حالم بد است تنهايم بگذاريد .
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢  

از يكطرفه بودن هر چيزي بدم مي آيد ... خيابان يك طرفه ، تصميم يكطرفه ، دوستي يكطرفه ، عاشقي يك طرفه ، قضاوت يك طرفه ، تلاش يك طرفه و ... بدم مي آيد ؟ نه نه عقم ميگيرد ... درست به همان اندازه كه از همين كلمه عق بدم ميايد !!! زندگي توي جاده هاي يك طرفه بي شعوري مطلق است ، كوري مطلق ...  اما من توي يك چيزهائي گاهي خيلي يك طرفه هستم ... مثل دوستي ... به لجن ميكشم خودم را ... آنقدر سنگ چيزهاي غير مهم را به سينه ميزنم كه مهم هاي زندگيم بالاخره روزي تركم كنند ... حسي كه الان دارم شبيه حس كتك خورده هاي بي جربزهء بي جنبه ء ضعيف است ... اصلا حسهاي بد همينجوريند ... الان هيچي دلم نميخواهد جز جيغ ، جيغ ، جيغ ، جيغ ... و آخرش گريه ... و بعدش هر چي پيش مي آيد به درك ! آخر مگر زندگي چقدر مي ارزد !؟ اصلا اين آدمها چقدر مي فهمند ؟ من اگر جلوي يك سگ بشينم همينجوري حرف بزنم و دل دلهايم را ببيند ، دست كم آخرش ليسم ميزند از سر دلسوزي ... اما ... يكيش خودم ... كثافت بي شعور ... زنكه الاغ تور ...  احمق بي جنبه ...

حالم بد است تنهايم بگذاريد .

حرف نباشه

 


 
روزی که کشتمت
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٢  

چه سود كه مي رنجانيم ، جانم ! چه سود ؟ و اين لذت چيست كه دائم در تو حلول ميكند و از آن بارور ميشوي اما فرزندي مي زائي كه مرده است ؟ چه سود !

به نگاهها خو نكرده ام ، دلم ميخواهد شعري بگويم . شعري بلند . با رديفهائي كوتاه و بيتهائي به طويلي تمام آنچه ميخواهم ...

روزي كه شعر گفتنم گرفت ، نوشتم :

پرده ها را نكشيد

كه در اين تنهائي

مانده يك لحظه سبز

پشت آن پنجره دود آلود

آسماني چه سياه

دست بادي پيدا

و عبور تلخي لحظه نبود ....

و گفتم كه :

من از سپيده بودن شروع كرده بودم ...

و شعر را تمام كردم با :

يك نفر آمده تا زنده كند نسل دعا را ...

 

نميدانم چگونه شد كه در اين تقلاي بيهوده افتادم و رفتني چنان ... كه انگار خودم را از پشت ميديدم روي پله هائي كه مي رفت به تو برسد از تو ... و آن نگاه كه توي ذهنم مرتب تكرار ميشد و من به خودم نهيب ميزدم كه به تو چه ربطي دارد آخر ... شايد كه برميگشتم و نگاه ميكردم رد پاهايم را كه پاك نميشد از روي ديوار چشمات و چيزي روي اعصابم راه ميرفت با گامهائي كوتاه و آزاردهنده ... من آنجا چه ميكردم اصلا ؟! از كي نميدانم ... اما داغي كه روي ذره ذره وجودم جا گذاشته شده گوئي يادم رفته بود وگرنه مرا با چشمهاي تو چه كار ! واااااي خدايا ! اين خون چيست ريخته روي دستهام ... نفهميدم كي كشتمت بخدا نفهميدم ... اصلا تقصير من نبوده ... شايد چيزي از تو سرخ بوده و من خيال ميكنم كه خون است ... هي راه ميروم بلكه پاهام نچسبند ديگر و دستهام را ميمالم به ديوار كه بشود يك جوري پاكش كنم ... انگار هزار جفت چشم دنبال منند كه متهم كنندم ... من كسي را نكشتم و اگر آن پله هاي لعنتي نبودند كه مرا چرخاندند و توي نگاه تو رقصاندند ، اينجوري نميشد كه شد ...

