ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳  

من پشت تقویمها گم شده ام

و سال ، مثل صدای ناهنجارِ دری پیر،

روی امتداد نگاهم ضجه میکشد.

مرد لبهایم را می پاید،

من روی چشمهایش راه می روم.

زن، موهایم را سپید می زند

و من از آبی به خاکستری میل میکنم.

تختِ شماره ی سه ، روی مهتابی بیمارستان، سلام میدهد.

باد از پشت شیشه های طبقه ی چهارده ، سی بار متلک می گوید

و من خسته، به صورت شیشه ها سیلی میزنم.

 

دوباره از نو.

تیک تاک ساعت ...

 

خاطره، می میرد

و خوابِ مرا میبیند که روی آبهای گرم راه رفته ام.

مرد، روی لبهای من خط میکشد

من، جای انگشتانش را می دوزم

واژه ها، بی صدا میشوند و اعتراض، اعدام.

حالا

فقط چشمهایم نمناک مانده اند.

 

18/12/83

 

ديدگاه

 


 
دماغت را بگير! چشمت را باز کن!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳  

اگر بتوانی دروغ نگوئی، هیچ گناهی نخواهی کرد. (... (ع) )*

 

دروغ گفتن خیلی ساده است، میدانستی ؟ انگار که ظرف آبی را می نوشی، به همین سادگی ... فقط باید حضور ذهن داشته باشی، یادت باشد به چه کسی ، کی و چقدر دروغ گفته ای... اما تو نمی توانی به همه، همیشه و خیلی زیاد دروغ بگوئی، (؟) واضح است چون حافظه ات بوی تعفن میگیرد و آنوقت همه ی دروغی را که مثل آب نوشیده ای بالا می آوری و بوی گندش تمام وجودت را احاطه میکند. دروغ گفتن خیلی ساده است اما دروغگو ماندن اصلا ساده نیست. یک دروغگوی وارد ، به آدمهای باهوش به ندرت و بااحتیاط دروغ میگوید چون خیلی زود ممکن است لو برود و به آدمهای مهربان، زیاد و بی احتیاط دروغ میگوید چون آنها بخشنده هستند و به آدمهای کم هوش ابدا توجه نمیکند چون دروغ گفتن به آنها هیچ لذتی ندارد. برای آنکه نام  دروغگو بگیری  باید به اندازه ی کافی باهوش ، ظالم ، بازیگر و محتاط باشی.

اما

دروغگو  مثل کپک است دنیای اطرافش را کرمو و کثیف میکند و اعتماد را از قلب آدمها می دزد و باورها را لکه دار و زخمی میکند، دروغگو مثل خوک است توی لجن زار بو گندوی دنیا غلت میزند و با کثافت هم خانه میشود. دروغگو موجود ضعیفیست که توانائیهایش را صرف ابتذالی سست میکند. دروغگو در دنیای حقیقی خودش زندگی نمیکند و مثل سوسک در راه آبهای جرم گرفته ی زندگی دیگران به سر می برد. دروغگو موجود محقریست که نیازمند ترحم و توجه دیگران است. او را نه میشود بخشید و نه میشود تنبیه کرد.

هر وقت دروغ میگوئی به یاد بیاور که قی کرده ی معده ی دیگری را می نوشی و نشخوار میکنی، باور کن دروغگو دشمن خداوند است.  

 

ديدگاه

 

·          روزی کسی از یکی از اولیاء می پرسد راهی برای سعادت نشان من بده ...

9/12/83

 


 
 
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  

فقط یکبار دیگر در آغوشم بگیر!

من به شوق نگاهت

روی زمینهای خیس

طرح کویر کشیده ام.

تو بو میدهی

بوی تن مرا.

همین یکبار

مرا بلند کن ُ در آغوشت بگیر

تا بزرگ شوم.

 

18/12/83

 

ديدگاه

 


 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳  

 "پی چی میگردی توی این شلوغی توی این همهمه توی این من ها توی این تن ها که تنها هستند ؟ "

باور کنی می گویم ...

برایت گفتم که روزهای تلخ چطور مرا له کرد گفتم که چطور شکسته شدم چطور روحم را به شیطان بخشیدم. برایت تعریف کردم که ترسها که آمدند من چه بی پناه شدم و چطور از آدمها گریختم و چطور به دیوارهای کثیف تضاد برخوردم. برایت تعریف کردم که فروریختنم را به چشم دیدم که چطور فریادهایم گوش کوچه ها را پر کرد که چطور اشکهام روی شمعدانی ها ریخت. برایت گفتم که امیدواری زندگیم مرا از خانه راند و اسیر خیابانها و چشمهای نامحرم و هرز کرد. برایت گفتم که طاقت اشکهای مردانه را نداشتم که بازگشتم به پیله ی تنهائی و پروانگی را از یاد بردم ... برایت گفتم ... نگفتم ؟ شاید هم نه ... فرقی نمیکند خودت که داری می بینی که من مجسمه ی تردیدم ... پس دورتر بایست ... دورتر ... دست کم هنوز ترس دارم که درونم باز شود و ببینی که سیاهی احاطه ام کرده است ... حرفهایم را باور کن من هنوز صادقم ... باورم کن... هی نگو لیلا ! لیلا ! لیلا ! هی امتداد نام مرا تا ته جاده خوبی نکش بگذار روراست بمانم مرا با بدیهایم دوست بدار ...

