ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۳  

 

تا صبح پارس کردند از چی می ترسیدند نمی دانم اما صداهای متفاوتی بود نمیدانم 5 تا بودند یا 7 تا صداهاشان با هم فرق داشت ... تا وقتی از خانه بیرون می آمدم پارس میکردند. دیشب نتوانستم بخوابم نمیدانم چه شان بود اعصابم را بهم ریخته بودند صبح چشمهام متورم شده بود . اتوبان را آنقدر تند آمدم که خروجی را ندیدم و مجبور شدم تمام کرج را دور بزنم ... بار اول نیست ! آنقدر صداهاشان با هم فرق میکند و تعدادشان زیاد است که من خیال میکنم کسی آنجا سگ داری دارد! از چی می ترسیدند ! یعنی هیچ کس بیدار نمیشد ! هیچ کس این صداها را نمیشنید ؟ چشمهای ورم کرده ام را که توی آیینه دیدم ناخودآگاه گفتم : لعنتی ها من از دستشان شکایت میکنم ! صدای خنده ی علی که خیال میکردم هنوز خواب است آمد ... گفتم تو چطور خوابیدی ! تا صبح وق زده اند تا صبح ! این بوق سگ که میگویند را واقعا حس کردم ... همینجوری غر میزدم ... دلم میخواست منم واق واق میکردم و دندانهایم را نشانشان میدادم ... باید یک فکری بکنم ! نمی توانم اینجوری بخوابم...

 

 

 

بغض میکنم ، می خورد تو ذوقم ، لجم در می آید ، دلم می خواهد یک فحش بد بدهم و حرصم میگیرد وقتی نمی توانم ، پریشان میشوم ، دلم شور می افتد ، هی خیالات میکنم ، بعد هم مات مات می نشینم همانجا ... این همه ی حسیست که به ام دست میدهد وقتی  پشت در بسته ای می رسم که دوست دارم یکی آنورش باشد و نیست ... در بسته ی خانه ای در بسته ی حرفی در بسته ی وبلاگی در بسته ی میل باکسی و هر در بسته ی دیگری ...  انتظار عجب چیزه کوفتی ایست ...

 

ديدگاه

 

 یادت می آید روزی که به من گفتی این عکسها را به کسی نشان نده !!!؟ یادت می آید روزی که حرفهایم را شیرین می نوشیدی اما پاسخ نمیدادی ؟ یادت می آید چمنهای نمایشگاه را آسمان متغییر آن روز را ؟ یاد می آید قرار گذاشتی وسط راه بین آدمها بنشینیم ؟ یاد می آید صدای اذان را از روی پشت بام برایم می نوشتی ؟ یادت می آید درختها را ! و قبرستانی که نامت را در آن می جستی؟  ... وای خدایا ! چقدر خاطره یادم آمد ... بغضم گرفت ! رفیق ! این راه نابلد را چه دشوار پیمودم ... حالا اینجا با کلمات همبستر میشوم برای رهائی از تو از خودم ... می نشینم روی واژه ها خودم را بالا بیاورم اما می بینم آنجا ها که دل تپیده است تو بوده ای !

بها دارد بی انصاف ! بها دارد اشک ، بها دارد عشق ، بها دارد درد، بها دارد ترس ، از بی اعتمادی هزار آدم فهمیده و نفهمیده رنج نمی برم از کلمات تلخ ناسزاوار تو رنج می برم ! شایستگی را تو با هر لباسی که خواستی تنم کردی من شاید گم میشدم در هیاهوی آدمها اگر که نبودی ... خدایا ! با من چه کرده ای ! مگر میشود که بمیرم و فراموشت کرده باشم ...تو که آمدی من درست در دایره ی روشن تردید ایستاده بودم . دیدمت ... بلعیدمت ... حالا کی باید این حرامزادگی را فارغ شوم ... ؟


