يک - لی لا -
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢  

بیدار که میشوم انگار هزار سال بوده است که در این سرزمین نبوده ام ... سرم درد میکند و می بینم که تنهایم ! میخواهم بخوابم ... میخواهم چشمانم را دربیاورم و بگذارمشان جائی تاریک و بخوابم ... اما ...

 

بر که میخیزم دلم هوای دخترت را میکند ! نگفته بودم ؟ از تو دختری زاییدم که توی دستان آن زن که بلند کرده بودش و نگاهش میکرد دیدمش که لخت بود و بلند و سبزه و لبهایش را جمع کرده بود که گریه کند ... بغلش کردم . بوی تو را میداد اما هیچ شبیهمان نبود وقتی گریست گفتمش : نامش را لی لا میگذارم ! باور نداشتم که میتوانم مادر باشم و او را که آنهمه زشت بود آنقدر دوست بدارم !

بعدها انگار قایمش میکردم ! نمیخواستم کسی از من بگیردش . اما وقتی او دیدش پرسید : این جانور چیست ؟! گفتم بچه ام است ! گفت بچه ات ؟ با کدام پدر ؟! گفتم می شناسمش می شناسیش ... حالا که ... بچه من است . دخترک گریه میکرد دستانش را جمع کرد بود و انگ میزد ... گفت یعنی چه ؟! این بچه اگر بچه من نباشد تخم کدام حرامزاده ایست که اینجوری هواداریش را میکنی،  میگوئی دختر من است ؟!  میگویم با بغض که : بچه خودم است من زاییدمش ! اما پدرش تو نیستی ... حالا اگر مرا دوست داری بگذار نگه اش دارم ! سرخ میشوی فریاد میزنی : خفه شو !!!! کسی به در خانه می کوبد من دخترک را در آغوش میگیرم انگار کسی آمده او را از من بگیرد ... در را باز میکنی کسی نیست ... میگوئی تمام این سالها همیشه به خاطر دوست داشتنت مجبور بوده ام حماقت هات را تحمل کنم . حالا به اینجام رسیده  و دستت را افقی میکوبی بیخ گلویت ... حالا بیرووووووووون ! انگشت اشاره ات راه خارج را نشانم میدهد ... ساکش را برمیدارم به آستانه که می رسم می ایستم ، میگویم : خداحافظ... دخترک هی گریه میکند ... انگشتم را میگذارم توی دهانش ... گرسنه است . گریه میکنم ... دخترک وقتی به حرف می افتد اولین چیزی که میگوید مامان است اما او هیچ وقت کلمه بابا را نخواهد آموخت ... نه مردی که روزی آمد و مرا به رویاهایش برد و نه مردی که با عشق با من زیست و بیرونم کرد ... من نفهمیدم کی آمدی به دنیایم اما اگر زودتر میفهمیدم میرفتیم جائی که آدمها برای لحظه های عاشقانه،  آدمهای کوچکی مثل تو را بی نشان و بی شناسنامه میکنند .ولی دخترکم من نفهمیدم کی آمدی ...

 

سرم سنگین است میروم زیر دوش بعد هم قهوه ای درست میکنم ... دنبال بچه میگردم ... تازه یادم می آید که خواب دیده ام . می خندم ... دلم برای موجود کوچکی که هیچوقت نداشته ام تنگ میشود .

     * شايد پيشتر از اين دست نوشته ها هم از من خوانده ايد . راستش فعلا نميتوانم از چيزی بنويسم که يک

            جورائی واقعيت عمومی برايم ندارد بنابراين آنچه هست را با تخيل رنگ ميزنم و داستانش ميکنم . اميدوارم

            با همراهی و راهنمائی شما بتوانم ذهنم را رشد و بسط بدهم ...

        ديدگاه ؟


 
ديديد من هم بلدم ؟
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢  

فايلي که نوشته هايم را در آن مي نويسم باز کردم ... چند تا نوشتهء اخيرم را بازخواني و ويرايش کردم . اما ميدانيد آدم وقتي نوشته هاي خودش را ميخواند ( که مخصوصا هم در شرايط خاص نوشته شده است ) خودش اندوهش را تشديد ميکند چون دارد خودش را هي تاييد ميکند .

