من انسانم
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤  

من مثل واژه های پررو نیستم که حیا ندارند که از سر و کولشان ابتذال می ریزد که از نگاهشان تحقیر می پاشد.

من مثل واژه های خوب نیستم که طراوت دارند که رنگین کمان احساسند که گوش نوازانی مهربانند.

من مثل واژه های خواب زده نیستم که همیشه در رخوتند که غلطت می خورند توی رویا که کابوس میبینند و توی تاریکی راه می روند.

من مثل واژه های تکرار نیستم که مثل سکه های کوچک « مبارک باد » توی هوا چرخ میزنند و هزار بارهاشان را مرور میکنند که باز بگویند« ... باد!»

من مثل واژه های تاکید نیستم که در باید، حتمن، اصلن، هرگز،قطعن، ابدا ها مثل انگشت اشاره ی تهدید راست بایستم و سر بالا بگیرم.

من مثل واژه های تردید نیستم که در شاید ها غوطه ور باشم و در احتمالات از جبرهای همیشه بگریزم.

من مثل واژه های خشم نیستم که در گلو تنگ و در دهان منفجر میشوند و به اقتدار خودشان می نازند.

من مثل واژه های التماس نیستم که کنجهای گوشه گیر ِبازتاب ِ مخاطب را چنگ میزنند و با چشمهای درمانده خیره میشوند.

من مثل واژه های غرور نیستم که سر می چرخانند و ریز ریز، فین میکنند توی حقیقت خودشان و پشت چشم نازک میکنند برای تمام واژه های دیگر ...

من مثل ...

من شبیه انسانی هستم که به هزار واژه میل پیدا میکند. در واژه های خوب هم اشتباه میکند ، در واژه های تکرار هم تنیده میشود ، در واژه های تردید هم تصمیم میگیرد و در واژه های خشم هم، خودش را می جود و در نگاه واژه های التماس هم غرورش را نمی شکند.

من درست شبیه انسانی هستم که بدون این واژه ها ، تنها افتاده و مرده است.

پس چرا مرا با چوب واژه ها{ ی خودم } کبود میکنی؟ باور نداری مگر، که من انسانم!

 

ديدگاه


 
برای خاطره ای زرد
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤  

شهریار...!!

 

من به اسمت حساسم ... نه، بگذار از اول اولش بگویم.

من 0 بودم و تو 1 . وقتی من آمدم تو 100 شدی  و من 1 ... بعدها خیلی دنبال صفر گشتم اما اشکالش این بود که یا میشدم 01 یا 001 ... نه آنکه حساب کردن سخت باشد اما مدام اتفاقهائی می افتاد که از من جذر میگرفت و رویم معادله میبست ... وقتی تو را شناختم دیگر شده بودم 010 . من نبودم که صفر را بردم جلو ، این تو بودی که یک را عقب کشیدی ...

آن وقتها که هنوز نبودی حسودی میکردم به آنجائی که نشسته بودی. بعدترش که آمدی برت داشتم گذاشتم یک جای صمیمی و خوب توی دلم و کم کم دلم برایت تنگ شد چون تو بزرگ میشدی با هر خاطره ی زردی ... دلم تنگ میشد برای صورت تکیده ای که ساده بود و راستگو برای چشمان تیره ای که ته ته اش رنج بود و روی رویش شادی ...

هر وقت با آدمی تازه آشنا میشوم نگاه میکنم ببینم چقدر شبیه من است، شبیه من ِقدیمی شبیه من ِ موجود و یا شبیه من ِ آتی!

آن روزها انگار همه ی آدمها توی تنگنا بودند ... هر روزها هم که می گذرد باز هم آدمها توی تنگنا هستند.

خندیدی وقتی برات گفتم که چقدر دوست داشتم تپه تیمسار را ببینم ... یادت می آید اصلا؟ من که یک جای صمیمی ندارم که تو یادت بیاید ...

