ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢  

 

 

تمامی ِ تقويم، ديشب

به پرتگاه آخرين ورق، لغزيد و فصل

به گودی ِ يک برگ.

 

ديشب

شب، به دره ی ماه لغزيد

مردی به پرتگاه زيبای زنی

و سال

به پرتگاه ِ آخر ِ تقويم.

 

- سهراب مازندانی

 


 
 
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٢  

 

آرامش ؟ هه ! چند سال است به دنبالش هستي ؟ اشتباه ميکني ! اين لغتي فضائيست ! حيف که وقتي بميري هم دوزخ ميزبانت است ! آنوقت اين کلمه را براي هميشه  (!) از ياد خواهي برد ...


 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٢  

ای ره گذرانی که ...

 

ای ره گذرانی که چتر دارید،

در روزهای بارانی بهار

دعا کنید،

برای شیشه ها.

شیشه های پنجره های کوچک

شیشه های  تمیز

شیشه های  باران خورده ی سالهای پیشین

شیشه های  رنگین ،

شیشه های  ماشین ،

شیشه های  سفید،

که سردشان می شود

و باران بر تنشان می بارد

و باران بر تنشان می خوابد.

و باران شیارهای خیس بر صورتشان می کشد

دعا کنید

برای شیشه ها

که حایلند بین رطوبت هوا

و گرمی اتاق ها

سنگینی بچه ها و سبکی فضا

و حایلند بین ره گذران و کالاهای مغازه ها

خیابان و خانه ها

دعا کنید

برای شیشه ها

که صبورند در ریزش مداوم باران

در حرکت سمج بادها

و صبورند در نگاه حال من ،

که شما را می نگرد

ای ره گذرانی که چتر دارید،

در روزهای بارانی بهار

دعا کنید،

برای شیشه ها.

 

-    فریده فرجام

 

...

ماهیان می دانند

عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است

...

- نصرت رحمانی

 


 
تعريف سرمايه داري، حکومت و سياست
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢  

 

شاید این مطلب را خوانده باشید . من مدتهاست که با خودم کلنجار میروم که بگذارمش اینجا یا نه ! چرا دروغ ... راستش خجالت میکشیدم بگذارمش . اما هر بار که میخوانمش می بینم که این مثال حقیقتی تلخ است که  کمک به درک بهتر  واقعیت  میکند  !!!

***
پسر کوچولو از باباش مي پرسد :
-
ممکن است برایم کمي از سياست بگوئی؟ مشق شب من در اين مورد هست.
باباش پس از تفکري کوتاه مي‌گوید :
-
 خب، ببين، فکر ميکنم بهترين راه براي توضيح اين است که با مثالي در مورد خانواده ی خودمان مساله را حاليت کنم.
من سرمايه دارم چون نان بيار خانواده‌ام .
مامانت دولت است چون همه چيز زير نظر اوست .
کلفت ما طبقه‌ي کارگر است چون براي ما کار مي‌کند .
خود تو همون خلق يا مردمي و برادر کوچيکت هم نسل آينده است.
اميدوارم اين مثال در فهم سياست و حکومت به تو کمک کند ، ‌فکرات را بکن، فردا نظرت را به ام بگو.
پسرک نصف شب از صداي گريه‌ي برادرش از خواب مي‌پرد. وقتي ميرود سراغش ميببيند که جاش ‌را حسابي کثيف کرده است.
ميرود به اتاق خواب بابا و مامانش به اشان خبر بدهد، مي‌بيند که جاي باباش خاليست، مادر ش‌را صدا مي‌زند مادر چون بيدار نمي‌شود ميرود طرف اتاق خواب کلفتشان،‌آنجا مي‌بيند که پدرش  مشغول به کار ... است .
نا‌اميد بر مي‌گردد توي جاش و مي‌خوابد .
فرداش سر صبحانه پدرش ازش مي‌پرسد :
-
 خب راجع به سياست و حکومت فکر کردي؟ حالا مي‌داني اينا چي هستن؟
پسرک مي‌گوید :
-
 آره ديشب نصفه شب خوب فهميدم سياست و حکومت چي‌اند.
باباش مي‌گوید :
-
آفرين پسرم،‌ بگو ببينم چي فهميدي .
پسرک مي‌گوید :
فهميدم که در حالي که سرمايه دار دارد  طبقه‌ي کارگر را مي....د،
دولت در خواب خوش است و محلي به مردم نميگذارد ،‌ آن هم در حالي که نسل آينده
داره در { کثافت }  دست و پا مي‌زند !!! 

ديدگاه ؟


 
تکه اي بريده از انسان ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢  

اينجا جای خالی داستانيست که به دلايل شخصی بايستی پاکش ميکردم

 

ديدگاه


 
 
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٢  

 

من هنوز در این خرابه های دود آلود

در پی نفسی هستم که در قفسی حبس نمی شود

در سرزمین خورشید

آغوش کویر به فراخی قلب جهان باز است

می گوید این بیابان

روزی دستان ملتمسی را به گرمی در آغوش میگیرد

اینجا نینواست

گوش بسپار

ترانه های عشق را در بغض شکسته ی نی میشنوی

نی هائی که به بلندی آسمانند

و با مُرکبی از خون

روی گونه های این سرزمین

مشق دلدادگی کرده اند

اینجا کربلاست...  

