جای شما خالی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳  

مثل پریدن است در وهمی شیرین ! شبیه پکی غلیظ که به سیگار بیهودگی میزنی یا صدای ترق ترق شکستن تخمه زیر دندانها، برای هیچیست ! همه چیز برای رسیدن به این دانائی که تو هیچی ! ... بعد یکی تکانت میدهد و می پرسد کجائی ؟! اینجور وقتها لبخند میزنم بعد شبیه حبابی که می ترکد بر میگردم به فضای تنفس آدمها ...

رفتم، از شانه های بلند مرد طلائی تا برجهای هوس انگیز خوشبختی، از دل تا تن ! عجیب نیست؟ سیر مرا میبینی ؟ خوب نگاهم کن ... چقدر نزولیم ! اوج هم که میگیرم برای آن است که خودم را پرت کنم به عمق هیچی... نمیدانم این چه اصراریست برای اثباتِ بی خودی !

با اسب آهنی رکاب زدم تا گنبد طلائی استغاثه و دعا! سراغ عشق را باید از لبهای تر کبوتران ایوان طلا گرفت و التهاب لبان ذاکر را بر روی جامهای سقاخانه باید که جست ... من چقدر عاشقم به تماشا ! میمیرم برای شعور چشمان خیس.

دست که میگذاری روی سینه و چشم که میبندی و گردن که کج میکنی جواب سلام را بی تکبر میگیری ... دلم لرزید ... گفت چی میخواهی ؟ ... بزرگواری را میبینی و باور نمیکنی، صلابت را میبینی و دل نمیکَنی ، باور باور باور ... باورت بارور نمیشود ! بوی خوش گلاب که می پیچد توی شامه ات، لبخند میزنی می گوئی : رهائی از هر چه پلیدیست درست آنجا که تاریکترین و مخفی ترین بخش وجودم هست ... من رهائی میخواهم از تمام طنابهائی که مرا چون عروسکی میچرخانند ... خوبی، باید که ریشه کند درون آدم تا به مرکز هستی بچسبی ... حیف که ریشه هاش دیر بیرون می آیند ... من از روی نگاهها گذشتم نگاههای آویخته به ضریح، نگاههای چسبیده به درهای ورودی، نگاههای سائیده شده روی گنبدهای آبی، نگاههای منتظر مانده در کفشداری، نگاههای خسته ی تکیه داده به ستونهای بلند، نگاههای شاد کودکان که در پی هم میدویدند، نگاههای مرتب در صفوف نماز ... چقدر بد است همه چیز را میشود دید جز درزهای دریده ی چرک آلود و تاریک وجود خود را ... دعای کمیل را جویدم و انگار که هزار هزار بار از بر باشمش آغشته ام کرد ... همه ی عاشقانه های من بود با خدا ... چقدر خدا نزدیک بود. صدای تنفسش را میشنیدم و شوق اش را میدیدم ...

من برای آزمون خواسته ای دیگر رفتم، او هم مرا خواست و نوازشم کرد و آرام گرفتم از همه ی تنشهای موازی از همه ی بازخوردهای زیکزاکی از همه ی کابوسهای نا متقارن ... جای شما خالی ... می توانستم همه ی خوشبختی را شریکتان کنم همه ی آرامش را دو دستی تقدیمتان کنم ...

عظمت هم گاهی چون قطره ای می چکد. و وقتی در دریای ناپاکی فرو بریزد چیزی از آن باقی نمیماند ... اگرچه حقیقت همواره آن بالاهاست آنقدر بالا که باید طاق باز دراز بکشی تا ببینیش ...

