بازخورد ۴
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳  

« اگر خداوندی در کار نباشد مرگ پایان همه چیز است و در آن صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتیجه اش دوری جستن از بسیاری لذتهاست - با توجه به این که ما فقط یکبار زندگی میکنیم - واقعا یک باخت بزرگ است» باران شدید تر شده است اما آسمان دارد باز میشود... گریستن آسمان وقتی هیچ رعد و برقی نیست مرا یاد زنی می اندازد که با موهای پریشان روی زانو نشسته ، زار میزند و آنقدر دردهاش زیادند که رهائیش تنها در چنین گریستنی ست، مردها  اما بی مقدمه نمی گریند رعدی هست برقی هست و خشمی که به ناتوانی و تنهائی رسیده است ... « آخ که دوزخ ِ با تو بهتر از بهشت ِ بی تو است...» خنده ام میگیرد این جمله علی رغم کلیشه ای بودنش چقدر شبیه حسهای عاشقانه ی قدیمی من است، معلم ادبیات سال چهارم دبیرستانم ، وقتی حرفهایم را شنید گفت : دختر! تو عجب رندی ! پرسیدم رند چیست؟ خیال میکردم رندی صفت بدیست گفت: رندی یعنی همین! یعنی اصل چیزی را خواستن بی حاشیه های خوب و بدش، از کی فهمیدی که خودش را میخواهی ؟ گفتم : از وقتی که دوست داشتنش را یاد گرفتم فهمیدم که بهشت و جهنم باید یک چیز خنده داری باشد وقتی با من است و حواسش به من است بهشت من رخ داده و وقتی خشم بر من میگیرد و رهایم میکند دوزخم را به چشم میبینم ... گفت : ادامه بده ! ... ادامه دادم حالا اینجا ایستاده ام ... اینجا برزخ خداست ! این را باور نمیکردم ! گوئی نمی تواند که دوستم نداشته باشد اما ناامیدش کرده ام، هست اما نه به روی من ، پشت به من ... «همه ی ما مرده شو هستیم اخوی. اما مرده شوها هم بالاخره میمیرند... مرده شوها از مرده ها نمی ترسند اما از مرگ می ترسند» من از مرده ها می ترسیدم وقتی او مُرد هفت ساله بودم او در کودکیِ من تجلی کرده بود و تنها کسی که به اش عشق می ورزیدم، بعد از آن دوستانم همراهان ساده ی تنهائی بودند نه همرازم، تا بالاخره تو آمدی، هیچ نقطه ای در تو نیافتم که بی شباهت باشد به خودم ،حالا ... همه ی من ها مرده اند آدم وقتی خودش و من واره هاش را از دست میدهد دیگر از هیچ مرده ای نمی ترسد...  « سلاخها چکمه های بلند و روپوشهای سیاه پلاستیکی ضخیمی به تن کرده اند. از لبه های روپوشهاشان دائم خون می چکد » داداش گفت اگر نقاد نباشد باید ساختش اگر نشود ساخت باید پول داد و خریدش ، می گوید دو تا کشیده ای که رئیس ساواک به ام زد در من بیداری آفرید کاری که هرگز هیچ کس نمی توانست با من و اعتقادم بکند، به ام گفت احمق ! آنکس که دنبالش میگردی اینجا نیست ، نجف است، آنجا بود که فهمیدم دارم بیراهه میروم... نگاهشم میکردم نگاهم ميکرد او هرگز باور نخواهد کرد که من کيستم! فکر کردم تمام این سالها خودم را گول زده ام... بیراهه رفتم ... « می گوید چه فرقی دارد همه ی فرشته ها خوبند هم فرشته های رحمت هم فرشته های عذاب» من راه را بیراهه رفتم درست وقتی که می توانستم صادق باشم ... پنهانش کردم، راست نگفتن هم به اندازه ی دروغگوئی زشت است عواقبش حتی می تواند بدتر باشد، در پنهان کردن حقیقت، یک راه را باز میگذاری راهی که باز به فریبی دیگر ختم میشود ... من بیراهه رفتم ... « می پرسم واقعا فرشته ها وجود دارند؟ واقعا دو تا فرشته روی شانه ی من نشسته اند و اعمال مرا  توی لوح هایی می نویسند؟ تو واقعا به این چیزها یقین داری؟» ... یقین ! همان چیزی بود که من به اش احتیاج داشتم هنوز هم دارم اما آدم هر قدر بزرگتر میشود دیرتر تغییر میکند سخت تر میشود تلخ تر باور میکند ...

« می گوید : من آدمهایی را می شناسم که وزن این فرشته ها را روی شانه هاشان احساس میکنند. آدمهائی که حتی بوی فرشته ها را از هم تفکیک می دهند.... اما اینها خیلی ارزشمند نیست آنچه مهم این است که ...»

 

ديدگاه

 


