ذهن پريشان
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢  

تا صبح نخوابيدم ... پهلو به پهلو ... و باران كه دارد مي بارد آرام  آرام و من دلم نميخواهد بشنوم .... مي هراسم ازشنيدن چيزهائي كه ... پهلو به پهلو ...موهايم كه در سياهي تند شبانه رگه هاي قرمز داشت حالا... و دلم كه آشوب بود و استاد كه باز شيطنت ميكرد ... پهلو به پهلو ... و خانه كه بايد هفته ديگر جابجا شويم و آن 15 درصدي كه برايش بايد دليل بياوري ... پهلو به پهلو ... و تو كه صدايت را هنوز ميشنوم آنقدر نزديك كه دلشوره ميگيرم ... و توي صفحه اي سفيد مي نويسم ... و نميدانم ميفهمي چه دردي ميكشم از نفهميدن؟ ... كه اين روزها از نفهميده شدن برايم دردناكتر شده است ... و باران كه تو آنقدر دوستش داري و چرا بند نمي آيد و چرا امشب اينقدر مي بارد ؟... پهلو به پهلو ...و تو كه مي نويسم كوتاه كه از من دور نشوي و اگر بشوي ؟ و چشمهايم كه محكم فشارشان ميدهم كه نمي توانم تحمل كنم و ديگر شايد فايده ندارد كه بگويم دوستت دارم و باز تو كه چقدر مشغولي و چقدر كار داري ... پهلو به پهلو ... و عروسي كه حوصله اش را ندارم و حرفهاي متناقضي كه هي ميشنوم و اينكه اينجور جاها آدم چقدر بايد خودش نباشد  .... پهلو به پهلو ... و مادر كه آنقدر دوستش دارم و باز بيمار است و من كه هيچ وقتي ندارم ... و زنگهاي پي در پي ... پهلو به پهلو ... و زن كه دارد روي صورتم رنگ مي ريزد و من كه خودم را توي شيشيه عينكش آبي مي بينم تنها ... و تاريخهای تولدی که باز هم يادم خواهد رفت ... پهلو به پهلو ... من از صداي سگها مي ترسيده ام هميشه ... دلم ميخواهد كسي در آغوشم بگيرد و برايم لالائي بخواند و ... تو كه خوابي و چنان زير پتو رفته اي كه صداي نفسهايت هم نمي آيد ... پهلو به پهلو ... و تمرينها و صفحه اي كه بايد بسازم و نامه هائي كه بايد بفرستم و بنويسم و كار و كار و كار... پهلو به پهلو ... و تو كه رفته اي نپال و ميدانم كه باز گردي مرا فراموش كرده اي و نميداني و نميدانستي كه من چقدر در خلاء هستم ... پهلو به پهلو ... ساعت زنگ ميزند ... سرم درد ميكند ... بر ميخيزم و تكرار ميكنم هميشگي را دوباره ... دوباره ...دوباره ... و آخ اگر دوباره شب شود ؟... و اين من ها و تو ها دوباره سراغم بيايند؟ ... و اين دلشوره های بيمارگونه ....


 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢  

...

حالا چمدانت را بردار

آرام و پاورچين از پله ها به جانب آسمان بيا ،

ما دوباره به خواب دور هفت دريا و هفت رود و هفت خاطره برميگرديم .

آنجا تمام پريان پرده پوش

در خواب نی لبک های پر خاطره ، ترانه می خوانند ،

آنجا خواب هم هست ، اما بلند

ديوار هم هست ، اما کوتاه

فاصله هم هست ، اما نزديک ، نزديک ...

نزديکتر بيا

می خواهم ببوسمت !

- صالحی

* برای همه كسانی كه دوستشان داشتم و نگفتمشان و اكنون نيستند كه بگويم ...

