دستهایت کو !
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳  

 

در تو هر چه بوده تپنده بوده است ... اینگونه است که قلبهای روشن قلبهای تاریک قلبهای سربی قلبهای سنگی قلبهای تنها قلبهای مهربان و تمام قلبهای دنیا که می شناسندت برای تو می تپند ... تو جاری ترینی در رگهای اعتقاد من ... حماسه ای از نگاهم به جاودانگی... از خودم تا خدا ... از گذشته تا اکنون... از شعر تا شعور ... از جنگ تا آرامش ... از ذلت تا عزت ... از تاریکی تا روشنائی... از مادر تا بازگشت فرزند ... از دردها تا التیامها ...

دستهایت کو !

میخواهم از تو مرام مردانگی را بیاموزم و کلمه به کلمه اش را در انسانیت از دست رفته تعریف کنم ... میخواهم برای تو بمیرم و در تو فنا شوم ... میخواهم طوافت کنم و بوی مهربانت را ببلعم ... میخواهم در روشنائی حضورت آرامش بگیرم ... اگر که ... امانی بیابم !

دستهایت کو !

کو ! که دستان لرزانم را بگیرد؟ کو ! که شجاعت مسلمانی را در چشمانم بریزد ؟ کو ! که تلخی مرگ را شیرین کند ؟ کو ! که نجاتم دهد از من ـ بد ؟ کو ! که پشت حرمت آنها پناه بگیرم از گناهانِ کرده ام ؟!

خدایا امانم بده ... امانم بده ! پیش از آنکه تعفن هستی مرا در برگیرد تا با ریسمان رستگاریش رها شوم از بند شیطان ...

 

سالروز تولدت مبارک عزیز دل ، نازنين بی همتايم، تو شریفتر از آن بوده ای که در تصور زمینیان بگنجی...

 

30/6/83

  ديدگاه


 
 
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۳  

در تاریکی رسیدم ... هواپیما زوره ای کشید و به سختی به زمین کوبیده شد ... از آن بالا گوئی زمین آسمانی پرستاره بود و آسمان زمینی تاریک ، نه ماهی بود نه ستاره ای !!! اگر چه نیامده بودم آسمان کویری را ببینم که میدانستم ستاره هاش زیر خانه های بی پناهی گم شده اند و ماه امیدهاش زیر گورهای جمعی مدفون. آمده بودم حقیقت را به روشنی ببویم و در تماشای چشمان خسته و مهجور خودم را بیابم حالا گیریم دیر بود برای شریک شدن در درد ... باور دشواری بود که فردا چنان باشد که شنیده ای... که دیده ای... توی تاریکی چشمهامرا می بلعیدند ... من به غایت تلاش کردم که در سادگی ظاهر شوم نزدیکترین تصویر ذهنی آنها باشم از زن ... کیف کارم به اندازه ی کافی برای سفری یک روزه جا داشت و پاهایم که عاشق کتانی اند در آسایش بودند ... سیاهترین لباسهائی را که داشتم پوشیدم ... شاید اینها همه مکر باشد ... من هیچ به درد آنها نزدیک نبودم ... توی جاده هنوز میشد نخلهای افتاده را دید و نگاه دزدانه ی کودکان از پشت خانه های محقر و چادرهای کوچک را به تماشا نشست ... دوستانمان نمیخواستند هنوز نرسیده چشمهایم به اندوه آلوده شود، هتل ارگ مهمانم کردند به شام و کنار دریاچه به تماشای اسب سواری و قایق رانی نشستیم ! این حقیقت بم نبود ! نبوده است هرگز ! هرجا که کاخیست کوخی نیز هست ... ارگ جدید تمیز و آرام و شادمانه و خنک و عاری از غبار و کثیفیست ...  زیبائی را که می بینی زشتی را زود فراموش میکنی ... شب، به اصرار در خانه ی دوستی در شهر بیتوته کردیم که تلخی آثاری از زلزله داشت ولی محکم بر جای ایستاده بود. دلم میخواست در کانکس میخوابیدم ... نیامده بودم که آسوده باشم اما نگذاشتند ...  اصرار من هم توهین تلقی میشد... خانه خالی بود ... خالی از وسایل ... لخت و گسترده ... تنها شامل چند پتو و ملحفه ... انگار که می ترسیدند ناگهان شهر را ببینم ... کتابی از آثار عکاسی پیش از زلزله ی بم و بعد از آن را نشانم دادند ... قلبم داشت می ایستاد ... من مرگ را آنهمه هولناک ندیده بودم ... اگر چه زلزله ی رودبار را به خوبی در خاطر دارم ولی آن زمان هم دل رفتن با پدر و مادر که برای کمک شتافتند را نداشتم...  ( یک وقتهائی از خودم خیلی لجم میگیرد ...! )

