ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۳  

 
شرح افقی جدول - بدون شرح
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۳  

برای علی:

نه هنوز نمی توانم خودم را فاش بکنم. تو نمی توانی به من تضمین بدهی که به چشمت مثل یک لاشخور نیایم. فرصت بده ثابت کرده باشم که من هم مثل تو، با دیدن آن آتش و مرگها، رنجهایم عوض شده اند.

 

به آقای گردو:

با زنی که دلش زخمی شده، نه می توانی مثل یک گل زود پرپر رفتار کنی، نه مثل یک روباه افتاده توی تله.

 

به هدی، ترانه ی مجهول:

چقدر خوب دیده ای. من هم لابلای عابرهای این شهر، که بیشتر از چند تیپ نیستند، تازگی ها می بینم آن تنهاهایی که می گویی، و من می گویم فقط شبیه خودشان هستند. دیده ام اینها پرهیز دارند از عبور از حریم دیگران، و طوری می روند که انگار انعکاسی از یک زمانه ی دیگرند. به نظرم می آید بی هدف راه نمی روند، و توی کله شان نقشه ای قدم به قدمشان پیش می رود. وهم ترسناکی دور و بر اینها هست. جاهایی هست توی این شهر که دیوارهای امروزی، دیوارهای قدیمی، با زاویه های محاسبه نگرفته ی اجباری: حاده های تند، به هم تلاقی کرده اند. و ناگهان،بعضی کنجها،فضاهایی درست شده،انگار غارهایی بتونی،با دهانه هایی خارج از دید چشمهای بدونِ درنگ. حق داری بترسی از پیاده روهای به ظاهر امن. توی نقبهای خیابانها، توی آن غارها،چه می دانیم چه پیله هایی تنیده شده و چی ها دارد ورم می کند. اما دختر! نگذار کشیده بشوی توی این تاریکی ها و تنهایی های آن آدمهایی که تازگی ها دارند خودشان را رو می کنند.

 

* شهریار مندنی پور

 

 ديدگاه

 


 
فرشته ی زندگی من
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۳  

توی آن وانفسا که هر روز یک جنازه می آورند و فریادهای « این گل پر پر از کجا آمده ... » سر میداند، توی آن اوضاع که معلوم نبود من دست کی سپرده شده ام و آتش کدام دود سیاه است که پاشیده میشود توی کودکیم، توی آن همه بیماری و حرفهای تلخ که بار چشمان تاریکم را افزون میکرد و من نمیدانستم به کدام جرم چنین روزهائی را میگذارنم، توی آن روزها که اجازه نداشتم دامن بپوشم و دخترانگیم را با اسم تلخ و قدرتمند مردان باید که پنهان میکردم، توی آن تصویرها که به احتیاط موهایم را از پوشش بیرون می آوردم که آنهمه زیبائی را روی شانه های کوچکم فرو بریزم، همان وقتها فقط و فقط یک دست بود که دستان کوچکم را می فشرد و به ام امید میداد که فردا روز بهتریست و وقتی بزرگ شوم آدم دیگری خواهم شد و همینطور که موهای بلندم را می بافت زیر گوشم نجوا میکرد که مادر به خانه می آید و دیگر غذای سوخته نمی خوریم و دیگر فریاد برادری بلند نخواهد شد و کسی دستور نمیدهد و میهمانهای ناخوانده مهار میشوند و خوشبختی از نزدیک گونه های مرا نوازش میکند و با دستان خودش چهل گیس بلند از آن موهای طلائیم می بافد. او تنها کسی بود که امیدم میداد به روزهای رویائی ... خواهرم،فرشته، حقیقتا فرشته ی نجات آرزوهایم بود، تنها کسی که یادم میداد دندانهای سماجتم را روی هم بفشارم، و هرگز غرورم را برای هیچ خواسته ای فرو نریزم.

