بازی فصلها
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳  

 

برای من تنها دو فصل وجود دارد :

بهار و زمستان.

تابستان میانسالی بهار است و پائیز  نوپائی زمستان...

 

بازی فصلها را خوب تماشا کن بدان سبب که یادت بماند بازیگر نباشی در زندگی آدمها ، که هر بازی و بازیگری فرازی دارد و فرودی ...

 

انگار شنیدم که می گفتی :

تلاش بیهوده ایست که پرده ها را بیاندازی ... اینجا به اندازه تمام تماشاگران بُعد دارد و سِن ...

 

اجباریست اگر ، دوست داشتم پشت صحنه بازی میکردم ... چون خدا !

 

 ديدگاه


 
زمانِ تو
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳  

 

سهیل برایم نوشته بود :

عشق مثل ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر میکند ، مغز را خالی میکند !

آلبرت انیشتین

 

نمیدانم چقدر گذشت، چند بار این جمله ی تکراری را خواندم و چقدر به اش فکر کردم ... آخر ... دیدم درست است!

 ديدگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر وقت که بخواهی من هستم ،هر وقت که بخواهی! ... هر وقتی که بخواهی مرا نوازش میکنی هر وقت که بخواهی سرزنش ... هر وقت که بخواهی من نیستم هر وقت که بخواهی من دورم ... هر وقت که بخواهی ... هر وقت که دلت تنگ میشود سیگنالی می فرستی و هر وقت که خسته ای هر وقت که حوصله نداری هر وقت که عصبانی هستی هر وقت که کار داری هر وقت که با دیگری دوست میشوی ،من وجود نخواهم داشت ... مرا برای خودت میخواهی !  ...  چطور می توانی اینهمه خودخواه باشی و باز بگوئی که دوستت دارم ؟!

 

دیگری هر وقت که بخواهد با چوب تو مرا می زند هر وقت که بخواهد رفتارت را به رخم میکشد هر وقت که بخواهد مرا به خاطر تو تنبیه میکند هر وقت که خسته و ناراحت و عصبانیست به نام تو دست و پایم را زنجیر میکند، هر وقت که بخواهد ... اما باز ... مرا برای خودش میخواهد ! چطور نمی تواند باور کند که من برای عشقی مرده، دلی شکسته، شعوری آسیب دیده ارزش قائلم ؟!

حالا هر وقت که بخواهم رهایت میکنم هر وقت که بخواهم به ات فکر نمیکنم هر وقت که بخواهم از ات بیزار میشوم، هر وقت که بخواهم ... تو را برای خودت می خواستم، چطور نمی توانی این را باورکنی !؟  

 


 
ديروز، امروز، فردا
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳  

فوتبال هیجان انگیزی بود، اما من صورت و پاهام به شدت درد میکند ... به این هیجان نیاز داشتم، آدم می تواند دردهایش را با هیجان کاذب هم تسکین دهد :) مثل من که صورتم را با سیلی سرخ کردم و پاهام که احتمالا تا فردا کبود میشوند ... گل اول را که قطر زد من هاج و واج شدم انصافا خیلی قشنگ بود شاید به همان اندازه که گل ایران تکنیکی زده شد ... بعدش از این بهت غریب و سکوت سنگینی که خانه را احاطه کرد خنده ام گرفت ... گل محمدی که گل زیر طاق را به خودمان زد دلم به شدت سوخت نه برای گلی که خوردیم

برای او که یک لحظه هم نمی توانستم جایش باشم ... مدافع باشی کاپیتان باشی تلاش هم بکنی و به خودتان هم گل بزنی ... نگاه هوشمندانه ی علی دائی برایم خیلی جالب بود خیال میکنم این مرد بیش از آنکه فوتبالیست باشد باید سیاسی میشد نمیدانم چرا این احساس را داشتم ... حسین کعبی هم یک جورائی خیلی مورد علاقه ام است پسرک ریز نقش مو فرفری که چشمانش پر از سماجت است. اما ایران ده دقیقه ی آخر را محشر بازی کرد اگر چه انصافا قطری ها هم بازی در نیاوردند . داشتم فکر میکردم اگر ایران همه ی مسابقه را اینجوری توپ میزد ده تا گل زده بودند اما از آنجا که هر چیزی حساب و کتابی دارد لابد دلایلی برای آن هم وجود دارد. شیرینی بازی به لحظه ی قشنگی بود که گل سوم را زده بودیم و سوت داور به صدا در آمد ... عضلاتم رها شدند و به شدت خوابم گرفت :)

