تَرَک
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٢  

جاي اين داستان آن پائين بوده است كه به دلايلي نگذاشته بودمش . اكنون اينجا مينويسمش نه به آن دليل كه توانستم ضعف هايش را برطرف كنم بلكه به آن دليل كه ديگر ديدم دستكاري بيشتر در آن دستكاري در احساس خودم مي باشد . اميدوارم به ديده اغماض بنگريد .

در تمام لحظه هاي اوج شادماني و اندوه مي رود روبرويش مينشيند . زن خوب به حرفهايش گوش مي دهد وقتي حرف مي زندهرگز به چهرهء زن نگاه نمي كند و وقتي زن حرف مي زند او با تمام وجود همه جزئياتش را تماشا مي كند...
حالا او ساكت روبروي زن نشسته سرش را روي گردنش انداخته و دارد با انگشتانش بازي مي كند . زن مي پرسد : چه شده؟ چرا ساكتي ؟ مي گويد : چه بگويم ؟ . زن لبخند تلخي ميزند ميداند ... او همه چيز را ميداند : اما بالاخره بهتر از اين سكوت است كه نه ؟ از اينكه زن چشمانش را ببيند مي هراسد آخر او هيچوقت اين طوري نبوده است ... با تريد نگاهش را توي نگاه زن مي اندازد . لحظه اي مي ماند ! انگار زن پيش از اين تماشا به عمق وجودش پي برده است ميگويد : هييييييييي چه شده ؟ نگاهت چرا اينقدر خاليست ؟
دوباره سرش را پايين انداخته دوست ندارد زياد حرف بزند : عين نگاه تو !. زن لبخند مي زند : بيا با هم روراست باشيم .
ـ نبوده ايم مگر؟
ـ بوده ايم؟
… !ـ خيال ميكنم بوده ايم
زن دوباره مي خندد ... هميشه اين لبخند را دوست داشته است اما حالا...
ـ چرا ميخندي ؟
ـ او رهايت كرده است ؟
ـ من رهايش كرده ام او نيز .
ـ اينبار جديست ؟
- جديست ...
ـ چرا ؟
ـ چوت تهي شده بودم چون بدرد نميخوردم .
ـ من تو را از آمدن چنين روزي ترسانده بودم يادت هست ؟ و تو هميشه ميگفتي كه اين روز نخواهد آمد ميگفتي كه بناي روابطت را روي زمينهاي سست بنا نميكني ميگفتي چيزهاي مهم ديگري هم توي زندگيت هست كه اگر اين را از دست بدهي به اميد ديگري زندگي كني يادت هست ؟ حواست پيش من است ؟!
ـ دارم گوش ميدهم ... اما ... ميداني اين دفعه خيلي فرق ميكند... آخر ... من يك چيز خيلي مهم را از دست داده ام. چيزي كه براي داشتنش تلاش كرده ام، تحقير شده ام ، رنج كشيده ام ، دروغ گفته ام ، هميشه چيزهاي كمي توي زندگيم بوده است كه خودم آنها را خواسته ام اين هم يكي از آنها بود
من براي داشتنش خودم را تغيير داده ام و ديگران را نيز ... چيزي كه داشتنش تمام عمر در روياهايم بوده است ! مي فهمي ؟ تو اشكهاي مرا ديده اي بارها و بارها ... تو هراس مرا ديده اي تو تقلاي مرا ديده اي تو اندوه مرا تماشا كرده اي تو دلواپسيها و نگرانيهايم را با چشمهاي خودت ديده اي ... نديده اي ؟ ديده اي اضطرابم را ديده اي افكار درهمم را شنيده اي تذكرات و تهديد هائي كه مثل خوره وجودم را مي جويدند... نديده اي ؟ ...
صدايش ديگر به هق هق خفه اي تبديل شده بود قطره هاي اشك از روي گونه هايش ليز ميخورد و پائين مي ريخت خاطرات اين سالها چقدر آزارش ميداد . هيچوقت دوست نداشته يكطرفه قضاوت كند او خيلي وقتها هم خوب بوده است اما حالا به خيلي چيزها شك بود . ترديد داشت ديوانه اش ميكرد . خودش را بدجوري در پيچ و خمهاي باورهايش گم كرده بود .