یکی از چشم نوازترین صحنه ها وقتیست که جائی را میبینی اما نمیدانی زمین است یا آسمان! آبیست یا آب ... پرنده آهنی بال که میگستراند ،ساحلِ مهربان و کم نظیر چشمم را آرامشی میدهد  از جنس اشتیاق و خدا در تک تک آدمها به ات سلام میکند و شادمانی روی لبهات طرح ساده ی لبخند میگیرد و تو در سرزمین وحشی آبها، روی رنگارنگترین تویپ در هیجان خارق العاده جیغ میزنی و میخندی ... از بلندترین برج بغداد که روبروی برج العرب ایستاده است با سرعتی بینهایت در تونلی بزرگ شتاب میگیری و به انتهای ایستگاه هیجان سرازیر میشوی ...  زیبائی همه جا موج برمیداشت و روی وجودت راه میرفت. پاکیزگی حتی توی شنهای بیابان خودنمائی میکرد و در سانت به سانت آسفالتهای صاف و بی اشکال خیابان پاهای برهنه ات را می بوسید ...

کویر و تپه های شن ، صدای زنگ کاروانهای بزرگ در سرابی به وسعت چشمهائی که میدید در گوش می پیچید آنگاه با شتران خسته ی لنکروزر و ساربانانی بی بدیل همراه میشوی و رنگ قرمز غروب روی موج موهایت راه می رود و تو را مهمان تماشای آتش و رقص زنی شرقی، که تن می فروشد، میکند. عقرب آهسته از انگشتان پای راستت بالا می رود و خودش را نقش ساقت میکند و ماه روی بازوت به یادگار هلال میشود... مینوشی و در تاریکی در چادرهای عربی با روبنده ای که تنها برق چشمان مشرقیت را هویدا میکند ، بیابان را تجربه میکنی و دود قلیان را روی صورت شب خالی می نمائی ... و باز میرسی به آنجا که حقیقت در شعاع اندکی از هستی نه چسبیده است به لباسهای چسبان نه پوشیده شده است در زیر چادرهای بلند و روبندهای استثنا! و نه در عظمت تکنولوژی و هیبت برجهای رشد کرده ی زیبا بلکه در پنج آوای دلنشین و مهربان اذان اوج میدهد تو را تا شوکت عرش خدا! که اگر آن گوشه ای از بهشت دل بود و این گوشه ای از بهشت تن ، هر دو ابعاد کوچکی هستند از شعور و مهر خداوندی که دائم در حال مهرورزیست به نوع خسته ، وامانده  و نادان بشر ...

 ديدگاه

 


 
بازخورد ۸
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳  

کابوس قرار نمیگذارد و در نمیزند و کابوس اگر از در و دیوار دوست نداشته باشد، با قطره ای از شیر آشپزخانه چکه می کند به خانه ؛ و حلول که کرد به خانه، متصرف نمی داند خودش را، که برگشته است به ملک متروکش، با نگاهی مرموز به اندیشه ها و نقشه های خاموش گذشته ای دور؛ خیلی شبیه به بازگشت به «بلندیهای بادگیر»...

... کابوس هایم همیشگی اند. اما وقتی خودم به پای خودم آمده ام به این دنیای نحس کلمات، که ارواح اشیاء و آدمهایند، به طمع کام گرفتن از کلمات، دیگر چه جای گله، و پس گله ای ندارم که کابوسهایم همیشگی اند... *

* آبی ماورای بحار- انعقاد ترسناک زمان- شهریار مندنی پور

شبهای احیاء مرا با خودش می برد و نیمه شب خسته و درخود فرو رفته بازمیگرداند ... ته آن سالن بزرگ نشسته بودم ، هوا سرد بود پاهام را توی سینه بغل کرده بودم، زنی که جلوی من نشسته بود گفت آیه ی نود و هفت است ... من از ابتدا خواندم ... چراغها که خاموش شدند ضجه ی زن برخاست من داشتم تماشاش میکردم، میگفتم مگر چی میخواهد؟ چرا اینهمه ضجه میزند ؟ یک لحظه مهلت نمیداد و همه اش می گفت العفو !!!...

 

« کسی که فقط خوبها را انجام میدهد به تدریج به یکی از {} کانونهای هستی تبدیل میشود. چنین کسانی اصولا به بی نهایتی دسترسی دارند  ...»