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳  

دلم ... دلم تنگ نمی شود ! هی دارد کمتر تنگ میشود هی کمتر ! برای آدمهائی که دوستشان دارم ... شاید دل آدمها هم تاریخ مصرف دارد ... دارد ؟ نه ! ندارد ! میدانی رفیق ! یک چیزهائی تو زندگی آدم یک وقتهائی خیلی مهم هستند اما اگر یک آدم مهم توی زندگیت پیدا شود که آنها را بشکند ... تو را هم میشکند ... نگاه تو را هم پر از تردید میکند گوشهایت به همه چیز مشکوک میشوند لبهات بی اجازه ی زبان باز نمیشوند و شاید بشود گفت عقلت حاکم میشود. آنوقت تو ناچاری خوب بازی کنی تا یک وقت دوباره عقلت حکمی نکند که دلت بشکند !  تو اگر همه ی سعیت را هم بکنی باز می بینی که یک گوشه ی دیگر زندگی این توئی که آدم مهم زندگی دیگری می شوی و این توئی که چیز مهمی را توی زندگیش می شکنی ... چرا آخر ! چرا آدم نمیتواند آنقدر قوی باشد که نه شکستنی شود نه شکاندنی !؟ لابد می دانی رفیق ! که بدترین وضعیت درست همین وقتهائیت که شکسته شده ای ! قدرت تخریب ات صد برابر میشود و دیگر هیچ چیزی تو را نگه نمیدارد ... دنیا میشود دنیای بد !

 

الهی ! ما را از زیر ذربین نگاهت دور نکن ... لطفا حواست باشد که بیشتر از این خرابکاری نکنیم ... آمین.

 

 

11/4/83

 

 ديدگاه


 
و اينبار آرام نوشت های سفرم
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳  

برای رهائی ذهنم تمام سعیش را میکند. نمیدانم چطور میتوانم این تحملش را بستایم. نگاهش که میکنم می بینم که هیچ کس را هیچ وقت آنگونه دوست نداشته ام که او را . مطمئنم که او حتی نمی تواند تصورش را بکند که چطور و چگونه و چرا دوستش دارم. دلبستگی من به او نه از روی قدردانی به محبتیست که به ام دارد یک جور وابستگی عمیق و علاقه ی خداگونه است همانطور که ریشه های علاقه ی مادر درون آدم محکم است او نیز برای من چنین است . چه باشد چه نباشد چه دوستم بدارد چه ندارد چه ببینمش چه نبینمش چه وفادار بماند چه نماند . من دوستش دارم. اگر چه این دوست داشتن میتواند آلوده به غم باشد و یا مزیین به شادمانی.

سفر چند روزه امان به کیش بسیار خوشایند بود و دلم نمیخواست به این زودی به زندگی عادی برمیگشتم . این دو هفته تعطیلات را با حوصله و دقت برایم وقت گذاشت. اینبار کیش را تنها با تفریح گذراندیم و زمان بازگشت تنها یک ساک سفری و یک جعبه ی کوچک به همراه داشتیم .

همان روز اول به آغوش دریا پناه بردیم و مثل همیشه زیبائی و بیکرانگی دریا فریادهای ما را که با سرعت روی موجهای کوتاه میتاختیم به غریو شادمانی و هیجان مبدل کرد. یکی از بهترین تفریحات من سائیده شدن روی آبهای آبیست بنابراین جت اسکی برای من تفریحی دلچسب و شوق برانگیز بوده و هست. بادی را که توی دهان و چشمانم می پیچد و موهایم را پریشان میکند دوست دارم و چشمانم چنان آغشته به گسترده آبی دریا میشود که انگار دنيا هميشه آبی بوده است و خواهد ماند. کمتر چیزی مرا آنچنان به وجد می آورد. وقتی سبک و آرام درحالی که بدنم به خیسی داغ آبها آغشته شده است از جت اسکی به ساحل نرم قدم میگذارم ، آرامشی وصف ناشدنی دارم.

همان شب برای بار اول کارتینگ را آزمودم . اگر چه در یکی دو دور اول به کندی میراندم و ترس از چپ کردن داشتم خیلی زود فهمیدم که نیازی به این همه هراس نیست . کارتینگ هم تفریح جالبی بود البته اگر آن کلاههای سنگین ایمنی نبود که گردنم تاب تحملشان را نداشت. اما سوار شدن در ماشین بی دنده، کوچک و سرکشی که با شتاب می رود برایم جالب بود. اصولا رانندگی برایم تفریح بوده و هست. بنابراین تجربه کارتینگ را به آنها ( خصوصا خانمها که متاسفانه تعدادشان در لیستی که من دیدم فقط یکی بود )  که تا به حال نیازموده اند ، توصیه میکنم.