دیگر گمت کردم. اما هنوز دلم تنگ میشود و حسودی میکنم به توپهائی که به پایت خورده اند. هنوز هم که اسمت می آید مزه مزه میکنم خاطرات شیرینم را. هنوز هم که حوصله میکنم ذهنم را پرت میکنم توی خیابان ویلا و قدم میزنم تا درست کوچه ی آشنائی ... محاسبات عددی پیشرفته به چه کارم می آمد؟! من دوست داشتم ژنرال فوتبالیست تپه تیمسار را ببینم ... حالا گمت کردم، چون هیچ جای صمیمی ای نداشته ام ...

من بالاخره صد شدم ولی خیلی گذشت تا فهمیدم صد با 100 فرقهای زیادی دارد. خیلی گذشت حتی ، تا فهمیدم صد را با سین مینویسند، اگر چه یک جور تلفظ میشود.

 

ديدگاه

 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤  

 

آره دقیقا همینجوریست که داری فکر میکنی ! این یکی هم فقط دارد حرفای خودش را میزند ... هوم ... دلم میخواهد وسط حرفهاش بروم دستشوئی ... فکر میکنم بعضیها چقدر میتوانند خوشان را به گیجی بزنند آخر اَه... اما همش صدام میکند برای آنکه مطمئن شود هستم ... من هم گه گاه یک اوهوم مینویسم ... خسته شده ام... حالا معنی این ضرب المثل را میفهمم که میگویند" گوشم از این حرفها پر است "...  هرکسی هر چی میگوید میدانم آخرش از چه میخواهد بگوید ... آدمها برایم تکراری نبودند که شدند ... انگار این قاعده ی طبیعت است که یک زمانی میرسد بالاخره که می افتی توی یک لوپ بسته ... آخرش هم هنگ میکنی میزنی به سیم آخر . ناچار پاور وجودت را فشار میدهند و ...ق رحمت را سر میکشی ... واقعا این چه جور زندگیست ! هیچی توش نیست ... همه جوره اش را امتحان کرده ام ... باور میکنی بعضی وقتها که استاد دارد حرف میزند من خودم را شبیه این سیستمهای کامپیوتری میبینم؟ ! شده ام مثل سیستم عامل توزیع شده ! که هر کسی که وارد سیستم زندگیم میشود باید طوری با او رفتار کنم که فشاری به اش نیاید ... اصلا نفهمد چه بلائی دارد سر کِرنل من می آید ! نفهمد که چقدر منابع  ام را در اختیار  آدمهای متعدد و شرایط متعدد گذاشته ام ... خیالش راحت باشد که همیشه می تواند به ام اطمینان کند بدون آنکه مغزم کم بیاورد ... و خیلی چیزهای دیگر ... اما وقتی استاد گفت که این سیستمها با شکست مواجه شده اند فهمیدم منٍ الاغ واقعا دارم زور زیادی میزنم ...  آدم یک سیستم سینگل باشد به مراتب کارش راحتتر است دست کمش همان فشارهائی را تحمل میکند که  ناگزیر از آن است ...

 

29 فروردین 83

 

ديدگاه


 
يک خيز ِ بلند
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤  

میگفت اگر میخواهی تقدیرت را عوض کنی باید از این بامها بگذری... من هی رفتم عقب که شتاب بگیرم که آنقدر تند بدوم که به آن بام دیگر برسم اولهاش که از آنور بام می افتادم حالا هم همیشه روی دیوارهای بام دیگر رد ناخنهایم میماند بس که سخت است پریدن بعد میگویم لعنتی من یک نردبام هم کفایتم میکند چرا وامیداریم، بپرم؟ میگوئی پریدن حال دیگری دارد! هه ! حال دیگری؟! برای کی آخر ؟ تو که آنجا ایستاده ای و اُرد میدهی یا من که ناخنهام همه شکسته اند؟ که پاهام جان ندارند که فرود بیایند؟ که قلبم نمیکشد دیگر این هراسها را؟ همه اش تلخ است همه اش ... بخدا دست خودم نیست من از اول اینجا ایستاده بودم اسمش را تو هر چه میخواهی بگذار من که تلاشم را میکنم نمیبینی مگر؟

