ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۳  

فردای قبرستانی ِ حمله، که همه از ترس فراری بودند، حتا اگر آن مرد با نقشه۫ کشیده بودت شرکت، تو باید خیلی بی هیچ کس و بی هیچ جا باشی که آمدی. از راه های بسته چطور رفتی توی ساختمان؟ ... همه ی آن وقتهایی که از آن میز خالی، تا میز خودت قدم میزدی، می دیدمت. مدام که می آمدی پشت پنجره۫ نگاه می کردی، مثل این بود که باورت نمی شد آن همه مردن آنجا تلنبار شده... من آن مرد را – رئیست هست؟ - از وقتی که آمد تو، دیدم. همراه تو که به آوار نگاه کرد، می دیدم. به فکر من هم نمی رسید که جلو چشمش۫ خرابه ی تازه ی هزارها مرگ، توی کله اش۫ چه قصدی دارد. وقتی از پشت گیرت انداخت، دهن من هم بود دهنت، باز مانده، بی مقاومت. زخم و زوزه ی من هم بود چنگ و دندانت، وقتی خواباندت روی میز ... و حالا پلک هم که می بندم می بینمت : له شده، جلو پنجره، آرنجهایت زیر سنگینی ِ پستانهایت ، لبت لای دندانها، چشم هایت هنوز درنده از ترس، و ناگهان، جیغ می کشی ... به من ببخش این زجری که یادت آوردم. چون می خواهم بگویم من هم، وقتی، اگر شناختیم، می بینی من هم ریخته شده پائینم. مثل نقش های ته فنجان قهوه، من کلمه های توی سایه ها را خوانده ام. ولی به هر کسی گفته ام، از من۫ بیشتر ترسیده است.در این سمت ِ دنیا، کلمه ای که توی خانه های جدول جایش نباشد، به نظر خیلی ترسناک می آید. اگر یک روزی که این شهر، باز آفتاب خوبی داشته باشد، شانه به شانه ی هم باشیم، فرصتم بده زانو بزنم فالِ سایه ات را بخوانم. کاش در کلمه های فالت یک خوشبختی کوچکی ببینم. کوچک آسان به هر چشمی نمی آید.

همه ی امیدم این است که بخوانی اینهایی را که از دیشب تا حالا، نخوابیده ام، و مدام نوشته ام، مدام عوض کرده ام، تا کلمه ی رفیق تری، که موذی نباشد، پیدا کنم، تا همین این کلمه های این سطرهای آخر ... کلمه ها برای من فقط پول خردهایی نیستند که خرده خرده جمع می شوند که مزدم بشوند. من بارها، هزارها بار، دل و روده هایشان را مثل دل و روده ی کوسه های آبهای گرم گشته ام و تویشان خرت و پرتهای مرموزی پیدا کرده ام. آنها سرانجام مقیدم کرده اند. تا بخواهم باهاشان یکی از مسیرهای رایج را – که زیاد هم نیستند – در مراوده با آدمها شروع کنم، کلمه های مسخره کردن خودم، قه قهشان بلند می شود: حتا برای بازی آشنا شدن. به خاطر تمسخر همین سالهاست که تنها مانده ام.

 

* شهريار مندنی پور

 


 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳  

 

این توئی که میبینم ؟!خدایا! قاشق از دستش می افتد لباسش کثیف میشود، دستمالی برمیدارم مرتبش میکنم و می گویم عیبی ندارد! اما او از شدت ناراحتی دستهاش می لرزد بدنش سست میشود و من توی آن چشمهاش که نگاه میکنم که آنهمه سبز بود و آنهمه شیرین، دلم فشرده می شود ...