 
بازخورد ۳
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۳  

«کلیدها به همان راحتی که در را باز می کنند قفل هم میکنند...» صدای ناله ی پسر بچه ای می آید ! من نسبت به همه ی صداهای ناله حساسم ... «می پرسم به نظر تو اصلا وجود دارد؟ » باران آنقدر تند می بارد که مسیر برف پاک کن را از بین می برد ... اما صدای پسر بچه همچنان می آید ... « در را میگوئی یا کلید را؟»«خدا را می گویم» نگاهم را از آیینه ی بغل می اندازم توی خیابان، شمشادها مانع میشوند پیاده رو را ببینم. آفتابگیر را باز میکنم و تلاش میکنم از آیینه اش چیزی ببینم اما شیشه ی پشتی بخار گرفته ... دست خودم نیست آنگار پسر بچه مرا صدا میکند پیاده میشوم ، باران صورتم را خیس میکند چشمهام ناخودآگاه تنگ میشود هیچ بچه ای توی خیابان نیست ! بالا را نگاه میکنم صدا آنقدر نزدیک است که به نظر نمی رسد از بالا باشد آن هم آنقدر بالا !!! ... می نشینم توی ماشین آیینه ی آفتابگیر مرا نگاه میکند ! چه چشمهای عجیبی ! این منم ؟ دیوانه شده ام ... آفتابگیر را بالا میزنم و دوباره میخوانم ... صدا قطع شده است ... «میلیونها انسان بدون اینکه این سوال ذره ای آزارشان داده باشد برنامه های هزار ساله برای عمر شصت هفتاد ساله شان می چینند و من همیشه تعجب می کنم که چه طور کسی می تواند بدون این که پاسخ قاطع و قانع کننده ای برای این سوال پیدا کرده باشد، کار کند، راه برود، ازدواج کند، غذا بخورد، خرید کند، حرف بزند و حتی نفس بکشد. چه برسد به برنامه ریزی های دراز مدت. » ... تمام راه فکر میکردم سرم درد گرفته بود یادم آمد که من صدای بلند نفسهاش را میشنیدم، مصطفی روی مبل کناری نشسته بود و فریبا روبروی من و تو پشت سرم هنوز پشت میز نشسته بودی و داشتی سالاد میخوردی تلویزیون برنامه ای در مورد فلسطین پخش میکرد من بین حرفها گاهی چیزی میگفتم اما بیشتر گوش میکردم یکهو ساکت شدم صدا آنقدر واضح بود که من سر جایم صاف شدم ! اول فکر کردم صدا از یکی از آن پنج تا بلندگوست که تو توی خانه گذاشته بودی ! پس نگاهم چرخید روی صفحه ی آبی ساب بوفرش ! خاموش بود! صدای تنفس بلندی می آمد !  کسی انگار به خواب عمیقی رفته باشد ! به خودم گفتم خدایا داری چه بلائی سرم می آوری ؟ مصطفی گفت : آره خاله ؟ نمیدانستم در مورد چی حرف میزند سرم را طوری تکان دادم که معلوم نشود آری ست یا نه! لابد خیالاتی شده بودم این احمقانه بود که صدای تنفس همسایه توی خانه ی ما بیاید !! باورم نمیشد ... بلند شدم و سعی کردم به بهانه ای بروم آشپزخانه ، صدا خاموش شد ! ... حتما خل شده ام ... لابد تهِ صدای فیلمیست که تلویزیون پخش میکند کانال را عوض کردم و دوباره همانجا نشستم آنقدر صدا واضح بود که قلبم شروع به تپیدن کرد! خدایا ! این دیگر چیست !!! چی میتوانست باشد آخر! یک لحظه دلم میخواست به همه بگویم هیسسسسسسسس ! میشنوید ؟ اما پشیمان شدم معلوم بود که کسی نمیشنید چون به قدر کافی بلند بود که در میان همه ی آن سرو صداها شنیده شود! انگشتانم را که یخ زده بود گذاشتم روی پیشانیم ! چشمهام که افتادند، دیدمش! نزدیک بود سنکوب کنم! صدا از گلدان بنجامینی می آمد که کنار همان مبل گذاشته بودم گلدانی که هر روز باهاش حرف میزدم که نمیرد و به اش میگفتم که اگر دوباره برگهات دربیاید قول میدهم از تک تکشان مراقبت کنم ... یک لحظه خنده ام گرفت ... دیوانه شده ام ... لابد این هم تاثیر کتاب است !! « اگر {خدا} نیست چرا ما هستیم؟ احتمال ریاضی وجود پیدا کردن حیات بر این سیاره – که لابد بهتر از من می دانی- چیزی نزدیک به صفر است. می فهمی؟ صفر! اما این احتمال در حد صفر به وقوع پیوسته و ما وجود داریم. این وجود داشتن یا به عبارت دیگر تحقق آن احتمال نزدیک به صفر مفهوم اش این است که اراده ی توانا و ذی شعور مایل بوده که ما وجود پیدا کنیم ... اگه خداوندی هست پس این همه نکبت برای چیست؟ این همه بدبختی و شر که از سر و روی کائنات می بارد برای چیست؟ کجاست رد پای قادر محض ؟ چرا این قدر چیزها آشفته و زجرآور است؟ کجاست آن دست مهربان که هر چه صداش می زنند به کمک هیچ کس نمی آید؟ هر روز حقوق میلیونها نفر روی این کره ی خاکی پایمال می شود و همه هم تقاضای کمک می کنند اما حتی یک معجزه هم رخ نمی دهد. حتی یکی.ستم گران دائم فربه تر می شوند و ضعفا در اکناف عالم یا اسیر سیل می شن و یا زلزله می آید و زمین آنها را می بلعد. اگر هم جان سالم بدر ببرند فقر و گرسنگی و بیماری سر وقت شان می آید. این همه کودک ناقص الخلقه تاوان چه چیزی را دارند می دهند؟ چه گناهی مرتکب شده اند که از شیرخوارگی تا پایان عمر ، البته اگر زنده بمانند ، باید با کوری مادرزادی و فلج مادرزادی و نقص عضو و هزاران عذاب دیگر سر کنند؟ گزارش مر گ و میرهای ناشی از گرسنگی رو که لابد خوانده ای؟»