 

اسفند هشتاد و سه

 

ديدگاه


 
بی بازگشت ۲
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤  

تو شاید یادت نمی آید اما من خوب یادم هست آن روزی که با مادرت آمده بودی خانه ما نشسته بودید توی تراس کاهو و سکنجبین میخوردید من توی اتاق بودم از پشت پرده میدیدمت و صدایتان را هم میشنیدم میدیدم که دو زانو نشسته بودی موهای طلائیت ریخته بود تو صورتت و با آن دستهای کوچک ات کاهو را تا میکردی میزدی توی سکنجبین، بعد هم میگذاشتی توی دهانت ، لبهای سرخ براقت که از هم باز میشد حالی میشدم که قابل گفتن نیست ، چقدر دلم میخواست بفهمی که تو را چطوری دوست دارم و حاضر بودم تمام زندگیم را برایت بدهم اما تو خیلی کوچولو بودی برای فهمیدن این چیزها، مادرم تو را محکم بوسید و نازت کرد، عصبانی شدی یادت هست ؟ گفتی ولم کن ! مادرم گفت من دوست دارم عروسم را ببوسم تو گفتی من عروست نمیشوم ! کاش میدانستی که من دارم گوش میدهم کاش میديدی رفتار خودت را وقتی اینها را میگفتی. مادرم گفت چرا ؟ بعد انگار چیزی به ذهنت رسیده باشد صبر کردی و گفتی به شرطی که دخترهات کلفت من بشوند قبول میکنم ! داشتم شاخ در می آوردم درست که مادر من برای یک لقمه نان توی خانه های مردم کار میکرد اما تو اصلا چه میدانستی کلفتی چیست؟ حالا میگفتی دخترهات ! بعدش وقتی مادرم با آن لبخند تلخ گفت که خودم هم کلفتیت را میکنم  تو تازه عصبانی شدی و کاهو را پرت کردی و گفتی نه خیر من اصلا عروس ات نمیشوم اصلا از آن پسر سیاه سوخته ات که موهای وزوزی دارد و دماغش قد ِکوفته است خوشم نمی آید ، دلِ من هم مثل دل مادرم شکست ، تمام این سالهای تنهائی که رفته بود خانه های مردم رخت شسته بود و زمین سائیده بود فقط برای آن بود که پسرش بشود خانه ی امیدش حالا تو حتی به کلفتیش هم راضی نمیشدی ! دلم شکست دیگر تو فرشته کوچولوی من نبودی دیگر حتی جائی که تو بودی من نمی آمدم.

آخرین باری که دیدمت دوازده سالت بود، توی نامزدی خواهرت ! چقدر بزرگ شده بودی چقدر عوض شده بودی من اما باز دوستت داشتم تمام آن سالها فکر کرده بودم تو خیلی کوچک بودی عقلت نمیرسیده ، میدانستم بمانم دیگر نمیتوانم ازت دل بکنم ...

هفته ی بعد می روم جبهه، باید آنقدر ازت دور بشوم که توی هوای تو هم نفس نکشم ... چه میدانم لابد این نامه را یک وقتی پیدا میکنند و میدهند دستت شاید هم ندهند چه فایده اصلا که زخمهای کهنه را دستکاری کرد ... دلم میخواست میدانستی تو را فقط به آن دلیل دوست داشتم که مثل فرشته ها پاک و ساده و زیبا بودی کاش یادت بماند این را، کاش همانجوری بمانی همیشه ...