 

انگار که ناگهان در آغوش محبوبترین موجود زندگیت افتاده باشی، یک جوری به اش می چسبی که صدای ضربان قلبت را ضربان قلبش را میشنوی ... می خواهی با او یکی شوی ...این زیباترین حسی ایست که تجربه کرده ام ...... دیگر نیاز نیست به اش بگوئی که چقدر دوستش داری اما او دلش میخواست مطمئن شود نگاهش را انداخت توی چشمهام، خودم را میدیدم که چقدر این دوری اش آلوده ام کرده است ، گفتم : مرا ببخش! بدون تو نمیتوانم زندگی کنم ، نفسم باش. خنده اش گرفت به او امر میکردم ! گفتم باشد، باشد ، خوارم کن، زارم کن ، دردم ده ، زخمم ده اما پرتم نکن در بیابان بی توجهی ... باز میخندید ! چی میخواست ؟ چی باید میگفتم آخر ؟ سرش را آرام تکان میداد ! داشتم ناامیدش میکردم ! اگر که نمی فهمیدم منظورش را ! پس وای بر من ! ...

 

 « در تجربه ی خداوند،برخلاف تجربه ی طبیعت که قانونهاش بعد از آزمایش به دست می آیند، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد آنرا آزمایش کنی... هر چه ایمانت به آن قانون قویتر باشد احتمال موفقیت آزمونها بیشتر است... هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همان اندازه برای تو وجود دارد...»

خودش که میدانست، اگر آنهمه انرژی آنهمه درد آنهمه تحقیر آنهمه توهین را پذیرفتم فقط برای آن بود که "بودش" را داشته باشم، صادق و پاک! اما نشد ... چیزی تیره بر آن روح قوی و بزرگی که آنهمه دوستش داشتم افکنده شد و تاریکی چون سیاه چاله ای همه چیز را داشت می بلعید ، گفتم: که من این را نمیخواهم. گفت: نمی تواند!. ناتوانی، او را– که انهمه دوستش داشتم و بخشی از من بود – پیش چشمهایم حقیر کرد. چه حس دردناکیست وقتی احساس کنی وجودت بوی تعفن میدهد. خودم را به همه ی دیوارهای تلخ باورهام کوبیدم که راهی بیابم که او را و خودم را از آن تاریکی رها کنم اما او هیچ کمکی نمیکرد! فقط میگفت: نمی تواند! و میدانستم که راست میگوید! و باز میخوردم به دیوارها و تمام استخوانهایم درد میگرفت و میگفت: " نمی توانم ! نمیدانم چرا ! نمی توانم! " و میخواست که من این را بپذیرم! و این خواسته چنان آزرده ام کرد که نتوانستم برای آنهمه که گذشته بود ببخشمش!  

چیزی در من روشن شد! چنانکه بعد از کسوف، شعاع روشن نور از کنار تاریکی بیرون میجهد! فهمیدم ! ... برای بخشوده شدن باید که بخشنده بود! برای رها شدن باید که رها کرد ... کلنجار دشوار و مهیبی بود که از گذشته  تا امروز امتداد داشت، بازگشت ناگهانی به صفر و افتادن در خلائی که باید نقطه ی جاذبه برای ایستادن را یافت، چطور باید میبخشیدم وقتی که باور کرده بودم تمام داشته هایم را بخشیده ام؟! چی مانده بود؟! چطور باید رها میکردم وقتی باور کرده بودم که او روزی مرا رها کرده از خودم و از لحظه های بی کسی و دردهای بزرگ!؟ عین تنها تیری که در ترکش تو میماند، در مقابل حجمی مخوف در سیاهی ست!! که نه میدانی دوست را نشانه می رود و نه دشمن را !  که این تنها شانس توست برای بودن یا نبودن! بازخوردِ من از نگاههای کودکیم تا اکنونِ بی ثباتی! تمام من در مقابل دیدگان تو! ...