 

     ديدگاه ؟

 


 
ترانه ی خاموش سفر
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢  

برای ندا :

 

 

آبی ، خاکستری ، سفید

دریا ، خشمگین و بی رحم ...

گفتی که آمده ای اندوه را به دریا بسپاری و بروی.

اینک این دریا ، کف بر لب و طوفانی ...

نمی بینی چگونه می تازد به ساحل سنگی ؟!

دریا اندوهت را باز می گرداند به ساحل خسته ی وجودت چون موج ...

 

 

سبز ، خاکستری ، سیاه

جنگل ، درهم و تاریک ...

گفتی که آمده ای درد را به جنگل بسپاری و بروی .

اینک این جنگل هولناک و تیره ...

نمی بینی چگونه  سایه ها تو را در آغوش میگیرند؟!

جنگل دردت را به درختان می آویزد و آنها نور را می بلعند

و سایه های ترسناک درختان پیر نصیب تو می گردد...

 

 

سفید ، خاکستری ، سیاه

مه ، مبهم و خاموش

گفتی که آمده ای عشق را در مه گم کنی و بروی .

اینک این مه معلق و  موذی...

نمی بینی چگونه می خرامد روی آشفتگی نگاه ؟!

مه ، قطره قطره عشق را آب میکند و می پاشد روی جاده های رهائی ات ...

 

فراموشی افسانه ایست که تنها  شاهکارش حفظ خرده های برنده و شکسته شده ی دلهاست ...

به خود بیاموز که تن سپردن به آب که بو کشیدن در جنگل و گم شدن در مه تو را رها نخواهد کرد از کسی که بخشی از وجود توست پس بخاطر آنچه هست زندگی کن و بخاطر دیگرانی که دوستت ميدارند ...

 

نويسنده: ليلا

شنبه، 9 اسفند 1382، ساعت 18:25

سلام... فراموشی افسانه ايست...به افسانه نبايد که دل سپرد...دل را بايد آغشتهء حقیقت ِ سبز و آبی دريا و جنگل کرد و گام به سپيدی زندگی نهاد... سياه و خاکستری را نمی توان از ديده نهان کرد،که هستند و بايد باشند،اما می توان از رنگ ِ روشن ِ خويش،از باور ِ اميد و ايمان ِ بودن،تغييری در ترکيب ِ رنگ ها داد... واژه هايت زيباست،بيشتر از زيبايی،من در ژرفايشان تازه می شوم... سبز باشی و سلامت همیشه نازنین لیلا...

E-mail:  وارد نشده است

URLleila1981.persianblog.ir

 

نويسنده: زوربا

شنبه، 9 اسفند 1382، ساعت 7:43

فراموشی افسانه ایست که تنها شاهکارش حفظ خرده های برنده و شکسته شده ی دلهاست ///////////اما حقيقت رو خود ما ميسازيم...نه اينکه ناخوداگاه بوجود بيان...

E-mail:  وارد نشده است

URLshaly.persianblog.ir

 

نويسنده: مهران

جمعه، 8 اسفند 1382، ساعت 15:51

فراموشی؟ حتماٌ بايد يک تيکه از بدنت رو بکنه ببره تا واقعاٌ بره . يک جای مثل دل يا يک چيز مثل دوست داشتن يا قلب و چمی دونم از اين چيزا.راحت برو نيست.

E-mail:  وارد نشده است

URLapoxid.blogspot.com

 

 

     ديدگاه ؟


 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢  

مرا به جرم زن بودن روزی به دار آويختند

و قلبم را شکافتند

و خونم را

قطره قطره ریختند بر خاکهای تنهائی ...

آنگاه

نيلوفری روئيد که به هر درختی دست می آويزد و بالا می رود ...

بدان سبب که می خواهد بندهای بافته ی دار را آذین کند به عشق و محبت ...

که روزی زنی دیگر چنان آویخته نشود در بی کسی اندوه ..........



اینجا واژه ها چه برهنه در آغوش میگیرندم و چه لذتی دارد معاشقه صدای تلخ این آواز و انگشتانم که انگار برای سرودن،  چنین بی ریا حرمت حجره را می شکند و عفت نگاه را !......



مرا با طناب کلمات نیاویز به هستی خاموش و خشک این درخت.... که آن همه ساکت و تنهاست در انزوای بیابان ...

بگذار همانگونه بمانم که میخواهم ...

 

     ديدگاه ؟

نويسنده: hamid

دوشنبه، 4 اسفند 1382، ساعت 21:1

سلام.گاهی خودمان با طناب خواستن هايمان داری می سازيم و آويزانش می شويم و خودمان را فدای «همانگونه بمانم که بخواهم» می کنيم.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: free_green_bird

چهارشنبه، 6 اسفند 1382، ساعت 8:49

درود./زيبا بود.مثل تمام نوشته هايتان./تنهايی ...! بله زن بودن رنج زيادی با خودش داره .موافقم .مردها هرگز تماماْ تنهايی زن را پر نمی کنند ./سبز باشيد .