 


 
مثل ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٢  

تا حالا شده است يك سي دي خام را كه پوشش پلاستيكي روي قابش است باز كرده باشي ؟ من هر روز اين كار را ميكنم . هر روز يك سي دي از جعبه برميدارم و با يك سوزن ته گرد يك راست روي خطي ميكشم كه براي باز كردن جلد پلاستيكي كشيده شده است . دور تا دور قاب ... صداي جالبي دارد . صداي خيط كردن كاغذ مشمائي سمجي كه به راحتي باز نميشود ....  از بعضي چيزها خوشم مي آيد مثل همين كار . مثل تماشاي طلوع خورشيد توي يك روز سرد و برفي زمستان مثل لرزيدن در آغوش كسي كه دوستم دارد دوستش دارم . مثل تماشاي بچه اي كه دارد ماست ميخورد مثل آواز خواندن توي حمام . مثل پريدن روي تخت . مثل گريستن روي قبر كسي كه ناگهان احساس نزديكي ميكني با او . مثل شيطنت كردن با كسي كه ميداني خيلي چيزها را نميداند . مثل حس خوشايندي كه بعد از خانه تكاني آخر سال وقتي توي تخت با ملافه هاي تميز داري . مثل نگاه كردن به موجودي كه دوستش داري اما عاشقانه نگاهش به ديگريست . مثل حس هميشه تازهء برنده شدن . مثل تمام شدن بيماري . مثل حس سبك بالا رفتن از پله هاي 4 طبقه يك نفس . مثل گاز دادن قبل از سبز شدن چراغ راهنمائي . مثل حس شيرين جويدن مداد چوبي . مثل ليس زدن به بستني قيفي . مثل ديدن يك ايميل از كسي كه انتظارش را نداشتي . مثل خواندن ترانه پشت رل با صداي بلند طوري كه ديگران را متعجب كني . مثل چيدن ميوه اي كه دوستش داري از درختي خسته . مثل جويدن يك آدمس گنده . مثل لخ لخ كردن و راه رفتن با دمپائي پلاستيكي . مثل حس حل كردن يك مسئله مشكل كه چند روز خوابت را گرفته . مثل كشيدن لپ كسي كه دوستش داري طوري كه آخ اش در بيايد . مثل چشمك زدن به كسي كه قرار است حالش را بگيري . مثل بازي كردن با سنگي كه توي پياده رو جلوي پايت مي افتد و تو هي ميزني به پهلويش . مثل بل گرفتن در بازي وسطي مثل جيغ زدن طولاني وقتي الكي ترسيده اي . مثل ناخنك زدن به غذائي كه خوب تزئين شده است . مثل گناه كردن يواشكي . مثل دردل كردن با خدا وقتي حس ميكني درست روبرويت نشسته . مثل بازي يه قل دوقل . مثل حس عجيب پيدا كردن يك دوست و مثل ...

    نگاه آبي شما ؟


 
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢  

بعضي آدمها با شور زندگي ميكنند و برخي با شعور ، دسته اول گاهي مي ميرند بي آنكه چراهاي زيادي را بدانند ، دسته دوم اما ، با درد خواهند مرد زيرا كه فهميدن همواره با درد توام است .

 

بعضي آدمها با عشق زندگي ميكنند برخي با عيش . دسته اول با عشق ، عيش ميكنند و دسته دوم با عيش ، عشق .

 

بعضي آدمها نان قلب شان را ميخورند برخي ديگر نان قلبشان را . دسته اول هميشه مورد دوست داشتن واقعند زيرا چيزي براي تپيدن دارند و دسته دوم همواره مورد تنفرند زيرا كه هميشه براي فريفتن در كمينند .

 

بعضي آدمها عينك ميزنند كه دنيا را خوب ببينند و برخي ديگر عينك ميزنند و زندگي را بد مي بينند . دسته اول ضعف چشم دارند و دسته دوم ضعف اخلاق .

 

بعضي آدمها عقيدشان را به آدم تحميل ميكنند و برخي عقده هاشان را . دسته اول را با يك منطقي ميشود مجاب كرد و دسته دوم را هرگز نميشود مجاب كرد .

 

...