مرا با خودش می برد تئاتر شهر، سکوتِ بی رنگ کودکیهام را با خواندن کتابهای دکتر شریعتی پر میکرد. کتابخانه ی من هرگز چیزی فراتر از کتابهای خواهرم نبود آنقدر که دیگر تحمل کتابهای" سوره" را هم نداشتم. در کتابخانه ی کودکی من هیچ کتابی در رده ی سنی خودم نبود.من با " کویر " و " چه باید کرد" و "ده گفتار" ها بزرگ شدم. کلاس پنجم ابتدائی کارگردان برتر تئاترهای مدارس شهرم بودم. و همان سالها بهترین نفش اول بازیگری را گرفتم و رتبه ی اول مسابقات کتابخوانی و نقاشی دبستانها را هم ...آنقدر از این حوادث افتخار آفرین! (هاه) داشته ام و آنقدر از نام بردنشان – که آنهمه برای داشتنش اندوه و حرف گرفته ام - منزجرم که گفتنشان هیچ فخری برایم نیست. از همان وقتها به اسکنر فکر میکردم چیزی که مرا رها کند از بیهودگی مشقهای طولانی از داستان باغچه بان که دستان کوچکم توان چند بار نویسیش را نداشت، در انشاهای کودکیم هرگز و هیچ جا ننوشتم که دوست دارم معلم بشوم! ... من در زمان خودم زندگی نکرده ام ... وقتی دختر جوانی شدم عاشقی نکردم و – به قول شما آقا- مثل راهبه ها در معبد اتاقم خودم را حبس کردم. ساز زدن که آزاد شد من آزمودمش اما عشق مردی شاعر مرا از هر چه ساز ، بیزار کرد.

دوست نداشتم دیده بشوم دوست نداشتم دوست داشته بشوم دوست نداشتم کسی مرا از تنهائی با آدم خیالیم بیرون بکشد... دنیای من با آنچه رخ داده بود مخفی و دست نیافتنی و بی مهر شده بود. دلم برای هیچ کس حتی مادرم تنگ نمیشد حضور مادر را اواخر سن چهارده سالگی حس کردم. او هرگز زنانگی را به من نیاموخت. من هرگز یاد نگرفتم لوند بودن یعنی چه، شیرین بودن یعنی چه، ظریف بودن یعنی چه، به من آموختند زن بودن چیزی غرور آمیز است و اجتناب از گناه رمز شاد بودن در دنیای دیگریست!!! دنیای دیگری که ناخواسته روزی با دستهای مادرم به نابودی کشیده شد... و من ... فنا شدم... و تباه کردم ریشه های سالهای استقامت و غرور را و شکستم هر چه ساخته بودند و ساخته بودم...

آه خدای من! بر من چه گذشته است... چقدر یادآوری لحظه لحظه ی گذشته سخت و تلخ است، من با آرزو بزرگ شدم و یکی یکی رویاهایم را ساختم ... یکی یکی ... بعدش شاهد خراب شدن یکی یکیشان بودم و لبخند زدم ... این فرسودگیست تخریب است تحلیل است ... کدام خاطره ی خوشی بوده که مرا شادمان کند؟ چی بدست آورده ام که برای داشتنش بهائی معادل نپرداخته باشم؟ چقدر کلمه ی شاد آموخته ام که تقدیم نگاه تو کنم؟ و این پیچیدگیها را چطور باید که توضیح بدهم؟ و اصلا گفتن آنهمه که بر من رفته است کدام درد را مرهم میشود؟ و کدام دست یارای ترمیم رفته ها را دارد؟ ...

آنقدر به دنبال نقطه ی تعادل گشته ام که تمام زمینهای آرام را هم معلق میبینم... خیلی چیزها دست من نبوده ، من همیشه مقاومت کرده ام .خواسته هایم بزرگ نبوده اند ، به لبخندی دلخوش بوده ام.

من یک مدافعم ، بنابراین هر کس از هر کجا که سرک میکشد با دیوارهای بی اعتمادی و بی اعتنائی برخورد میکند...

آرزو میکنم هیچ کس، هیچ وقت دچار کابوسهای من نشود و اگر چه لحظه های شادمانیم کوتاهند اما دوست دارم آن را با دیگران تقسیم کنم.

مرا برای اینهمه گلایه ببخشید. برای آنهمه نوشته های نامفهوم و تلخ، برای دردهائی که با شما تقسیمشان میکنم و دیده هایتان را می آزارم. اما لطفا باور کنید که شکافتن زخمهای بسته، ساده و شفاف نوشتنشان، هیچ کمکی به من نخواهد کرد.من از ترحم بیزارم و آنقدر قوی هستم که توانائی التیام زخمهای بسیاری را دارم. اندوه در من ریشه دار است اما هرگز نمی تواند مرا بشکند.