 یادم آمد که توی همان جاده نرسیده به جبهه تصادف کردی و مردی ! یادم آمد که مادرت گریه نمیکرد حتی ، میگفتند صورتت له شده، من ندیدمت، مادرم اما بیشتر از هرکسی که میشناختم و حتی بعد از آن سالها می شناسم برای تو گریه کرد ! مویه کرد و مرثیه خواند ! همان شبِ غریب ات من مسموم شدم تنها افتاده بودم توی اتاق پشتی و  هی دچار تهوع میشدم. بعد مدام توهم داشتم مدام حس میکردم روبروم نشستی، آن روز آخر هم یادم آمد که دوربین را دادی دستم، گفتی تنها چیزیست که داری، آوردی من باهاش عکاسی یاد بگیرم ، یادم می آید هر وقت من میشدم شاهزاده خانم و با بچه ها بازی میکردم تو حتی نگاهم نمیکردی ... من از مرگت هم خاطرات تلخی دارم ... من هیچ وقت نتوانستم فرشته باشم نه فرشته ی تو  و نه فرشته ی هیچ کس ، هر روز هم دیوتر میشوم اصلا، دورُ برم را آنقدر حرف گرفته بود که تمام سالها که نمیدیدمت نپرسیدم کجائی ؟ مادرت اجازه نميداد کسی حتی به اتاقت نزديک بشود، ميگفت بوی تو را ميدهد. وقتی شنيدم که خانه را ميخواهند بکوبند، آمدم که اتاقت را برای آخرين بار ببينم. دلم برای کتابهای خاک گرفته ات سوخت. نمیدانم چرا این نامه ، بعد از هیجده سال باید از لای کتاب داستان و راستان ات بيفتد و برسد دست من ؟ حالا دارم رفتارهام را ميبينم توی چشمهای تو، مگر همين را نميخواستی؟ اگر بشود که تو بازگردي، من هم برمیگردم و میشوم فرشته کوچولوی تو ... 

 

ديدگاه

 


 
بی بازگشت ۱
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤  

تا آن زمان هیچ نوزادی به آن خوشگلی ندیده بودم، تمیز، سفید، کمی سرخ با موهای طلائی ، به مادرم گفته بودم من هم با شما به بیمارستان می آیم دلم میخواهد دختر دائی کوچولو را ببینم... آنقدر خوشگل بودی که نمیتوانستم چشم ازت بردارم درست عین فرشته ها خوابیده بودی وقتی پیچیدنت توی پتوی سفید دلم غنج رفت. زن دائی چشمهای مرا می پائید گفت دوست داری بغلش کنی ؟ سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم ... توی ماشین که نشستیم تو را گذاشتند توی بغلم ، عین ماه بودی ، تا رسیدیم چشم ازت برنداشتم از همان روز بود که وقتی مادرم اشتیاقم را دید تو را به نام من میدانست ، دائی هم بدش نمی آمد مادرت اما حرفی نزد، هیچ وقت حرفی نزد ... تو یادت نمی آید اصلا ، پدرم تازه مرده بود ما با شما زندگی میکردیم ،من و چهار تا خواهرهام، هنوز سرخی دستهای خواهرم را توی تشت مسی وسط زمستان یادم می آید اما او با عشق لباسهای کثیفت را میشست. تو شده بودی همه ی زندگی ما ، وقتی میخندیدی همه مان ذوق زده میشدیم دورت می چرخیدیم و برایت "حمومک مورچه داره دور و برش کوچه داره بشین و پاشو خنده داره" میخواندیم و کیف میکردیم وقتی تو ذوق میکردی و دست میزدی ... چطوری خدا آنهمه خوشگلت کرده بود ؟ نمیدانی چه حس ویژه ای داشتم وقتی مامان میگفت عروس منی ... چهار پنج ساله که شدی ما از پیشتان رفتیم ، مادرت با آنکه زن فوق العاده ای بود اما دوست نداشت با ما وصلت کند دل خوشی از خانواده ی شوهرش نداشت ما هم که خانواده ی شوهر بودیم ... به من میگفت عین پسرم هستی نه اینکه بدش بیاید تو زن من بشوی اما اگر میشد که نشود سعیش را میکرد. هنوز پنج سالت نشده بود که استدلال کردن و فکر کردن را یاد گرفتی... وقتی فرشته کوچولوی من اخم میکرد دلم میگرفت اما تو هیچ وقت نمیفهمیدی درونم چی میگذرد. بعد نمیدانم چطور میشد که ازت خجالت میکشیدم تو هم اهمیتی به بچه یتیمی مثل من نمیدادی تو با همسن و سالهات بازی میکردی گیرم که من هفت سال از تو بزرگتر بودم اما می توانستم به همان خوبی با تو بازی کنم که تو با بچه های دیگر فامیل ... تو اصلا حواست به من نبود حق هم داشتی خیلی کوچک بودی آخر، از ترس آنکه رازم فاش نشود جرات نمیکردم به ات نزدیک بشوم....