  ديدگاه ؟


 
 
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢  

 

احساسي‌ كه‌ مرد دشوارتر از هر  چيز تحمل‌ ميكند ترحم‌ است‌ ، خاصه وقتيكه‌ شايسـته‌ء آن‌ باشــد. كينـه نيروبخــش‌ است‌ ، انســـــان‌ را زنده‌ نگه‌ ميدارد ، حــــس‌ انتقام‌ رادر ما برمي‌انگيزد امـا ترحــم‌ كشنده‌ اســـت و ضعف‌ ما را باز هم‌ ضعيفتر ميســازد  ترحم‌ بدخواهي‌است‌ باضافه‌ء چرب‌ زباني‌، تحقير است‌ در لباس‌ مهرباني‌ و يا مهرباني‌ است‌ در ضمن‌ اهانت‌ .                             

 

ـ بالزاك‌         

* برای دوستی که دچار اندوهيست که شايسته آن نيست .

* بالزاک هميشه زنها و مردها را از هم جدا ميکند اما من بيشتر از آن رو دوستش دارم که زنها را خوب شناخته و فهميده است .

ديدگاه ؟


 
 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٢  

شاید فراموشی یک جور گریز باشد از رنج . دلم میخواهد قسمتهائی از مغزم را پاک کنم نه نمی خواهم لاکش بگیرم کاری که همیشه سر کلاس میکنم وقتی اشتباه میفهمم و اشتباه می نویسم . دلم میخواهد قسمتهائی از مغزم را پاک کنم که از گذشته خاطره ای نماند و برای آینده ترسی ... میخواهم« همین حالا » را زندگی کنم نه لحظه ای دیگر ...

خدا میداند که اگر مجبور بودیم دردی را برای یک لحظه ثابت تحمل کنیم چه میشد ؟ تحمل پذیر نبود ... اگر این لحظه ها اینقدر قوی و موثر نبودند ... اما گذشته ... گذشته که عین سوزن توی بدنت فرو میرود گاهی ... گذشته که وقتی از زبان کس دیگری میشنویش واهمه میکنی از خودت و باور میکنی که چقدر قوی بوده ای . گذشته که شبها از درون بالشت صدا میکند تو را و رو که برمیگردانی تصویری بزرگ میشود روی دیوار و چشم که میبندی بارانی میشود روی گونه هات که هم بالشت را خجالت زده میکند هم دیوار را ...

و باز میگوئی باشد برای فردا همین فردا حساب همه آدمهائی را که چینهای اندوه ارا روی پیشانی و دور چشمهایم ساخته اند می رسم ... و میدانی که دفتر حسابهایت هزار بار خط خورده است و در ستون ملاحظاتش هزار بار نوشته ای ... « تو بزرگتر از آنی که برای شکستن شیشه ظریف آدمهائی هرچند بد خودت را کوچک کنی . شاید روزی دیگر ... شاید فصلی دیگر ... بگذار در زندگی دیگری ... بگذار با دستی دیگری ... »  

و اگر این فراموشی نبود ! و این گریز محترم ... ! و اگر میشد که درد ماندن در زندان کوچک زهدان مادر را تحمل میکردی ...  آخ آخ آخ ....

حالا بچرخ ... دستهایت را باز کن . باز ... باز ... باز ... بگذار پریشانی ذهنت را چون پریشانی موهایت باد ببرد ... ببرد و بیندازد گوشه تاریک فراموشی ... ببرد آنجا که یادت نیاید که حرکت زندگی آن گوشه تاریک را روزی روشن میکند باز ... بگذار در لحظه ای کوتاه  من و من ِ من با قوت این لحظه را که اینهمه به آن لحظه دیگر تنگ چسبیده است  بکشیم شاید .... شاید ... شاید که تمام نمیشد لحظه های خوب دانائی و شادمانی پس از آن ...