« من با قلم سبزی، تمام حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است. »

 

خدایا! حتی نمیتوانی تحمل عذاب بنده ای را داشته باشی ! میخواهی به هر شکلی او را آرامش ببخشی میخواهی رهاش کنی از درد با واکسنی از جنس درد!!...  بخشیدم و رها کردمش ! تمام شبهای بیداری را تا نیمه شب دعا کردم و به اندازه ی حجم همه ی این سالها که میشناختمش. گریستم برای آرامش همه ی آدمهای ناتوان و در انتهای شامگاه روی ماه خدا را بوسیدم...

آرزو کردم او هم مرا بخشیده باشد چرا که این بازخوردها ، انعکاس اندیشه ی من است از آنچه رفته و من هنوز نمی توانم آنقدر بی انصاف باشم که به کسانی که می آیند و میخوانند بگویم که همه اش کوتاهی دیگری بوده است. اگر این منم که با دشواری این راه را آمده ام، پس باور کنید که  او آنقدر خوب بوده است که انتخاب من باشد از بهترین دوست ،بهترین همراه ، بهترین دریچه ی من به هستی... او همیشه بخشی از من باقی خواهد ماند ، بخشی عزیز و دوست داشتنی و البته زخمی ...

 

 

پایان

 

 ديدگاه


 
بازخورد ۷
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳  

« هستی لایه لایه است ... برای درک آن باید خوب بود... من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت می داند که خوبترین کاری که می تواند انجام بدهد چیست ... مشکل زمانی شروع میشود که انسان نخواهد این خوب را انتخاب کند. {بنابراین} او راه را کمی محو کرده. اگر در موقعیت دوم هم انسان نخواهد به خوب تن بدهد راه محوتر و تاریکتر می شود.» ... به ات گفتم که از انتظار بیزارم ! از اینکه اینجا بایستم و خیره بشوم به یک سر خاکستری ! که دلبسته ی انتظار یک نام باشم ... گفتم که بیزارم،خسته میشوم ... اما تو که نمیفهمیدی من چقدر حرف دارم، تو همیشه کار داشتی اما خستگی نمیگذاشت که حرفهات را بجوی و بگوئی... بعد می آمدی خسته و ساکت و می پرسیدی چه خبر ؟ و میشنیدی : سلامتی ... خوب چه خبر ؟ ... سلامتی و اینا ... چه خبرا ؟ ... هیچی سلامتی ... نه اینکه حرف نبود ، احساس پررنگ مرده بود و پرتاب یک در میان این توپ خاکستری در زمین ِبازی کوچک، آخرش تهوع است و بیزاری ... « وقتی هزار تا انتخاب بد را به جای هزار تا انتخاب خوب برمیگزینیم وضع آنقدر آشفته و تاریک می شود که انسان نمی تواند یک قدم هم جلو بردارد... خوشبختانه هستی آنقدر سخاوت دارد که دائم یک فرصت و یک شانس دیگر به شما بدهد تا دوباره از صفر شروع کنید ...» ... ستون ورودی چادر را چسبیده بودم ، قطار آرام میگذشت و چراغ واگنها روشن بود، هیچ واگنی پرده نداشت اما بعد از آن من هرگز واگنی را به روشنی آن واگنها ندیدم ! پسران جوان با لباسهای سبز و اسلحه های ایستاده، نشسته بودند و در سکوت بیرون را نگاه میکردند... لابد