دوشنبه، 20 بهمن 1382، ساعت 9:15

سلام. انسان‌ها -از آنجا كه يك جور موجود بخصوصي هستند براي خودشان كه قدرت‌هاي عجيب و شگفت‌انگيزي دارند چون تفكر و توجيه و تفاهم- هر رفتاري را كه از خود بروز مي‌دهند، توجيه دروني مي‌كنند. ببيني يك وقت مثل زالو چسبيده‌اي به كسي و اين چسب‌ناكي نفرت‌انگيز محبت‌آميز را «عشق» يا چيزي از اين دست مي‌نامي! و آن‌قدر مي‌ماني كه جاي چسبنده‌ي محبت‌ات عفونت كند. عالمي هم كه يك‌صدا شوند و بگويند اين عفونت لزج، عشق نيست، صدالبته كه افاده نمي‌كند... بگذريم. با حكم آخرت موافق‌ام. ادامه كه پيدا كند اما، مي‌شود چرخه‌ي آزار و زجر و مكافات كه بي‌شك اين‌طور شده است. با اين‌وجود راهي بايد باشد كه از مكافات فرارهيد. حتما بايد راهي باشد.... چقدر مسير تعالي پرانحطاط مي‌نمايد ليلا!

E-mail:  وارد نشده است

URLbitwise.persianblog.ir

 


 
 
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢  

چگونه میشود باور کرد که سنگها گوش نمی دهند ؟چگونه میشود باور کرد که درختها حرف نمی زنند ؟ چگونه میشود باور کرد که خاک جان ندارد ؟ ... باور دارم که هستی لبریز شعور است . همیشه همه چیز با من سخن گفته اند تنها این منم که زبان آنها را نمیدانم... خدایا به من بیاموز که چگونه بیاموزم زبان شیرین هستی را !

ديدگاه؟

 


من با زبان کنایه ها دارم فریاد می زنم که فریاد هم خاموش میشود و وهم میگیرد مرا و می گریزم پا برهنه و خسته ...  و می خورم زمین و روی زانوهایم خون می نشیند ...

تو باز می گوئی زبان انتقال را بیاموزم؟ ! که آخرش بشوم کتاب داستانی خواندی ؟ همین ؟ نه ! من زبان خودم را دارم و میخواهم زبان جماد را هم بیاموزم آنانکه اصلا حرف نمیزنند که بترسی و بگریزی و زیر پای بی تفاوتیشان له شوی ...

 


 
 
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢  

از همان جاده ای که آمده بودم بازگشتم !

آری! رد پاها را جاده بلعید اما من هنوز اینجایم ،

عابری ماندم بی پاپوش ... که می رود در راهی نامعلوم ...

نگو نگفته ايم !

گفته بودم که خسته ام

گفته بودم که چيزي نمي خواهم

گفتم که شور نوشتنم ميدهي

گفته بودم ميخواهم غريب بمانم و ناآشنا

 گفته بودم که مرا بوی چرم کفشهای واکس خورده ای به تو رسانده است

گفته بودم ... نگو که نگفته ايم ! ...

تنها می خواستم زیر سایه ات کمی بنشینم اندکی آرام بگیرم ، نفسی تازه کنم  ...

عابر خسته که راندن ندارد ... رفتني بودم از اول ... ديگر چرا سايه ات را دريغ کردي؟ ...

 ديدگاه ؟

 


 
تو را هم چنان دوست خواهم داشت
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢  

* تقديم به علی نازنينم ؛ با ظرفيت ترين و مهربانترين مردی که می شناسم *

 

بسيار پيش‌تر از امروز

دوستت داشتم در گذشته‌های دور

آن قدر دور

که هر وقت به ياد مي‌آورم

پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من

ابريق می‌شود

کلاه کپی من، دستار

کت و شلوارم، ردای سفيد

کراواتم، زنار

اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما

غار

غاری پر از تاريک و صدای بوسه‌های ما

و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خيال‌بافی آن همه عشق

تو در سفينه‌ای نزديک من

من در سفينه‌ای ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو

دست می‌کشيم به گونه‌های هم

بر صفحه‌ی تلويزيون.

 

ـ بيژن نجدی

          ديدگاه؟


راست است میدانی ؟! راست یعنی مستقیم، راست یعنی صاف، راست یعنی صادق ! راست است میدانی؟ که تو اگر چه مستقیم نبودی، من دوستت داشتم .اگر چه صاف نبودی، من دوستت داشتم اگر چه صادق نبودی من ... من سخت رنجیدم با اینهمه دوستت داشتم ... کافی نیست ؟