یاد کلمه ی قادر متعال افتادم! قادر متعال! سال آخر دانشگاه رفتیم سراغش، من و فاطمه، نشسته بود روبروی من توی آن شرکت شیک اش،  با آن پسرها و دخترهای آنچنانی، ما خودمان را چندان شهرستانی نمیدانستیم اما آنها خیلی پایتخت نشین بودند دیگر!  نگاهش که میکردم حس میکردم به اندازه ی همه ی آدمهائی که دیده ام فهمیده است برای چی زندگی میکند، گفت : به قادر متعال فکر کن، قادر متعال... «...جواب همه ی این سوالها ... فعلا یک چیزه : نمی دانیم. این چیزیست که علم به ما می گوید. علم، مطمئن ترین و در عین حال صادقانه ترین ابزاریست که با فروتنی تمام به ما میگوید که نمی دانیم ! » از آنجا که بیرون آمدیم هر دو سکوت کرده بودیم بالاخره به فاطمه گفتم : نگاهش عجیب نبود؟ ...منظورم آن بود که چقدر عمیق نگاه میکرد... گفت : تو را دوست دارد خیلی دوست دارد. به اش شک کردم باید مراقب باشی ... برای همین یک کلمه سعی کردم فراموشش کنم... سالها گذشته ،  نمیشود کسی را که دوست داشته ای فراموش کنی کسی را که درست دوست داشته ای ... می خواستم که فراموشش کنم اما نتوانستمٍ هر چی فکر میکنم یادم نمی آید آن عکس شش نفره را که پشت ساختمان دانشکده با او گرفتیم کجا گذاشتم ، یادم نمی آید! من طوری میخندیدم که انگار بزرگترین لحظه ی زندگیم را دارم ثبت میکنم! همیشه عکسهام اینجوری بوده اند. هیچ وقت نمی شود فهمید ته ِ آن هستی دو بعدی چیست، خودم هم که میبینم می پرسم این کیست؟! چقدر از من دور است! قادر متعال! چقدر به اش فکر کردم تمام سالهای جوانیم را به اش فکر کردم !!! اما ناگهان از دست دادمش ... قادر متعال ! « اگر خداوندی نباشد چطور ؟»

ديدگاه

 


 
بازخورد ۲
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳  

گریختم گوئی از مهلکه دردآور تو و هی به خودم میگفتم تمام شد دختر ...

«بعد او در زد اما من باز نکردم او اصرار کرد و باز هم اصرار کرد اما من همچنان در را بسته نگه داشتم. بعد به التماس افتاد من اعتنا نکردم او می خواست من را روایت کند اما من گفتم این تو هستی که باید روایت شوی نه من. بعد گفت من پاک گیج شدم مثل ماندن در بزرگ راهی که هزار جاده به آن منتهی شود، او راه را گم کرده بود اما با سماجت می خواست مسئله را حل کند و البته که حل نکرد و نمی توانست حل کند و این وضع مرا به خنده می انداخت.»

 تلفن زنگ زد گفت : تو باز پشت کامپیوتر نشسته ای ؟ مگر دکتر قدغن نکرده است ؟ می خواهی همینجوری با آن گردن بند مسخره شب و روزت را سر کنی ؟ ... گردنبند مسخره ! خدایا چقدر من بندِ این چیزهای مسخره بوده ام ... این روزها هی دارم حسهای دوزاری خودم را با اندیشه های بلند و تابناک تو در یک ترازو وزن میکنم!!!! ... دوباره بالا می آورم تو را ، حرفهات ، اندیشه هات ، هویتت ، نامت حتی آن شماره ی لعتتی ماشینت و مزخرفاتی که در مورد آمدن خانوداه ات زدی ، همه اش توی دهانم تلخ میشود ، تف میکنمشان اما آن حس و حال لعنتی جذام شده دارد میخوردم ،  نمی شود که دلتنگی را از خودم جدا کنم درست انگار در تمام سلولهای وجودم ریشه کرده است بیمارم کرده ...

گفت شنیدی چی گفتم ؟ حق نداری پشت آن کامپیوتر بنشینی ! حق ! حق ! خدا حق تعیین میکند بعدش میگوید فقط برای خودت است تو حق تعیین میکنی او هم و همه می گویند برای خودت است ! پس کی نوبت من میشود که حقی تعیین کنم... گفتم باشد تلفن را که قطع کردم دوباره پیچیدم توی کوچه های کتاب ... «چرا خلقت اینهمه شلوغ است ؟ »  خلقتِ شلوغ ! همه چیز درست عین ذهن من شلوغ است ...

« می خواهد بداند وقتی خداوند از توی درخت در وادی مقدس بر موسی تجلی کرد و به او گفت که کفشهاش را بیرون بیاورد؟، منظورش از بیرون آوردن کفشها دقیقا چه بوده است...» «می گویم چه اهمیتی دارد ؟ گمانم آنجه مهم است این است که خداوند با موسی تکلم کرده و موسی تنها بشری است که صدای خداوند را شنیده است . همین.» همین ؟! همین نبوده لابد ! اگر همین کفایت میکرده لابد نیاز نبوده پیامبر دیگری بیاید و خدا آنقدر حرف داشته باشد و آنقدر حرفهاش مهم بوده باشد که کتابی کنندش ... خداوند هر روز ، هر لحظه با ما حرف می زند ... آخ دوباره درد شروع شد درست از روی کتف تا زیر بغلم راه می رود ... دارم فکر میکنم درد هم حرف زدن خداوند است ! ...