آنها هم از دیدن دخترکی با موهای قهوه ای روشن و نگاهی پرسان در آن گرگ و میش تعجب کرده بودند... « همیشه دلم برای آدمهای زیادی می سوزد که توان حمل خودشان را هم در این دنیا ندارند.» ... مادر مریض بود و از زندگی بیزار شده بود او به شدت احساس تنهائی میکرد و میدانست زمان زیادی طول خواهد کشید که من بزرگ بشوم و او را بفهمم، اما نمیدانست آن وقت که او دیگر احساس تنهائی نکند، در من، دنیای بزرگی ساخته شده است که  بخاطر دردهای دیروزِ او و اضطرابهای سالهای کودکیم ، در آن، تنها خواهم ماند... « سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست . نظمش به هم ریخت. از بی نظمی پریشان شد و دور خودش چرخید تا رها شود اما ... در خودش فرو ریخت ... پس تباه شد. » ... صدای انفجارها کمی آنطرفتر می آمد ، پرسیدم آنها کجا می روند؟ گفتند جبهه ! مردان جوان خانواده با لباسهای خاکی و دیدگانی شاد آمدند و یکی یکی روبوسی کردند و دستی روی موهای غبار گرفته ام کشیدند و گفتند: تو برای چی آمدی ؟ گفتم آمدم تا جبهه را ببینم، که حالا که عید است شما تنها نباشید ... صدای خنده اشان بلند شد ... کنار سیمهای خاردار پتوئی روی زمین انداختیم .تک تک، باقی پسرهای محله هم آمدند، از همه جا حرفهای زیادی زده شد، چی می توانست باعث شده باشد آنها اینهمه خرسند باشند؟ این شادمانی از چه بود؟ آنجا چی می یافتند ؟ وقتی غذاهای مامان را دیدند از سرو کول هم بالا رفتند و آن را بلعیدند میگفتند یک هفته است جز کنسرو لوبیا هیچ چیز نخورده اند ،تنها 2 ساعت با هم ماندیم آنها باید میرفتند سرِ پستشان ... « وزن معنوی هر کس، مجموع وزن رفتارهای اوست.»  ... مادر سالروز تولدم یک انگشتر ظریف به ام داده بود که حرف انگلیسی A روی آن برجسته بود ، این تنها دارائی با ارزشی بود که دوستش داشتم،  وقتی بازگشتیم به مادر گفتم می خواهم آن را به جبهه بدهم خندید گفت : تو لازم نیست چیزی بدهی ما میدهیم ، چرا نمیفهمید که هر کس جای خودش را دارد ؟ گفتم : اما این سهم من است ... گفت با این سهمهای کوچک نمیشود چیزهائی که آنها نیاز دارند راخرید، رفتم جلوی بلندگوئی که فریاد میزد : کمک به جبهه های جنگ ! کمک به رزمندگان اسلام ! ... انگشترم را نگاه کردم دوستش داشتم اما یادآوری گرسنگی پسرها دیوانه ام میکرد ، انگشتر را درآوردم که در کیسه ی پلاستیکی بیندازم، مادر دستم را گرفت گفت : دستان تو زیباست، حیف اند که خالی باشند، تو نگران نباش من پول آن انگشتر را میدهم ، راضی میشوی ؟ ... چرا نمیفهمید ؟ ... تسلیم شدم ... پسرها یکی یکی در تابوتی چوبی به خانه بازگشتند و  ترازوی وجود من همواره در کفه ای که باید وزنه ای از انتخاب درست می بود ، پائین ماند. زیرا که سهمم را ، از انچه یافته بودم نپرداختم! ...

 