و غواصی که همیشه برایم یادآور  تنفسی سخت بود . هم ورزشی جالب و هم سفر بی نظیریست که دنیای دیگری را زنده و نزدیک میشود حس کرد. ماهیانی که تو را به تماشا می نشینند و لابلای مرجانها پنهان میشوند. سفره ماهیهای بزرگ که وحشت یک کوسه ماهی را در دل می اندازند و جانواران رنگارنگ که در صخره های بزرگ مرجانی زندگی میکنند. دسته دسته ماهیهای درشت و ریز ترسو که از وجود موجودات غریب با حبابهای بزرگ میگریزند. دنیای خارق العاده ایست . گرچه غواصی دشوار بود اما بی نهایت دلچسب و جالب است. تنها مشکلی که من بعد از غواصی پیدا کرده ام این است که همه جا را محدب می بینم توی آب هم تنها واهمه ام همین بود که مدام خیال میکردم به اطراف میخورم در حالی که دریا صاف و یکدست بود. به زودی عکسهای غواصی و سفرهای این چند وقت را در سایتی میگذارم. ایران بهشتیست که ما قدرش را نمیدانیم هر جائی که سفر میکنی زندگی به متنوع ترین شکلش جریان دارد .

از علی عزیزم ممنونم که برای آرامش من تلاش میکند و همواره مهربان و صبور بوده است. همیشه دلم میخواست یاد میگرفتیم که با هم سفر کنیم. حضور دیگران اگر چه میتواند شادی آدم را مضاعف کند اما مشکلات دنباله دار و متاسفانه به یادماندنی نیز دارد. امیدوارم او هم درک کند که من اغلب ( نه همیشه ) از دو نفری سفر کردن و یا حتی گاهی از تنها سفر کردن به مراتب بیشتر لذت می برم.

 

24/5/83

 ديدگاه


 
پریشان نوشتهای سفرم
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳  

 

از نخجوان

 

دلم می خواست می نوشتم اما هیچ چیز نبود که نوشته شود همه چیز روی ذهنم فقط راه می رفت ، خیابانهای گرم و کثیف، مردان مست با چشمهای سرخ و زنهای بدکاره، ندیده بودم کسی مست باشد و هوشیارانه حرف بزند. زنهای بدکاره را ندیده بودم که عریان فاحشه باشند و حالا چقدر حس می کردم به این فاحشه ها و مستها نزدیکم!

گفتم برایم یک بطری مشروب بخرد ، خندید  فکر کرد شوخی میکنم اما من رفتم سراغ بطریها گفت باور کنم ؟ می خوری؟ خندیدم . همان حس نزدیکی بود که مرا میبرد سراغ ردیف بطریها با رنگها و شکلهای مختلف . گفت یک شیشه ی کوچک ودکا برایت می خرم ! اما من نمی دانستم چطور باید بگویم منظورم ودکا یا هر چیز دیگری نیست ! منظورم هر چیزیست که مرا از من ِدروغین جدا کند  آب شاید آن لحظه توی آن داغی هوا همانجور مرا به جوش می آورد، غلیان بود هیاهو بود.

زن را که دیدم – که بدکاره بود – فکر کردم من اینجا چکار میکنم با مانتو و شال بلند که اصلا آن همه نزدیکی و تضاد را نمی فهمیدم . زن زبان مرا نمی فهمید من هم ، اما شبیه بودیم ! بدی شبیه بدیست !  او شبیه من بود شبیه منِ عریان !

 دستهایم را که گرفت سرد بود اما نگفتم ترسیده ام از عریانی ... گفت ودکا می خرم برایت ... گفتم نه!

مطمئن بودم مرد مست است فحش میداد تند می رفت توله سگ را کٌشت توی جاده ! از همان اول که آن زن زاغ موخرمایی با لباس قرمز و سینه های درشت برآمده و شکم و باسن بزرگ را با او دیدم فهمیدم مستِ چیست ...

برای همه ی زنهای همانجوری بوق می زد و من با صدای بوق دچار تهوع می شدم ...

هیچی آنجا نبود که اسمش تمدن باشد یا نباشد – اتاق پر از مگس بود -  مگسها همه جا شبیه همند درست مثل بدیها!

توی بزرگترین مرکز تجاریشان مرد سیاه پوست نگاه عجیبش را روی من چرخاند ، دختر دنبالم راه می آمد دمپائی اش لخ لخ روی زمین کشیده می شد ... یک سبد برداشتم رفتم سراغ بطریها اما جرات نکردم به اشان دست بزنم حتی . هی حرفهای مامان تو سرم بود " باید دهانش را آب بکشد . تا چهل روز نماز ندارد!" من چهارصد روز بیشتر است نماز نخوانده ام . چه فرق میکند اصلا ... گند زدگی که با آب پاک نمی شود ! با درد پاک میشود با درد ! کمرم داشت می شکست تیر میکشید من اما می خندیدم باور داشتم که مجازات کمیست باید خرسند می بودم...  