این توئی که میبینم؟! درمانده حتی از بوسیدن من ؟ که از نوک انگشتانم شروع میکردی تا حفره ی دهان. آه! حتی جرات نمی کنم آه بکشم. نگاه غمگینم که به ات می افتد می گوئی: از من بدت می آید؟! ... زخم میزنی با حرفهات! از تو بدم بیاید؟! چطور می توانی اینهمه بی رحم باشی؟ ... اما حالا وقتش نیست تو را سرزنش کنم. وقتش نیست اشک بریزم و به خدا شکایت کنم. وقتش نیست ضعیف شوم و خسته بمانم. دستت را می گیرم آرام می فشارم که حس کنی چقدر دوستت دارم. خندیدن همیشه برای من سخت بوده است، حالا دردناک هم شده! لبخند می زنم انگار پوستم را جر میدهند. می گویم این حرفها را نزن. من نگران توام. همین...

بلند که می شود، اجازه نمیدهد دستش را بگیرم، پرت می شود به سمت دیوار، می گیرمش می گذارم به ام تکیه بدهد. اشک را با دندانهایم می جوم. خدای من! این توئی که می بینم؟!

مثل یک پسر بچه ی کوچک گریه می کند بی تابی می کند بی قرار است، در آغوش میگیرمش و ناخنهایم را توی صافی دستم فشار میدهم که درد را با درد دیگری تسکین بدهم...

این توئی که میبینم؟! وقتی به خواب میرود اشک امانم را می برد و از دو ردیف شور زیر چانه ام گره میخورد و آرام روی انگشتانم -که آنهمه عاشق اشان بود-، می چکد.

انگار آرامش پرنده ی کمیابی است که تا روی می آورد به من، کسی شکارش میکند!

چرا هزار بار توی این چند روز می پرسی: صادقانه بگو چه احساسی در مورد من داری؟! و من با همه ی توانم می خندم و قلبم فشرده می شود از این تکرارها و برایت شکلک در می آوردم، مسخره بازی میکنم و به خودم می گویم: آخ دختر!  تو چرا اینهمه بی استعدادی در خنداندن آدمها!؟

 

چقدر از اصوات می ترسم این روزها و مدام چشمانم به کلمات کتابها آویخته می شود و تصویرها شکنجه های رنگارنگی میشوند توی چشمانِ تاریکم که انگار به اندازه ی تمام سالها که گذشته، تیره و خالی و عمیق شده است.

این توئی که میبینم؟! همانی که امیدواریم بود در اراده و توان روحی از نگاهی که به سخت ترین شرایط داشتی؟! حالا چطور شده اینهمه شکسته ای؟!

 

من چون پایه ی محکم ستون خانه ای زیر تو می ایستم، چرا نمی فهمی که اگر دیوارهایت را دریغ کنی،ستون بی مصرفی می مانم؟! به من تکیه کن عزیز دل! تکیه کن، من آفریده شده ام که استواری مردانه ی تو را به نمایش بگذارم.

 

25/10/83

 


 
شرح افقی جدول - غزال
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳  

چشمهایت را که دیدم، چشمهای آن غزالی را دیدم که غروبگاهی، یک جائی در شرق، از نفس افتاد، نشست روی پای تیر خورده اش. شکارچی پا کوفت به زمین، ولی غزال، همچنان سمج، خیره ماند به دورها. از نیش دندانها، لبت خونی، می دیدم شکارچی دندانهایش سنگ۫ از خشم، آخرش زانو زد روی غزال، دست انداخت زیر فکش، سرش را کشاند بالا سمت خودش که شاید با این کار، غزال نگاهش کند، و من به تو نگاه کردم، که تلقینت کنم : دختر! تنهایی هیچ وقت نیا برای مرده ها بایست. ... آن مردی که بین جمعیت، تا دو قدمی ات آمده بود و زانوهایش می لرزید، من بودم. نمی شنیدی نفس نفس هایم را ، و هر حرفی که فکر میکردم بگویم، خیلی بی رحم می شد تا می خواستم بگویم.و صورتت در نور شمع ، همان بود که شاعرهای آن طرف دریاها، در مه ِ افیون می پرستند و مردهای کویرها توی سرابها غرقش می شوند.

