ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٢  


معمولا" آدمهاي‌ گرسنه‌ زودتر از زندگي‌ سير مي‌شوند!

 


 
تبصره
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٢  

 

نشسته بود روبروي من داشت جورابهايش را در مي آورد كه وضو بگيرد . درست يادم نيست چه اتفاقي افتاد كه بحث شيعه و سني را باز پيش كشيد . خوشم ميايد كه دنبال دليل آنچه پيشتر باور و اعتقاد داشته مي رود . خيلي هوس كرده بودم نماز بخوانم ! آمادگي او را كه ميديدم براي آنكه رودر روي خدا بايستد از خودم خجالت ميكشيدم . آن موقع براي من دقيقا شبيه  كسي بود كه با ولع غذا ميخورد و من گرچه سير بودم آب دهانم را قورت ميدادم . داشت حرف ميزد حرفهاي خوبي هم ميزد اما من در حواليش فقط پرسه ميزدم . يكي از جمله هايش مرا متمركز كرد . ميگفت : مشكل ما شيعه ها به نظر من اين است كه زيادي تبصره داريم . ديده اي قانوني كه روشن است چقدر محكم اجرا ميشود . قانون مملكت ما هم از بس تبصره دارد قابل اجرا نيست . درست اين مشكل را هم در شيعه فعلي داريم . براي هر چيزي تبصره اي هست . اما سني ها اينجور نيستند آنها فقط قرآن را قبول دارند .  قانون آنها قانون « و من يعمل مثقال ذره شرا يره » است . اما آخوندهاي ما ميگويند : هر چقدر گناه كرده باشي اگر براي امام حسين و مادرش گريه كني از آتش جهنم خلاص ميشوي . يا شاعرمان مي آيد و ميگويد : صد بار اگر توبه شكستي باز آ ... من معتقدم براي همين هم هست كه تعداد سني ها  بيشتر از ماست . هر جائي كه ميبيني فرقه هاي مختلف رشد كرده اند متاسفانه علتش حضور همين راههاي فراريست كه ايجاد شده . سوراخهائي كه هي نشت ميكند و بد تعبير ميشود ... ديدم راست ميگويد . آن موقع نميتوانستم حرفي بزنم فقط داشتم به حرفهايش فكر ميكردم . ديگر چيزي نميشنيدم ...  نواي آرام خداحافظي اش  را كه شنيدم به احترامش برخاستم و نگاه دوست داشتنيش را در آغوش گرفتم و زمزمه كردم : به سلامت داداش .

هنوز دارم فكر ميكنم در اين تقاطع از كدام مسير بايد رفت ...!


 
گربه سياه کوچولو
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٢  

 

گربه ها را دوست ندارم اما صداي التماس هر موجودي مرا مستاصل ميكند ... چند روزيست كه توي محوطه دانشگاه گربه سياه كوچولوئي كه دست وپاي سفيدي دارد لنگ لنگان اينطرف و آنطرف پرسه ميزند و هر آدمي كه از كنارش رد ميشود ميوي كوچكي سر ميدهد . شايد ميخواهد بگويد تو رو خدا مرا اذيت نكنيد شايد هم ميخواهد بگويد آي آدم سنگدل من گرسنه ام ميتواني يك چيزي به ام بدهي بخورم ؟ شايد هم ميگويد كه آنقدر پايش درد ميكند كه طاقتش ديگر طاق شده است ... نميدانم اما زجر كشيدن اين موجود خيلي آزارم ميدهد ولي كاري هم برايش نميكنم ... تنها نگاهش ميكنم و توي دلم ميگويم آخي !!!

فقط يك روز بيا و جاي اين گربه كوچولو باش ! چقدر احساس بدبختي به ات دست ميدهد ؟ چقدر فكر ميكني كه در عالم هستي مورد ظلم واقع شده اي ؟ اوه ! حتما خيلي ! اما بگذار برايت موجود بدبخت تري را مثال بزنم كه تازه فكر كني گربه سياه كوچولو خيلي خوشبخت است .