 

 

 

 

 

 

 

چقدر چشم به راه بودم 

آخر باريدی باران ؟

 

 

 

 

 

 فردا باز می رویم قله، حتی اگر از آسمان سنگ ببارد. قرارمان ساعت همیشگی روی پله های اراده ...

 

 

 

 

*تو میگويی فردا روز کوهنوردیست اما من توی تقویمم دیدم روز "عصای سفید" است ...  

روی خاطرات تابستانی برگها قدم میزدم

در بارانی نم نم

که می چکید روی لبهای تناسه بسته ی زمین

که زردها و سرخها را زنده تر میکند

می نشینم روی نیمکت تنهائی

صدای پای سپیدت می آید

می ایستی ،می گوئی :

«کسی هست ؟»

باران می شوم

می چکم روی گونه های خشکیده

دستم دراز میشود

می گوئی:

«انسانی دیده ای که پائی سپید داشته باشد و به دستی سرخ، عاشق نشود؟»

رنگ می بازم، رفته تر از برگهای خسته

می گوئی :

« نهراس

چشمهایم درویش اند

دل برگ سبزی ... »

 

 ديدگاه


 
اين و آن
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳  

وقتی شادمانی روی سطح زندگی حرکت میکنی در روشنائی حضور آدمها و در هوای تازه ی حرفها ...

وقتی غمگینی در عمق زندگی حرکت میکنی در تاریکی مطلق فهمیده نشدنها و در خفقان مرگبار تنهائیها ...

شادمانی چون هوا سبک است و بالا می ایستد و اندوه چون نیروی جاذبه تو را پائین می کشد ... به گمانم اینگونه است که افکارمان سوق داده میشوند به سطحی شدن یا عمیق یافتن ... باید مرز این دو را یافت روی زمینی ایستاد که نه آنقدر شادمان زیست که دیگران را ندید  و نه آنقدر غمگین، که عذاب دیگران محاصره مان کند.

ایستادن روی پاهای شعور کار آسانی نیست ...

دستم را بگیر بی تو حتما زمین خواهم خورد.

 ديدگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعض دارد خفه ام میکند، فکهام به هم چسبیده اند درد میکنند ...

چقدر برای دیدنت دل دل کردم ... حالا تنها برای یک شرط معقولم میگوئی نمیشود ؟...

باشد رفیق!

تماشایت اگر به بهائی چنین می ارزد ، باشد که هرگز دیداری نباشد ...

 

21/7/83

 


 
 
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳  

گفت تو را دو چیز نجات میدهد از این اندوه :

-   ورزش

و

-   عبادت

خیره نگاهش کردم ... پرسید شنیدی ؟ گفتم هوووم ... دارم فکر میکنم کدامش، کی، مرا زودتر نجات میدهد از خودم ... 

 

فروردین 83

 

 

خیال ساده لوحانه ایست اگر گمان کرده ای به ات اعتماد دارم ... من روی نیمکت روبروی تو نشسته ام و دارم بند کفشهایت را نگاه میکنم و فکر میکنم تو چقدر دیر یاد گرفته ای دستهایت را با پاهات مهربان کنی ... تو اما خیال کن من سر به زیر و خجالتی هستم ...

بله !  دارم گوش میدهم ادامه بده ...

 

فروردین 83

  ديدگاه

 


 
شکاف
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۳  

می خواهم بروم، جائی که « غریزه ی تو»  بر من حاکم نباشد و « غریزه ی من»  به ابتذال محکوم نشود.

می خواهم بمانم، جائی که « تن» بر « من » برتری نداشته باشد و « من » به بی انصافی متهم نگردد.