فرداش توی شهر چرخی زدیم! عکسها را اینجا  گذاشتم که ببینید ! هراس نبود با من، شگفتی بود ! خانه هائی را دیدم که تنها دروازه ای از آنها باقی مانده بود و روی آنها نام رفتگان خانه ای که دیگر نبود نوشته شده بود ، سقفهای خوابیده ای را دیدم که زمین را می بوسیدند و تنهائی دیوارها را بلعیده بودند ... مسجدی را دیدم که محرابش مانده بود و لوسر شیشه ایش که برای تمام آنها که رفته اند نماز وحشت می خواند .... پنجره های خالی را دیدم که  حرمت نیستی ارواح معلق و عریان را نمایش میدادند ... دستهائی را دیدم از زنان پیر بی پناه که کنار خیابان بافه های بور خرما را دانه دانه می کردند ... چادرهائی را دیدم که تلخی تنهائی را در آغوش پیچیده بودند ... ساختمانهای نو و کهنه ای را دیدم که حالا مساوی مینمودند...

 

 

ناراحتی مردم اندکی که گه گاه سرک میکشیدند را میشد دید  وقتی من با گوشی موبایل عکس می گرفتم ! حق داشتند ! آنقدر تلخ بودند آنقدر تنها آنقدر خسته آنقدر درمانده که نباید توقعی میداشتم و نداشتم ...

ارگ قدیم را که دیدم آه از نهادم برخاست ! اما مطمئنم که شعورم نمی رسید که چه فاجعه ای رخ داده است ... مدام با خودم میگفتم « ارگ قدیم مهم نیست ، مردم را بگو ، جانها ، دلها ، تن ها ، بچه ها ، زنها ، اشکها ... » اما میدانستم که نمیفهمم ! شعورم نمی رسید تنها میدانستم حجم اندوه خیلی بالا بوده است ... فراتر از آنکه در چشمان من بگنجد فراتر از آنکه در قلب من ته نشین شود و فراتر از آنکه در زبان و قلمم جاری گردد...

من بم را به معنی دقیق کلمه بی بام دیدم !

افتخار یافتم که روی بلند ترین نقله ی ارگ بایستم ! جائی که باد مرا میبرد که پروازم دهد... زیر پایم صدای نفسهای قرنها را میشنیدم ... روی دستهام آثار غروب قدرت را می دیدم ... دوست داشتم بر بلندترین نقطه ی بم پرچم سیاهی شوم از ماتم ...

 

خدایا درد را با صبر ارزانی کن و صبر را با مهر ببخش و مهر را بر قلب منقوش کن و آرامش را در مرگی با عزت ارزانی نما ...  خدایا به رفتگان رحمت و به ماندگان حرمت و شعور عطا کن ...