ديدگاه


 
بازخورد ۶
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳  

« همه چیز ناگهان به هم ریخت. وقتی بازی شروع شد من به سرعت فرار کردم و او دنبالم دوید. من گفتم توی بازی نیستم. اما او همه ش می گفت آهسته تر آهسته تر. دور استخری می چرخیدیم . بعد من تندتر دویدم و او هم مجبور شد سریعتر بدود. به خدا تقصیر من نبود. من رفتم روی لبه ی استخر. او گفت آنجا نرو! من اهمیت ندادم. بعد او آمد روی لبه. آنقدر چرخیدم تا گیج شد. اما من گیج نشدم. من به پشت سرم نگاه نمیکردم. خیلی ترسیده بودم. بعد شنیدم که تالاپی افتاد توی آب. آب به سر و روی من پاشید... بعد من به آرامی ایستادم و به سطح آب خیره شدم. اما او هرگز بالا نیامد.» ... کسی بلند صدا زد: لیلا!؟ من بازگشتم اما چیزی ندیدم،من بودم و آن درخت اقاقیا همه چیز ثابت شده بود هوا هنوز روشن بود ، پسری دستان دختری را می بوسید، مردی کتابی را روی زمین میگذاشت، کودکی اشک میریخت و به چیزی اشاره میکرد ، گدائی با نگاهی پر درد زنی را می پائید، همه اما ثابت بودند، چرخیدم و بعد ترس برم داشت از آنکه در آن زمان گیر کرده ام ، خواب بودم ؟ خودم را امیدوار کردم که خواب میبینم... به سختی نفس میکشیدم هیجان زده بودم لبخندم کش می آمد و لبهام به زحمت باز میشدند اما می توانستم حرکت کنم انگار که در فضائی با نیروی جاذبه ی دو برابر راه می رفتم ... «چیزهایی هستند که از سطح ادراک ما فراترند.» ... کسی بلند گفت: چه خوشگل شدی خانم !... چراغی روشن شد انگار امیدی باشد، نشستم کنار درخت، یادم آمد آنجا کجاست، ناگهان همه چیز با سرعت حرکت کرد، زنها و مردها بالای سرم ایستاده بودند و لبها تند میجنبیدند و چشمها بی محابا می چرخیدند، پایم تیر میکشید، زنی تند تند چیزی گفت و دستهام را گرفت همه چیز  تند می گذشت اما من با همان نیروی جاذبه ی شدید چسبیده بودم به زمین، باد می آمد و چادرم را دور انگشتانش می چرخاند ...«  این چیزها را نمیشود فهمید یا درک کرد یا حتی توضیح داد. به این چیزها فقط میشود نزدیک شد یا آنها را حس کرد و حتی در آنها حل شد... » کسی بلند صدا کرد: لیلا!؟ گریستم و اشک روی گونه هام لغزید آرام و لبهای زن هنوز تند به هم می خوردند ، گفتم : من خوبم، فقط پام تیر میکشد ...کسی بلند گفت: چقدر چادر به ات می آید لیلا!...  همه چیز آرام شد ، زن گفت : افتاده بودید گویا! سر تکان دادم که نه! و گوشهای لبم تاب برداشت به پائین ...«  من سِح۫ر نمیدانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم... گفتی زمستان شده ای و من دلم ام به حالت سوخت، پس روح ام را ... مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی... نفسهات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید. گفتم :" دوستت دارم" و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش افتاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ ... پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی. غیب شده بودی. »

دلم میخواست سر بگذارم روی پاهای مادر، اما او برای کودکی من هیچگاه، فرصت نداشت ...