می خواهم بشنوم ، حرفهای معقول خدا را جائی که «خدای تو»  با «خدای من» یکسان تعبیر شود.

می خواهم بمیرم ، برای چشمهائی که راست میگویند که «بیزارند» جائی که «اشک» حربه ی تلخ «عشق» نمی شود.

می خواهم تنفس کنم ، جائی که « هوای جهنمی دوست داشتن » به «برزخ بلاتکلیفی» تبدیل نگردد...

خدای من ! بر اساس کدام قانونت مرا زن آفریدی ؟! و اکنون با کدام حقیقت روشنت مرا وسیله قرارداده ای ؟ و در کدام محکمه ی عادلانه ات مرا به دوزخ خواهی افکند ؟  

با من، هر چه میکنی  بکن اما از خودت ناامیدم مکن ...

 

 ديدگاه

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳  

حالا به جای چت کردن مطالعه میکنم هرچی بشود که خواند ... حتی مفاتیح هم میخوانم !!! هه ... خواندن به مراتب از حرف زدن بهتر است . در حرف زدن خلاصه یک جائی تمام میشوی ولی در خواندن راه تمام شدن خیلی طولانیست کفاف عمرت را نمیدهد.

یک  مطلبی از وبلاگ اپسیلون خواندم ،حسابی صحیح و کاربردیست:

آدم تا وقتی که با يه نفر دوسته بيشتر جنبه های مثبت اون آدم رو می بينه. هر دو نفر سعی می کنن بهترين چهره خودشون رو نشون بدن. همه چی عالی و کامله: افکار و ايده ها، روابط عاشقونه، قربون صدقه رفتن، سکس، ظاهر آدم. ولی وقتی آدم ازدواج می کنه به خاطر ماهيت رابطه که بايد تقريبا هميشه دو نفر با هم زندگی کنن خيلی چيزا تغيير می کنه. دختر هميشه نمی تونه آرايش کرده و مرتب باشه. پسر هميشه خوش تيپ و ادکلن زده نيست. صبح که از خواب آدم بيدار می شه تا قبل از اينکه مسواک بزنه دوست نداره طرف مقابل رو ببوسه. وقتی ريش مرد اول صبح در اومده خوشت نمی آد از ريختش. وقتی داری آشپزی می کنی ممکنه روغن غذا بريزه رو لباست و نمی ری لباست رو عوض کنی. ممکنه يهويی جلوی طرف مقابل تلنگت در بره. جلوی هم ديگه جيش می کنين. وقتی اعصابت خورده يا تنبلی و حوصله انجام هيچ کاری رو نداری نمی تونی ديگه فيلم بازی کنی و کامل باشی. سر اينکه کی لباسا رو ببره بشوره تنبلی ممکنه بکنين. يکيتون ممکنه از گوشت گوسفند خوشش بياد و اون يکی از گوشت گوساله. يکيتون از سياست خوشش بياد و اون يکی از فمينيسم! تو تختخواب ممکنه تو خواب آدم غلت بزنه و مثلا با لگد بره تو شيکم اون يکی وقتی که خواب خوابه. بايد زمين آشپزخونه و توالت رو هم شست. بعضی اوقات هم آدم موهاشو شونه نمی کنه و قيافه اش خيلی بدترکيبه. بعضی وقتا آدم اپيلاسيون نکرده و ابروهاش رو بر نداشته و طرف قيافه پشمالوش رو می بينه. بعضی وقتا آدم دلش می خواد تنها باشه و يه زمانی رو برای خودش داشته باشه و حوصله طرف مقابلش رو نداره. بعضی وقتا آدم دعواهای مزخرف می کنه سر چيزای مسخره. خلاصه که لحظه های مسخره تو زندگی مشترک زياد وجود داره.

 

 ديدگاه


 
مهجور نباش دوست من...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳  

 

دلم میخواهد هر از گاهی بعضی از بلاگرها را معرفی کنم و از آنها نوشته های کوچکی بگذارم اگر چه بلاگ من قابل معرفی آنها نیست اما از آنجا که مهجورند و در تاریکی می ایستند خواستم شمعی بگیرم روی صورت توانمندی قلم و افکارشان.