پس تصميم گرفتم اصلا توي يک فاز ديگر بنويسم :

 

هاني رضوي توي بلاگش شعر محشري گذاشته بود :

پيش از ...
سياهي . شب . ماتم نبود ... شد !

افسوس روي خاطره هايم نبود ... شد !

...

بخوانيدش حتما لذت مي بريد .

آقا مهدي نقي زاده هم که من دير يافتمشان وبلاگشان را تعطيل کرده بودند اما من تمام بلاگش را خواندم و افسوس رفتنشان را خوردم . از اين شعرش خيلي لذت بردم :

جايي ميان شايد و اما و ناگهان
مرزي ميان ديشب و فردا و اين زمان
يک زن به عمق فاجعه نزديک مي شود
شايد براي وسوسه اي مثل آب و نان
روياي پاک باکرگي رو به انتهاست
در خانه اي ميان همين شهر بي نشان

....

امير تنها کسيست که خواندن وبلاگش از نان شب هم براي من واجب تر است  :)  رو راست بگويم اين موجود را خيلي دوست دارم چون فکر ميکنم زندگي در او جريان درست دارد خلاصه خارج از خوبي سيگنالي نمي فرستد .

بخوانيد و بخنديد . بزودي حرفهاي مرا تائيد خواهيد کرد .

-ببين ليلي جون! قبلا هم گفتم يه موضوع مهميه كه حتما بايد بهت بگم..

-آره قبلا هم گفتي ولي هر بار خواستي بگي اونقدر اين شاخه اون شاخه پريدي آخرش هم نگفتي

...

 

فرناز گل من هم يک شعر سپيد توي بلاگش گذاشته عالي . به نظر من او يکي از بهترين ها  بين بلاگرهاست در اين زمينه ... ببينيد :

...

ديگر هواي قفس

آزار نميدهد حنجره ام را

و نگاهم حالا چقدر راحت

با ميله ها حرف مي زند

سهم من شايد

همين ارزنهاي تکراري ست...!!!

ياشار توي بلاگش اين دفعه از فروغ گفته است من اين به قول خودش پيرمرد دوست داشتني را به خاطر طرز نگاهش به زندگي خيلي دوست دارم . تا آنجائي که من ميدانم کسي نيست که دوستش نداشته باشد . وبلاگش پر از شعور است ديده ايد ؟

و اما من يک گلي دارم که دوست ندارد اسمش را بياورم اولش که آمد با من دوست بشود يک جوري بودم خيلي مردد اما حالا اگر هفته اي بگذرد و نامه اي از او نداشته باشم پريشان ميشوم .اين هم عکس مريض خوش اخلاق و مهربانش است که من بي اجازه ميگذارمش . قبل از اينکه برايش دندان مصنوعي بسازد و بعدش ... او دندانپزشک است و وبلاگ هم ندارد ( چون فقط براي آدمهائي که ميخواهد وقت صرف ميکند ، اين يعني يک دختر عاقل )  اين عکس را با اين متن فرستاده بود : ( بي دندان خوشگلتر نبود ؟! )

راستي تو چه رشته اي ميخوني؟ ( اين بار 1000 ام است که پرسيده )

من بچه که بودم ميخواستم دانشمندي بخونم ! ولي گمونم تو داري رشته دانشمندي ميخوني!!! :)خوش باشي و شاد شاد شاد

 

اين دختر پر از زندگيست هر وقت ميگويم چطوري ؟ ميگويد خووووووووووووب عالييييييييي J خدا تو را حفظ کند نازنين دوست داشتني ...

 

يک صحبت درگوشي با خانمها : در مورد نوشته قبلي بايد بگويم اين يک جور سياست است بگذار مردها خيال کنند از تو قوي ترند ما کار خودمان را ميکنيم اينجوري در ازاء کمي اعتماد به نفس دادن به آنها چيزهاي زيادي بدست مي آوريم .