می گوید دوستم داری ؟ می گویم اوهوم می گوید پس چرا به ام توجه نمی کنی ؟ لبخند می زنم می گوید چرا اینجوری شدی باز ؟ پیش خودم فکر میکنم که چه خوب است که تو اینجوری بودنم را کم می بینی. جواب میدهم : چه جوری ؟ کتاب را می بندم نگاهش می کنم . درد راه می رود می گوید حواست به من نیست ! راست می گوید و به همان اندازه هم نمی داند که چقدر حواسم به اوست ! می خندم می گویم هر جا و هر کار دوست داشته باشی با تو می آیم و انجام میدهم بلند می شود گونه هام را می بوسد و می گوید دوستم دارد ... قرآن را برمیدارم می گویم تو برو جلسه ات من می نشینم توی ماشین جزو پانزده را باید تمام کنم نمازت را بخوان یادت نرود ... چه بارانی ! آن گردنبند مسخره را می بندم و خدا را شکر میکنم که هنوز با من حرف می زند...

وقت زیادی ندارم تا سمینارم را ارائه بدهم پایان نامه ام را هم هنوز تصویب نکرده ام اما نمی دانم چرا دلم قرص است ! باران روی شیشه راه می رود تابلوی خیابان را نگاه میکنم توی چشمهای خیس شیشه به زور می خوانم «برزیل غربی » کتاب را باز میکنم و ضامن خودکار را فشار میدهم «اولین حرف اش این است که می خواهد همراه من باشد نه مزاحم من. اصرار می کند به کارهایم برسم و او فقط در کنار من باشد. با خنده می گویم: هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست ، نیست؟ نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید: اوایل نیست اما کم کم مزاحم میشود  . حتی مانع هم می شود . بعد با لبخند محوی می گوید : و خاصیت عشق این است » مبتلا نشده بودم شاید ، نه، خیلی دیر فهمیدم که آنچه آنهمه دوستش دارم و می خواهم همان چیزیست که به اش می گویند عشق ! اما دائمی نبود ! همه ی حسهای موجود در خلقت درون من به شدت ظاهر میشوند اما به زحمت باقی می مانند ! عشق یکی از آنها بود که به شدت ظاهر میشد اما به تلخی بیش از چند روز نمی ماند ! می رفت و می آمد ... گاهی تمام بزرگراههای روحم را پر ترافیک میکرد اما انگار که ناگهان شب می شد و سکوت ، من می ماندم و خیابانهای بزرگ و خالی ذهنم با چراغهای روشن سوال ؟! هیچ فکر کرده ای که چراغ های خیابانها شبیه علامت سوالند ؟ درست مثل گوشها ؟!

 

ديدگاه


 
باز خورد ۱
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳  

 

وقتی تمام شد دوباره از نو خواندمش از همان صفحه ی نخست که نوشته بود « هر کس روزنه ایست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود،. اگر به شدت اندوهناک شود.*»

 

رسیدم آنجا که نوشته بود :

« ... می خواهد بداند بیست و پنج سال پیش یعنی درست قبل از تولدش کجا بوده است . نمی داند چرا بیست و پنج سال قبل نه یک سال زودتر و نه یکسال دیرتر متولد شده می پرسد هزاران سال است که جهان وجود داشته اما او نبوده پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کند و به زندگی پرتاب بشود؟ آن هم چه زندگی ای ؟ پر از رنج و درد و فقر و بیماری و اندوه که آخر هم به مرگ منتهی می شود...»

بوی شدید گردو آمد مادر کیسه را جلوی بینی ام گرفته بود می گفت از بیست هزارتا گردو همین چند تا را امسال بار داشته ... نپرسیدم چرا ؟ حالا خودم میدانم که درختها هم بی صاحبی را می فهمند و مطمئنم حسشان خیلی قویتر از حس گلدانهای کوچک من است که وقتی باهاشان حرف میزنم ذوق زده میشوند ... دوباره سرم را بردم توی کتاب آنجا که می گفت:

« ... می گوید بهترین فرض این است که خدایی در کار نباشد چون فقط در این صورت است که مجبور نیستیم گناه وجود بیماری های لاعلاج را به گردن او بیندازیم ...»

داشت مرا می برد به وادی تو ، باید به ات فکر نکنم که اگر چه فکر هم میکردم دوباره به جائی می رسیدم که نمی بخشیدمت ...

«نگاهش در بشقاب خالی وسط میز گیر کرده است. می گوید : آدم وقتی میمیرد چه چیز از دست میدهد که آدمهای زنده هنوز آن را از دست نداده اند؟ فرق یک مرده با یک زنده در چیست؟»

حالم از همه ی دروغها به هم خورد، یک وقتهائی که آن حرفها را میزدی که من شیفته ات شدم باور کردم که همه ی این سوالها رنجت میدهد نگاهت را هم به وضوح یادم می آید حتی ... بعد دوباره از همه ی دروغهات حالم به هم خورد از همه ی حرفهای راستی که نباید میزدم هم ... اصلا نمیدانم چطور شد که افتادم در سه کنج دیوارهای علاقه ات بعدش هر قدر که قوی بودم و هر قدر که خشمگین و مغرور ، تو اسیرم کردی و انداختیم توی قفس محبت ! من از اولش هم از  میله ها بیزار بودم تو آنهمه زیبائی را میستودی می بلعیدی میمکیدی ولی ...من تاب تحمل قفس را نداشتم ،  وقتی هم که رهام کرده بودی دیگر به ات عادت کرده بودم – حتی نفهمیدی اهلی کردن یعنی چه ! همیشه هزار جور تدبیر لازم بود که کتابهائی را که برایت می خریدم بخوانی - نمی توانستم که بروم نمی توانستم نگاهم را بدوزم به تحسین دیگری نمی خواستم جز تو چیزی را. رهائی را با تو می خواستم. اعتمادم باید میکردی صبرم باید میکردی آخر من همه ی آن کارها را، برای تو کرده بودم تنها برای تو !... خیال میکردم با تو بوده ام با من بوده ای. حجم خودخواهیت را یافتم فراتر از اندازه ی نگاهم بود ... حالا میگویم به جهنم حتی اگر توی این دنیا تلف شوم- که نمیشوم-  به جهنم، اما تو را نمی بخشم ... هرگز ...