عصر روز گرمي بود ، مثل هميشه مانند جنازه متحركي به خانه رسيدم  ، اما اطرافم آنقدر بهم ريخته و نامنظم بود كه واقعا هيچ جاي خانه احساس آرامش نميكردم تا استراحتي بكنم . رفتم آشپزخانه و آه از نهادم برخاست وقتي كه فهميدم بايد ظرفهاي ديشب را هم بشويم ... دستكش پوشيدم و با برداشتن اولين ظرف دو قدم عقب رفتم ... يك سوسك سياه بزرگ لزج و كريه المنظر توي ظرف شوئي بود ! اين طبيعيست كه ترسيدم و آدمي كه مي ترسد اولين كاري كه ميكند اين است كه عامل ترسش را از بين مي برد اما راستش من با دستكش هم محال بود آن سوسك را بگيرم . حتي تصور له شدنش توي دستانم دلم را آشوب ميكرد ... رفتم سراغ پيف پاف و تا آنجا كه جا داشت روي سرش ريختم . سوسك سياه بزرگ داخل ظرف شوئي ميدويد و واقعا تمام سعيش را ميكرد كه از ديواره هاي ليز بالا بيايد ولي نمي توانست . در نهايت دست و پايش را درون بدنش جمع كرد و بيحركت شد . وقتي مُرد ، احساس بدي پيدا كردم . فكر كردم ، واقعا دست خودش نبوده كه سوسك شده ! و واقعا دست خودش نبوده كه از اين همه گونه سوسكها او تبديل به يك سوسك زشت سياه لزج شده است ! و بدتر از آن چيزي كه باعث شده اشك توي چشمانم جمع شود اين بود كه اين سوسك بزرگ زشت حتي نميتوانست مثل آن گربه كوچولوي سياه ميو كند ! نميتوانست مثل ما كه اگر كسي آزارمان ميدهد جيغ ميزنيم و فرياد ميكشيم باشد ! هيچي ! در سكوت مي ميرد ! خيلي دردناك است ! نيست ؟ حالا به نظر شما آن گربه سياه كوچولو بدبخت تر است يا اين سوسك سياه زشت ؟

حرفهايم خيلي عاميانه است ، ميدانم  ! نميخواهم با مخاطبم هم مثل يك نوجوان برخورد كنم ميخواهم بگويم كه اين جور وقتها معني اشرف مخلوقات بودن را ميفهمم اينجور وقتها باورم ميشود كه چقدر ناشكرم كه چقدر توانائي دارم كه چقدر مي توانم كثيف و پست باشم كه چقدر از حقيقت دورم كه چقدر دنيا حرف دارد بزند چقدر نشانه است كه بفهمم اما ... واي من از نفهميدن و مردن ميترسم ! ميترسم كه بميرم و هستي را آنگونه كه هست  درك نكرده باشم ... از اينكه مثل ميليونها آدمي كه همينجوري آمده اند و همينجوري رفته اند باشم مي ترسم ! رو راست بگويم حاضرم بد باشم اما باشم تا اينكه اصلا نباشم ، محو باشم توي اين عالم هستي !