ديدگاه ؟


 
بدون‌ واژه‌ها
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٢  

                                                               
چون‌ واژه‌ها در فرهنگنامه‌ها مرده‌اند                        
ناگزير راهي‌ براي‌ دوست‌ داشتنت‌                             
يافتم‌                   
بدون‌ واژه‌ها.            

-قباني‌  

ديدگاه ؟


 
 
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢  

دارم ميفهمم يعني چي كه يادآوري ميكني بعضي چيزها را . چيزهائي كه خيلي دورند آنطرف تاريكي ذهن كه آدم حسابي فراموششان ميكند و بعد ناگهان ... و انگار خوده ناگهان هم اينجور وقتها معني پيدا ميكند و من كه به نظرم زياد طول كشيد كه بفهمم چه ميگوئي و سخت بود تاب آوردن در مقابل كلماتت و چقدر سخت بود كه وقتي مي خواندمت بتوانم آب دهانم را قورت بدهم كه آنجا تو همه كثافت دنيا را مي ريزي توي كلمات ... و زمان ... آخ زمان كه چقدر دوست دارم كش بيايد و چقدر اين روزها دنبال يك فقط تمام و يك آدم ميگردم كه حرفهاي اساسيم را بگويمش و گوشم بدهد ... و خسته اش نكنم و هراس نداشته باشم كه هي بايد زود برسم خانه . و كارها ناتمام نماند و جستجوها و سخت گيريها ... چقدر دلم ميخواهد يكي هي صدايم كند ... يك جوري كه دلم بلرزد ... و باز زمان كه انگار قيچي ميشود ... ميدانم كه تمام ميشود و ... بعدش ...  بعدترش ... چرا نمي آئي با هم بنشينيم و فكر كنيم كه گور پدر زمان و جهنم هر چه بد و بيراه ؟ چرا خودت را بسته اي به يك محدوده و عينه اسب نا آرام مي كوبي به در و ديوار ؟

اَاااااااه ... دوباره يكي مرا قطع كرد از من ...

 

۷/۸/۸۲

ديدگاه ؟


 
کمدی عاشقانه من
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٢  

 

اين روزها عاشق شده ام گوئي ... عاشق انگشت وسط ام .  نگاهم زياد با نگاهش برخورد ميكند . انگار تا به حال نديده بودمش . من عاشق شده ام ، عاشق انگشت وسط دست چپم . نگاهم كه ميكند دلم يك جوري مي لرزد ته دلم چيزي مي خلد . به ندرت مي شود كه روي لبهايم راه برود يا روي صورتم را نوازش كند . سرش را هميشه بالاي دكمه هائي نگه ميدارد كه فشرده ميشوند و حرفهاي من ناميده ميشوند . من عاشق انگشت وسط ام شده ام . تازگيها فهميده ام كه تنها كاري كه با ميل و طبق وظيفه انجام ميدهد . فشار دادن راهنماي ماشين است ... اينكار هميشه از نظر من ، رفتاري مودبانه بوده است و او هميشه مودب است ... اما بعضيها ميگويند عاشق چيزي شده اي كه نشانه بي ادبيست و تنها وقتي بكار ميرود كه بخواهي فحش بدهي ... ولي من اينطور فكر نميكنم ...  من عاشقش شده ام گوئي . هي به اش فكر ميكنم . خوابش را ميبينم و هر چه سعي ميكنم نميتوانم ناديده بگيرمش ... من عاشق انگشت وسط دست چپم شده ام . شايد برايش انگشتري بخرم تا با هم بيشتر دوست شويم . خوب كه نگاهش ميكنم يك چيز غريب بالاي سرش مي بينم كه توي انگشتهاي ديگرم نيست . حالا يادم مي آيد بچه كه بودم يكبار جان انگشتهاي ديگرم را نجات داده است . آن روزي كه دستم رفت توي چرخ گوشت . خودش را انداخت جلو كه مبادا انگشتهاي ديگرم آسيب ببينند . اما من به خاطر چيز ديگري عاشقش شده ام . شايد چون او بلندتر است ، شايد هم چون آن وسط مغرور ايستاده  يا شايد چون دقيقا هيچ وقت فكر نكرده ام كه چقدر دوستش داشته ام ...اصلا آدم مگر براي عاشق شدن دليل ميخواهد؟ براي دوست داشتن ؟ براي خوب ديدن؟ يا مگر لازم است عاشق كسي باشي و نه عاشق چيزي از خودت؟ ...اما چرا نه مثلا آن يكي انگشت يا آن يكي در آن دست ديگر ؟  نميدانم اما من عاشق انگشت وسط دست چپم شده ام . درست مثل كودكي ... به همين سادگي  ...