 

 ديدگاه

 

 


 
شعور ِناقص
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳  

 

 

 ديدگاه

 به اتفاقهای پشت هم که می افتند ، نگاه میکنم و دهانم باز میماند و می پرسم چرا؟! بعد فقط یک قطره اشک از گوشه ی چشم راستم می ریزد پائین و روی خط لبخندم منحنی میشود...

پیاده میشوم پسر را فقط نگاه میکنم نمیبینم خودم را نمیدانم او چه دیده فقط مرا نگاه میکند میگوید خانم ! من هم راست می روم به سمت اش ... میگوید خانم ... نمیدانم چی میبیند که حرفش را تمام نمیکند چشم ازش برمیدارم نگاه میکنم پشت ماشین را... چی باید بگویم ؟ بگویم کوری؟ بگویم این چه وضع رانندگیست ؟ برای یک تصادف که آخر آخرش پیداست نمیخواهم روی شخصیت آدمی بوگیر بگذارم... توی این پنج هفته این پنجمین اتفاق بود. پسر میگوید خانم ببخشید چیزی نشده ... از حد ما گذشته زیانهای مادی، می رسم خانه هم، چیزی به علی نمیگویم نمیخواهم حالش بدتر از این شود که شده چه ارزشی دارد اصلا، چی برایم ارزش دارد دیگر... تمام زورم را هم زده ام که لبخند بزنم و آن قطره اشک را مهار کنم. اگر دیدمش انگشتم را آرام بکشم دور صورتش که اشاره کنم به چیزهائی که نمیشود گفتشان. فقط دلم میخواهد بداند که من اگر سایه هم شود، هستم. اما پیداست که چیزهائی توی وجودم تهی شده اند.

امروز هم که آمدم دیدم نوشته هاتان را آقا!

« من ميدانم كه وقتي درد از در و ديوار ببارد و خداي عالم صبور بماند .. دل سنگين و زبان روان ميشود براي انكار خدا .. لااقل براي قهر با آن قادر و ناظر و متعال»

آنقدر ها پیرم که تجربه کرده باشم اینها را ... شما که نمیدانید ... گفتنی هم نیستند من اصلا نباید که خودم را آنهمه عریان کنم آخر من اندازه ی حقم اینجا حرف میزنم،فراموش نمیکنم که از هر که یا از هر چه مینویسم دست کم منصف باشم...

ميبينيد آقا! آشفتگی گلوی آدم را می چسبد چيزهائی مينويسی که ... نمی ترسيد؟ کم کم از خودتان می ترسيد بعدش هم شروع ميکنيد چيزهائی را فرياد ميزنيد آنوقت دنبال زبان ديگری ميگرديد که هم فهميده شود هم حرف شما نباشد مستقيم. خوددار باشيد آقا! نگه داشتن درد آدم را بزرگ ميکند ...

حالم اصلا خوش نیست درست مثل سیب کرم خورده با نیمه ی گم شده ای هستم که به ایینه دلبسته ام... دلم یک دست سنگین میخواهد، نه آنجورها که توی غزل شش تکه تان گفته بودید یک دست سنگین که مرا بکشد ببرد از این دنیا... ببرد جائی که واقعا آرام بگیرم و اینهمه احساس خستگی و بی پناهی نکنم، با اینهمه اگر فرصت کنم که داشته هایم را بشمارم نادیده گرفتن قادر متعال را ظلم مطلق میدانم.


 
من در کنار تو !!!!؟
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳  

بوشمن امشب به مردم ايران می گويم: همانگونه که شما برای آزادی خود می ايستيد، آمريکا نيز در کنار شما ايستاده است.

*جورج بوش

 

 

 

 

من هرگز آدم سیاسی ای نبوده ام اما مثل خیلی از مردم ایران ریشه های سیاسی دارم و آنجا که باید نظرم را میگویم. امروز اخبار Deutsche Welle TV را نگاه میکردم و خصوصا توجه ام معطوف شد به اخباری که در مورد ایران بود. بعد هم رونامه های اینترنتی را مطالعه کردم.