 

ها چيست ؟ مگر نميگفتي غميگن نباش ليلا ! به جان هر که دوست دارم اگر سر سوزني غمگين باشم . تازگيها دارم داستان مينويسم گفته بودم. البته يک کمي ميترسم ها ولي حتما حتما ميخواهم نقدش کنيد و البته کمکم کنيد که بهتر بشود نه اينکه بگوئيد خوب بود يا بگوئيد بد بود بگوئيد چطوري بهتر است . خصوصا نظر اميرسجاد ، مژگان بانو ، نيايش خوبم ، سيامک خان ، کرگدن بزرگ و ديگراني که الان حضور ذهن ندارم و دستي توي داستان نويسي دارند خيلي برايم مهم است .  تازه يک عالمه هم براي خودم چيزهاي لذت بخش ايجاد ميکنم . کلي sms به اين و آن ميزنم و سعي ميکنم چت اينترنتي را به  "چت تلفني هر وقت دوست داشتم " تبديل کنم . دينگ دينگ J . دارم نوشته هاي شما را هم جمع آوري ميکنم . گمانم اين دوست نازنين بود که کتاب وبلاگستان شهر شيشه اي را به من معرفي کرد . گر چه من پيدايش نکردم آخري .همين چرخيدن توي کتاب فروشيهاي جلوي دانشگاه تهران هم روزهاي يکشنبه و سه شنبه براي من تفريح مفرحي شده است .  همين جا بگويم از لوگوي ايشان خيلي لذت بردم آدم با شعوري و فهيميست . خلاصه من نوشته هايتان را با نام خودتان جمع ميکنم . شايد روزي نه چندان دور کتابش کردم و بدهم به همه کساني که از آنها مطلب جمع کردم . آخ اگر بدانيد راه رفتن توي هواي سرد چه کيفي دارد !!! اين هم يکي از تفريحات اجباريم شده است اولش تمام صورتم سر ميشود اما بعد کلي از تنفس هواي خنک و اکسيژن فراوان کيف ميکنم اما آخرش از همه لذت بخش تر است . اولين کاري که ميکنم بعد از آمدن به خانه ميدوم جلوي آيينه خودم را نگاه ميکنم با آن دماغ سرخ شده و گونه هاي صورتي و چشمهاي قرمز ... خيلي خنده دار ميشوم ... تازگيهاي يک کار جالب هم ياد گرفته ام ، ناخن هايم را از يک طرف صاف و از طرف ديگر کج سوهان ميکشم ( نه براي خوشگلي يا مد ساختن )  براي اينکه يادم باشد آدم هميشه مي تواند يک جور ديگر باشد ... ( بجاي علامت پاک يادت نره )

بقيه تبليغات را هم يک کمي ادبي تر البته ميگذارم براي بعد ...

 

     ديدگاه ؟


 
جغرافیای زنان
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢  

 

خانمها در سن هجده سالگی تا بیست و یک سالگی مانند آفریقا یا استرالیا هستند : نیمه کشف شده ، وحشی ، با زیبائی های افسون کننده طبیعی .

 

در سن بیست و یک تا سی سالگی مثل امریکا یا زاپن هستند : کاملا کشف شده ، بسیار توسعه یافته ، آماده برای معامله ، مخصوصا معامله با پول نقد یا اتومبیل .

 

در سن سی تا سی و پنج سالگی ، مانند هند یا اسپانیا هستند : بسیار داغ ، آسوده خاطر و آرام و آگاه به زیبائی های خود .

 

بین سن سی و پنچ تا چهل سالگی مانند فرانسه یا آرژانتین هستند : بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند ، اما هنوز جاده های بسیاری برای تماشا دارند !

 

در سن چهل تا پنجاه سالگی ، مثل یوگسلاوی یا عراق هستند :جنگ را باخته اند . هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند و به بازسازی کامل نیاز دارند .

 

بین پنجاه تا شصت سالگی ، مانند روسیه یا کاناداهستند :بسیار پهناور ، آرام و مرزها بدون مرزبان ، اما سرمای زیاد ،خلایق را از آنان می رهاند .

 

بین شصت تا هفتاد سالگی ، مانند انگلستان یا مغولستان هستند : با یک گذشته درخشان و بدون آینده !

 

بعد از هفتادسالگی ، شبیه آلبانی یا افعانستان هستند :همگان میدانند که در کجایند ، اما هیچکس به سراغشان نمی رود .

 

منبع : ناشناس .