 

ديدگاه


 
ابتذالِ مِهر
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳۸٤  

زن داشت التماس میکرد! التماس ! التماس! می گفت نه! حالا نه! نمی توانم. حالم خوب نیست! کثیف شده ام! پر از خونم! اما مرد دستهایش را می کشید روی بدن زن! از بالا تا پائین! روی برجستگیها بیشتر ... زن التماس میکرد! مرد ساکت اما ادامه میداد! زن میگفت تخت پر از خون میشود! من حالم بد است! خیلی بد! خواهش میکنم!... اما هیچ گوشی نبود که بدهکار باشد! هوس! هوس لعنتی !! ...

آب از بالا می ریخت... غبار نرمی فضا را پوشانده بود، کاشیهای سفید، لکه لکه صورتی شده بودند. آب خون را می شست! لابلای موهای پای مرد، خونین بود! انگار که خون درست از همانجاها بیرون می ریخت! زن خسته بود، دردناک و لرزیده! بغضهايش را جویده بود! خودش دیگر هیچ ارزشی برای مرد نداشت! تن اش بود که مرد را می کشاند آنجا... زن التماسهاش تمام شده بود دیگر! فقط می لرزید و موهای خیسش را شانه میزد، دیگر تمام شده بود.

مرد، فضله های زن را هم دیگر چشیده بود. بیزاری را توی تاریکی چشمهایش میدید و میدانست اینبار آخرین بار است که زن را میبیند. به خودش مدتها بود که دروغ میگفت! از وقتی زن تسلیم شده بود و او طعم ترد رانها و بازوها و پستانهای زن را چشیده بود، هویت محبوب زن برایش درجه ی دوم شده بود. مثل چیزی که دیگر بوی کهنگی بدهد. بوی نای ماندگی بوی ارتجاع. مثل ورق پاره های جوهر پس داده ی خاطرات.

من بارها زن را دیده ام، ماهی یکبار از همه ی دنیا بیزار میشود! به همه مردها بیراه میگوید. می لرزد و گریه میکند و موهای خیسش را میکَند. به رنگ سرخ حساس است، ناخنهایش را می جود همانطور که بغضهايش را جویده است.

من بارها مرد را دیده ام، گاهی دلش برای آن طعم تردی تنگ میشود، برای آن عطر زنانه، برای آن سرخی پراکنده روی رانهایش! اما نمی تواند انزجار تاریک چشمهای زن را فراموش کند. لعنتش میکند که چرا لذت فضله ها را از او گرفته است. با زنهای دیگر که حرف میزند به خودش میگوید او خودخواه است و استحقاق بی تفاوتی و تنهائی را دارد... اما هر شب کابوس انزجار تاریک چشمهای خسته ی زن را که با دستهای لرزان موهای خیسش را شانه میزند، میبیند.

 

10 فروردین هشتاد و چهار.

 

ديدگاه


 
شهر مسجدها
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤  

طولانی ترین سفری بود که روی هوا معلق بودم... حدود پنج ساعت! تو فقط پنج ساعت یک جا بنشین و دیگران برایت جوک بگویند فقط بنشین! سرم درد گرفته بود دیگر. بدون مصرف دارو هیچ وسیله ی نقلیه ی پرشتابی وجود ندارد که مرا دچار تهوع نکند!