زن با او مي گريست او را چون خود دوست ميداشت ميدانست امروز روزي نيست كه به سرزنشش بنشيند آرزو ميكرد اين توان را داشت كه تنها يكبار كنارش بنشيند و او را در آغوش بگيرد اما ...
چند سال پيش وقتي او را از خانه راندند و او دوباره بازگشت ، زن را در اتاقش يافت مادر او را به خانه دعوت كرده بود و خواهر اصرار داشت تا زن با او هم صحبت شود .
از آن روز زن آرام و بي صدا وارد زندگيش شده بود زن هميشه روزها مي آمد و هميشه روبرويش مي نشست ...
سرش را بالا گرفت مژه هايش به هم چسبيده بودند با هق هق تلخي گفت : ميداني هرگز فكر نميكردم چنين عاقبتي داشته باشم ! هرگز ! هيچ وقت اين اندازه از خود بيزار نبوده ام هيچوقت اين اندازه احساس پستي و رذالت نكرده ام احساس ميكنم له شده ام احساس ميكنم دوباره تبديل به كاغذ مچاله اي شده ام كه جايش فقط توي زباله دانيست آخر ميداني او روزي چروك دردهاي مرا گشوده بود . احساس ميكنم خيلي ضعيف تر از آنم كه ديده ميشوم شنيده ميشوم و باور داشتم . من هيچ چيزي ديگري براي ادامه ندارم ... هيچ چيز...
زن با اندوه گفت : تو مستحقش بودي نبودي ؟ تو براي داشتن رويائي نامعلوم همه چيزت را با او بخشيدي تو دست يافتني شده بودي به اراده او زندگي كردي و براي دل او ، تو محور وجوديت را بر گردونه حركت خواسته هاي او تنطيم كردي تو آدمهاي مهم زندگيت را وادار كردي به خاطر حضور او تغيير كنند . يادت رفته هميشه ميگفتي زن تا وقتي عاشق نشده عشوه گر است ؟ مردم چه ميدانند كه تو كيستي ؟ خيال مي كنند دختري مهربان ، صادق با افكاري بزرگي ... اين چند سال اخير تو جز بولدزي كه جاده صاف كن ديگران بوده است چه بوده اي ؟ مهربانيت هميشه خودخواهانه بوده است از مهربان بودن احساس لذت ميكردي به احساس ديگران كاري نداشتي برايت مهم نبوده چه بلائي پس از دل بستگي سرشان مي آيد ؟ پيشتر ها دروغ از نظرت جرمي نابخشودني بود اما امروز ... با چوب مصلحت شخصيتت را به حراج گذاشته اي ... خودت را فريب دادي! امروز مي بيني كه مسخ شده اي مي بيني كه ديوار انديشه هاي بلندت پايه هائي پوچ و سست داشته است خانه روياهات به تلي از خاكهاي خيال تبديل شده است ... خودت را باختي به خاطر بدست آوردن چه؟
او تنها ميشنيد و ميگريست توقع داشت حداقل زن بفهمد ...
بيزاري از خودش داشت ديوانه اش ميكرد زن نيز زخمهائي ديگر بر او ميزد تحملش تمام شده بود عطر محبوبي را كه "او هميشه ميگفت مرا ياد تو مي اندازد" از روي ميز برداشت به سوي زن پرتاب كرد ... زن داشت ميگريست اما گريه هايش در هم شكست ... زن ديگر نبود اما او هنوز داشت ميگريست ... فرياد كشيد: پشت آيينه هرگز كسي نبوده است ... من اين را ميدانستم ... من زيسته ام براي دوست داشتن و دوست داشته شدن اين نياز همه آدمهاست بعضيها برايش تلاش ميكنند و برخي از تجربه اش ميگريزند ...من نميتوانم و نمي خواهم غير از اين باشم ... بگذار تاوانش هر چه ميخواهد باشد ...