 

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ....

نوشته های رضای عزیز مرا مست میکند آنقدر دوستشان دارم که وقتی نمینویسد هی قدیمیهاش را میخوانم و دوباره یادم می آید روزهای دلتنگیش را و درددلهای غربتش را ... خدایا او را مهربان و عاشق نگاه دار.

"داشتم قدمهای فاصله را می شمردم
رسيده بودم به حوالی بی نهايت
که تو آمدی...
گفتی:
از شمردن هيچ فاصله ای
راه ها کوتاه نمی شوند.
اين صفر های بی معنی
و عدد های ناتمام را کنار بگذار
«بی نهايت»٬ همان دوست داشتن ساده است.
"

آقاي گلسرخ ...

 

آقاي گلسرخ  مثل بقيه آقاهاي ديگر سبيل دارد مثل بقيه آقاهاي ديگر صداي مردانه دارد و دستهايش زمخت است . آقاي گلسرخ مثل همهء آقاهاي ديگر صبحها ريشش را مي تراشد و كفشهايش را واكس ميزند. آقاي گلسرخ مثل همه آقاهاي ديگر موهايش را كوتاه ميكند ( بماند كه الان بعضي از آقاهاي ديگر موهايشان را بلند ميكنند ) آقاي گلسرخ صبحها مي رود سر کار و عطر مهربانش را همه جا مي پراكند . آقاي گلسرخ دم غروب كه خسته بر ميگردد خانه ، يك چاي مي نوشد و روزنامه ميخواند و تلويزيون مي بيند درست مثل همه آقاهاي ديگر .

اما همه ی اينها را گفتم كه بگويم يك آقاي گلسرخي تازه يافته ام كه وبلاگ هم مي نويسد و از همه مهمتر اين آقاي گلسرخ داستانهايش خيلي زيباست . من معتقدم هميشه بايد بهانه اي براي تشويق آدمها پيدا كرد. حتي اگر آن آدم آقاي گلسرخ باشد كه نيازي به كف زدن و هورا كشيدن من هم نداشته باشد.

 

 

دنیای درونی

ایمان نازنین پسر بسیار مهربانیست که در داشتن صبر و محبت جزو معدود مردانیست که میشناسم. لبریز از خوبیست نگاه زیبائی دارد و قلب بزرگی. امیدوارم هرگز ناامیدی بر او سایه نیاندازد و هیچگاه تنها نشود و روزی کسی پیدا شود که مهر فراوانش را درک کند.

واژه ام

 

گاه خشک و خشن از نوک مدادی بیرون کشیده میشوم

گاه سوار بر زبانی در آستانه بیرون آمدن معلق می مانم

گاه در پاکت نامه سفر میکنم فاصله دوقلب را

گاه لای کتابی مدفون میشوم تا ابد

گاه پاشیده میشوم بر دیوار یا  پارچه ای 

گاه پرتاب میشوم از دهانی تا قعر دلی

گاه شکنجه میکنم پوست درختی را

گاه مبهم و تار عبور میکنم از  ذهنها

گاه کوبیده میشوم در کنار یا روی دوستانم

گاه قورت داده میشوم در گلوی گرفته ای

و گاه نیمه کاره رها میشوم

 

بگذارید یادی هم بکنیم از دوستان خوبی که بلاگهایشان را رها کردند و رفتند ...

علی گمشده (آواز دلقک) ، غلامرضای نازنین (آرکاداش)، ابوالفضل مهربان (تخریبچی دوران) ،مجهول داستان نویس (مجهول) ، هانی عجيب (خون) ، حسین عزیز (اشکهای تابناک) ، امیر خوش قلب ( برای دلم )، پرویز آرزو ی توانا (آسمان در قاب) و همه ی دوستان خوبی که حضور ذهن ندارم نامشان را بیاورم.

دلم برای همه شان تنگ شده است امیدوارم هر کجا هستند سلامت باشند و خشنود.

 

ديدگاه