 

20/6/83

 

  ديدگاه

 


 
من - بهشت - اعدام
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳  

تا حالا اسب سواری کرده ای ؟ خر سواری چی ؟ مادیان چطور ؟ سوار شدی؟ شتر ... شتر هم سوار نشدی؟ هه ... خوب من فقط خر سواری کرده ام ... مال خودمان بود وقتی خریدیمش 3 ساله بود ... پدر داد ختنه اش کردند ... اگر چه از اولش هم زیاد عر نمیزد ... هه ! یادِ چه چیزهائی می افتم J حالا که شروع کردم بگذار تمامش کنم . باغی داشتیم ! ( حالا هم هست تکه تکه شده و بی صاحب ! )  حوالی کرج ... درختهای میوه ی زیادی داشت ... انگور ، گیلاس ، گردو، سیب، گلابی، قطره طلا، شاتوت، آلو، توت، آلبالو ، زردآلو ، قیسی ، هلو و یک درخت بادام ... وای خدایا ! شاید واسه همین است من دیگر میوه نمیخورم ! نمیدانی چقدر نگهداری درخت سخت است، درست شبیه آدم است تفاوتش با گل باغچه ای همانقدر است که گل باغچه ای با گلدان آپارتمانی ! نگات میکند لعنتی ... من باور کرده ام این را ... نگاه میکنند درختها ... حرف میزنند ... شعر میگویند ... رقص میکنند ... من تک تک این خانمها، را میشناسم ( قبلا جائی نوشته بودم  که درختانی که میوه میدهند مثل موجودات مونث هستند ، حساسند ، عاشق میشوند، قهر میکنند، اصلا یک چیز عجیبی هستند باید داشته بوده باشی تا بفهمی چی میگویم ) . خر ِ را یک جائی پارک میکردیم که به خانمها آسیب نرساند ! سیاه بود و زیر شکمش سفید، چشمان فوق العاده داشت ... چقدر ازش کار کشیدند ! وای خدایا ! ... باغ ما دو بخش داشت ( دارد ) یک بخشش جائیست درست وسط بهشت و بخش دیگرش جائیست که کم کم بهشت تمام شده است ! مرز بین این بهشت و آن لبه ی برزخی دیواری صخره ایست به ارتفاع 8 یا  9 متر! اول که وارد محدوده میشوی به بخش برزخیش میرسی بعد باید از یک مسیر صعب بگذری ... پدر تا آخر عمرش هم هر چه تلاش کرد نتوانست راه ماشین رو ای بین این دو درست کند ... راه رسیدن به بهشت کاملا مالروست! ... خلاصه آنکه ناگزیر الاغی داشتیم ! تصور آن روزها که الاغ بیچاره زیر بار به سختی از این راه سخت صخره ای بالا می آمد دیوانه ام میکند ! بهشت یک رودخانه خنک و پرصدا دارد با ماهی های قزل آلا و خرچنگهای بانمک و یک عالمه پروانه از انواع مختلف ! مار هم دارد اما بی آزار ! خارپشت هم دارد اما ترسو ! پرنده های زیبا و آوازخوان ! یک جای محشریست !  وقتی سوار الاغه میشدی خیلی آرام بود نگاه مهربانی داشت ... من با او زیاد حرف میزدم J آنوقتها هم یک جورائی خل بودم ... خرهای امام زاده داود اما مثل خر ما نبودند ! پررو بودند و خشن ... من هر وقت میدیمشان تفاوت خر شهری و روستائی را درک میکردم ! ... مادیان ترسناک بود ، بلند و مغرور اما آرام ... اسب را هم هیچ وقت باهاش مراوده نداشته ام ! با شتر هم فقط عکس گرفته ام J  سوار هر کدام از اینها که بشوی تفاوتش را با دیگری احساس میکنی ... این مساله در مورد ماشین هم صدق میکند !  ... ماشین جدید را امروز تست کردم !  وُووو عجب چیزیست رفیق ! هنوز خیلی نمیشناسمش داشتم احساس خوبی پیدا میکردم که رسیدیم سه راه شهرداری ! زدم رو ترمز ! ماشین میخ شد ! ترافیک وحشتناکی بود ! گفتم : علی ! ( یعنی من می ترسم ! ) گفت : یکجوری رفتار میکنی انگار تاحالا ماشین سوار نشدی ! برو بابا ! ... پرسیدم شلوغی واسه چیست ؟ گفتم نمیدانم ! دور یک زمین فوتبال بزرگ هفت هشت تا ماشین پلیس و نیروی انتظامی و یک عالمه ماشین شخصی و هوار تا  آدم ایستاده بودند ! آدمها همه مرد بودند ! اینش واسم خیلی تعجب آور بود ! معلوم شد محل اعدام یکی از اعضای باند کرکسهای کرج است ! گفتم:  من که دیرم شده تاخیر میخورم بیا وایسیم تماشا کنیم ! ... بعد همانقدر که خودم از این حرف تعجب کردم احساس ترس و انزجار کردم ! چطور میتوانستم مرگ یک آدم را تماشا کنم؟ ! لابد آنجا یک جرثقیل بزرگ بود ! لابد مردی سیاه پوش را می آوردند که روی سرش را پوشانده بودند و ... بعد از چند دقیقه مرد آن بالا جان از پاهایش در می رفت ! و مردم سکه هایشان را درمیآورند و می ریزند ! صدای تلق تلق تلق ... حالا گیریم بد ! گیریم حقش بوده باشد تاب دیدن چنین صحنه ای را داشتن آدمها را بیرحم نمیکند ؟ نمیدانم ! واقعا نمیدانم ! شاید آنها کار درستی میکنند ! اما بین این آدمها پسرهای کوچکی هستند !  تماشاش هیجان دارد شاید،  ولی لذت هم دارد ؟ پس چرا این همه آدم جمع شده اند ؟ درس عبرت ! نه فکر نمیکنم روش مناسبی باشد ! نمیتوانم درست به این مساله فکر کنم ! یعنی ذهنم هی درگیر مسائل دیگر میشود ! به خود آن آدم به کسی که او را به سمت طناب می برد ، به مردی که جرثقیل را با خود می آورد به چشمهائی که خیره اند به صدای سکه ها ! شاید درست باشد ! اما اگر ترس از مرگی چنین از بین برود چه؟ چند درصد واقعا از خطا اجتناب خواهند کرد ؟ دلم میخواهد کسی جوابم را بدهد ... دوست دارم در موردش حرف بزنم ...