« از اینکه به طرز احمقانه ای گفتگو را به اینجا کشانده ام از خودم متنفر میشوم ...»

 

* روی ماه خداوند را ببوس

- مصطفی مستور

 

ديدگاه

 


 
"رفتار من عادی است"
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۳  

اما نمی دانم چرا اين روزها ، از دوستان و آشنايان، هر کس مرا می بيند از دور می گويد:

اين روزها انگار، حال و هوای ديگری داری!

اما، من مثل هر روزم، با آن نشانه های ساده  و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی،مثل هميشه ساکت و آرام.

اين روزها تنها، حس می کنم گاهی کمی گنگم! ، گاهی کمی گیجم!

حس می کنم، از روزهای پيش ، قدری بيشتر " اين روزها را دوست می دارم"

گاهی از تو چه پنهان، با سنگها آواز می خوانم  و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

اين روزها گاهی، از روز و ماه و سال، از تقويم، از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر ، گاهی شديداً بيشتر هستم
حتی اگر می شد بگويم، اين روزها گاهی خدا را هم، يک جور ديگر می پرستم
از جمله ديشب هم، ديگرتر از شبهای بی رحمانه ديگر بود: من کاملاً تعطيل بودم!

اول نشستم خوب، جورابهايم را اتو کردم!؟ تنها حدود هفت فرسخ، در اتاقم راه رفتم، با کفشهايم گفتگو کردم!؟ و بعد از آن هم رفتم تمام نامه هايم را زير و رو کردم ، دنبال آن افسانه ی موهوم ، دنبال آن مجهول گشتم و سطر سطر نامه ها را جستجو کردم ، چيزی نديدم، تنها يکی از نامه هايم،  بوی غريب و مبهمی می داد!؟

انگار، از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه، بوی تمام ياسهای آسمانی ، احساس می شد، ديشب دوباره بی تاب، در بين درختان تاب خوردم ، از نردبان ابرها تا آسمان رفتم، در آسمان گشتم ،و جيبهايم را، از پاره های ابر پر کردم ، جای شما خالی!  يک لقمه از حجم سفيد ابرهای ترد، يک پاره از مهتاب خوردم.

ديشب پس از سی سال فهميدم ، که رنگ چشمانم کمی "ميشی" است!! و بر خلاف سالهای پيش، رنگ بنفش و ارغوانی را، از رنگ آبی دوست تر دارم!

ديشب برای اولين بار، ديدم که نام کوچکم ديگر ، چندان بزرگ و هيبت آور نيست!  

اين روزها ديگر، تعداد موهای سفيدم را نمی دانم،

گاهی برای يادبود لحظه ای کوچک، يک روز کامل جشن می گيرم، گاهی صد بار در يک روز می ميرم، حتی ، يک شاخه از محبوبه های شب ، يک غنچه ی مريم برای مردنم کافی است!

گاهی نگاهم در تمام روز، با عابران ناشناس شهر، احساس گنگ آشنايی دارد،

گاهی دل بی دست و پا و سر به زيرم را،آهنگ يک موسيقی غمگين هوايی می کند!

اما، غير از همين حسها که گفتم،و غير از اين رفتارهای معمولی و غير از اين حال و هوای ساده و عادی، حال و هوا ديگری " در دل ندارم"

"رفتار من عادی است"

*قيصر امين پور*

 

ديدگاه

 

 


 
برهم کنش - خروجی آخر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳  

قرمز ممتد                                                                              

 

بلند بخوان خوابت نَبَرد  یک وقت، من این سوی صدای تو نشسته ام به قصه ای که بافته ای نگاه میکنم بعد می پوشمش تا اخر شب در چارچوب پنجره برای ماهِ تو دلبری کنم. خوابت نبرد یک وقت ! آنجا بودی که دخترک خودش را از پل پرت کرد و زیر پل آبستن شد برای چهار تکه نان، بعدش رفت سراغ هتل متروکه خودش را توی شیشه هائی که میدریدندش خواباند، سردش بود پدرش را توی بیداری بود نمیدانم یا خواب دید، که آرپی جی را درست وسط تانک زد یکی هم از پشت پدرش را ... بعدش نمیدانم توی کدام خیابان شهرک بود که فلسفه خواندی و گفتی حس خودنمائی اگر نباشد سکوت میکنم ... آنوقت بود که هر چی چرخیدم توی خانه سطل زباله ای نیافتم قدِ خودم باشد دور ام بریزم ، همان وقت بود که مامان داشت سوره ی یوسف می خواند ، «قالوا ... ماذا تفقدون»، من گفتم : « خودم را ندیدی مامان؟ همین جا بود دم صبحی» ، گفت : «الله علی ما نقول وکیل» ... داد زدم: « همینجا بود دم صبحی ، باید بپوشمش بروم سر کار ، چطوری بروم پس؟ » گفت : «الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین» .... چهار زانو نشستم گریستم ... گفتم پس چرا مرا نجات نمیدهد از این هذیان دائمی ... قرآن را بوسید نگاهش کردم با درد ، گفت از تو راضیم ، خنده ام گرفت توی همان خنده هم گریه کردم سرم را تکان دادم چشمهام آیینه ی اشک بود بلند شدم سرم را کوبیدم به دیوار متلاشی شدنش را حس کردم اما هنوز زنده بودم ... صدای آمبولانس را هم شنیدم تو را هم دیدم که مویه میکردی میگفتی به خدا اگر زنده بماند عهد میکنم از زندگیش بروم بیرون ... شنیدم که میگفتی تقصیر تو بوده ... خون روی صورتم راه میرفت ترسیدم لبهام را باز کنم برود توی دهانم، روزه داشتم آخر ... جلوی در ورودی اورژانس پدر ایستاده بود با همان عصای تمام خاتمش لبخند می زد، فهمیدم که دارم میمیرم، صدای فریاد پرستار را هم شنیدم که مردم را کنار میزد و تخت را هول میداد توی اتاق سبز. اما راهروئی با سقف مهتابی ندیدم که یک خط باشد و یکی نباشد آخرین صدا هم چیزی شبیه امتداد صدای بوق کلید کیبورد وقتی به نقطه ی انتهای ظرفیتش میرسد بود.