گفت تو جدی جدی انگار قصد کرده ای بخوریها! ... توی دلم گفتم به قصد قربت به تو ، آری ... اما لبام که باز شد گفتم دنبال حشره کشم باید امشب راحت بخوابیم ... چه قتل عامی کردم ... نیمه شب صدای خنده زن که مرد توی گوشش میزد و به پاهاش دست می کشید ، بیدارم کرد ... حجم تهوعم را توی دستشوئی بالا آوردم ...

آنجا هیچ کس زبان مرا نمی فهمید من هم ! هیچ کلمه یا صدائی مرا درگیر نمیکرد پرت نمیشدم . با خودم هر جا که می خواستم می رفتم ! دلم خالی میشد بیابانها را که میدیدم و کوههای سیاه که سیخکی بالا می رفتند.

راننده گفت : اصحاب کهف ، با دست اشاره کرد به همان کوه ها . پرسیدیم چقدر طول می کشد برویم بالا به زور فهماند یک ساعت بالا یک ساعت برای پائین آمدن ... نرفتیم . شاید از غبار ترسیدیم یا از غربت یا شاید دوست داشتیم برگردیم ...

این مردم معیار زیبائیشان با ما یکی نبود اصلا . چه رنگهای زشتی دیدم از صورتی ، آبی ، زرد ، قهوه ای ، سبز ...سیاه که همه جا سیاه است  و سپید نیز !... نه مردها زیبا بودند نه زنهای آفتاب سوخته با بزکهای زشت و سبیلهای بلند ...

توی بازار که بودیم گفت ،شنیدم مردها دارند در مورد تو بحث میکنند که کجائی هستی ... گفتم لابد خیلی عجیبم ! گفت هستی واقعا هم ! چرا این مانتو و شالت را در نمی آوری ! کیش که می رویم راحتر از اینجائی . توی این گرما دست کم شلش کن !  گفتم نمی توانم ! آنجا مردم خودمانند زیباتر از من بسیارند اینجا اما چشمها حرمت ندارند من با زنهای اینجا فرق میکنم . خنده ام نگاهم رفتارم بدون حجاب معنی دیگری دارد . می بینی زنهاشان لوند نیستند ظرافت ندارند جلفند خشنند اما ساده اند مثل من یکهو نمی دوند ناگهان نمی ایستند خیره خیره نگاه نمی کنند ... من با همین حجاب راحتترم. ندیدی راننده به ایرانیهائی که داشتند روسری سر میکردند که بازگردند، چی گفت ؟ با این همه بی فرهنگی آزادی حجابشان را به رخ می کشید اگر چه توی بی حجابی آنها هیچی نیست اما توی این دروغگوئی حجاب ما خیلی چیزهاست خیلی تعبیرهاست ... گفت چی بگویم برای خودت راحتتر است .خندیدم ...

دلم می خواست کنار ارس می نشستم فلسفه می خواندم و شعر . دلم می خواست یک تبر می خریدم به یادآوری جنایت و مکافات . دلم می خواست روی قبرها می ایستادم و با زحمت می خواندمشان ... دلم می خواست آن دختر کوچولوی بلوند آفتاب سوخته را بغل میکردم و اینهمه سخت به اش نمی گفتم من لیلا ! سَن ؟

 

تا تبریز

 

اینجا هم توی کشور خودم مردم زبان مرا نمی فهمند ... اینجا هم مردم از آن ور افتاده اند . توی ائل گلی پسرها دستشان را می زنند به باسنم ! زنها چشمها و لبهایشان را توی سیاهی چادر پنهان میکنند مرا با همان هیبت باز همه عجیب می بینند! اینجا بدیها پنهانند مکارند و خوبیها دروغی ! آنجا اما بدیها عریان بودند و مکر همه جا مکر است !

تو دستم را میکشی از پشت به ام می چسبی و نمی بینی که از روبرو یکی بوسه می فرستد و دیگری چشمک می زند و توی خیابان بوق می زنند ... باز چه خوب که زبان آنها را نمی فهمیم !!!

 

هیچ دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم اما پرم لبریزم از صدای خنده ی فاحشه ها بوی گند الکل و زنهای پوشیده ی خائن - که همه جا خیانت بوی گند می دهد! - و صدای شهوت مردهایی با چشمهای وقیح و ماشینهائی که هی بوق می زنند و من بالا می آورم ... به سفر سخت نیازمند بودم ...و حالا با همه این آشفتگی ، آرامم...