« تردید حق انسان است» اولش همیشه با سوال شروع میشود و آخر اگر جوابی نباشد با تردید تمام میشود اما نگران چیستی تو؟  « نگران اینکه ناگهان از خودت شکست بخوری. اینکه آنقدرها نزدیک بشوی که دیگر چیزی دیده نشود... » من به تو آنقدر نزدیک شدم که خودم را که خودت را گم کردم ... گفته بودم فهمیده شدن هم درد دارد، باور نمیکردم که حقیقتِ تو همان باشد که فهمیده ام، آنوقت دلم میخواست که ندانمت، نفهمت ...اما « ندانستن به همان اندازه که چیزی را اثبات نمیکند نفی هم نمیکند...» حالا آن خدا کجا بود ؟ چرا کمکم نمیکرد ؟ چرا نمیدیدمش ؟ همان خدائی که مرا در غبار پیچیده بود و تو را در باد ؟ چرا من نمیدیدمش پس؟ رهام کرده بود ... رهام کرده بود در آغوش تو ... « من توی سفره ی خالی شما هستم... توی شیارهای پیشانی پدر بزرگ. توی ناله های زنی که دارد وضع حمل میکند .. توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاید و آنها را از نکبت ِ فقری که توش گیر کرده اند نجات بدهد. توی عینک ته استکانی چشمهای پدران ناامیدی که با جیب خالی، بچه ی مریضشان را از این دکتر به آن دکتر می برند... توی دل مردی که شب با جیب خالی باید برود خانه اما از زنش و بچه هاش خجالت می کشد... توی دل آن شوهر که اگر دستانش سیاه نباشند ساکت می رود یک گوشه ی اتاق تا گرسنه بخوابد اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گوید خدا بزرگ است خدا بزرگ است نمی گذارد راحت بخوابد. توی فکر آن فیلسوف بیچاره که می خواهند من را ثابت کند اما نمی تواند. توی نمازهای طولانی آن عابد که خلوت شبانه اش را حاضر نیست با همه ی دنیا عوض کند.توی چشمهای سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی می خورد اما خجالت می کشد گریه کند. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر خون پسرش را از جبهه می اورند و فقط به چشمهای پسرش نگاه میکند و صورتش خیس اشک می شود... توی اشکهای بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه میکند و حتی معنای یتیم شدن را نمی تواند بفهمد. توی تنهایی آدمها. توی استیصال آدمها. توی خدایا چه کنم ها؟ توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروسها. توی صداقت . توی صفا. توی پاکی . توی توبه هایی که دائم شکسته می شوند. توی غلط کردمها. توی دوستت دارمها. توی دلِ شلوغ تو. توی همه ی دانسته های بی در و پیکر تو. توی شک تو. توی خواستن تو ... »... من تردید کردم به دوست داشتنت اما این من بودم که سنگ روی سنگ می سائیدم که آتشی بسازم و جرقه ای که همانگونه که تو را به من نشان داده بود ، مرا از تمام ِ تو بسوزاند و به انتها برسد این ماجرا، این برخورد تلخ  با تو ... « گفت شک کردن مرحله ی خوبیست در زندگی... شک فقط یک توهم است ... آن طرف شک چیزی نیست تا توی آن سقوط کنی ... شک توهم ِ حفره است...» ... این که کداممان، کی را ازد ست داد ، چندان مهم نیست، من پرت شدام جائی دیگر، جائی که تمام روزهای بودنت گوئی در سرزمین دیگری رخ داده است و آن اتفاق تکراری باید که می افتاد حتی اگر آخر داستان، این من ِ کلاغ بودم که به خانه نمی رسیدم حتی اگر باز هم مثل همه ی قضاوتها این من بودم که قاضی بدی بودم ... من، بد بودن را به بد ماندن ترجیح دادم  ...

 

 ديدگاه

 


 
بازخورد ۵
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۳  

«ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند، آنچنان به سخن او گوش می سپرم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.» ... این جمله را که خواندم باران نم نم چکید روی شیشه، هوا می رفت که تاریک شود ،گفتم این را گوش کن!  آرام و شمرده و بلند خواندمش و چشمهایم تار شدند ، دستهایش را روی فرمان فشرد ، گفت الله اکبر !  با بغض گفتم : من احمقم ... نمیدانست منظورم این است که احمقم که حتی لحظه ای جز او به کسی فکر میکنم احمقم که قدر او را نمیدانم ... اما فکر کرد منظورم خداست، گفت : تو احمق نیستی ،هیچ وقت نبودی! دستم را توی دستش گرفت و فشرد گفت امشب میرویم احیاء خب؟ سرم را آوردم پائین او حس کرد گفته ام باشد اما من هنوز خجالت میکشیدم ... « کسی که خداوند در بیست سوره ی قرآن درباره اش حرف زده باشد و صد و سی و شش بار اسمش را تلفظ میکند حتما آدم خوشبختیست ...» هزار بار خوانده امش ! هزار بار ! او خدای من بود ! همان که موسی را صدا میزند همان که با او حرف میزند او مال من بود  اگر چه همه میگویند "خدای من!" اما من آنقدر میخواستمش که نمیتوانستم تقسیمش کنم ! این جملات شاید که کودکانه باشد اما حقیقیست ... و من سیاه بودم یا سپید ! هیچ یا همه ... او یا می توانست مال من باشد یا نه ! احمقانه نیست؟! ولی دیدم که نمیشود ... زمانی حس کردم که او فقط مال من نیست شاید من آنقدر بزرگ شده بودم که حق خودم را بیشتر از باقی آدمها میخواستم ... و خودخواهی و حسادت و حماقت ، آدم را شیطان میکند ... و من بیراهه رفتم ...