روندی که دولت امریکا در مورد ایران دارد همانجوریست که در مورد عراق پیش گرفت. تصور من این است که مردم عراق مردمی جستور تر و سر سخت تر از مردم ایران هستند چرا که بیست سال مداوم در جنگ روحیه ی خشن و مخالف آنها را تقویت کرده است.

اگر من عرضه ی ستاندن حقوقم را ندارم برایم خفت است که بیگانه ای که خودش را قاضی و مجری و حاکم میداند برایم تصمیم بگیرد. اصلا نشستن و شنیدن و خواندن این چنین اقداماتی خودش درد آور است. آنها که پی ایجاد مدینه ی فاضله ی جهانی هستند  اگر بتوانند الگوی مثبتی باشند خواه ناخواه دنیا را گلستان میکنند. هر وقت از هفتاد میلیون ایرانی هفت میلیون دست – نه آن دستها که به هر دلیلی فضای خودشان را ترک کرده اند و رفته اند -  به منظور یاری دراز شد آقایان حق دارند به امان کمک کنند. اما من ِایرانی از ایستادن کنار امثال جورج بوشها برای گرفتن آزادی ای که آنها می خواهند به من بدهند احساس حقارت میکنم و اگر اینجا که ایستاده ام گند آب باشد برکه ی مرداب خودم را به جهان تاریک و خفیف و دروغین آنها نمی بخشم. آنها خیلی پیشتر توی قرصهای روان گردان و فرهنگ عریانی و فیلمهای پورنو و بیماریهای لاعلاجشان ایران را تصاحب کرده اند مطمئن باشید در اندک مدتی فیلم و عکس هموطنانتان را به فجیع ترین شکل و در حالی که به اشان قلاده زده اند و پست تر از سگ روی زمین میکشانند در رسانه های خودشان نمایش میدهند که بگویند این آزادیست! آزادی به اجبار! آزادی به سبک ما! آزادی برای ما! و آن هموطن می تواند تو یا من باشیم... بعدتر ها هم آدمهائی می آیند که خودشان را نژاد برتر میدانند و ما را مستحق بردگی ... مادامی که ما شعر بگوئیم و لاو بترکانیم و چشممان را ببندیم و درست تصمیم نگیریم و متحد نباشیم و به خودمان دروغ بگوئيم و باور کنيم ، هر روز به روزهای خفت خودمان و فرزندانمان نزدیکتر میشویم ...

 ديدگاه


 
نگاه ِ ؟
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۳  

 

نگاه ِ ؟

 

اینگونه نگاهم نکن، تو هر چه باشی یا هر که،  تو خوب باشی یا نه، من ...

اینگونه نگاهم نکن، بایست و مغرور باش همان باش که طبیعت توست، من ...

اینگونه نگاهم نکن، دریچه را بگشا، مرا از  زاویه ی تنگ نوشته هام منگر اینجوری محقر نبینم، من ...

اینگونه نگاهم نکن، حتی اگر میخواهی بگوئی که دوستم نداری حتی اگر میخواهی بگوئی که نمی خواهی بمانی حتی اگر میخواهی بگوئی این آخرین تماشای توست ... من ... من دوستت دارم.لطفا این را باور کن.

 

14/11/83

 

 ديدگاه

 


 
لبهای خاموش زاينده رود و پاهای من
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳  

 