         نگاه آبي شما چيست ؟


 
ميخواهم بميرم ...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢  

ميخواهم بميرم
ميخواهم يک ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم،

که همسايگان يکديگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم
که عشق به قيمت لبخند باشد.
مردان نميرند،
زنان نگريند،
و همه کودکان،
پدران خود را بشناسند.
عدالت باغي باشد،

که مردم در آن سيبهاي يکسان بخورند،
و يکسان بميرند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم،
که هيچ انساني،
بيش از يک بار نميرد!

اثر : ژاک پره ور 

مترجم : احمد شامــلو

 


 
نظرخواهی(توضيحی به انتهای متن اضافه شد)
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٢  

نگاهش كه به نگاهم افتاد ! دلم لرزيد !  هيچ وقت به حرفهايش اعتقادي نداشتم ... ناخوداگاه دستم به سمتش رفت وچشم بستم و گفتم : خدايا چه كنم ؟ با اين آدمها كه هنوز خيلي مهربانند با اين انديشه ها كه هنوز بلندند  با اين دل كه هنوز پر از اندوه است و مهر با آن نگاه كه مرا صبورانه مي پايد با آن دشنه كه بي منظور زخم ميزند ؟! خدايا چه كنم ؟ با قلمهائي كه دوستت دارمشان هنوز جاريست با نامه هائي كه پر از اميدواريست و دستهائي كه بي منت آماده ياريست ؟

انگشتانم روي لبهايش راه رفت و او اينچنين پاسخم را داد :

اي كه مهجوري عشاق روا ميداري

عاشـقان را ز بر خويـش جـدا ميداري

تشنه باديه را هم به زلالـي درياب

به اميدي كه درين ره به خدا ميداري

... 

و اين بيت را هم شاهد گرفت كه :

 

روزگـاريست كه مـا را نگــران ميــداري

مخلصان را نه بوضع دگران ميداري

گوشهء چشم رضائي به منت باز نشد

اينچنين عزت صاحبنظران ميداري ؟

 

بايد تشكر كنم از علی عزيزم كه صبورانه تحملم ميكند و همواره بهترين راهنمای من در طراحی وبلاگم بوده است همچنين از دوست مهربان آقای رضا خواجه نيا كه باعث شدند ايده ای كه مدتها پيش در ذهن داشتم عملی نمايم .

 


 

 

توضيح :

۱- فراموش كردم بگويم اين نظر خواهی متغيير است و آنرا هميشه نخواهم گذاشت .

۲- چون كلاسهايم شروع شد هاست از دوستانم عزيزم عذرخواهی ميكنم كه دير به دير به اشان سر خواهم زد .

۳- متاسفانه امروز( دوشنبه ۱۴ مهر ) هيچ آفلاينی را نديدم ظاهرا ياهو مسنجر جديد اگر تعداد نامه ها يا آفلاينها از حدی بيشتر باشد هنگ ميكند و بعد از Disconnect شدن آفلاينها را قورت ميدهد بنابراين شرمنده دوستانی هستم كه برايم پيغام گذاشتند .

 

*

نگاه آبي شما چيست ؟

  