......................................................................................................

خنده ام گرفت وقتی فهمیدم چه ساده میشده از دیوار پرید ،بی قاعده ،بی خط خطی کردنش، بی التماس کردن برای آنکه کسی ریسمانی بیاندازد فهمیدم که تهِ قصه ها را چطور باید نوشت ماه را چطور باید نگریست که عاشق بماند و دختر چرا افتاد از پل و پدرش را که کُشت و چرا من همیشه توی آذر ماه سرد در آغوش سپیدارهای لخت خوابم می برده است و توانستم بفهمم که کدام کلاغ چه میگفته و چرا ، فهمیدم چه ساده بوده یافتنم که گمش کرده بودم !...  بعد فقط دلم برای تو تنگ شد و در حسرت یک بوسه ی مادر ماندم که نفهمید چرا وقتی قرآن را میبوسد رویم را برمیگردانم.

 

دوم و سوم آبان هشتاد و سه

 

ديدگاه


 
تراکنش - خروجی دو
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳  

زرد چشمک زن                                          

 

بعد فهمیدم که مرده ام وقتی سرم خورد به سنگ ریاکاری تو و شکست ... به نظرم تو را از همان وقتها از دست دادم ... نفهمیده بودی بی تو مردن چه معنی میدهد خیال میکردی نبودن همان چیزیست که تو باید بخواهیش یا نه، حواست نبود که درون من هم میتوانی بمیری... هی داد نزن ، نگو کلافه شدم از این صدای هق هق که  بیدارم میکند ، داد نزن نگو لعنتی ولش کن دیگر ... داد نزن، خودم میدانم ... تو هم بدان دل کندن از مرده ای که عزیز است سخت است ... تو اگر بمیری من دیگر تمام شده ام نیست می شوم فنا میشوم ... کارد را که گرفتی توی دستت من به التماست افتادم یادت هست ؟ آن رگها که میخواستی ببریشان را من روزی عاشق شده بودم ، بعدش من را از نگاه آیینه انداختی پائین،  هزار تکه شدم، حالا با هزار جفت چشم دارم نگاهت میکنم ... تو که نمیدانی پشت این چشمها چیست، نمیدانی چقدر دست و پا زدم نمیدانی چقدر خودم را توی آن همه سیاهی غرق کرده ام نمیدانی ... اینجا هم که ایستاده ام پر از بلندگوست هیچ کس خاطره ی مرا نداشته ،  برای همین است که مدام پناه می برم به قبرستان سر میگذارم روی پاهای پدر یادش می آورم که قرار بود برای من نمیرید ... بلندگوها ترانه های شاد هم که بخوانند خلوت حیاط پشتیم را که همیشه سرمای آخر آذر ماه را دارد ، حس نمیکنند ، نمیفهمند که صداشان آنجا غار غار کلاغ میشود و سکوتشان خش خش برگهای له شده ... کار خودشان را میکنند ... به جز چندتائی که بوده اند و تو که آمدی نمی خواهم کسی بیاید توی پریشانیم نمی خواهم لذت عریانی را که هر روز با سپیدارهای لخت تقسیم میکنم از من بگیرند. فقط تو مرا توی آیینه ها نشکن، وقتی سکوت میکنم ترکم نکن و وقتی هق هقم را توی راهروی خانه بالا می آورم سرم داد نزن. خانه ی قدیمی چقدر خوب بود که بامی داشت که بشود به اش پناه برد و تکیه داد به خر پشته و زانو گرفت توی آغوش و چانه گذاشت روی آن و به تماشای هیاهوی خیابان و مدرسه و ماشینها نشست... حالا خانه ی ما بام ندارد که حتی بشود خودت را در کنج خر پشته ای پنهان کنی که صدایت حریم داشته باشد وقتی ناله میکنی ... خلوت را هم از خدا گرفته اند. آدمها قاعده مینویسند فلسفه می بافند و به مٌهر ِ عشق یا عدم داغم میزنند و می روند ... از همه ی پرنده ها هم بیزارم پرهاشان چرک تاب شده بوی تعفن می دهند پریدن باورشان نیست... هزار بار گفته ام که بروی من میمیرم، هی شاه پرهام را نکش زمین گیرم نکن ... مرگ یعنی پریدن ...  گفتی برایم روی دیوار می نویسی ؟ باشد باشد  اما محض احتیاط باور کن من آنسوی دیوارم، فقط صدای نقطه ی "من" را میشنوم آخر "ما"  که نقطه ندارد برای آمدن به این سو راهی نیست مگر آنکه ریسمانی بیاندازی مرا بکشی بالا که اگر برسم روی دیوار بال پریدنی نیاز ندارم ...

 

ادامه دارد ...