 ديدگاه ؟


 
صدائی که قطع شد ...
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢  

صدائي که مي آمد قطع شد روي لبهايت و خشکيد خنده هاي بي معني و آويزان شد ...و بعد صداي افتادن چيزي آمد که آنقدر نزديک بود که ترسيدي ...

انگار که استاد داشت راست توي چشمانت نگاه ميکرد و دروغ درس ات ميداد و تو ... چه ميدانم ... ناگهان فهميدي که قد کشيدي و حالا نه او آن بالا بود و نه تو آن پائين . فهميدي که قد کشيدي و اگر مي ايستادي مي توانستي با چشمهايت له اش کني . اما ديگر صدا نمي آمد روي لبهايت ...

بر که ميگشتي سرت را کج گذاشته بودي روي شانه ات انگار که گذاشته ايش روي شانهء شانه ات ... حالا ميگفتي که چه خوب شد که ... محتاط بودي و هي پرسيدي چرا .

از خيابان که ميگذري يک لحظه کسي را ميبيني که آن دور ايستاده است . اما بوي حضوري را ميدهد که هميشه ميخواستيش . صداي بوق ماشينها هولت ميدهد آن سمت خيابان ولي نگاهت که همچنان دوخته شده است به آن بو ...که ميخواستي و ميخواهي هنوز ... چسبيده به اش . آنچنان به تمنا نگاه ميکنيش که اگر لحظه اي تو را ببيند ... چقدر دوست داري صدايش کني اما صدا هم که مي کني نمي شنود. انگار يادش رفته که چقدر ميخواهيش که باشد و دوستت بدارد . گوئي تنها هست همان که ميگفتي باش و ديگر دوستت ندارد ... و حالا مي بيني که اين راضيت نميکند ... اگر چيزي نچسبيده به پاهايت پس چرا نميروي دستش را بگيري و نگاهش کني و بگوئي و بگذاري که بداند که حالا بيش از هميشه ميخواهيش ؟

ميدوي تند ... تند ... تند ... تند ...خيال ميکني که او هم دارد با همين سرعت از تو دور ميشود . حالا درست به اش رسيده اي . پشت به تو ايستاده  آنطرف ميدان آزادي دستهايش را قفل کرده از پشت و کيسه بيرنگي در دستش ... همان کيسه که همين چند ماه پيش کسي محتوياتش را دور ريخت و تو فرياد زدي نکن ! که از چشمانش ترسيدي !...  دست ميگذاري روي شانه اش که برگردانيش . صورتي نيست پشت اين بو که ميخواستيش آن همه . گره اي روي چانه ات محکم ميشود و لب پائينت را هل ميدهد بيرون و گونه هات که مي لرزند و تمام صورتت که خيس است . چشم مي بندي و سرت را ميگذاري روي شانه اش . دستهايش هنوز قفل است . روي صورتش که تهيست خطهاي منحني ميکشي . ميخواهي بگوئيش اما صدا از لبهايت قطع شده است ... مي نشيني و پاهايش را محکم در آغوش ميگيري دلت ميخواهد فرياد بزني اما صدا از لبهايت قطع شده است و او با صورتي تهي آن بالا هنوز منتظر دختريست که چادرش در باد مي رقصد و با شتاب ميگذرد و ديگر باور ندارد که تو هماني که با چادر سياه به بادش دادي که برود و از درون بگندد ...

حالا با آن بي صورتي چطور ميتواني نگاهش کني که ديگر چيزي نيست آن بالا ... چادرش را دريده و هر تکه اش را بسته دهان ديگراني که هُو اش ميکردند ... حالا تو پي کدام چادري؟ کدام نجابت ! .... ميخواست اينها را بگويد اما صدا از لبهايش قطع شده بود ... اگر هم جيغ ميکشيد صداي بوق ماشينها نميگذاشت که تو بشنويش که اصلا وقتي چادرش دريده شد گوشهاي تو نيز کر شدند و چشمهايت کور... حالا اين پائين را نگاه نميکني که چطور پاهايت را گرفته و چشمانش پر از اشک است؟ ... نميدانست روزي هم ميرسد که بپرسيش چرا ؟ که انگار او به اختيار آمده بود که تو به جبر داري جدايش ميکني ... همين را ميخواستي؟ ... اينها را ميخواست بگويد اما صدا ... حالا مينشيند درست در تقاطع شکسته دو ديوار تکيه ميدهد به ديوارها زانوهايش را در آغوش ميگيرد و خيره ميشود به گوشه هاي خاطراتش و هي سيگار ميکشد بي صدا ... ديگر حرفي ندارد که بگويد ...