 

18/6/83

  ديدگاه


 
داستان
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳  

تو هیچ احساس دٍین کردی ؟ دٍین به یک آدم به یک حیوان به یک درخت حتی دیوار ؟ ... میدانی من خوش شانس بودم اما حقیقتش این است که من جواب خوبیهای خودم را گرفتم ... آخر میدانی من هیچ وقت کسی را اذیت نکردم ... نرنجاندم ... نترساندم ... دل کسی را نشکستم ... آبروی کسی را نبردم ... به کسی گیر ندادم ... تهمت و بهتان نزدم ... دروغ نگفتم ... پس این حقم بود ...  بگذار اصلا از اولش به ات بگویم ... آره خسته بودم .. عصر بود هوام بدجوری گرم ... انگار آفتاب میکوبید تو سرم ... بس که گرمم بود زبانم یک متر  از دهنم در آمده بود... اما باید یک چیزی پیدا میکردم که بخورم آخه میدانی ما از اولش فقیر بودیم و اطراف شهر زندگی میکردیم ... مادرم مرا تو خیابان پشت یک دیوار زائید ... تو هیچ میدانی پشت دیوار زائیده شدن یعنی چی ؟ بابام را هیچ وقت ندیدم ... اولش مادره هوام را داشت اما بعد که بزرگ شدم یک روز دیگر ندیدمش ... آخ هیچ میدانی تنهائی چیست ؟ بی مادری ؟ بی پناهی ؟ ته دلت چیزی فرو میریزد ... خالی میشوی یک هو ... بدترش این بود که نمی توانستم گریه کنم ... آخر من برای خودم مردی شده بودم ... زشت بود ... باید روی پاهام می ایستادم ... بزار به ات بگویم اگر بخواهی خوب بمانی خیلی سختی میکشی ... خدا بدجوری آزمایشت میکند ... آره گرسنگی بدتر از همه بود ... چاره ای نبود آمدم شهر ... بس که کثیف بودم همه ازم دوری میکردند از تو سطلهای زباله غذاهای نیم خورده پیدا میکردم ... بعضی وقتا که از زور گرسنگی هر چی می خوردم و حواسم نبود مریض میشدم ... شب تا صبح عق میزدم ... دلم می پیچید ... سرم گیج می رفت يک گوشه توی خیابان می افتادم ... نه نمیدانی چقدر سخت است ... بیماری و بی صاحبی و بی پناهی ... هیچ کس تو را نمی بیند ... ببیند هم اهمیت نمیدهد اصلا حساب نمیشوی ...  توی این شهرهای شلوغ با ماشینهای مدل بالای سریع و برجهای بزرگ هیچ کس به ات اهمیت نمیدهد ... حتی من خودم چند بار دیدم رفقایم زیر ماشین رفتند یارو صاحب ماشین خیلی اگر به خودش زحمت بدهد ماشین را نگه میداشت و یک نگاهی به ماشینش میکرد که طوریش نشده باشد بعد هم می رفت ...  من هرچی داد میزدم فریاد میزدم که اوهوی نامرد رفیقم دارد می میرد برسانش یه جائی ... محل نمیداد ... می رفت ... آره سخت بود ...