من آمده بودم که تو را وسیله باشم برای رسیدن به خواسته های دیگری ... چیزه تازه ای نیست ... همیشه همینطور بوده همیشه ی خدا ... من همه چیزم را جا گذاشته ام انگار جائی ... آدم، پاگیر میشود ریشه میزند و اگر اینطور بشود دیگر رهرو نیست ... من شده ام مثل درخت ، میتوانم مفید باشم اما منتهای خواسته ام این نیست ... چیست هم نمیدانم ... نه گمانم بزرگتر و مفیدتر و مزاحمتر از آنچه میتوانم باشم هستم ... سایه و اکسیژن و ترکه و ستونِ دار و مهرِ تاب و شوقِ لانه سازی و التماس میوه و التهاب خواهش و صفحه ی یادگار و چوب کبریت و اشک خانه و کوبش دستها و بوی پریدن ... همه ی اینها با من است درست مثل درختی معمولی ... آبم داده اند بارشان داده ام کودم داده اند وجودم را ربوده اند ... حالا که این صبحِ زودی، کنار زاینده رود به درختها نگاه میکنم که لختند تفاوتی نمیبینم بین خودم با آنها، کلاغها هم همانقدر نزدیکم می ایستند که به درختها ... پلهای قدیمی، نشانه ی ساده ی بودنند ... چی از من میماند اگر بمیرم؟ مثل میلیونها میلیون آدم که آمدند و هیچی ازشان نماند.حتی نشده که سنگی قیمتی باشم که در کلکسیون مردی مشتاق به تماشا جاگیرم. خسته میشدم لابد، اگر میشدم پلی پایدار که سالها موجودات محقری مرا لگدمال کنند یا میشدم برجی بلند که در کنارم عکس یادگاری میگرفتند و لبخندها را با من حبس میکردند. خسته میشدم و لابد همینقدر بلد بودم، بودنم را توجیه کنم که حالا. بعد فکر میکنم برای چی اینجام ؟ شهری که هر وقت ازش گریخته ام مرا به خود خوانده ... چی قرار است از من بماند که متصل میشود به جائی که دوستش ندارم و هیچ دلیلی هم ندارم برای این دوست نداشتن! حسهای دوزاری؟! این ترکیب تلخ وصفی را هرگز فراموش نمیکنم نمیشود که یادم هم بیاید که اشک توی چشمهام جمع نشود و قلبم آنقدر فشرده نشود که دلم بخواهد داد بزنم که چرا خودم را پایمال کرده ام!؟ آه ...

...

...

...

...

...

این دو سوال که چرا من مثل بقیه نیستم؟ و یا چرا دیگران مثل من نیستند؟ اصرار ِ فهمیده شدن و فهمیدن است... چه لذت دارد فهمیدن دیگری ؟! برای حل واژه ی نفهمیدن و ندانستن، سالها وقت میگذاری سالها! تازه به جائی میرسی که میتوانی بگوئی حس میکنم! آنوقت یکی پیدا میشود که حس ات را تحقیر میکند ... کی بود که پرسیده بود که چطوری میشود وقتی میخندی گریه کنی ؟!... همینجوریست ... وقتی مِهری تلخ از گلوت پائین می رود چنین حالی میدهد به آدم. بعد پی هزار واژه میگردی که فریاد کنی که اینجور نبوده ... چقدر بیهوده است ... دارد همه ی اصرارها در من میمیرد... حتی اصرار به زیستن. آدمها که آنهمه مهم بودند که شاید من میشدم تکیه گاه آرامششان، امیدواری زیستنشان،چاه اندوهشان و مرهم زخمهایشان حالا ... من که مرگ سوسکی کثیف و منفور ناراحتم میکرد حالا عکسهای سونامی را بی هیچ حسی نگاه میکنم حتی منزجر نمیشوم از تل سیاه شده ی جنازه ها! و تکان نمیخورم از نجات کودکی با لباس تیم پرتقال! و خودم را که توی آیینه نگاه میکنم تعجب نمیکنم که چقدر شبیه هیچ کسی نیستم که نمی شناسم! گسلهای عمیقی در زمین اسرار آمیز وجودم ایجاد شده است که از همیشه وهمناکترم کرده ...

زن از کنارم رد میشود لبخند میزند و میگوید: عیدددون مبارک! ... عید، حتی بهانه نمیشود برای شاد بودن! لابد اگر اين زن را هم از دورتر میدیدم میخواندم : فجعلنا من بین ایدیهم ... که اصلا کسی مرا نبیند که حالا که غربت این همه نزدیکم ایستاده، دور ام را با نگاههای پرسانِ صبح ِ زودی و لبخندهای آشنائی پر نکند ...