 

10/8/82


 
چراغ خاموش من
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٢  

سه شنبه ۱۴ آبان ۸۱

سالگرد خاموشي چراغ

وجودت را سرما گرفته است و نگاهت روي چيزهاي نامعلومي ثابت مي ايستد . سال پيش اين روزها بود که نگاه نگران و اشکبارت را بايد همراه لبخندهاي غمگينت ميکردي ! و تو در نگه داري بغض و هجوم افکار سرزنش بارت ، چه ناتوان مي ماندي! ... سالها تو تنها کسي بودي که در خستگي روزهاي تکراري و نيمه هاي شب با کمترين صدا برميخاستي و تلاش ميکردي و آنجا که تمام نيروهايت به ياس بدل ميشد با خشم، پدر را نهيب ميزدي که اين من هستم که ميخواهم زنده بماني ! براي من زنده بمان ! زنده باش ! پنهان کردن قطره هاي اشک کار سختي بود در حالي که دستگاه فشار در دستي و بدن تکيده پدر روي دست ديگرت بود اما ميدانم که اين خواستن تو بود که درجه اميدواريش را به صفر نمي رساند .
حالا ميان شلوغي نگاهها ايستاده اي و عبور خاطرات است که پيش چشمانت سان مي روند ! صداي تسليت گوئي کساني را ميشوي گاهي سري تکان ميدهي ، نميتواني حرفي بزني ، نميخواهي شيون کني ، رد پاي اشک ، جويباري شده است که از تپه هاي گونه ات سرازير مي شود ! چيزي زير لب ميگوئي کسي ميگويد خودت را سرزنش نکن به سنگ سبز سرد نگاه ميکني انگار که دارد صدايت ميکند ميگوئي من فقط سه روز نبودم ! طاقت نياوردي ! چيزي توي ذهنت ميگذرد ! دوست داشتي کسي را ببيني انگار ! توي شلوغي، چشمانت ميگردد ، مادر ! بلندش ميکني التماسش ميکني دروغ ميگوئي که از اين هم همهء قيامت گونه نجاتش دهي ! از کنار قبرها ميگذري ! به پدر مي انديشي که آنجا ايستاده است سر برميگرداني هنوز سياهي ها دورش را گرفته اند ، دلت ميخواهد فرياد بزني ، من با مادر مي آيم نگران نباشيد ! ته دلت چيزي ميشکند ! انگار که دروغ گفته اي ! به مادر نگاه ميکني و به خودت ميگوئي من ميخواهم تو باشي و اينبار نميروم حتي براي يک روز ! ....

12:30 AM

 

:پ.ن

.اين نوشته مربوط به وبلاگ ديگری بود كه در تاريخ فوق می نوشتمش

اكنون دوباره به روز نبودنش نزديكم . گرچه روزهای نبودنش همواره نزديك بوده است و من هميشه دلتنگش هستم . خدا كند مرا ببخشد

 


 
 
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸٢  

اينكي را هم ترك خواهم كرد نميدانم كي اما ... رانندگي هم مثل نماز خواندن شده است به همه چيز فكر ميكنم جز آنچه بايد ...