 
گزارشی از روزمرگيها !
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٢  

مطمئن نيستم بتوانم از آنچه در ذهنم ميگذرد گزارش خوبی بدهم اما باور کنيد که دارم سعيم را ميکنم .
**
يکشنبه :

نرفتم کلاس محاسبات عددی چون احساس ميکردم با اين اضطرابی که دارم درس را نمی فهمم هر چند که به هر حال درس را نمی فهمم . وقتی شونصد خط اثبات رياضی فرمولهائی را برايت بنويسند که خيليهايش هم مربوط ميشود به دروس ۷، ۸ سال پيشت ،معلوم است که چيزی حاليت نمی شود ! ساعت ۸.۵ کلاس توی لابراتوار شروع ميشود . يک ويدئو پروژکتور و يک نوت بوک و يک عدد خانم يا آقائی که دارند اسلايدها را نشانت ميدهند و راست توی چشمانت نگاه ميکنند و خيلی هم خوب ميدانند که ۲ زار چيزی نفهميده ای ! تنها کسی که سری تکان ميدهد استاد است . باور کنيد که من به زحمت تلاش ميکنم درک کنم چه ميگويند اما مثالهائی را هم که برای تفهيم مطلب ميزنند . شسته رفته و حل شده و توی يک جدول است و به صورت اسلايد نمايش داده ميشود !
به هر حال حالا توی خانه هستم و ساعت ۸ است جزوه درس فردا که قرار است امتحان بگيرد جلوی رويم باز است ... احساس ميکنم همه را بلدم اما هميشه از امتحان می ترسيده ام . درس جلسه قبل را می خوانم و می روم کمی آب بردارم و بخورم . در يخچال که باز ميشود اعصابم بهم می ريزد . ۴ تا مرغ گنده و چاق توی يک کيسه درون يک سينی بزرگ ! آخ خدايا ! خدای مهربان من ! من واقعا دلم نميخواهد به اينها توجه کنم ولی آخر ديروز هم به اشان توجه نکرده ام ! خراب ميشود ! گند زده اش روی دستم می ماند ! آخر نونت نبود آبت نبود حواله ۱۰ کيلو مرغ نشسته ات چه بود ! ردش ميکردی می رفت ديگر ! زنهای اين دوره زمانه چقدر تنبل شده اند ! از خودم خجالت ميکشم . آب نخورده دستکش ها را می پوشم و چشمتان روز بد نبيند تا ۱۰.۵ ميشويم . می برم . پوست ميکنم و بسته بندی ميکنم گاهی دلم ميسوزد از اينکه چاقو را بی رحمانه ميکشم به گوشت و پوست اش ! اگر بخواهم به اين چيزها فکر کنم بايد هيچ وقت مرغی نخورم ! ... من چقدر آينده نگرم ! اصلا حواسم نيست فريزر جا ندارد . همه مرغهای مبارک را دوباره با بسته بندی ميگذارم توی يخچال ! ... الان نه ! بعدا به جادادنشان توی فريزر فکر ميکنم ... الان ميخواهم درس بخوانم . مينشينم روی مبل کمی خستگی در کنم می بينم ديگر نائی برای درس خواندن ندارم ! وای خدايا چقدر اين خانه بهم ريخته است ! بلند ميشوم همه جا را تميز ميکنم ... حالا ساعت از ۱۱.۵ گذشته ! ولش کن درس خوان که نشدم يکسری بروم توی نت ! ديروز با يک دوست مشکلم حل شده ! امروز که روی خط می بينمش انگار ۱۰۰۰ سال حرف برايش دارم . چقدر دلم تنگ شده بودها ! وای ساعت ۱۲ ميشود ناهار ميخورم و حالا بايد بروم سر کار ... و تا شب ...کار و کار و کار بعدش هم ... اين روزها سرم را که ميگذارم انگار ميميرم از بس که خسته ميشوم ...
**
دوشنبه :

آخ آقای فيروزبخت به جان خودم اگر امروز هم امتحان نگيرد خودم را دار ميزنم نامه مينويسم که از دست اين آقا بوده است ! اه ، آخه آدم مگر چقدر توان تحمل اضطراب را دارد ؟ اين را به اش گفتم بازم از آن لبخندهای جالبش زد و گفت : شما اينجوری هستيد بقيه عين خيالشان هم نيست . خوب راست ميگويد اما منه بيچاره چه گناهی کرده ام ... چه لذتی دارد امتحان را که بدهی حس کنی سبک شده ای . حالا خوب و بديش مهم نيست . خيالم راحت شد ... عصر قرار است يک معلم خصوصی باحال فوتباليست داشته باشم . نميدانيد چقدر جالب حساب کتاب ميکند که ! حوالی ۹.۵ ميرسيم خانه و دوباره من ميميرم .
**
سه شنبه :