 

* شهريار مندنی پور

 

 ديدگاه


 
شرح افقی جدول - وحشت
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳  

سهمم را از رنجت به من بده، و از من نپرس چه میخواهم و چگونه همه جا می بینمت. برایم حتا دور است آرزو، که وقتی که می نوشی، ته ِ لیوانت، صورت مرا ببینی. چنگکهای فولادی که خاکستر و نخاله و استخوان آدم، جابه جا میکنند، با هم دیده ایم. اولین دستی که آوردند، با هم دیده ایم.اولین زنده ای که درآوردند و خوشحالی کردند با هم دیده ایم. پس خواهی نخواهی من و تو اولین باهممان را بوده ایم. روز و روزها، هر بار که پشت پنجره به کوه آوار خیره مانده ای و چشمهایت که ترکیده اند، من دیده ام، و از چشمهایم کاری بر نیامده است. دختر! اشکهایت به آن چند هزار مرگ نمی رسند. نگهشان دار، که وحشت، دیگر توی آسمان هم کمین میکند، و وحشت، در ِباز میشود، طرفِ تنهاییت می آید کنار پنجره و وحشت، اشک هم که توی چشمهایت باشد، گردنت را می لیسد و شهوتش را می پاشد؛ چون من هم وحشت دارم که بگویم چطور تو را پیدا کردم و چطور اینها را می دانم...

 

* شهريار مندنی پور

 

 ديدگاه


 
 
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳  

تو از هر چه کوه در دنیاست بالا بروی،

تو از هر چه چشم در دنیاست بگریزی،

تو از هر چه خواب در دنیاست برخیزی،

تو در هر چه آب در دنیاست بغلتی،

تو با هر چه اشک در دنیاست بچکی،

تو در هر چه شب در دنیاست سایه شوی،

تو از هر چه صبح در دنیاست بازگردی،

تو با هر چه باد در دنیاست بوزی،

تو در هر چه دشت در دنیاست بدوی،

تو در قعر هر دره فرو روی،

تو در عمق هر چه جنگل گم شوی،

تو بر هر چه برج در دنیاست بایستی،

تو با هر چه گردباد بچرخی ...

باید بدانی دروغگوها هم میمیرند ...

روح ات مادام که بوی گند ریاکاری و پنهانکاری بدهد،

چون کپک،

روی ارواح دیگر مینشیند

و چون خوره سادگی احساسشان را میجود ...

بر حذر باش از آنچه تاکنون مرتکب شده ای ...

باور کن دروغگوها هم میمیرند ...

داغی که بر حقیقت احساسم گذاری شاید که کمرنگ اما بزرگ خواهد شد چون تصویری که روی شاخه ی درخت کهنسالی به یادگار مانده است.

 ديدگاه


 
مرز ِافتادن
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۳  

این چه حکمتیست !؟ خدایا!  این چه حکمتیست ؟!!!  دستم را میگذارم روی لیوان داغ و بوی چای می پیچد در مشامم و دچار تهوع میشوم ... اما برای آنکه تکه های تلخ بغض را ببلعم،چای را چون دارو قورت میدهم ... امروز سیزده دی ماه است !