 

17/5/83

 ديدگاه


 
تعریف نشده
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳  

 

* داستان

 

مدام دنبال حادثه ای ميگشتم که انگار روزی در کابوس دیده بودم پی صدائی خاص پی بوی مردانه ای که نمیدانستم چطور در کابوسم رخنه کرده است ... مادر همیشه پریشانیهام را به مهربانی تحمل میکرد نگاهش آرامش بود مرهم بود ترس را از من میگرفت و از پنجره دور می انداخت ... صدای جوانیش را هنوز به یاد می آورم حالا چه شکسته شده است مثل همیشه روی صندلیش نشسته و کتاب می خواند و لبخند می زند ... این روزها به هر کوچه ای که به پارک کوچکی ختم میشود می روم کابوسم ، توی بیداری شکل میگیرد... نمیدانم این چیست ... آنقدر توی چهره ها دنبال مرد کابوسم گشته ام که خسته ام ...  در کابوسهام همیشه صدای مادر هست روی پلک پریشانیم که می پرد مادر را روشن می بینم با لبهاش که کمی به پائین تاب برداشته اما آن مرد که دستانش را گرفته نمی شناسم مردی که توی چشمانش اندوه ریخته شده است ... همیشه به اینجای کابوس که می رسم بیدار میشوم ... مادر روی کتاب خوابش برده ... برمیخیزم میدانم صبح گردنش خشک میشود تکانش میدهم :  "مامان ؟ مامان ؟ " جواب نمیدهد ... "مامانی ؟ بیدار شو سرت جات بخواب " جواب نمیدهد دلم خالی میشود ... دستش را میگیرم ... سرد است ... " مامااااااااااااااااااان ؟!!!!!!!!"

...

باد می آید ... همه جا را سیاه می بینم ... به همین زودی دلم برای مادر تنگ میشود ... داد میزنم صداش میکنم ..... مادر! مادر! ... به آنها که خاک را می ریزند  می گویم خواهش میکنم مادرم را به خاک نسپارید ... او مادر من است ... اشکهام تند می ریزند ... آدمهای دورم با اندوه مرا می پایند ...

...

حالا من هستم و مادر او برای همیشه خوابیده و من کنار سنگی سیاه ناله میکنم و شانه هام می لرزد ... آب را با دستهام روی تمام سنگی می ریزم که مادر را در بردارد ... صدای گریه ی آرام مردانه ای می آید... همینجور که اشک روی گونه هام راه میرود ، برمیگردم ... انگار که ناگهان می افتم توی کابوسهام............................................... مادر را می بینم که روی نیمکت نشسته من را روی پاش گذاشته است ... موهام را بسته و سنجاق های کوچکی به آن زده است مردی کنارش نشسته که من نمی شناسمش ...دستان مادر را گرفته و با اندوه میگوید که این سالها که دور بوده است چه سخت گذشته است و چطور دنیا تنبیه اش کرده است بعد دستهای کوچک مرا میگیرد می گوید دخترت خیلی بزرگ شده است آنوقتها که عکسش را برایم می فرستادی هنوز خیلی کوچک بود مادر موهایم را میبوسد لبهایش تاب برمیدارد به سمت پائین میگوید : چقدر دوست داشتم بچه ای از تو داشتم ... و مرد با اندوه توی موج بلند چشمان مادر غرق میشود انگار که ناگهان رویاهاش را از دست رفته دیده است ........................ و حالا این مرد ! همان مردیست که من سالها پی اش میگشتم با چشمهای خیس آنجا ایستاده ... آمده مرا به کابوس دیگری ببرد یا مرا از کابوس نجات دهد نمیدانم ... حالا خوب بیاد می آورم اما که آن جمله ی : " چقدر دوست داشتم بچه ای از تو می داشتم "  مرا همیشه توی کابوس از دست دادن مادر نگه داشته بود ... سرش را که بالا میگیرد و نگاهمان به هم میرسد می گوید مادرت زن بی نظیری بود دوست فوق العاده ای که جای خالیش همیشه توی زندگیم باقی ماند ...

زندگی چه عجیب است مادر من می توانسته زن خائنی هم باشد ... اما اگر این خیانت بوده است آن چه محبتیست که مرد را تا امروز رسانده و او را به اینجا آورده ! مادر همیشه میگفت تعریفهایت را دوباره تعریف کن ... عادت کن به اینکار ...

این روزها دیگر کابوسهایم رنگ دلتنگی گرفته اند و ترسهام را روی نگاه مردی میریزم که روزی بهترین دوست مادر بوده است ... و حالا ... بهترین دوست من ...

 

 

۸۳/۴/۹

ديدگاه