میخواهم ساعتها بایستم و نگاه کنم مرغهای ماهیخوار را که جیغ میزنند. پشیمان میشوم که چرا دست خالی از خانه زده ام بیرون نه حتی با تکه نانی که دل مرغی را شاد کند ... میبینم که عجیب تباه شده است نیروهای انسانیم-زنانگيم که صرف هیچ شده است ... سرما کم کم از انگشتان پام بالا می آید و یادم می آورد که قرار نبوده که من بیایم فکر کنم. آمده ام همین چند روزها را -  که توی زندگیم زیاد پیش می آید - فقط چند روز متوقف کنم از تکرار همیشه ... تمام تماشای من از سفر میشود همین یک ساعت که تنها ایستادم کنار زاینده رود و به دوباره ها فکر کرده ام ...

 

11/11/83

 ديدگاه

 


 
شرح افقی جدول - بخشيدن ِ‌کلمات
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۳  

 

از من ترسی نداشته باش...نمیگذارم توی خیال هم گردی ِ مسی ِ سر شانه هایت را بین بازوهایم ببینم.نمی بینم که مماست باشم و نفسهایم داغ به پوستت ... می دانم حالا پشت کامپیوتر هستی. بخشیدن کلمه ها، برخلاف چیزهای دیگر، ما را فقیر نمیکند.

 

  

 

وقتی چیزی می پرسی، هیچ نداده ای و کلمات ِ سوال را هم مال خودت نگه داشته ای.

 

کمکم کن. من هیچ وقت عشق را توی هیچ جدولی نگذاشته ام.

 

* شهريار مندنی پور

 


 
هدف
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳  
 
زندانيِ سلول بايد و بودن
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳  

منظورش هر چه که هست این نیست که من از پیشش بروم فقط میخواهد که آرام باشم ... میگوید: تو که نمیدانی وقتی عصبی و ناراحتی قیافه ات چطور داد میزند، صدایت هم میگیرد، غم، پاشیده میشود توی صورت آدم ، برو و استراحت کن ... ته گلوم را بعض میگیرد ... می گویم: نمی خواهی پیشت باشم ... از تخت پائین می آید ... با این لباس سبز بیمارستان که می بینمت درد دبوانه وار احاطه ام میکند، به خودم میگویم : کی میشود دوباره بیائی خانه، کی میشود صبحها ببینمت که داری با دقت لباست را اتو میکنی، کی میشود که باز به ات بگویم : اینهمه لخت نباش، سرما میخوری ... در آغوش میگیریم ... توانت آنقدر ها نیست دیگر که مرا به خودت محکم بفشاری اما همان آه بلند از دهانت بیرون می ریزد وقتی میخواهی بگوئی که چقدر دوستم داری و کلمه کم می آوری ... میگوئی: تو عزیزترین منی، برو استراحت کن، من به سرپا بودن تو احتیاج دارم... لباسهام را می پوشم، می بوسمت و به ات قول میدهم که غصه نخورم ... در را که میبندم، نجواهایم شروع میشود ، ترسهایم بزرگ میشوند و سوالهایم به تکاپو می افتد ...

هر کاری میکنم تو در ذهنم آرام نمیگیری، به خودم لعنت می فرستم که اینهمه حساس و ضعیفم، می روم اینترنت گشتی میزنم اما حوصله جواب دادن به هیچ کس را ندارم ، نمیخواهم هیچ کس کمکم کند هیچ کس آرامم کند، این درد را فقط برای خودم میخواهم. تقسیم کردنش کمکی به من نخواهد کرد... بعد هزار بار فکر میکنم پس چرا حرفهام را مینویسم ؟... دوست داشته ام دانسته شوم ... این تنها انگیزه ام بوده ... اما دانسته شدن آسیب پذیرم کرده است ...

آدمها حرفهای هضم شده را دوست دارند. حرفهای جویده، حرفهای نزدیکِ بی زحمت، من همواره گنگ نوشته ام شاید به آن دلیل که اندیشه های ساده هیچ جذابیتی برایم نداشته اند. اگر از دیگران توی بلاگ مینویسم برای آن است که آنها حرفهای مرا زده اند بعد اگر کسی بگوید از خودت بنویس دردم میگیرد فکر میکنم چرا نمیفهمد که این هم حرفهای من است؟ چرا نفهمیده که من انتخاب میکنم آنچه را مینویسم و این انتخاب خارج از اندیشه ی من نیست؟ خارج از باور و درک من نیست؟ و اینها اتفاقهای منن که افتاده اند... بعد وامانده میشوم و میبینم که این دانسته شدن هیچ سودی ندارد ... و میبنم که تنهایم ... تنها و ناامید از آدمها ...