من نميفهمم من دارم بد رانندگی ميکنم يا مردم فس فسی شدند ! انگار ۱۰۰۰ سال وقت دارند با بوق و چراغ و اين حرفها هم که ماشاالله راه به آدم نميدهند خصوصا اگر زن باشی که به اشان يک جورائی هم بر ميخورد ازشان سبقت بگيری . من بارها امتحان کرده ام پشت چراغ قرمز که می ايستم خصوصا در سربالائی ها ، آقايان با احتياط پشت من می ايستند در حالی که من واقعا تنظيم کلاجم حرف ندارد :) خلاصه امروز چند بار نزديک بود تصادف ناجور کنم که از سرم به خير گذشت ! نميگويم تقصير من نبود اما بعضيها هم خيلی پررو و بی احتياط هستند ! آخ چقدر حرصم ميگيرد از آن کسی که خلاف ميکند تازه چراغ ميزند و دستش را هم ميگذارد روی بوق ! دلم ميخواهد همان جا پياده شوم و خفه اش کنم ! يک وانت با شماره نظامی جلوی من بود پشتش هم يک يخچال بود . هر کاری کردم به ام راه نميداد يا لااقل سريعتر نمی رفت من هم حسابی ديرم شده بود ساعت از ۹ شب گذشته بود . ميدانستم که آن ور دلشان مثل سير و سرکه ميجوشد پشت سرم هم يک پژو هی برايم چراغ ميزد ! درست آمدم سر پيچی که هيچوقت ماشين از روبرو نمی آيد از وانت سبقت بگيرم ( خلاف را ميبينيد ؟ ) يک تاکسی جلوم سبز شد ! نه راه پيش داشتم نه پس ! گلگيرم به سپر عقب وانت کمی ماليد يک تکان کوچولوئی دادش ! حالا آقا سر پيچ ايستاده بود غر ميزد ! من هم توی ماشينی که شيشه هايش تا بالا بسته بود داد ميزدم ! دلم ميخواست چنان بکوبم به ماشينش که حالش جا بيايد ! وای چقدر عصبانی بودم . همينش نشان ميدهد که من مقصر بودم ...
راننده زن توی ايران نياز به حواس ششگانه دارد ! با صدای بلند ضبط روشن است بايد گوشت خوب کار کند که اگر کسی بوق زد بشنوی. بايد مراقب چاله چوله ها باشي. بايد مواظب عابرين بی ملاحظه باشي . بايد حواستان به چشمکهای ماشين پشتی باشد. بايد توجه داشته باشيد که به ماشين کناری توی ترافيک اصلا توجه نکنيد چون ممکن است مجبور شويد برای رو کم کنی هم که شده تا خانه باهاش کورس بگذاري . بايد روزنامه بخواني . از توی کيفتان پول درآوريد برای صدقه ( اين خيلی مهم است ). بايد حدس بزنيد امروز خيابان بن بست است يا نه يا چاله ای جديد کنده اند يا خير و هزار جور بايد ديگر ! سخت است ولی ميدانيد برای من خودش يک جورائی تفريح حساب ميشود . دست کمش اين است که تمرکزم را بالا می برد .

خيلی طولانی شد ببخشيد . اميدوارم خسته کننده و مزخرف نبوده باشد .