مشوشم خيلي . حرف زدن با تو مرا يك جوري ميكند ... از اين نزديكيها مي ترسم ... دارد يادم مي آيد . دلم ميخواست بنويسمش ...

گفتم كه بچه ناخواسته اي بوده ام گفتي نگو ليلا ! گفتم پدر اما هميشه احساس گناه ميكرد ... تو حرفم را نشنيدي، شايد هم ... چيزي خواندي من آنرا نشنيدم . وقتي سارا از روي پل افتاد يادم رفت به دوكوهه ... و آنها كه بودند و ديگر نيستند و آنها كه هميشه تنها بودند و حالا ... و مادر كه چقدر دلتنگش بودم و يادم آمد كه بيمار بود ... يادم به پرتقالهاي تو سرخي افتاد كه برده بوديم، به آن مسير بلند قطار و آن شب و آن زن كه خجالت ميكشيد شوهرش را ببوسد ... يادم به آن چادر نظامي افتاد كه ... و نيمه شب كه بيدار شدم و از زير چادر قطار را نگاه كردم با چراغهاي روشن و هزار هزار فرزند كه ميرفتند كه بازنگردند و خسته بودند و تفنگهاشان ... يادم افتاد به خواهرم كه يادم داده بود چشم بسته كلاشينكف را باز كنم و ببندم ... يادم افتاد به عمه كه ميخواست مرا عروسش كند به موهاي بلوندم كه وقتي كوتاه كردمشان مادر گريست به آن دامن كوتاه پليسه كه برادرم نميگذاشت بپوشمش و من يواشكي پوشيدم ... من ميگريستم و تو ميگفتي جانم و ميدانستي كه من چقدر دلتنگم براي آنان كه ديگر ندارمشان و براي پدر كه چقدر احساس گناه ميكرد و من هميشه ميگفتم كه اشتباه ميكند و حالا كه به اش نياز دارم ...و تو گفتي ليلا و آنقدر گفتي ليلا كه آرام بگيرم ... و فكر ميكردم به تو كه گفتي خسته ام ليلا ! و من آنقدر دلتنگت بودم كه نميتوانستم چيزي بگويم جز اينكه : باشد وقتي ديگر ، با بغض ... و فكر ميكردم به تو كه وقتي ميخوابي به تماشا مينشينمت و فكر ميكنم چقدر دوستت دارم و ميبينم كه چقدر سزاوار دوست داشتني و حالا كه خوابي چقدر دلم برايت تنگ شده است مثل همين حالا ...و دوباره يادم مي آيد كه ميخندي و من دوست دارم كه بخندي و چقدر دوست دارم كه برايم بخواني گرچه نميفهمم ...

پشت هزار چراغ قرمز ايستاده ام ... چراغ قرمزهاي ايستاده چراغ قرمزهاي خوابيده و ... تمام شهر را ميچرخم . اما هي يادم مي آيد . زنگ ميزنم به ات ... ميخواهم بگويم دوستت دارم اما ...

و سكوت ... و سكوت كه گفتم رونده است و من چقدر در سكوت حرف دارم كه بزنم ...

 

۸۲/۷/۲۸

ديدگاه ؟

 


 
بدون‌ نشاني‌
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢  

                                                         
به‌ دنبال‌ او همه‌ جا را خواهي‌ گشت‌ ،                         
از امواج‌ دريا ،                                           
از فيروزه‌ء كنار ساحل‌ ،                                    
سراغ‌ او را خواهي‌ گرفت‌                                     
درياها را خواهي‌ پيمود                                     
و از اشكهايت‌ رودخانه‌ ها جاري‌ خواهي‌ كرد                    
و از اندوهت‌ درختاني‌ خواهي‌ روياند.                         
و در پايان‌ زندگي‌                                          
خواهي‌ ديد آن‌ را كه‌ در پي‌اش‌ بودي‌                           
چون‌ باريكه‌اي‌ از غبار
 .                                     
زيرا عشق‌ قلب‌ تو نه‌ "سرزميني‌" دارد و نه‌ " نشاني‌" .         