یافتن این اندوه خودش جهش است، اما تنها بودن در اندیشیدن با تنها بودن در دنیای بیرونی خیلی توفیر دارد ... زیستن بی حضور آدمهائی که دوستشان دارم برایم طاقت فرساست ... بدتر از آن زیستن با اندیشه ی مداوم نبودن آن آدمهاست ... روزی هزار بار ارزو میکنم باد بودم خاک بودم سنگ بودم هر چیزی جز انسان ، جز زن. این دلبستگی، این دلبستگی گسترده ، وظیفه ی سنگین انسان بودن است ... من اگر نمیخواستم اشرف مخلوقات باشم که را باید میدیدم؟ من اگر نخواهم در بازی زندگی باشم چه باید بکنم ؟ چه اهمیتی دارد که حالا آزاد باشم در انتخاب؟ چه ارزشی دارد این انتخاب؟ وقتی لیاقتِ تصمیمِ بودن و نبودنت را نداری ! ... بعد فکر میکنم این افکار مرا به جائی نخواهند برد، جز آنکه از خدا هم ناامیدم کند، چاره ای ندارم جز آنکه به او امیدوار باشم. چاره ای ندارم جز آنکه ذهنم را از بند تلخ۫ واژه ها و بد سگالیها دور کنم ... بی چاره ام برای این گونه بودن و این ناگزیری را باید، باید، باید، با عشق بنوشم ! خدا هم آدمهای مطیع را دوست دارد آدمهای تسلیم آدمهای " به روی چشم" گو! این چه جور شرافتیست آخر ...

میبینم که نمیتوانم تو را اینهمه بی حوصله و خسته ببینم، اما ناگزیر می بینم! و باید برای توان دیدن سپاسگزار هم باشم... هاه ... بعد تنها امیدوار باشم به اینکه حکمت خداست... به اینکه امتحان دیگریست که من، سرافکنده بیرون نیایم... دوست ندارم رو به آسمان کنم و بگویم : من که آنهمه دوستت داشته ام من که هر چه گفتی کردم من که بریدم از هر چه نکبت پس چرا؟! نه دوست ندارم... من میگویم باشد، اگر تو این را مقدر کرده ای، من میگویم باشد اگر تو اینگونه دوستم داری، باشد اگر تو را خرسند میکند، باشد اگر برای تو به خود بالیدن است ... بدان که من تسلیمم اما  راضی نیستم.من ناگزیرم.ناگزیر.

 

3/11/83

 


 
شرح افقی جدول - لباس نو بچه
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳  

رازها میدانند اگر ساده و در دید باشند، هیچ کس نمی فهمد راز هستند. بچه با لباس نو، بگذار تا می خواهد خودنمایی کند. بعد خسته می شود و لباس نوش را در می آورد. انگار اگر هم بتوانم با این رازی که شکنجه ام میدهد، اخت بشوم، تو با کنجکاوی ات ، مهلتم نمی دهی.

توی کابوسهایم همیشه ها، انگار تو یک جایی بوده ای، و من در فرار، در وحشتِ حنجره ام که یکدفعه برای فریاد ِ کمک خواستن۫ هیچ صدایی نداشته، به نظرم یک نظر تو را دیده ام و فراموش کرده ام که دیده ام...

غمگینم می کند که نمی توانم از گذشته ام برایت بگویم. خاطره ای قابل افتخار هم ندارم... وقتی من دیده ام دختری در محاصره ی آتش، قرصهایش را تند تند توی دهان می ریخت و می جوید، یا زنی روی شیشه با ماژیک چیزی نوشت و ترکیدن شیشه را دید، دیگر چطور می توانم همانطور به گذشته ام اعتماد کنم. بعد از این مرگها، حالا شروع شده نترسیدن. ولی من می خواهم دیگر توی کارم مجبور نباشم خودم و ترسم را قایم بکنم... اگر امیدی هم به تو نداشته باشم، می روم از این شهری که دوستش داشتم...

 

* شهريار مندنی پور