 
آنده مالرو و من2
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٢  

- هيچ چيز براي مرد - به محض اينكه غرورش درگير شود - بي اهميت نيست و لذت كلمه اي است كه امكان مي دهد غرور زودتر و به دفعات بيشتر سيراب شود . ( ! )

- شناختن يك انسان احساسي منفي است ، درصورتيكه احساس مثبت و واقعيت ، اضطراب حاصل از بيگانه بودن با كسي است كه دوستش ميداريم . ( به نظرم اين جمله بايستي بهتر ترجمه ميشد اما برداشت من اين است كه : آدم وقتي كسي را دوست ميدارد و خوب نميشناسدش ، يك احساس مثبت و جلو رونده و با انگيزه بيشتر در او جاريست اما وقتي كسي را كه دوست ميداري ، شناختيش ، احساست مدام تو را به سمت توقع بيشتر و برآورده شدن و درك شدن بيشتر مي كشاند و اين يعني به سمت “ خود “ ميل كردن و در نهايت تو چنان به خود نزديك شده اي كه چيزهاي اندكي در او ميبيني . آدم از خود دوست داشتنيش دور ميشود بدون آنكه بداند از كجا و چرا شروع شده است . )
- عشق يعني يك وسوسهء توام با هيجان . ( به نظر من وسوسه هميشه هيجان دارد در هر موردي كه پيش بيايد هيجاني كه ناشي از ايستادن ما در مقابل باورها و عقايدمان است . )
ـ آن زندگي كه نتوان مرگ را برايش پذيرفت چه ارزشي دارد ؟ وقتي انسان تنها نميرد ، مرگ آسان است . ( حقيقتا اينگونه است . ما كه تنها نميميريم آدمهاي زيادي هستند كه ما شاهد مرگشانيم اين يعني روزي نوبت ماست ولي نميدانم چرا آدم وقتي احساس ميكند كه خودش هم همينطوري به همين سادگي مي ميرد دلش براي خودش ميسوزد . در واقع ما اغلب براي عزيزي كه از دست رفته نمي گريم براي خود مي گريم كه او را ديگر نداريم . )

خو كرده به خلوت ،دل غم فرسايم
كوتاه شد از صحبت مردم پايم
تا تنهايم هم نفسم ياد كسي يست
چون هم نفسم كسي شود ، تنهايم