مسافران آنتالیا خالی شدند. زنهائی که به عشق رها شدن از بندهای خفقان روسریهای مختصرشان سوار هواپیمای ترک شده بودند همان لحظه های اول خیال خودشان را راحت کردند برخی هم تا آخر تعارف کردند و خلاصه روی پلکان خروجی باد روسری ها را با خود برد. برخی هم خودشان را خوب حفظ کردند و تا هتل خوددار بودند ...

فرودگاه بسیار بزرگی بود.نمی توانم در مقابل تکنولوژی بیتفاوت و کنجکاو نباشم بنابراین ترمینالهای زیاد و وسعت سالنهای ورودی برایم جالب بود اگر چه بهتر از آن را در امارات تجربه کرده بودم اما از ترکها توقعی تا این حد را نداشتم... مسئولین تور دیرتر از ما به فرودگاه رسیدند بنابراین مسافران خسته و سرگردان ایرانی که حدود هفتاد نفر بودند روی صندلیها ولو بودند. هیچ مسافر اروپائی را ندیدم منتظر ایستاده باشد. بلافاصله همراهی میشدند و در بهترین خودرو می نشستند و می رفتند! تفاوتهای کوچک چشمگیری که من هرگز نمی توانم برایشان عصبانی نشوم! ...

استانبول روی تپه های کوچک بسیاری بنا شده است که شیبهای بلند و پست فراوانی دارد به همین منظور اغلب خیابانهای با زاویه های تند، سنگ فرش شده اند تا عبور و مرور آسان شود اگر چه به منظور حفظ بافت سنتی خیابانها تنگ و باریک و انشعابات بسیار زیاد وجود دارند.

خلاصه به هتل رسیدیم گرچه نمای بیرونی هتل همان نبود که حتی توی سایت اینترنتی دیده بودیم اما خوشبختانه لابی هتل نسبتا زیبا بود تزئینات و لوسرها و تلفنهای عمومی و مبلمان و بار و رستوران جالبی بود. در واقع، هتل در یکی از بهترین بخشهای توریستی اروپا نشین استانبول قرار داشت، ما این را میدانستیم اما دیر متوجه منظور واقعی کسانی شده بودیم که تاکید بر آن داشتند.

برای مسافر خسته بعد از یک سفر طولانی دراز کشیدن بهترین هدیه می تواند باشد ... استراحت، مختصر هم که باشد نیروی دوباره تزریق میکند. بنابراین دو سه ساعت بعد سر حال و قبراق وارد خیابان استکلال ( استقلال ) شدیم و مسیر ترانوای قدیمی را به سمت تونل طی کردیم، مرد مست با بطری مشروب در دست فریاد میزد و به آدمهای مختلف گیر میداد سگها را کتک میزد و گاه به شتاب و به آواز و گاه به خنده و سکوت تقریبا همپای ما می رفت به جائی که میدانست و ما می رفتیم به مه تاریکی که نمی دانستیم کجاست در کمال هشیاری! روبروی برج گالاتا گرانترین و البته بهترین غذای سفرمان را خوردیم و بعد ... بهترین مناظر تاریکی استانبول را از یکی از قدیمی ترین برجها به تماشا ایستادیم ... مه پائین آمده بود و مساجد فراوان و زیبای شهر با نور پردازی عالی از باقی تاریکی تفکیک شده بود. آن شب یکی از زیباترین صحنه های شبهای عمرم بود.

اگر برای تجارت به استانبول می روی اگر برای دیدارهای ضروری به استانبول سفر میکنی اگر فقط یک روز وقت داری که آنجا باشی بهترین جائی که میشود رفت مینیاترک است. غبطه خوردم از این ایده ی جذاب و قابل توجه ترکها! در زمین وسیعی در حاشیه ی شرقی تپه ی ایوب – که بزرگترین و قدیمی ترین قبرستان استانبول محسوب میشود- تمامی بناهای تاریخی و مسیرهای قطار و رودخانه و کانالهای ترکیه و چند اثر مهم تاریخی دیگر مثل قدس و آکروپولیس و ساختمانهای عظیم امروزی مثل پل بزرگ معلق و فرودگاه و ورزشگاه و بزرگترین مرکز خرید ترکیه نیز در این بخش واقع شده که در اندازه های کوچک با ظرافت فوق العاده زیاد درست در جای مناسب حقیقی ساخته شده است... حتی یک ترانوای سفری کوچک که بچه ها را می توانست حمل کند در مسیر وجود دارد، به نماد همان ترانوای قدیمی خیابان استقلال و البته ترانواهای بسیاری که در شهر وجود دارد.