 
هيچی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٢  

اولش هيچي نمي فهميدم . او صدا بود من گوش . وقتي شروع كرد به خواندن او تصوير شد من ... يك لحظه بود انگار كه يك چيزي توي آن قسمت از مغزم كه كمي بيشتر ميفهمد فرو رفت . يك چيزي شبيه  خار ... اووووخ ... بعد بي حس شد . انگار كه جلوي چشمانم يك شيشه تگري بود و او آنورش داشت تكان ميخورد من فقط سايه اش را ميديدم ... صورتم را چسبانده بودم به شيشه . يكهو يادم آمد كه اينكارم مسخره است اينجوري او فقط مرا تگري ميبيند اما اصلا قرار اين نبود قرار بود من او را ببينم ... هاه همين ! من فقط به ديدنش فكر كرده بودم چه جوري ديدنش مهم نبود ... حالا مهم شده بود ... وقتي مهربانو را خواند اشكم درآمد ناراحت شدم ... چون نتوانسته بودم بخوانمش ... من عذاب ميكشيدم اما لذت مي بردم . صدايش پر از حرارت بود ... من هرم نفسهايش را توي سرماي دنيايم داشتم حس ميكردم ... بعد گفت ليلا . انگار كه خواست بگويد تمام ... ليلا را اينجوري گفت . ليلا گفتنش چقدر عجيب بود ... داشت ديوانه ام ميكرد . من قبلتر هم ديوانه بودم اما يك جور ديگري ... حالا ... فهميدم كه ديوانگي ميتواند جورهاي ديگري باشد ... يك چيزي خواستم ناگهان ... خودداري نكردم از گفتنش ... اصلا يك طوري نبود كه مرا خوددار نگه دارد ... راه كه افتادم ... ديدم دارم شبيه اش ميشوم . با خودم هي حرف ميزدم .بلند بلند ... داشتم ميگفتم اينها كه ميگذرند ديوانه ميخوانندت ها ! خب چه اهميتي دارد ... اهميت دارد ؟ چيزهاي ديگري مرا باز به خود ميكشاند ... مثل پروژه هاي درسيم !!! قيافه دكتر مديري كه حالت شوخ داشت ... و آن يكي كه موهاي بلندي داشت ... كليد را انداختم توي در . ايستادم ... از توي خانه نور مي آمد ... اينجوري مرا ببيند وحشت ميكند . گوشه لبهايم را كشيدم و همانطور نگهش داشتم ... در كه باز شد از قيافه ام خنده اش گرفت ... من همانطوري رفتم تو و همه اش سعي كردم مثل هر شب نباشم ... حيف شد اما ساعت 11 خوابم گرفت ... باز نشد مثل هر شب زود نخوابم ...


 
شناگر
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢  

                                                                
هرگز از تو چيزي‌ به‌ آنها نگفته ام‌ ... اما                             
تو را ديده‌اند كه‌ تن‌ مي‌شويي‌ در چشمانم‌ .                            

قباني‌  

               


 
گفتگو
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳۸٢  

دلم تنگ شد ناگهان ، دلم برای لحظه های رفته ام تنگ شد و برای او كه با من در آن لحظه ها شريك بود . گريستم و انگار خدا را ديدم که پيش رويم ايستاده است و نميدانم چطور شد که سوره حمد را خواندم اينگونه :
سلام به تو که بخشنده ترين و مهربان ترينی
خدای خوب من ! مرا ياری کن که جز تو کسی را سزاوار نمی بينم زيرا که تو مهر می ورزی بی منت و می بخشی بی دريغ !
خدايا ! سالها در لحظه های بيداری و پاکی دعا کردم که آدميان نيک را در مسير زندگيم قرار بدهی و آدمهای بد را از من دور کنی کاری کنی که آنها مرا پليد ببينند زيرا که من توان تشخيص درست از نادرست را ندارم . خدايا ! کمک کن که باعث ضلالت کسی نگردم پس همراهيم کن که بی تو شيطان بر من مسلط خواهد شد !
ای صاحب تمام آنچه هست و من می دانم و تمام آنچه هست و من نميدانم مرا به راهی هدايت کن که رستگاريست راه کسانی که آنان را عزيز داشتی و هدايتشان کرده ای نه راه ، راه گم کردگان و نه راه مورد خشم واقع شدگان !

و گريستم آنقدر که ديگر نتوانستم بايستم و همانجا که بودم روی کف آشپزخانه نشستم ...
و  ناليدم که خدايا مرا از کنترل خودت خارج مکن . تنهايم مگذار و دوستم بدار و طعم شيرين دوست داشتنت را نصيبم کن. رقت قلب را از من مگير کاری کن که آدمها را با تمام نيکی و بديشان دوست بدارم ، بی منت ، بی دريغ ، بی اندوه ، بی پشيمانی ..


صدای زنگ خانه مرا به خود آورد صورتم را شستم و همين که در را باز کردم دوباره روزمرگی آغاز شد ...

پنج شنبه ۱۲ تير ۱۳۸۲




 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢  


دو چيز زود فراموش‌ مي‌شود :                               
ـ مرگ‌ آدم‌ فقير                                          
ـ
گناه‌ آدم‌ ثروتمند !                                    

؟