شيخ بهائي


 
نمايشگاهی ديگر
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٢  

ديروز رفتم نمايشگاه كتاب البته نمايشگاه همه چيز انواع لباس آرايش كفش و عينك و آدمهاي جورواجور لذتش به همين است اصلا به آنكه آدم وقتي حسابي كوفته ميشود برود توي جايگاه يا لبه جدولها يا كنار استخر بنشيند . بعضي جاهائي كه ميرفتم از يادآوري خاطرات كم مانده بود اشكم دربيايد ... اينجور جاها آدم هميشه خاطرات خاص دارد ... ديگر دارم به تنهائي نمايشگاه رفتن ، سينما رفتن ، پياده روي رفتن و خيلي چيزهاي ديگر عادت ميكنم . پارسال هم همين موقع ها يك كم جلوتر بود كه من وبلاگ نويسي را شروع كردم يادمه كه از حس تلخم تو نمايشگاه نوشته بودم ... پارسال هم من تنها بودم ...
واسه رفتن به نمايشگاه خيلي خسته بودم . صبح زود از دل درد و اضطراب شديد از خواب بيدار شدم اين چند روز اخير اصلا نميتوانم درست غذا بخورم آنقدر هم خوابهاي عجيب و غريب مي بينم كه ...بايد ميرفتم دانشگاه . داشتم از اضطراب ميمردم اما وقتي استاد گفت يك كاغذ سپيد برداريد و بنويسيد با وجود داد و قال همه بچه هاي كلاس من برگه ام را در آوردم و نوشتم: 1- ... استاد نگاه شيطنت آميزي به ام كرد و آرام گفت : امتحان بگيرم ؟ با وجود اينكه هيچي به ذهنم نمي آمد ولي دلم ميخواست قالش را بكنم گفتم بله لطفا ، سريعتر دارد دير ميشود من بعدش كار دارم . هي بغل دستيها و پشت سريها داد ميزدند كه نه استاد حالا ديگه ديره باشه هفته ديگه و او ميگفت اگر هفته ديگه باشه بايد 3 نمره از 4 نمره را بياوريد ها ! وگرنه پايان ترم خودم مي اندازمتان ! باز ميگفتند باشد ... داشتم از حماقت بعضيها ديوانه ميشدم ايت هفته چهارم بود كه او امتحان نميگرفت و هي شرطش را زيادتر ميكرد ميدانستم اگر مثل دفعه پيش هم بلند شوم و خواهش كنم كه بچه ها لطفا امتحان بدهيد و از اين جور حرفها فايده ندارد پس هيچي نگفتم . بازم نگاهم كرد و گفت بگيرم يا نه ؟ خنديدم و گفتم شما اگر امتحان بگير بوديد ميگرفتيد . ميخواستم يك جورائي تحريكش كنم . نشد آخري با همان چشمان شيطنت آميزش به من لبخندي زد و گفت دفعه ديگر ... بايد پيش از 2.5 مي رسيدم نمايشگاه . ساعت 2:10 رسيدم . رفتم سراغش آنجا بود داشت يكي از كامپيوترها را چك ميكرد . قيافه اش خسته بود من ايستادم جلوش خانمي داشت سوال ميكرد راهنمائيش كرد سرش را بالا آورد مرا ديد كه داشتم به اش لبخند ميزدم . گفت بيا تو گفتم تو نميتواني بيائي بيرون؟ گفت الان كمي كار دارم يه دوري بزن دوباره بيا . دوري زدم 2 تا كتاب ديدم كه خوشم آمد يكي از ناظم حكمت ( قابل توجه آركاداش كه مرا با ايشان آشنا و به ايشان علاقمند كرد ) به نام يك كاسه عسل و ديگري از شاعران چيني . ديدم سالن دارد تمام ميشود برگشتم و به اش گفتم بيا بيرون يك چيزائي خريدم با هم بخوريم ( خيال كردم هنوز ناهار نخورده است ) . با هم رفتيم روي چمنها كنار سالن 5 نشستيم من كفشهايم را در آوردم كه خستگي پاهام گرفته شود . گفت تازه ناهار خورده منم اصرار نكردم .كتابهائي را كه خريده بودم گذاشتم زير سرش تا كمي دراز بكشد . متوجه شدم هنوز خيلي كار دارد گفتم تو كتابهايت را خريدي ؟ گفتم بله . 100 تومن كتاب خريده بود هنوز 3 تاي ديگر هم احتياج داشت با كلي آب و تاب از كتابهايش حرف ميزد . خيلي علاقه دارد Package كامل كتابهاي تخصصيش را بخرد و خيلي مايل است حتما اصل باشد و خصوصا از مايكروسافت . برايم جالب است در تمام مدتي كه ميشناسمش تنها يكبار كتاب غير تخصصي خريده آن هم در مورد زندگي بيل گيتس بود . گفتم پس من خودم ميروم خريد كنم گفت وسايلت را بده به من موبايل مرا هم ببر . چقدر آدم اينجوري سبك ميشود يك كيف پول يك گوشي تو جيبت بغلت و حالا هرچقدر دوست داري راه برو ... چيزهاي چشم گيري نديدم از يك پوستر خوشم آمد ۲ تا كتاب براي يكي از دوستان خريدم و يك دفترچه يادادشت براي خواهر زاده ام ... بعضي از كتابهاي فرش و طراحي و تذهيب هم بي نهايت زيبا بودند ... سالن ۵ را تمام كردم دلم ميخواست يك كتاب براي مادرم ميخريدم اما چيزي پيدا نكردم . هيچوقت نمايشگاه را بدون لذت تماشاي سالن كودك و نوجوان دوست نداشتم . رفتم سالن ۳۸ و كلي چيزهاي رنگي ديدم . براي پيش از دبستان هم كتاب هم وسايل آموزشي خيلي خوبي بود اما احساس ميكردم براي رده سني بالاتر كتابها خيلي كم بودند . روزي كه رفته بودم روز شلوغي نبود و من خيلي احساس خوبي داشتم .دارم كم كم از تنهائي لذت مي برم ...