نمیدانم چی شد ... یک روز عصر که بدجوری ضعف کرده بودم و دیگر پاهام روی زمین کشیده میشد ،  توی خیابان پرسه میزدم رفتم  توی یک کوچه خلوت که چیزی پیدا کنم بخورم یک خانمی از خانه بیرون آمد تا مرا دید جیغ زد ! اصلا نمی فهمیدم چرا می ترسد من کاری به اش نداشتم حالم هم آنقدر نزار بود که اگر می خواستم هم نمیتوانستم کاری به اش داشته باشم ... چرا دروغ از وقتی آمده بودم شهر ، دیگر از هر چی  آدم خودخواه ، بی تفاوت ، پست و بیشعور که بی دلیل تحقیرم میکردند و لگدم میزدند و سنگم می انداختند،  بدم آمده بود و دلم میخواست حالشان را جا بیاورم  ... واسه همین از اینکه خانمه بیخودی جیغ زد عصبانی شدم واستادم نگاش کردم اما به خودم گفتم عصبانی نشو ... تو خیلی کثیفی شاید حق دارد بزار تو چشمهات نگاه کند بلکه حس کند که تو چقدر بدبختی بدبخت تر از آنکه او ازت بترسد ... خانمه چند دقیقه ای نگاهم کرد ... توی چشمان تیره اش ترس جایش را به ترحم میداد ... برگشت تو خانه و برام یک ظرف غذا آورد و ایستاد و خوردنم را نگاه کرد ... نمیدانستم چطور ازش تشکر کنم ... خودش آمد جلو دستش را گذاشت رو شانه ام و  گفت : اسمت چیست ؟ ... من تازه آنجا بود که فهمیدم می توانم اسم داشته باشم ... گفتم : والا نمیدانم ...  بعدش مرا برد توی حیاط ... حمام کرد همانجا توی حیاط ... خشکم کرد و برام اسم گذاشت ... من بعد از آن پیشش ماندم ... حالا هر وقت صدام میکند : هاپو ! من می پرم توی بغلش ... میدانی من خوش شانسم که صاحبی مثل او دارم ... براش میمیرم چون زندگیم را عوض کرد ... به ام محبت کرد من هم به خودم قول دادم تا آخر عمرم به اش محبت کنم و وفادار بمانم ...

 

 

طرح این داستان را زمانی که سگی خسته  و آلوده را ديدم ، که با سری افتاده روی زمین به دنبال غذا می گشت ، در ذهنم ساختم ... آن لحظه فکر کردم یعنی نمیشود هیچ کاری برای این موجودات کرد ؟ موجوداتی که بی آزارند و دست خودشان نبوده که حیوان شده اند ... انسانهای بسياری نيز هستند که وضعيت اين حيوانات را دارند و ما تنها چشم برروی واقعيت حضورشان می بنديم و ميگذريم ... چرا ما نعمتهای خدا را با آنها تقسیم نمیکنیم ؟ ... مگر هر کس از دنیا چقدر سهم دارد ؟