مسجد سلطان احمد و بنای ایا صوفیه که درست روبروی هم ایستاده اند و چشم در چشم هم دارند یکی از زیباترین مساجدی هستند که در عمرم دیده ام. ایا صوفیه که پیشترها کلیسا بوده است و بعدها تبدیل به مسجد شده و امروزه دوباره شکل کلیسائی گرفته است و موزه محسوب میشود، قدیمی تر از مسجد سلطان احمد است که به منظور رقابت با ابهت کلیسا ساخته شده است. مسجد سلطان احمد همچنان پذیرای نمازگزاران است و خارج از وقت نماز، قابل بازدید. نمای داخلی ایا صوفیه بسیار زیبا تر از مسجد سلطان احمد است و در هر قدم چیزی عجیب و ویژه توجه ات را جلب میکند اما مسجد سلطان احمد در نمای بیرونی بسیار کم نظیر و پر ابهت است. جالب این بود که خیلی از خارجیها وقتی میخواستند وارد مسجد بشوند لچکهائی که به همین منظور وجود داشت را به احترام روی سر یا روی شانه هایشان می انداختند اما ایرانیها ... اسلام و مسلمانی و حتی زرشتی و یهودی و مسیحیت به تناسب مدت زمان حضورشان، بر افکار مردم ایران کمترین تاثیر را گذاشته است!

دریا به وسعت چشمهایت، آبیِ آبی و بی نهایت بود ، سوار بر کشتی در حالی که مرغهای دریائی پا به پای کشتی برای خاطر نانهائی که روی هوا پرت میشد می آمدند از کنار جزایر پرنس عبور کردیم و در بزرگترین جزیره ی آن پیاده شدیم... آنجا هم کارت پستالی ترین تصاویر چشم نواز طبیعی از کوه و جنگل و دریا را با هم دیدم... به قدری زیبا و خارق العاده بود که در خواب هم چنین مناظری را ندیده بودم ! چقدر آرزو میکردم کاش همه ی آنهائی که دوستشان دارم کنارم بودند کاش صدای بهت و شادمانی شان را میشنیدم. چقدر دلم برای همه ی آنها که می شناختم تنگ شد و حیفم آمد که با من نبودند و از عجیب ترین بخش وجودشان یعنی چشم، یکی از زیباترین مناظر هستی را نمی بینند! آه ....

کالسکه ی دو اسبه ، جزیره را دور زد و شیک ترین ساختمانهای ییلاقی استانبول را نشانمان داد. ساختمانهائی که هر کدامشان طراحی خاص خود را داشتند و با بهترین چیدمان تزئین شده بودند. فقط می توانم بگویم واقعا زیبا بودند ....

وقتی خورشید سر بر بالین آرامش میگذاشت در آن آبی بیکران که حالا سرخ و زرد می نمود و سایه های عظیم کشتیهای مسافر بری به نقاط تاریک تبدیل میشدند، بازگشتیم ...

قصر دلمه باغچه – آخرین قصر عثمانی- عجیب ترین کاخی بود که دیده ام! با قصرهای کوچکتری درون آن، دیوارهای بسیار بلند، طراحی بسیار زیبا، دروازه های عظیم، روبه دریای مرمره،(مرا عجیب یاد تصاویر ذهنیم از کاخ ورسای می انداخت! ) یکی از شاهکارهای دنیا محسوب میشود. وقتی دیدمش احساس کردم شاهان ایرانی چه انسانهای کم توقع و ساده ای بوده اند که در قصرهای محقری زندگی میکردند!