ديدگاه ؟


 
آندره مالرو و من (؟)
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢  

 

« آيا حسادت ناشي از فرضي نيست كه انسان از فرض ديگري مي كند ؟ »

حسادت حسي ناگهانيست ، گاهي آدم نميداند چرا پيش مي آيد و گاهي دقيقا ميداند كه آنچه مورد حسد اوست كاملا بي ارزش است . اما چيزي كه غبطه را تبديل به حسادت ميكند حس تنفريست كه توام با حسادت است . حس بدبيني ... يا بهتر بگويم يك جور حس بد  و ناخوشايند . آدمي كه حسادت ميكند در لحظه وقوعش نميداند چرا دچارش شده و مدام به خودش مي گويد اصلا ارزشش را ندارد اما درست در همان لحظه شرايطي ديگر را شديدا ميخواهد . حسادت حس محقر اما موثريست كه  خواستن در آن قويست مثل انتقام مثل نفرت مثل كينه كه همه اينها در آن جمع ميشود و ميتواند زندگي آدمي را همراه با دشواري ، درد و اندوه نمايد .

« حتي يك اقليت هم هميشه شامل اكثريتي از احمق هاست . »

اين حقيقتا درست است . جائي در كتاب سينوهه خواندم كه اين مرد ميگفت : در طول تاريخ همه چيز  در آدمها تغيير ميكند اما حماقت مردم نه . شايد حماقت يعني انجام دادن فعلي به بدترين شكل . اما تعريف اين فعل هم خودش جاي حرف دارد . چه فعلي ؟ با چه ارزشي ؟ به چه منظوري ؟ من حماقت را نوعي ناداني ميدانم اما نميتوانم آنرا در آدمها مطلق فرض كنم .  آدمي احمق است كه با توجه به دانش و آگاهيش بدترين راه را برميگزيند كه هيچ يا كمترين سود  در آن باشد . راستش ... هر چه فكر ميكنم بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه با اين تعريف من هم شامل آن اكثريت هستم J

« هر سالخورده اي يك اعتراف است و اگر سالخوردگاني مي بينيم كه خالي هستند براي آن است كه انسانهاي بسياري خالي بوده اند و اين خلاء را مخفي كرده اند .»

بالاي كلمه اعتراف در دست نوشته علامت سوال گذاشته ام . اما نميدانم چرا بالاي كلمه خلاء علامت تعجبي نگذاشته ام . به جواب علامت سوالم رسيده ام اما خلاء ... آدمهاي خالي چه كساني هستند ؟ آدمهائي كه كار مهمي توي زندگيشان نكرده اند ؟ مگر ميشود آدم هيچ كار مهمي نكند ؟ ... يا شايد آدمهاي خالي آدمهائي هستند كه يافته هايشان را درنيافته اند ... شايد آدمهاي خالي كساني هستند كه فهميده اند آخر زندگي آني نيست كه تمام عمر در پي اش بوده اند ... آرامش است و آرامش مرگ است مثل خواب ... اگر ذهنمان پر از مشغله روزانه باشد و فشارهاي روحي ، شب را با خوابهاي ترسناك ميگذارنيم و مرگ هم همينطور است ... چه خوب ميشد ذهن زندگيمان را خالي ميكرديم از فشارهائي كه شايسته اش  نيستيم و ميگذاشتيم كه تا ابد خوابي آسوده داشته باشيم ...

 

 « نُه ماه ، نَه ! بلكه  شصت سال لازم است تا انساني ساخته شود . شصت سال فداكاري ، شصت سال اراده و خيلي چيزهاي ديگر ! وقتي انساني ساخته شد ، وقتي كه ديگر از كودكي و نوجواني چيزي در او نماند وقتي كه حقيقتا يك انسان شد آن وقت فقط به درد مردن مي خورد ... »

؟ شايد خدا يك انسان را ميخواهد . شايد براي همين است كه زمان مرگ آدمها فرق ميكند ... نميدانم ... نميدانم چرا ! شايد هم خدا از انسان شدن ما پشيمان ميشود وگرنه ...