 
كسي دوستم دارد !!!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٢  

آن روزها كه گذشت . هر روز قاصدكي ميديدم كه روي نگاه منتظرم مي رقصيد ! وقتي كودك بودم كسي گفته بود كه قاصدك ، قاصد كسيست كه دوستت دارد . و من باور كردم ... حالا هر وقت قاصدكي را مي بينم به طعنه مي گويم : كسي دوستم دارد !!! شايد سالها بود كه به عبور سبك قاصدك توجهي نداشتم اصلا يادم نمي آيد اين چند سال اخير قاصدكي ديده باشم شايد بخاطر اينكه برايم مهم نبود كسي دوستم بدارد يا از دوست داشتن آدمهاي اطرافم اطمينان داشتم نميدانم ! ... حالا ... مي آيد توي ماشين مي نشيند پشت رل و آنقدر مي ماند كه باد پرهايش را جدا ميكند ! يا مي آيد روي شيشه جلو خودش را مي چسباند به صورت شيشه ! يا وقتي پياده ميشوم درست جلوي پايم مي نشيند !!! باور كنيد حيرت ميكنم ! همين دوهفته پيش با خانمي كه اهل دل بود و به تقدير روزگار و شرايط آشنا شديم ، صحبت ميكردم ، كه قاصدكي پريشان جلوي پايم نشست چرخي زد و رفت . نگاهم روي قاصدك بود گفتم : حضور قاصدك حس خوشايندي به ام ميدهد . لبخندي زد و با هم مسافتي پياده رفتيم . درست در هر دقيقه يك قاصدك همين كار را تكرار ميكرد . جلوي پايم مي نشست چرخي ميزد و مي رفت ... تنها نجوا ميكردم عجيب است ... همراهم نيز با من هم نوا شده بود ! نميدانم اين چه معني دارد اما ميدانم دنيا پر از نشانه است پر از فلشهائي كه ما را هدايت ميكنند هر يك به سمتي هر يك با رنگي هر يك به منظوري ! ليلا ! نشانيها را خوب ببين و فراموش نكن كه هدف چندان هم دور نيست .

 

 

 

23/4/82


 
تشابه
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢  

 

زندگي ما درست شبيه خيابانهايمان شده است و ما نيز دقيقا مثل شهردارها رفتار ميكنيم .

به جاي آنكه چاله ها و گودالهاي خيابان زندگيمان را ترميم كنيم و انرژي و وقتمان را براي رفع مشكلاتمان صرف كنيم ، هر روز ميخهاي جديد و سرعت گيرهاي بيشتر و  بلندتري در آن نصب مي كنيم و با ايجاد مسائل تازه ، دردسرهاي نو مي آفرينيم . شايد چون عادت نكرده ايم به جاده هاي صاف و زندگيهاي بدون استرس،  هر جور شده ميخواهيم ماشينهاي وجوديمان را فرسوده كنيم اما نميدانم چرا فراموش ميكنيم اين اتومبيل فقط يكيست و بالاخره عمرش تمام ميشود و لزومي ندارد در كوتاه كردن زمان هستيش تلاش مضاعفي نمائيم .


 
چشمان پدر
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢  

 

اين داستان را تقديم ميكنم به شهريار حسيني به پاس لحظه هاي ساده و ناشيانه اي كه با او به فوتبال انديشيده ام و بخاطر نامش كه روزي تمام تصويرهاي پر رنگ دوستي، را مي آفريد و به خاطر حضور بي منتش كه ترسهاي مرا به اميد مبدل ميكرد .

 


 

 

اين داستانيست دربارهء پسر بچهء لاغر اندامي كه عاشق فوتبال بود . در تمام تمرينها او سنگ تمام ميگذاشت ، اما چون جثه اش نصف بقيه بچه هاي تيم بود ، تلاشهايش به جائي نمي رسيد . در تمام بازيها ، ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي نشست ، اما اصلا پيش نمي آمد كه در مسابقه اي بازي كند . اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت . گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست . اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت .

...

پسر ، در هنگام ورود به دبيرستان هم ، لاغرترين دانش آموز كلاس بود . اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمرينهايش ادامه دهد ، ولي به او مي گفت كه اگر دوست ندارد ، مجبور نيست اين كار را انجام دهد .

اما پسر عاشق فوتبال بود ، تصميم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرينها ، حداكثر تلاشش را ميكرد به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند . در مدت چهارسال دبيرستان او در تمام تمرينها شركت مي كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند . پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد .

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شركت ميكرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد .اين پسر در مدت چهارسال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت ميكرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد .در يكي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال ، زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت ، مربي با يك تلگرام نزديك او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سكوت كرد . او در حالي كه سعي مي كرد آرام باشد زير لب گفت : ” پدرم امروز صبح فوت كرده است . اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم ؟ “ مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت : ” پسرم ! اين هفته را استراحت كن . حتي لازم نيست براي آخرين بازي در روز شنبه هم بيايي . “ روز شنبه فرا رسيد . پسر جوان به آرامي وارد رخت كن شد و وسايلش را كناري گذاشت . مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند . پسر جوان به مربي گفت : ” لطفا اجازه دهيد من امروز بازي كنم . فقط همين يك روز “ مربي وانمود كرد كه حرفهاي او را نشنيده است . امكان نداشت او بگذارد ضعيفترين بازيكن تيمش در مهمترين مسابقه بازي كند . اما پسر جوان ، شديدا“ اصرار مي كرد . مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت : ” باشد . مي تواني بازي كني . “

مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي توانستند آنچه را مي ديدند باور كنند . اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود ، تمام حركاتش بجا و مناسب بود . تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد . او ميدويد پاس مي داد و به خوبي دفاع ميكرد . در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد ...

بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند . آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند ، مربي ديد كه پسر جوان ، تنها در گوشه اي نشسته است .

مربي گفت : ” پسرم ! من نمي توانم باور كنم . تو فوق العاده بودي . بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي كني ؟ “ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد : ” ميدانيد كه پدرم فوت كرده است آيا ميدانستيد او نابينا بود ؟ “ سپس لبخند كمرنگي بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت ميكرد . اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان بدهم كه مي توانم بازي كنم . “

 

نويسنده ناشناس


 
دنياي بد من !
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٢  

نميدانم چقدر گذشته است اما انگار سالهاست كه دارم اين درد را به دنبال ميكشم ! تمام مدتي كه گذشته است خودم را مقصر ميدانسته ام بيش از آنكه ديگران را . حالا فكر ميكنم شايد من كمتر مقصر باشم ... اين حس بدبيني عميقي كه به ليلا دارم ديگر توانم را گرفته ! مرتب ضعيفتر ميشوم مرتب ... دلم براي خودم ميسوزد ! براي اين خود نفرت انگيز متوقع ، اين خود متكبر بدبو ! اين خود بي شعور خودخواه ! اين خود ناتوان حساس ! اين خود خسته كننده تلخ ! .

آدم وقتي خودش را در شاْن جائي كه ايستاده نمي بيند همين قدر ضجر ميكشد ! ايستاده ام روي زميني كه دوستش ندارم جسمي را جابجا ميكنم كه به اش تعلقي ندارم . دم  و باز دمي را ميدهم و ميكشم كه تكرارش آزارم ميدهد !  خسته ام به خدا ! دلم ميخواهد مدتي بروم ... بروم چه ميدانم ؟ بميرم .  آه ، نه خيال نكن به پوچي رسيده ام نه ! من درست جائي را فشار ميدهم كه زخم ناسورتري دارد ! اصلا نميدانم چرا ؟ اصلا نميخواهم كه اينطور شود اما ...

*****

ناراحتم ؟ از تو ناراحتم ... از تو كه با هر سازت رقصيده ام ... به خدائي كه مي پرستي اگر دوستت نميداشتم اگر آنهمه تلاش آنهمه اندوه آنهمه خاطره آنهمه محبت آنهمه عشقي كه بينمان بود ، نبود ، محال بدان كه مي توانستي چنين به رقصم درآوري . اما نميدانم چرا نمي انديشي كه آدمي تا يك جائي ميتواند خودش نباشد . بعد از اينهمه مدت من هنوز نميتوانم تعريف احترام گذاشتن و دوست داشتنهاي تو را بپذيرم . شيوه من با تو فرق دارد . مرا از خودم دور كرده اي حالا يك آدم نصفه نيمه داري ! كه دائم دور خودش ميچرخد و تا به اش نگوئي چه كن مات مات نگاهت ميكند ! واقعا لذتي دارد با آدمي روبرو شوي كه دائم نگاهش به نگاه توست ؟ خسته ام از تو ! توئي كه بخاطرت با قانوني سخت ، تنبيه شده ام ، تحقير شده ام . و ... تو اصلا گوش نميدهي ... اصلا وقت نداري كه گوش بدهي . يا شايد من آنقدر تلخ شده ام كه تو از گوش دادن ميگريزي . نميدانم اما من بي تقصير نميتوانم باشم . ميدانم كه تو حرفهاي مرا نميخواني تو با آن دوست دخترت كه دائم روي دوشت مي اندازي و توي هيچ مهماني هم رهايش نميكني تو و او تنها وبلاگهائي را ميخوانيد كه پر از حرفهاي روزمره است .