اولش فقط خواندم ... بعد فکر کردم باید چه احساسی داشته باشم ؟ باز خواندمش ... تاریخش مال 22 آذر بود ! بعد دوباره خواندم دوباره دوباره دوباره ... گوشیم درینگ درینگ صدا داد اس ام اس جدید بود از وقتی تو را گذاشتم توی طاقچه ی خاطرات صدای کودکی که با هر پیغامت می خندید، به آهنگ شیک و رسمی تبدیل شد و دیگر هرگز کودک نخواهد خندید ... بعد فکر کردم این چه حکمتیست؟ نمی توانستم آن صفحه را ببندم انگار که اگر میبستمش حذف میشد ... چرا بی انصافی ؟ چرا ندیدی که من هم آرزوئی کردم سر آخر؟ چرا نمی توانی ببینی که لیلائی که میشناختی تباه شد؟ چرا بعد از اینهمه تلخی نفهمیدی که هیچ کس نمی تواند هیچ کسی را درک کند ؟ من از همه ی آدمها به تو نزدیکتر شدم برای یافتنت برای فهمیدنت برای دوست داشتنت با هر آنچه در تو بود هر آنچه ... تو خودت به من پشت کردی خودت دورم انداختی خودت چشمهات را بستی که نبینیم ... بودنم عادت شده بود ... دوست داشتنم وظیفه ... همه ی حسهای بی نظیرم که برای تو صرف میشد دوزاری و بی ارزش شده بودند ... یادت رفته ؟ من که یادم نمی رود ... یادم نمی رود ... اما خدا به من طاقت تماشا داده است ... هنوز هم توی چشم آدمهائی نگاه میکنم که روزی سخت تحقیرم کرده بودند ... چرا ادمها خیال میکنند بی حرمتیشان را می توانند جبران کنند؟ چرا آدمها خیال میکنند تیرگی ای را که در قلب دیگری ایجاد کرده اند ،با کمی پودر شوینده می شود که شست و پاک کرد؟ چرا باور نمیکنند که احساس خوب آدمها جا میماند در زمانی که نمی ایستد؟ ... دیگر تکان نمیخورم ... دیگر با هیچ واژه ای تکان نمی خورم ... دیگر طعم هیچ جمله ی محبت آمیزی شیرین نیست ... دیگر اشکهای شوقم از دیدن دوباره ات جاری نخواهد شد ... حسهایم کهنه و فرسوده شده اند. حسهایم متروک و تاریک شده اند ... من با تمام وجودم زیسته ام با همه ی استعدادم با همه ی شعورم با همه ی دانائیم ... من همواره تلاش کرده ام سهمم را به همه کس بپردازم ... حالا اگر بمیرم تنها هراسم ناشناختگی دنیای دیگریست همین ...

 


 
شام آخر
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳  

دوباره دیدمش "شام آخر" را میگویم ... می گفت" خوب نگاهم کن تمام چروکهایم را نگاه کن" ... آخرش را باید دوباره میدیدم همه ی آخرش که از دقیقه ی صفر آغاز میشد و دوباره پای موجوداتی خودخواه که می آیند و احساست را با تعقل تغییر میدهند.آدمهائی که  قادرند هم تو را تنبیه کنند و هم توجیه ! آدمهائی که قادرند در تو هم عشق بیافرینند هم بیزاری! آدمهای بزرگ کم رنگ ! آدمهای خوب بی خاصیت ! خودش بود با نگاه خودش در بیست و یکسال گذشته اش خودش بود با خودش وقتی مادری داشت و وقتی مادری شد ... باید آن جمله را تمام میکرد که میگفت از زبان خودش ،"تو اولین کسی نیستی که فرصت سخن گرفتن را از من گرفت ... فرصت بودن را ... پیش از تو هم نزدیکترین کسانم مرا بی عشق می خواستند آنها هم مانند تو نمی دانستند که هر گاه درون زنی از باور عشق خالی شد جایگاه کینه و نفرت و خودخواهی میشود" ...

چقدر خوابهام شبیه خوابهای تو بود سیاه و سفید ، بی کلام ... دوباره خواب سنگسار دیدم دوباره خواب دیدم که صدای خنده ی بلند زنی می آید دوباره خواب دیدم که بوی شهوت میدهی ... آلودگی را نمیشود تعریف کرد طوری که عذابش برای تو و برای من یکسان باشد ... خدایا چگونه است که احساس را به نوع من بیشتر بخشیدی و آسیب پذیرترم کردی و قدرت تعقل را به جنس دیگری و بدان سبب قوتش بخشیدی آیا عذاب هم به تساویست ؟ تساوی را تعریفم میکنی ؟

 

 ديدگاه

 