استانبول آنقدر جای دیدنی و البته گران دارد که همه ی مدت هم اگر میخواستیم بگردیم زمان کم می آوردیم. ترکیه کشور فوق العاده ایست از باب حرکت در مسیر تاریخی- سیاسی و حتی اقتصادی ! تقریبا تمامی وسایل نقلیه ی استانبول را سوار شدیم. کرایه ی اتوبوس که ارزانترین وسیله ی نقلیه است حدود هفتصد تومان ماست! ارزش بنزین سوپر لیتری حدود 2.4 لیر است که میشود حدود هزار و هفتصد تومان. اجناس مارک دار بسیار گرانتر از ایران بود حتی مارکهای خودشان مثل ماوی ( این هم از مزایای سفرکه  فهمیدم آبی به ترکی میشود ماوی ).متاسفانه من استعداد بسیار بدی برای یادگیری زبان دارم اما ترکی را حتما یاد خواهم گرفت با وجود آنکه به نظرم زبان زشتی است وقتی که ادا میشود و نوشته میشود! اما ترکی استانبولی به مراتب ساده تر و اصولی تر و گوش نواز تر از زبان ترکی ایست که من در ایران و نخجوان شنیدم. دلنشین ترین آهنگی که شنیدم "استانبول سیتی" بود که احساس خوبی به من میداد. از بس ترکی برایم نامانوس بود شنیدن آهنگهای انگلیسی، حس غربت را ازم دور میکرد.

 

از بعد اجتماعی، خیلی صحنه ها به صورت آشکار برای ما هنوز قبح دارد، مثل لب گرفتنهای حین راه رفتن توی شلوغترین خیابان استانبول، مثل انواع و اقسام صداها جلوی کاباره ها، مثل نیم ساعت گریه کردن و در آغوش گرفتن و بوسیدن جلوی دوازده تا صف کنترل پاسپورت! و ... و چه خوب که هوا سرد بود ! مردم بخش توریستی ترکیه خیلی حقه بازند بنابراین در بهترین حالاتشان هم باید حواست باشد و خیلی اعتماد نکنی!

 

در بخش اداری، به شدت احساس خستگی و کندی میکردیم، در سه بخش چک لباس گاهی مجبور میکردند تمام لباسهای پوششی ات را درآوری! از همان اول دست نمیزنند به گیره ی سرت تا بفهمند صدای بوق برای فلز روی سرت است! حتی کفشهات را هم باید درآوری! دقیقا شش جا پاسپورت با سرعت لاک پشتی کنترل میشود! و هزار دفعه لیست پرواز را کنترل میکنند و هفت تا صلوات شمار لازم دارند تا مسافران یک هواپیما را جابجا کنند. در طول پنج ساعت پرواز کثیف ترین و کم ازشترین پذیرائی صورت میگیرد البته خودشان خیلی تمیز و خوش پوش و خوش عطرند اما همه چیز در سطح قرار دارد. جمع آوری تغذیه به قدری نامرتب صورت میگیرد که موقع پیاده شدن دچار تهوع میشوی!

تلخ ترین بخش سفر دیدن صرافی فرودگاه بود که همه ی پولهای دنیا را داشت جز ریال! با یک و نیم لیر که حدود هزار تومان ما میشود و ته مانده ی پول ترک ما بود ، یک آدامس هم نتوانستیم بخریم! اینجور وقتهاست که می فهمی بهشت همان جا بوده که توش میزیستی حتی اگر بهترین کاخها و مساجد و جزایر را در نوردی، خوشبختی همیشه نوک دماغت بوده و تو نمیدیدیش ...

 

اما وطن! وای وطن! چه لذتی دارد توی ماشین خودت توی گرمای لذت بخش اتوبان به تاخت بروی به سمت خانه و همه ی تصویرهای آشنا را دوباره ببینی و به خاطره هایت صبح به خیر بگوئی و بقال سر خیابان برایت دست تکان بدهد و سلام کنی به گلدانهای تشنه و ولو بشوی روی تخت ... اُممممممم  :)

 

ديدگاه