 زندگي جالبي دارم نه ؟! اما آدم با بعض نميتواند بخندد ! ….

واي خداي من !!!! خدايا چرا مدام كاري ميكني تا بيشتر باور كنم  كه موجود رذلي هستم ! درست همين الان ! همين الان ! كه داشتم از تو با خشم و بي مهري حرف ميزدم . سر و كله ات پيدا شد . با يك شاخه رز قرمز !!!‌ نميداني چقدر از خودم بدم آمد ! در حالي كه دارم با تلفن صحبت ميكنم و حسابي درگير آدمي هستم كه آنور خط است ، ازت مي پرسم براي چي آمدي !؟ ساعتت را نشانم ميدهي ! نميفهمم ! دوباره نشانم ميدهي ! و روي روز شمارش اشاره ميكني ! عدد 5 ! نمي فهمم ! ميگوئي امروز پنجم است ! انگار به ام شوك وارد شد ! امروز ماهگرد آشنائيمان است ! با انگشت اشاره، صورتت را نوازش ميكنم ، توي دلم ميگويم آخ كه اين ديوي كه روبرويت ايستاده را خوب نميشناسي ! از خودم نااميد شدم ، بغضي كه گلويم را گرفته قورت ميدهم به ات ميگويم : چرا اينقدر دعوا ميكنيم ؟ دستم را مي بوسي مي خندي و ميگوئي آخر ما هميشه پنجم هر ماه دعوايمان ميشود !! راست ميگويد !! مدام تلفنها زنگ ميزند ... دارم فكر ميكنم من زن بدي هستم !!!‌ اما اينجا فعلا من كارمندم ناچارم  باز در حالي كه دارم تلفني حرف ميزنم ببوسمت و خداحافظي كنيم ... متاسفم :( متاسفم كه اينقدر ضعيف شده ام متاسفم كه ليلاي خوب تو نيستم . متاسفم ...


 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٢  

انسان مانند رودخانه است

هر چقدر عميق تر باشد

آرامتر است.

< مونتسکيو >


 
دولت و دستها
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢  


دولت‌ يك‌ دست‌ دراز دارد و يك‌ دست‌ كوتـاه‌ ،

دست‌ داراز به‌ همه‌ جا مي‌رسد و براي‌ گرفتن‌ است‌ ،

 دست‌ كوتاه‌ براي‌ دادن‌ است‌ ولي‌ فقط‌ به‌ كساني‌ مي‌رسد كه‌ خيلي‌ نزديك‌ اند .         

اينياتسيوسيلونه‌                     

Hands


 
حد و مرز
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٢  

بين هستي و نيستي ، بين روز و شب ، بين آسمان و زمين ، بين خدا و من ، بين حقيقت و دروغ ، بين بهشت و جهنم ، بين سپيدي و سياهي ... مرزي نيست!

ساعتهاي زيادي از عمرم را به اين كلمه انديشيده ام !

چرا بايد مرز باشد!؟

چرا من دور چارديواري خانه ام را بهمين سادگي ميتوانم با تعريف حدي ، بپوشانم ...؟

 

حد چيست ؟

حد ! حركت به سمت مرزيست ! و مرز درست جائيست كه حد تمام ميشود .

بعضي چيزها حدشان به بي نهايت ميل ميكند ! تو هيچ وقت به آن نمي رسي زيرا كه هميشه آنور ترش چيزيست ... مثل كمال ! تنها ميتوان در آن مسير حركت كرد ...