ديدگاه ؟


 
 
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢  

 

اين بار رفتم كه تماشا كنم ات . خودم رفتم ... كه ؟ ... هيچ  ! ... شايد اين باقي مانده ء ساكت و سردت حرفهاي مرا كه توي نگاهم دارد ميميرد ببيند ...

 هنوز روي صفحه مانيتور داري مرا با اخم نگاه ميكني ! اخم !! من اصلا كي خواسته بودم كه ببينمت ؟ كه مگر چه ميشود فهميد از تصوير مجازي در دنياي مجاز كه فقط ميشود رفت تا ... يك سطح تهي نا راست ... تماشاي آدمها مرا از آنها دور ميكند و وصلم ميكند به خودم . گفتم كه نميخواهم ببينمت! چند بار گفتم ؟ و چقدر اصرار كردم كه نه؟ ... نگذاشتي ... اين چيزها طول عمر لذت  شناخت بي دغدغه را كوتاه ميكند ... نميدانستي ؟ دارم مثل قطره اي كه مي افتد توي سطح آب آويزان ميشوم و با ترس مي افتم ... قطره هم وقتي دارد مي افتد مي ترسد ميدانستي ؟ مگر نديده اي كه وقتي مي افتد توي وسعت آبها مي لرزد و مي لرزاند ؟

انگار كه گفتي نقابهات را كم كم بر ميداري .... من روي صورتم نقاب نميزنم كه ميدانم نقاب آدمها را فراري ميدهد  و من آدمها را دوست دارم آنها پر از حرفند پر از نگاه پر از زيبائي  پر از ديدگاه اما آن بخش دروغينشان را دوست ندارم ...  و نقاب دروغ آدمهاست اول به خودشان و بعد به همه آنها كه نگاهش ميكنند ... ها! شايد من آنقدر شعور نداشتم كه يكباره فهميدنت دشوار است ! ... همين كه آدمي خيال ميكند كه فراتر از درك كسيست يعني كه خيلي متكبر است ... من ... ميگذارم كه در لجنزار تكبرش خفه شود ... زيرا كه جاي من انديشيده و به نتيجه نيز رسيده ... يعني كه مرا اصلا نديده است جز طنابي كه گاهي به اش آويزان ميشود و تاب ميخورد و لذت مي برد ... لذت ...

بد است خيلي بد است كه آدم توي نوشته هاش هم دچار سوءتفاهم شود ... اما همه چيز را كه نميشود روشن گفت ... اصلا لذتش به همين است . كه مخاطب من هم تو باشي هم تو و هم تو و ... آنوقت من براي تو مداركي ميگذارم اينجا از خودم كه مثلا بتواني يا بتوانم يك روزي اشاره كني يا اشاره كنم كه ... ها ليلا اين بودي و اين گفتي ها ... آدمها را همينطور ميشود شناخت اصلا ... از مكالماتشان با خودشان و ديگران ... و اصلا  آدم همينجوري متوجه تغييراتش ميشود ...

آخ ، دردم ميگيرد وقتي اين صفحه را ماكزيمايز ميكنم و مي بينمت ... با آن اخم !  با آن شعرهاي نيمه تمام و كاشيهاي آبي ... دردم ميگيرد . كه نتوانستم حاليت كنم كه من هم شعور دارم  كه دوستي اصلا يعني چه ؟ كه من چي مگر ميخواستم جز صداقت و درك پيچيدگي ؟ ... ولي يادم رفت شايد وقتي شروع كردم به فهميدن ... و مي بينم كه اين فهميدن اصلا ارزش ندارد وقتي استادت بي نقاب نيست ... چيزي كه نبايد مي شكست و مي توانست كه نشكند ، شكسته شد ... و حالا ... آري من همه جوره راحتم تو زندگيت را بكن كه من اصلا دنبالش نبوده ام پي دانائي ناب ميگشتم در تو ! كه ديدم پر از كثافت است ...

28/8/82