 

8/4/83

  ديدگاه

پ.ن: ببخشيد که زبان سگی من خوب نيست ;)


 
 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳  

 

نه گمانم تا حالا پی کسی نبوده ای که گمش کرده باشی ... شاید در گم شدن آدمها حکمتیست ! میدانی رفیق ! خیلی وقتها دیگران وقتی کم رنگ میشوند میمیرند اما وقتی گم میشوند تازه زنده میشوند ... پررنگ میشوند ... بدترش این است که پیداش کنی و ببینی هیچی نبوده که این همه انرژیت را گذاشته ای ...

 

ديدگاه

 

تو هم اگر بگوئی که " اصلا میدانی چی میخواهی از زندگی؟"  ناامیدم کرده ای ...  خیال میکنم با هیچ کس به قدر تو صادق نبوده ام همیشه و همه جا ! هر وقت بی پناهِ بی پناه هم که بوده ام پشت حصارهای بودن تو قایم شده ام ... حالا اگر تو این را بگوئی ، ناامیدم کرده ای ...  می گوئی " چرا آخر احساس بی پناهی کرده ای؟ "  من نمی توانم خیلی چیزها را توضیح دهم وجودم لبریز میشود خالی میشود دوباره از نو پر و خالی میشوم ... خیلی چیزها و خیلی کسها برای من بودن و نبودنشان فرق نمیکند اما هر چیزی که مرا روبروی معیارهای دیروز و امروزم نگه میدارد ، بهم میریزدم ...  گفتم به ات اما که نازک شده ام ... یک موجود خوش نمای براقی شده ام که ترکیب قابل توجهی دارد اما اگر سوزنی به ام بزنند فشاری به ام بیاورند همه ی بادم خالی میشود ... میدانی روحم درست عین همان هوا حبس شده  توی دیوارها فکرها و باورها... هیچ مطمئن نیستم بیرون از این دیوارها هم چیزی باشد که اسمش را بشود گذاشت آرامش ... هم از ماندنِ ناگزیر ، بیزارم هم از رفتن ناپیدا ، می ترسم ! 

)نگفته ام به ات اما چشمهایت روشن نیست چرا؟ به نظرم چشمهات رنگی جز قهوه ای داشت ... حالا همه اش فکر میکنم قهوه ایست ... (

درست میگوئی شاید که تو نمی فهمی که چی میخواهم از زندگی ... هیچی نمی خواهم آخر ! هیچی ! فقط میخواهم آنچه درونم هست بیرون بریزد ! نمی خواهم بد فهمیده شوم ... مورد سوء استفاده قرار بگیرم ... فقط میخواهم آنچه درون قلب و روحم دارم بدهم تا آرام شوم ... حالا تو اسمش را بگذار مهربانی زیاد ! یا حماقت زیاد !  اصلا به نظر l هر چیزی صفت زیاد را بگیرد یک جای دیگرش بدجوری میلنگد ... مهربانی نیست، حماقت هم نیست،  باور کن ! من اصلا نمیدانم چیست از کجا می آید و چرا می آید ! فقط میدانم که حفظش درونم به ام آرامش نمیدهد ... بدترین بخش اش همین جاست که آگاهانه نیست ! ناخودآگاه است ... جزئی از من است ... نمی توانم ... نمی شود که جور دیگری باشد ...

 

25/4/83


 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳  

در من دیگر هیچ اصراری نیست ... هیچ سماجتی برای برقرار بودن برای آرامش یافتن و دادن...   برای خزیدن و نگریستن در دانستن و فهماندن ... در من انگار چیزهائی به شدت زخمیند و چیزهائی به شدت سرد ... و گوئی ناگهان درون زمانی بی هویت افتاده ام که ترانه اش را هرگز نشنیده بودم . جائی میان خودم و خودم در مرزی که هیچ نیست ... دست میکشم روی صورت " هیچی " محو میشود و "از " گوشه ای نامانوس دوباره شکل می گیرد و من به این بازی تلخ دیوانه وار و خسته ادامه میدهم.  شاید عادت به آوازهای قدیمیست که مرا تا کندگی از هر چه " هست" می برد... ایستاده نیستم خمیده ام انگار که چون آلیس درون سوراخی را می نگرم و پی خرگوشی که دیده ام که رفته است که سفیده بوده است می گردم ...