ديدگاه

 


 
واکنش - خروجی يک
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳  

 

سبز بی هویت

 

توی آن قبرستان نشسته بودیم دو قدمی فاصله بود بینمان. سنگ را نگاه میکردم نامی انگار گم شده بود توش ... صدای هق هقی آمد برگشتم کسی نبود ... گفتی دستت را به من بده، نیم رخت را آفتاب چنان روشن کرده بود که نمیدیدمت درست... اولین بار نبود، اولین بار نزدیک آن پمپ بنزین توی تاکسی بودیم که داشتم می رفتم خانه میخواستی تا یک جائی برسانیم انگشتانمان با هراس لمس شدند و این آغازی شد که دستهایم بوی مرد بگیرد ... همیشه عشق در محدودیت لذتبخش تر می شود ... گفتی دستت را به من بده ، گفتی همینجا عهد میکنیم. سایه ام قد کشیده بود و سایه ی تو روی من افتاده بود بوی کاجها می آمد انگار داشتند بارور میشدند صدای هق هق قطع شد ... گفتم اینجا؟ همه مرده اند ... دستم را فشردی نیم رخت دیگر پیدا نبود سرت را پائین انداخته بودی گفتی اینجا  همه زنده تر از ما هستند... پاهام خواب رفتند ... بادی وزید صدای تو را با خود برد، چادر از سرم افتاد ... برگشتم کسی نماز میخواند. تو بودی. پرسیدم نماز برای چه ؟ گفتی نماز حاجت، نماز شکر را هم همینجا میخوانم وقتی تو از آنم شدی ... کسی جیغ کشید می گفت برادرم برادرم ... چشمانم داغ شدند ... از همان روزها بود که باورم را به زنده ها از دست دادم برادرش را دیدم توی قابی می خندید. پرسیدم پی چی میگردی؟ گفت هم نامی ... دستانم را گرفته بود من می گریستم می گفتم بدون تو میمیرم ... می خواست برود ... گل زرد با اندوه  نگاهم میکرد گفت قاصدکی میشود ... نمیدانم به کدام عهد پایبند باشم ... زنده ام را تو می خواهی مرده ام را خودم ... داشتم کتاب میخواندم ، مادر داشت چیزی میگفت. نفهمیدم، گفتم چی مامان؟ گفت دست به هر چی بزنی طلا بشود ... خندیدم توی همان خنده هم گریه ام گرفت فکر کردم چکار کردم برات مگر؟ گفت دعا نمیکنم پیر بشوی. گفتم خوب است. گفت به پدرت سر بزن ... اشک از گوشه ی چشمم افتاد... دندانهایم باز نمیشد از هم، یادم آمد که آنجا افتاده بود توی هال، بغلش کردم گفتم به خاطر من نمیرید ... گفتم چشم مامان. چرخیدم ...چادرم را گم کردم. گفت عهد کردی یادت باشد ... من بدون تو میمیرم حالیت نمیشود چرا؟ نرده های قبرستان را گرفتم نفهمیدم یکی آنور است صداش که آمد که گفت امروز چهارشنبه است فردا بیا، فهمیدم بوده دیده مرا. چشمهام را که دید کلید انداخت به در بازش کرد بی حرف ... سلام دادم آب ریختم روی قبر دست کشیدم .باد مویه کرد من هم ...

 

ادامه دارد ...

 

ديدگاه

 


 
فضای نزديک
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳  

 

خیلیها شاید این مطالب را خوانده باشند اما چون من نخوانده بودم به نظرم رسید خیلیها هم نخوانده اند لابد. توصیه میکنم امروز چند بلاگ کمتر بخوانید و در عوض به سایتهائی که لینک میدهم بروید

 

 زن‌ها كم‌هوش، مبتذل، منفعت‌طلب و حقيرند


زن‌ها، بخصوص آن‌ دسته از زن‌ها كه مي‌كوشند با تأكيد بر جنسيت متفاوتشان خود را موجوداتي لايق و برتر جا بزنند، راه به‌ جايي نمي‌برند. اكثر زن‌ها موجوداتي كم‌هوش، مبتذل، منفعت‌طلب و حقيرند. از بيان اين حقيقت متأسفم، اما تا كي بايد اين حرف‌هاي واقعي را در لعاب دروغين احترام به زنان و با تعارف‌هاي بيهوده نسبت به «خواهران و مادران»مان پنهان كنيم. اينها واقعياتي است كه مردها در خلوت به‌راحتي آن را بر زبان مي‌آورند. حتي روشنفكرترين مردها و كساني كه پز فمينيست بودن هم مي‌دهند، اگر پايش بيفتد ابايي از واگويي حقيقت ندارند.

 

تهديد زنان در فضاي مجازي سايبر

 

سعي نكن فرياد بكشي، جيغ زدن فايده‌اي ندارد، اينجا هيچ‌كس صدايت را نمي‌شنود، اينجا حتي به اندازة گرفتن شمارة 110 هم فرصت نداري، اينجا دنياي سايبر است و همه ناشناس‌اند. حتي ديگر حمايت مرداني كه به‌اصطلاح خودشان غيرتي هستند هم وجود ندارد. اينجا تو به‌راستي تنها هستي.در تحقيقي كه ويكي بل در دانشگاه حقوق ايالت جرجيا انجام داده، آمده است كه بسياري از مردان اينترنت را قلمرو خود مي‌دانند. هنگامي كه زني به اين قلمرو وارد مي‌شود، ميل به سركوب در آنها ايجاد مي‌شود. ... اما، در فضاي سايبر، ناشناس بودن اين امكان را به افراد مي‌دهد كه در پشت هويت مجازي‌شان به آزار و اذيت بپردازند.