هرگز نمی شود که کسی را حقیقتا دوست داشت و نادیده اش گرفت ... نمی شود ... او هم مرا زیاد تنبیه کرد زیاد، اما نادیده ام نگرفت ... آنقدر کوبیده شدم و آنقدر تلخ بر من گذشت که تکبر به غروری زنانه تبدیل شد و حسادت در لفافه ای از صبر پیچیده شد و حماقت در آرامشی اندوهناک پنهان شد ... و تنهائی چون سوراخی وسیع درونم رخنه کرد ... میتوانی تصور کنی که از رزمی بازگشتم که قطعا یکی آنقدر قوی بود که تنها یک ابله می توانست به جنگش برخیزد اما من نقاط حساسش را میدانستم زیرا که او دو قانون داشت که به سختی قابل تغییر بودند اول آنکه مرا عمیقا دوست داشت آنگونه که هیچ موجودی نمیتوانست دوست بدارد و دوم او از قوانین تعریف شده ی کلی اش تبعیت میکرد ... همه جا کلیدها هم باز میکردند هم قفل و چراغها هم روشن میکردند و هم خاموش، اینکه چه کسی چنین عملی انجام میداد فرقی نمیکرد ... خوشبختی برای من تنها داشتن او بود و بس ... هیچ موجودی کاملم نکرد ... هیچ موجودی ... اگر چه من خسته بازگشتم اما بازنده ، نمیخواست که باشم ... باز هم این او بود که نمیخواست ... « تحلیل ریاضی مفاهیم انسانی» بلند میزنم زیر خنده ! آنقدر که اشک از چشمهام میریزد و ناگهان گریه میکنم ، در آغوش میگیردم میگوید چی شد ؟ میگویم ولم کند تا آرام شوم ... دردناک نیست که حتی نمیتوانی کامل بخندی ؟ این ظالمانه است من به خندیدن بی اندازه محتاجم ... «به نظر تو خداوند هر کاری می تواند انجام دهد؟» او مرا میخواست اما من با تمام وجود میخواستمش اگر چه رنجیده بودم، ندیده ای بچه ای را که از مادرش کتک میخورد و باز فقط مادرش را میخواهد ؟ من هم او را میخواستم ، پس او می توانست کاری بکند ... اما  کودک باید بفهمد او فقط مادر او نیست مادر کودکان دیگر هم هست همسر پدرش هم هست کارمند رئیسش هم هست ... شرم آور است اما من هنوز هم همه ی او را میخواهم ... اگر چه به تلخی پذیرفته ام که عادلانه نیست... میدانم همین حالا که دارم اینها را مینویسم چطوری نگاهم میکند حتی، میشود ادم عاشق تنها یکی از سلولهایش باشد؟ چرا نمیشود ؟ پس چرا او خال را آفریده است ؟ او چنین بوده است برخی از خلایقش را بیش از باقی آنها دوست دارد و من میخواهم که یکی از خالهایش باشم این توقع زیادیست ؟ خالی کوچک اما درست زیر ناخن انگشت اشاره ی دست راستش! توقع زیادیست ؟ میخواهم مدام نگاهم کند مدام بخاطرم بیاورد میخواهم نشانه ای مخصوص باشم ... من هنوز هم خودخواهم ... هنوز هم ...

 

 ديدگاه