 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳  

نقاشی ام کن

یک مداد ، یک کاغذ

سرم را سنگین و بزرگ بکش

موهایم را ژولیده

چشمانم را ریز

زیر چشمانم را سیاه

دستهایم را کوتاه

لبانم را کوچک

و تنه ام را لاغر

لباس بلند خوابی برایم بکش

گوشه بالای صفحه مرا بگذار، هر وقت نقاشی تمام شد

کاغذ را مچاله نکن

آنرا گوشه ای بگذار

قول می دهم بیرون نیایم

آرام تمام صفحه را می دوم

از بالا به پایین

از چپ به راست

نه چمنهای سیاه وسفید می خواهم

نه درخت ، نه تاب ، نه آسمان

بگذار رها باشم در سپیدی

بگذار پس از خلقی در این شکل ساده

بی دغدغه از آنچه بیرون می گذرد

بی هراس از این همه تصاویر

بی تکلف در قبال این همه زیبایی

ساده باشم

قول می دهم بیرون نیایم

نقاشی ام کن

 

* ایمان حسن زاده 

 

 

 ديدگاه


 
 
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳  

خسته نشده بودیم اما محض تنوع نشستیم.

پرسید : دلت برایش تنگ شده ؟

نگاهم به آنهمه چیزی بود که میشد دید به آن همه آدم که می رفتند و می آمدند و لابد هر کدام دلی داشتند برای تپیدن و دلی بود که برایشان بتپد... برگشتم که چشمهام را ببیند و اطمینان را توش بخواندگفتم نه.

ابروهاش را بالا برد ، گفت چقدر عجیبی. نه آنهمه جنگ که برای بودنش کردی و نه این همه برودت که برای نبودش داری ...

گفتم :وقتی کسی همیشه به تو خوبی کرده است اگر همه ی عالم بسیج شوند مهرش را نمیتوانند از درون قلب تو بیرون بکشند تنها خودش است که می تواند تو را بیتفاوت و سرد کند.

پرسید نمیشود بدیهاش را به آنهمه خوبیش که میگوئی بخشید؟ ...

گفتم البته که میشود به شرطی که هرگز نفهمی خوبی را بخاطر خودش و بدی را به خاطر تو بوده که انجام داده است! ...

از نگاه نامفهومش دریافتم نفهمید... ادامه دادم : من همیشه از آنکه خوب دیده میشدم ناراحت بودم برای آنکه آن خوب بودن فعلی ارادی نبود، آگاهی پشتش نبود شعور همراهش نبود دانائی را یدک نمیکشید ... خوب بودنِ اینگونه اگر چه از بد بودن بهتر است اما در حداقل ارزش رفتار انسانی قرار میگیرد، به تو رشد نمیدهد متفاوتت نمیکند برجسته نمی شوی. زمانی میرسد که تو فعلی را انجام میدهی برای آنکه نمیتوانی جز آن باشی مثلا نمی توانی درد و اندوه تلخ انسانی را تماشا کنی و بروی ، برای آنکه بعدش خودت را نمی بخشی... متوجه ای ؟  برای خودت است. تو آسیبی نمیبینی داری زندگیت را میکنی اگر او را یاری نکنی آسیب میبینی وجدانت درد میگیرد و فریاد میزند. اما اگر فعلی را انجام بدهی که مسیر زندگیت را عوض کند، لطمه بخوری، حتی ببازی، تنها برای آنکه میدانی کار ات با ارزش است موضوع فرق میکند تو در مسیر خوب بودن باید که آسیب ببینی وگرنه تفاوتی با یک حیوان بی آزار وفادار نداری ... تو می توانی بگوئی چنین حیوانی بد است ؟ اما همین حیوان می فهمد بدی چیست وقتی می ترسانیش حمله میکند آدم هم همینجور است همه ی آدمها بدی را میفهمند حتی در انجام دادنش هم آگاهی دارند.

برخلاف خوب بودن ، بد بودن نمی تواند ذاتی باشد تو بدی را می آموزی و هم زمان ردیف خوبیهات را خالی میکنی جایگزینی میگذاری برای آنچه خوب بوده است و همیشه هم جا داری که به خودت بگوئی : سر فرصت همه اش را جبران میکنم !

آدمها زمانی برای من ارزش ویژه دارند که رفتار خوبشان از روی آگاهی باشد و رفتار بدشان را با نمی توانم و نمیدانم و نتوانستم و در یک کلام ناتوانی توجیه نکنند.

نه دلم تنگ نمیشود حالا بلند شو برویم...

 

 ديدگاه