در این روزهای بلند، روزه ی خنده گرفته ام و قلبم گوئی که در هرم گرمائی طاقت فرسا می رود که نتپد ... در این مرز ناگزیری و گریز از آن ، به هروله ای سخت مبتلایم و این نگاه مالیخولیائی به دنیا را هزار بار در افطار گریه به مسخره میگیرم و می بینم که از آدمها بیزارم خصوصا آن دسته ای که دهانشان بوی دوست داشتن میدهد... و ناگهان دلشوره میگیرم از یادآوری چشمان تیره ای که مرا بلعید ...

گمان نمیکردم برای پریدن اینچنین به شتاب می بایست که می دویدم. اکنون دریافته ام که در کشیدگی دویدن آن چه ثمر میشود رهائی من از تن خواهد بود که پرواز می نامندش ...

 

20/5/83

 

 ديدگاه


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۳  

دوست دارم این آهنگ را هزار بار بشنوم اصلا بدجوری به دور زدن علاقه مند شده ام ...

دورزدن توی خیابانها دور زدن توی برنامه نویسی دور زدن آدمها حتی ! دور زدن توی ذهنم ... اساسا اسم این را اگر نشود گذاشت بیماری قطعا اسمش بیهودگیست ...

چقدر دلم وارونگی میخواهد ...

دوست دارم دوباره چادر سر کنم ... سرم را بگیرم بالا زل بزنم توی چشم آدمها و تماشا کنم که با چادر چه شکلی توی چشمانشان دیده میشوم ...

دوست دارم آرایش صورتی بکنم ... صورتی کم رنگٍ کم رنگ آنقدر که معلوم نشود این صورت صورتیست است یا صورتی صورت ...

دوست دارم سه تار بزنم و یاد علوی و سبیلهای بلندش بیفتم و با او بخوانم :

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو / خمیده شد پُشت من از غم چون ابروی تو/

 گرفته هرکس ز لب لعل تو کام دل خود / نشد روا کام من ز تو وای ... وای بر دل من /

دوست دارم برایم بنویسد : این یکی را دوباره بزن دوباره بخوان ولی بلندتر ... حس بگیر دختر ... نترس ...

دوست دارم دستام بلرزد وقتی دست کسی به ام میخورد ... دلم شور بزند ... هی فکر کنم یعنی چی ...

دوست دارم دوباره بشینم کنج اتاقها زانوهام را بغل کنم و فکر کنم روی زمین نشستن چقدر خوب است ... 

دوست ندارم جوک بشنوم ... این یکی را واقعا دوست ندارم ...

دوست دارم بروم حمام و یک ساعت زیر آب بایستم و هی فکر کنم به چیزهای مهم و آب روی بدنم راه برود و مادر بیاید سراغم بگوید : دختر زنده ای ؟! یک ساعت چکار میکنی آن تو ! و من بلند بخندم بگویم روحم نمناک شده دارم گریه میکنم ...

دوست دارم ماه رمضان بشود و بروم بازار تجریش ، یک عالمه بدل بخرم و هی ذوق کنم که چقدر خوشگلند و بدانم که آخرش کادو میدهم به این و آن و بعد بروم آن گوشه شمالی میدان توی آن زیر زمین قدیمی که یک حوض آبی دارد و افطارم را با  یک دیزی مشتی باز کنم ...

دوست دارم هیچ کس دوستم نداشته باشد و من هی از خودم سوال کنم ! چرا هیچ کس مرا دوست ندارد ؟

دلم وارونگی میخواهد نسبت به آنچه هستم ... شاید هم این چیزی که هست وارونگیست وگرنه آدم چرا باید اینهمه تضاد داشته باشد...

 

15/4/83

 

 ديدگاه