دكتر افشنگ، روان‌شناس، همه‌چيز را به گردن هويت گم‌شدة نسل‌ها مي‌اندازد و مي‌گويد: «صد سال است كه در اروپا نسل‌اندرنسل، دختر و پسر با هم رابطه دارند. اين جزء فرهنگ آنها شده است.ما اما اداي چيزي را درمي‌آوريم كه نيستيم، ما در مسيري افتاده‌ايم كه از فرهنگ سنتي ـ مذهبي خود فاصله گرفته‌ايم، ولي چيز جايگزيني هم نداريم. غريزة جنسي چيزي نيست كه بشود با آن بازي كرد، چون خيلي قوي است. جواني كه اصالت فرهنگي ندارد و نقش خودش را در اجتماع نمي‌داند، در خيابان تخلية هيجان مي‌كند. او مردي است كه با زن‌ها ارتباط دارد، اما موقع ازدواج با توجه به شخصيت سنتي خودش به دنبال دختري آفتاب مهتاب نديده مي‌گردد. بعد همان مرد زنش را متهم مي‌كند كه تو زن نيستي و نمي‌تواني رابطة زناشويي موفق داشته باشي. اين است كه تنها و منزوي مي‌شود و تبديل به همان مرد متأهلي مي‌شود كه تا ساعت چهار صبح پاي اينترنت نشسته. گذشته از اين، هرچيز ناشناخته براي جوان جذاب است. او را در محيطي دور از غريزه‌هاي جنسي نگه داشته‌ايم. هيچ بعيد نيست كه او در دنياي بي‌هويت اينترنت، بخواهد هيجاناتش را خالي كند.»

رايانه‌ربايي در روز روشن!

خبر خيلي سريع منتشر شد. «كارشناسان امور امنيتي از ظهور برنامة مضري خبر مي‌دهند كه به توليدكنندگان محصولات پورنوگرافي و همچنين كساني كه اي‌ميل‌هاي تبليغاتي ارسال مي‌كنند كمك مي‌كند با ربودن اطلاعات و تصاوير رايانه‌اي خانگي در اينترنت به انتشار اين محصولات بپردازند، بي‌آن‌كه ردپايي از خود به‌جا گذارند.» زنگ خطر به صدا درآمد. رواج پورنوگرافي يك مرحله ساده‌تر شده بود. حال متخلفان هم قابل پيگيري نبودند. ايراني‌هاي متهم به استفاده از سايت‌هاي مربوط به مسائل جنسي و اروپايي‌هاي علمدار فرهنگ مدرن به يك اندازه نگران هستند.انجمن حمايت از حقوق زنان در سوئد گزارش تكان‌دهنده‌اي از مجلات پورنو ارائه مي‌دهد كه البته، به‌نظر بسياري از كارشناسان، اين مجلات، به علت نداشتن عكس و مطلب مربوط به مسائل جنسي، پورنو محسوب نمي‌شوند. هرچند كه اين مجلات با دستورالعمل‌هايشان، نسلي از زنان را بار مي‌آورند كه رفتارهاي جنسي آنها در حد زنان روسپي است.

نگاهي دقيق‌تر به خانه‌هاي آرام!

 

ما زنان دست و پاي مخصوصي نداريم كه صرفاً براي نگهداري از بچه در اختيارمان گذاشته شده باشد، غدد مخصوصي هم نداريم كه آنزيم عشق و توجه از آنها ترشح شود.اگر مادري كردن، ايثار و توجه به ديگران، واقعاً پرارج و قرب‌ترين فعاليت‌ها به‌شمار مي‌رفت، مردان اجازه نمي‌دانند كه زنان آن را به انحصار خود درآورند.در واقع، تجليل پرشور مردان از مادري نشان مي‌دهد كه آنان خود از انجام دادن وظايف مادري بيزارند. اگر فدا كردن زندگي خود براي ديگري برتر از هر فعاليت ديگري است، ما زنان بايد در اقدامي ديگرخواهانه اين فرصت را به مردان بدهيم كه مادري و توجه به ديگران را تجربه كنند.بنابراين، توانايي و ظرفيت مادري الزاماً طبيعي نيست، يعني به لحاظ بيولوژيكي تعيين نمي‌شود.

 

  ديدگاه


 
پايان
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳  

به این باور رسیده ام که همه برای آدم یک روز تمام میشوند ... ! این را باید زودتر ها می فهمیدم اما گاهی ناگزیر از لمس واقعیتم...

دست میکشی روی رد خاطرات و می بینی که فرو رفته است می بینی که نیست می بینی که کهنه شده است ، کسی میگذرد بوئی استشمام میکنی می بینی که رد شده است می بینی که تنها یک عکس العمل ذهنیست می بینی که نیست ، صدائی می شنوی ، می بینی چیزی درونت تکان می خورد می بینی که جای چیزی ناگهان درونت خالی میشود اما می بینی که نیست ... نیست ... نیست ... درست می دانی آدم تو کجاست اما دیگر نمی توانی ببینیش دیگر نمی توانی ببویش دیگر نمی توانی بشنویش میدانی که هست اما یا نمی توانی یا نمی خواهی که باشد ... پس نیست ... تمام شده است ... یا تمام شده ای برایش ... و حالا می افتی توی یک دور بی اساس یک لوپ بسته ی ناگزیری یک حلقه ی پر از اگر و آنگاه ! و آخرش خسته بازمیگردی و می بینی جائی ایستاده ای که واقعیتی از دست رفته است تمام شده است .... باید به این باور هم برسیم که همانطور که دیگران برای ما ، ما هم برای دیگران تمام میشویم  ...  این نيز دردناک است ...  

بیست و چهارم اردیبهشت هشتاد و سه

 

 ديدگاه