 

9/4/83

 

ديدگاه


 
 
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳  

چیزهای کمی بوده تو زندگیم که خواستم شان ... من آرزوهای زیادی داشته ام و دارم اما توقعم زیاد نیست ... خواسته هایم کوچکند ساده اند و حقیقی ، برای همین است که وقتی از دست میدهمشان لبهام برچیده میشود و زود چشمهام خیس میشوند چون مدام فکر میکنم چیز زیادی نبوده واقعا و حق نیست که از دست برود. آنچه را که به دست آورده ام برای همیشه میخواستم حالا اگر خواسته ام رنگ بی اعتنائی بگیرد و مُهر موقتی، میشود اندوه ... دلم کوچک است اما گمانم درک چیزهائی را دارد که خیلیها باور نمیکنند ... من به شیوه ی خودم زیسته ام، با راهی که باور کرده ام درست است. سهم کسی را نخواسته ام و به دستهای بخشنده ای که مهر می ورزند احترام گذاشته ام. اما در عرف اجتماعی من آدم خوبی نیستم نگاهم که بکنید هیچ ایراد واردی بر من نخواهید گرفت چشمهام ساده اند و صمیمي، لبهام میخندند و آرامند و دستهام بی تعارفند و بی منت ... اما تلخی را وقتی نزدیکتر می آئید، میبینید. هراسِ بی اعتمادی برگی که می افتد را توی چشمهام میبینید، کابوسهای اندوهناک سالهای رفته توی کلماتم راه می روند و دستهام همیشه آماده ی جستن راهی دیگر برای وارد نشدن به هرگونه بازئيست ...

 

( تاریخ گذشته )

 

ديدگاه


 
بنفشِ مايل به شرق
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳  

عصر جمعه های زمستانی، تاریک و  دلگیر است رفتم بخوابم اما تا چشمهام گرم میشد صدای آخ ات بیدارم میکرد ... پهلو به پهلو شدم جیغ زدی پا کوبیدی ! خواب از سرم پرید ...

 

اضطراب 

نیمه ی دوم بازی بود آبیها یک توپ توی تور قرمزها انداخته بودند. ظرفها را گذاشتم توی ماشین، لباسها را پهن کردم روی بند ، آه از نهادت بلند شد، هیجان روی صدای گزارشگر موجی عمودی گرفت و تو ساکت شدی و انگشتت را گزیدی، من داشتم تماشات میکردم و فکر میکردم که این بازی کودکانه ایست، به ات گفتم: آنها مساوی میشوند سعی کن حرص نخوری، اما تو ساکت بودی. وقتی گل دوم قرمزها توی گلدان آبی نشست من لبخندم کشیده شد، دلم سوخت اما، برای تو که چشمهات مغموم میشدند. دعا کردم آبیها ببرند فقط به خاطر تو ، حرصی که تو میخوردی سودی نداشت، البته حرصی که همه ی ما میخوریم سودی ندارد.

وقتی صدای فریاد شادیت آمد من توی آشپزخانه تکیه داده بودم به یخچال، دستهام را گره کرده بودم و دعا میکردم، می پریدی روی مبل، عین بچه های کوچک، نشستم پشت کنسول و مشغول گرفتنِ آبِ پرتقالها شدم حالا مطمئن بودم که آرامتری.

گزارشگر زمزمه کرد : فقط پنج دقیقه و بیست ثانیه به پایان این بازی باقیست!

من داشتم نگات میکردم و چقدر دعا میکردم که این پنج دقیقه نرم بگذرد، وقتی تور قرمزها رنگ آبی گرفت، لیوانهای آب پرتقال توی دستانم بود و بالای سرت ایستاده بودم و از ترس ریختنشان دور ایستادم که زحمتم را هدر ندهی ... مرا بوسیدی، لیوان را از دستم گرفتی و گفتی مرسی ، تو در واقع از آبیها تشکر میکردی و به رنگ نارنجی دستهای من اهمیت نمیدادی، حتی نپرسیدی چرا آبِ آنها را با دست گرفته ام. باشد، همین که تو خوشحالی من راضییم.

 

ديدگاه

برنده - پرنده


 
نکِش - نکُش
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳  
 
قرارمون ساعت عشق
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳  

  لینک عکس

!دوستی مان « تا » دارد؟

 

قصه ی شکلات  را یادت می آید ؟ یادت می آید چقدر من "سید" را دوست داشتم؟! یادت می آید چقدر باورهام را کش و قوس دادی؟! یادت می آید مرد طلائی را و دختری با مانتوی آبی توی ایستگاه قطار، که فکر میکردی منم؟ امروز که کتابت رسید، من دوباره شدم لیلای قدیمی ... دلم یک شکلات دیگر خواست با طعم مهر تو ، که آن را هم فرستاده بودی!


 
!... PLease
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۳  

دنیای من کوچک است،
فقط یک لبخند؛
تنها همین یکی را به من ببخش...

سرم کو؟

 لینک عکس


 
تنبيه
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳  

به کتیبه ی تلخ

 

اگر چه اعدام شیشه ها، رهائی از حکومت فاصله هاست

اما

تنبیه شیشه با سنگ، مجازات سنگینیست.

 


 
لذتِ بوئيدن ِ موجودی قديمی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳  


 
 
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳  

 

   برای خاطر  دل آرام

    و