بعضي چيزها حدشان بزرگ است اما يك جائي به انتها مي رسد مثل آرامش ...

بعضي چيزها حد كوچكي دارند مثل گرسنگي !

آيا چيزي هست كه حد نداشته باشد؟!

 

و عجيب نيست كه ما اينهمه تضاد درونمان موج ميزند زيرا كه مخلوقات خدا پراز تضادند و اين نهايت قدرت خداست !

 

 

Hade Baste

 

 

 

ميخواهم روحم را عريان كنم ... و با اين خود كه روبروي كلماتم نشسته كمي حرف بزنم و از او بپرسم :

 

از كجا معلوم كه زنده ايم ؟ مگر  تا به حال مرده بوديم كه معني زندگي را بدرستي بدانيم ؟ و آيا آنچه مرگ مي ناميم تمام شدن حد زيستن جسمي نيست كه روحي را اسير كرده است ؟

من نمي فهمم ! چرا بهشت هست ! چرا جهنم هست ! و ايندو كجا هستند ؟  و آنجا كه اين دو نيست چيست ؟

فرض كنيم كه قيامت آمده است ... دنيا نابود ميشود آدمها روبروي ملكوت بي عظمت خدا مي ايستند بعد ؟...

بعد ؟...

بعد به تناسب كاري كه كرده اي در جهنم و بهشت جا ميگيري ؟

من اصلا نمي فهمم !!! اگر بهشت هست و اگر جهنم ، پس جائي هست بين اين دو  كه نه اين است نه آن ! آنجا كجاست !!! ؟ اگر بهشت و جهنم هم اكنون هست پس جائي خارج آن است كه ما در آن زندگي ميكنيم !... نميشود !!! نميشود !!! بهشت و جهنم نمي تواند وجود داشته باشد ! اصلا جهنم نمي تواند وجود داشته باشد ! نميشود !

نميدانم شعورم تحليل رفته است يا هذيان ميگويم .

ديگر برايم ساده نيست به راحتي آنچه را كه تا امروز باور داشتم ، باور بدارم؟

و آخ كه چقدر سادگي راحت است ... و چقدر راحتي كوچك است ... و چقدر كوچكي تكراريست ... پس قرار است كي بزرگ شويم ؟

خدايا ! چشم باز ميكني ميبيني 20 سال داري ! كمي به اين كلمه فكر كن ! 20 سال ! 20 سال ... خيلي زياد است و بعد 30 40 50 و ... بالاخره حد جسميت تمام ميشود و ميميري ! و بعد ؟...

و اگر آنجا ابديت باشد چه ؟

بهشت يعني آرامش ... يعني هستي با تمام حقيقتش و جهنم يعني تضاد آن ! و راستي خدا چگونه ميخواست حاليمان كند كه هست اگر كه تضادي نبود ؟!

من گيجم ! از اين حدود ! از اين بود و نبود ... از اينكه ديگران خيال ميكنند بايد شبيه آنها يا تعريفهاي بديهيشان باشم تا آدم معقولي بنامندم ! چرا ؟! اين بديهي از كجا آمده ؟ ... هميشه همينطوريست ...  فايده ندارد دختر ... من متهمم ! به اينكه خيلي وقتها جور ديگري بودم ، انديشيده ام و زيسته ام ... بگذار باشم ، چه اهميتي دارد ! واقعا چه اهميتي دارد ! چيزي كه مهم است اين است كه من اگر شبيه آنها نيستم آنها هم شبيه من نيستند . من چيزهائي را آموخته ام كه تجربياتي خاص بوده است لااقل در دنياي اطراف خودم ، پس من كمتر از آنها تكراريم پس من اگر انتخابي ميكنم به حقيقتي رسيده ام .

و چقدر آدم به نسبت دانائي و دركش از حقيقت مسئول ميشود !!!!!

 بگذاريم كه آدمها در راهي كه هستند احساس رضايت كنند .

 

خدايا ! مرا رها مكن كه بي تو تنهاترين ِ موجوداتم ...