E-mail:  وارد نشده است

URLwww.andishepooya.persianblog.ir

 

 


هميشه از پشت كامپيوتر نشستنش لذت مي برم از اينترنت گرديش از دنياي مفيدش اصولا . من هم داشتم كار خودم را ميكردم . نميدانم چي شد كه ناگهان اين ترانه ی آشنا  را  خواند که روزهای بلند درد و اندوه برایم می خواند ... آرام و بي دغدغه انگار كه قرار بود صد سال بخواندش :

 

هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم....

بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم ...

ترسم اينه كه رو تنت ...

جاي نگاهم بمونه ...

يا روي بيشه چشات ...

غبار آهم بمونه ...

تو صاف و ساده مثل آب ...

حتي با بوسه مي شكني ...

رنگ همه آرزوهام ...

تجسم خواب مني ...

حتي با اينكه هيچ كس ...

مثل من عاشق تو نيست ...

پيش تو آيينه چشام ...

حقير لايق تو نيست ...

 

همان جا که بودم ایستادم نفسم بند آمده بود  موهايم سيخ   پاهايم سست ... توي هال نشستم روي زمين ... احساس گناه ميكردم  از اولش هم تو بيشتر مرا دوست داشتي و بخشنده بودي . دست و پايم را نبستي هيچ وقت ... هنوزم که نگاهم میکنی توی چشمان زیبای عسلیت شیرینی محبتت را می ریزی هنوز هم مرا بو میکشی هنوز هم آرام و مهربان در آغوش میگیریم و صبورانه  به حرفهایم گوش میدهی هنوز هم وقتی از دردهایم میگویم اشکهایم را با لبهایت می شوئی . باور نمیکردم آن روز ها که میگفتی عشق تو مالكيت نمي آورد ... من هیچ وقت لیاقت تو را نداشتم ... شایستگی بزرگواریت را ...  اعتراف میکنم که تنها در مقابل توست که در مهر ورزیدن کم می آورم . اینگونه مرا مغرور نبین من آنقدر دوستت دارم که بی تو خدا را هم نمیخواهم ...  

صدایم میزند : گل من ؟ میگویم : جانم ... آشفتگی صدایم را که میشنود می آید بلندم میکند  می پرسد: چه شده  عزیز دلم ؟ لبخند روی لبهایم میشکند . دستانم را دور گردنش گره میکنم  و چشمان خیسم را به چشمان نگرانش  ... میگویم : دوستت دارم .

 

 


 
آدم احمق چه شکلیست ؟
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢  

یک آدم احمق شاخ ندارد .

یک آدم احمق دم ندارد.

یک آدم احمق زبانش از دهانش بیرون نیست .

یک آدم احمق روی پیشانیش چیزی ننوشته اند.

یک آدم احمق چشمهای تا به تا ندارد .

یک آدم احمق ناخنهایش را برای خراشیدن تیز نمیکند.

یک آدم احمق شصت پایش را توی گوشش نمیکند.

یک آدم احمق از سوراخ دماغش غذا نمیخورد .

یک آدم احمق صدایش مثل صدای بزغاله نیست .

....

من موهای قشنگی دارم خوش حالت و نرم.

من قد بلند و اندام معمولی ای  دارم .

من خوب صحبت میکنم و اغلب آرامم .

من صورت مهربانی دارم با چشمانی دوست داشتنی .

من روی لبهایم همیشه یک لبخند ملایم نقش بسته است.

من ناخنهایم را با دقت کوتاه یا بلند نگه می دارم.

من  هرگز موقع غذا خوردن دهانم را باز نمیکنم .

من صدای خوبی دارم و همیشه ملاحظه ی آدم روبرویم را میکنم .

 

...

با اینهمه ...

من آدم احمقی هستم . شاید مثل تو یا آن یکی ...

آدمی که بجز خدا امید به کس یا چیز دیگری داشته باشد حتما احمق است . چون هیچ موجود ثابتی در دنیا نخواهیم یافت که در مقام عشق ورزیدن در مقام اعتماد کردن در مقام تکیه دادن در مقام پرستیدن و ... باشد. با اینهمه به همه تکیه میکنیم جز او به همه اعتماد میکنیم جز او به همه عشق می ورزیم جز او ! چرا ؟ می بینید ؟ آدم احمق می تواند خیلی شبیه زن عادی ای چون من باشد ! کسی که در بهترین شرایط است اما از آن شرایط استفاده نمیکند . کسی که در بهترین وضعیت جسمیست اما شعور فهمیدنش را ندارد . کسی که در اوج نعمت است اما ظرفیت حفظش را ندارد .

آدم چطوری میتواند خودش را بالا بیاورد؟ چطوری میتواند خودش را دوباره متولد کند؟

         ديدگاه