 
آندره مالرو و من 1
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٢  

امروز خيلي آشفته و سردرگم بودم براي رهائي از اين وضع شروع كردم به مرتب كردن اطرافم . اصولا معتقدم در مرتب سازي ، حذف برخي چيزها ضروريست ...
انتهاي يكي از كشوها چند تكه كاغذ پيدا كردم كه مدتها پيش دنبالش ميگشتم ... ياداداشتهائي بود كه سال 74 نوشته بودم و مطالبي كه آن سالها جمع آوري ميكردم . زماني علاقمندي ام اين بود كه كتابهاي مشهور آدمهاي بزرگ را بخوانم و از آن ياداداشت بردارم ... اميدوارم مرا متهم نكنيد اما به بسياري از آنچه پيشتر جمع آوري كرده ام اكنون معتقدم ... آنچه داخل پرانتز مينويسم نظر خودم مي باشد .


-
آندره مالرو ـ سرنوشت بشر ـ سيروس ذكاء ـ انتشارات خوارزمي چاپ سوم خرداد 1370-
@ تقريبا همه مردها ذاتا زن را تحقير ميكنند . ( به كلمه تقريبا توجه كنيد يعني استثنا هم دارد )
@ آيا حسادت ناشي از فرضي نيست كه انسان از فرض ديگري مي كند ؟ ( در گرفتن فرض آدم خيلي وقتها دچار خطا ميشود )
@زندگي فقط در خداست ولي انسان به علت گناهش چنان سقوط كرده و چنان به طور جبران ناپذيري آلوده شده است كه رسيدن و پيوستن به خدا كفر محسوب ميشود . ( منصور بود كه گفت انالحق ؟ )


تا منزل آدمي سراي دنياست
كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود
سالي كه نكوست از بهارش پيداست


 
تَرَك
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢  
اينجا جاي خالي داستان كوتاهيست كه احساس كردم به قدر كافي قوي نبود و نياز به پرداخت بيشتر داشت . از دوستان عزيز ترلان و ياسي عذر ميخواهم . بزودي تصحيحش ميكنم و همينجا ميگذارمش .


 
حرفهای يواشکی
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢  

هميشه دلم می خواسته يکبار هم که شده از او بنويسم . او يک جور ديگر است نگاهش هميشه پر است متمرکز است گاهی ميل ميکند به بی نهايت گاهی هم می پرد به نقطه بازگشت ... بودنش هميشه دلگرميم بوده است نبودنش غمگينم کرده است ، سخت ... چرا از او مينويسم؟ خيلی ها برای من احساس مشابهی ايجاد ميکنند اما او خودش را عوض نکرده است از روزی که ميشناسمش همينجوری بوده است رها ... خودش را تغيير نداده است شايد فکر کنيد اين خوب نيست اما هميشه در آنچه ميکند تفکريست ثابت و پايدار و اين ارزشمندش ميکند . چرا از او مينويسم ؟ ... چرا ننويسم ؟ او شايسته است او بايد نوشته شود . در طول زندگيم با خيليها زيسته ام چه از روی عشق چه از روی اجبار... در عرض زندگيم از خيليها گفته ام چه به نيکی چه به بدی و در ارتفاع آن به خيليها انديشيده ام چه طولانی چه کوتاه ... شايد بگوئی او آنقدرها هم مهم نيست يا مثلا آخر اين مطلب لبهايت را برچينی که عجب سليقه ای ... راستش به اين اصلا فکر نکرده ام اما گمانم اين است که او بين تمام کساني که خواندمشان از همه به من بيشتر آموخته است . او تمام من از نوشتن وبلاگ است . هر وقت خسته ام هر وقت دلم پناهی ميخواهد هر وقت دوست ندارم بنويسم ميروم سراغش... اصلا وبلاگ او اولين وبلاگی بود که دوستش داشته ام ... کاش شما هم مثل من ميديدنش ...او مثل آب است شفاف او مثل آيينه صادق است او مثل دوستی بی توقع است . من او را دوست دارم و اگر روزی نباشد ...
....
اميدوارم مرا ببخشی که نتوانستم از تو آنچنان که شايسته ات بود ،بنويسم آخر ميدانی تو هرگز جائی برای پيام نگذاشته ای و من نميخواهم با نامه هايم که اگر بخواهم بنويسم همه تکراری ميشوند ، مزاحمت بشوم .