- نزار قباني‌                                                             

                   نگاه آبي شما ؟


 
 
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۸٢  

اصلا انتظارش را نداشتم ... انتظار اين همه فكري كه دارد مرا ميجود كه چه بشود ؟ آي ليلا چند وقت دنبال بزرگ شدن بوده اي و چند وقت دنبال خوب بودن ؟ و اصلا چه فايده داشته اي براي خودت ؟ و حالا كه در نيمه راهي چقدر راضي هستي ؟ و از چه مي ترسي ؟ كه چه را از دست بدهي ؟ و اصلا به دست آوردنشان چقدر اهميت دارد ؟ و چرا هنوز دنبال هزينه اي ، هزينه آنچه بايد بپردازي ؟و اصلا دنيا مگر براي پرداختن نيست ؟ و تو چرا دستت را دراز كرده اي به سمتش ؟ چرا گدائيش را ميكني ؟ چرا نميگذاري هر چه داري پراخته شود و نه اصلا تو از كجا ميداني كه در از دست دادن به دست آوردن نيست ؟ هاااااا ... حالا ياد گرفته اي كه با خودت حرف بزني و نگران اين نگاهها نباشي و وقتي ديديشان لبخند بزني . نه براي آنكه تو را درك نميكنند براي آنكه به دريافتهائي رسيده اي و آنكه درون تو ليلاي ديگري هست و شايد ليلاهاي ديگري ... و اصلا چرا ليلا ؟ چرا نه مثلا آرزو و يا نه مثلا شيدا و يا ... و يا نه مثلا سعيد يا امير يا ... چرا نه ؟ و چرا هي چسبيده اي به خودت ؟ و از چرا از شكسته شدنش مي هراسي ؟ ...

آخخخخخ چقدر درد دارم ... چقدر همه جايم درد ميكند ... اينجا كه يك اتصال نامرئي هست از دلم تا درست اين طرف سرم كشيده شده است بيشتر درد دارد ... و اينجا كه يك اتصال پيچ در پيچ تا زير نافم دارد و .... انگار همه اينها يه جورهائي تار عنكبوتي مرا در خود گرفته اند ... درد دارم ... عضلات سمت راست بالاي ابروي سمت چپم خيلي درد ميكند و ... چقدر درد دارم و هر چه بيشتر مينويسم كمتر ميشود گفت كه چه ام است ... و چقدر احساس خلا ميكنم و چرا نميدانستم كه توي خلا هم آدم درد را حس ميكند ؟ و چرا خودم را نميشكافم كه ببينم و بعدش كه ديدم چه ؟ حواسم پرت است ... حواسم پرت است ؟ شايد ... ولي من كه ميخندم و من هنوز مثل هميشه ام و من كه با آدمهايم با خوبهايشان با آنها كه دوستشان دارم ، هستم... و مگر غير از اين چيز ديگريست و مگر آدم دنبال چيست ؟ و چرا وقتي به دست مي اورد مي ترسد و از دست ميدهد باز ؟ ... انگشتانم يخ زده است ... ديشب لخت خوابيده ام ترسيده ام از دوباره ها ... چقدر دلم يك مته ميخواهد كه بگذارمش درست وسط دو ابرويم و يك سوراخي درست كنم قدٍ انگشت اشاره ام ... و يا يك پتك درست به اندازه قلبم كه خفه كند اين صدا ها را يا صداي ديگري بشود كه زنده كند سكوت را ...