 
دنيای مجازی
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٢  
يك روز كه نه باد مي وزيد نه برگ مي رقصيد نه خاك مي خنديد نه باران مي باريد يك روز كه نه خورشيد مي تابيد نه پرنده مي پريد نه غروب نزديك بود نه طلوع دور ... يك روز از روزهاي خوب مجازي كسي نام تو را جائي نوشت و من از روي كنجكاوي آمدم و تو را خواندم و تور احس كردم و تو را بوئيدم و تو را دنبال كردم و با تو خنديدم و با تو گريستم و با تو به رنگ زخمهات آشنا شدم و با تو به خطوط معترض قلب و روح و مغزت آميختم ... و بعد ما با هم طرحي ريختيم از رفاقتي غريب كه نه چندان شفاف نه چندان مهربان نه چندان صميمي بود تو براي من همواره سايه اي بودي پشت شيشه هاي مات اما من به حجم مبهم سايه ها دل بستم و در چهارچوب مجازيم وابسته شدم به بودنت به عطر گيسوان آشفته به سنگها كه آيينه ها را شكستند به واژه هائي كه تعريف دوري از تو بود .
يك شب كه نه برفي مي باريد نه ابري از راه مي رسيد نه گل جامه ميدريد نه بلبل موي مي كشيد يك شب كه نه مهتاب مي تابيد نه صداي آب سكوت را مي شكست يك شب از شبهاي بد مجازي تو آمدي ، دوستانه صادقانه صميميانه و مصمم و گفتي كه مي روي براي هميشه گفتي كه بازي اينجا تمام ميشود تمام تمام .گفتم گمان من اين نبود كه در اين دنياي بود و نبود (1و 0 ) تو نيز به بازي نشسته باشي . راستي با دلهائي كه بدست آوردي چه حكم خواهي كرد ؟!
برنده ، پرنده است كه به زمين دل نمي بندد و به آسمان اعتماد نمي كند و تنها تكيه گاهش بالها و رقص بادهاست . رنگ بودن آدمها رنگ روشن زندگي و اميدواريست اما عادت ترانه اي تكراريست كه مدام اتفاق مي افتد ... دلتنگت خواهم شد . دلتنگي حقيقي ايست چونان واژه هاي مهربان تو .
 
بيا خيال کنيم
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٢  
بيا خيال کنيم که روزها ،روزهائيست چونان که بايد بود .
بيا خيال کنيم که شبها چونان ميگذرد که بايد می گذشت .
بيا خيال کنيم که در روزی ايستاده ايم و در ساعتی به تماشا نشسته ايم که نه من و نه تو ، هيچ کدام يکديگر را نمی بينيم ، سلام نمی دهيم و چون رهگذری بی تفاوت از کنار هم می گذريم .
بيا خيال کنيم که آنچه بود رويائی از بهترين ساعات جوانی از ناب ترين لحظه های دوست داشتن و از مهربانترين آواهای عاشقانه بوده است .
بيا خيال کنيم کتابی خوانده ايم و در نقش آدمهای دل بسته آن بوده ايم .
بيا خيال کنيم آنچه بوده شعری بلند بوده است که از حضور موثر دوستی نگاشته شده است .
...
آه ! اگر خيال کنيم ! اگر به وسعت زندگی می شد خيال کرد ! اگر به اندازه غربت مرگ ميشد فراموش کرد ! اگر ...
زندگی ،هيچ سودی نداشت ، هيچ لذتی ، هيچ ... باور کن .
تو مدام فرياد می زنی در کوهستانی بزرگ تو فرياد می زنی ، اما تو ناگزير از شنيدن پژواک صدای خودی . آنچه ميکنی باز خواهد گشت و يادت می آورد که چه گفته ای و چه کرده ای ...
مناظر بسيار حرفهای بسيار ، لبخندهای بسيار آدمهای بسيار اعداد بسيار بوهای بسيار ... تو را يادآور می شود که ... کسی بوده است !
بين ما آنچه بوده است نه خيال نه رويا نه کتاب نه مثنوی نه خواب و نه وهم بوده است ... همه هستند در لابلای هستی من !
در نوار پيچ در پيچ مغزم در تلاطم مداوم قلبم ...
آدم که نمی تواند ...
نمی تواند خودش را فراموش کند ! می تواند؟