ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤  

 

بنویسم از چه ؟ کجا جا میشود؟ ... کجا فرو میرود؟... جا هم بشود فرو رفته است توی تنهای من تنهائی تو ! چرا هی باید خودمان را در خودمان گره بزنیم آخر ؟  حرفهایم را کجا بنویسم که صدای تق تق نداشته باشد ؟ که صدای نرم زغال باشد و کاغذ که درخت است روی درخت ... نوازش است آرامش است در سکوت  ... اینجا اما ... می بینی که ... می دانی که ... پر از هیاهوست اما نامفهوم ... لمس میکنیم هم را، بو میکشیدم اما تمامان نمیکند ... راضی نیستیم هیچ وقت ...

لبریزم لبریز از حرفهای بلند از شعرهای کوتاه از صداهای پاها که می روند که می آیند از صورتهائی که نمی بینمشان ... نمی فهممشان ... با همه ی وجود میروم سراغشان اما می بینم که کوچکم برای این همه آدم که ناتمامند ... گم شده اند ... توی این دنیای سردرگمی ... بنویسم از که ؟ تا بشوم مسکنی ؟ تا چه بشود ؟ آدم که حرف موثر نمیزند چرا باید حرف بزند اصلا ... هی تقسمشان میکنم...  عین نان مقدس...  ایستاده ام جلوی مجسمه ی مجاز، نان میگذارم توی دهانها ... من همه اش دهان می بینم ... نه هیچ چیز دیگر ... دهانهائی بد بو، دهانهای گشاد دهانهای خندان دهانهای هاج و واج، دهانهائی که باز میشوند و بسته میشوند ... همه ی دهانها هم اگر گوش شوند سودی ندارد من حرفهایم قدر ندارند ... نگو بنویس ... نگو ... من صدای تق تق را دوست ندارم زیر کلیدها را با پنبه بسته ام که صدا ندهد رویشان را فشار میدهم اما صفحه همیشه سفید است ... سفید ...  این است که تو نمی بینی که من حرف میزنم من می نویسم من همه ی حسهایم را همه اش را همه ی همه اش را می نویسم اما تو نمی بینی ... بگو با صدای کلیدها چه کنم ... با دهانها ... با گوشها و صورتهائی که نمی بینم ... چه کنم؟

 

پ.ن: این مطلب را در 2/4/83 نوشته بودم برای رها- اتاق آبی ...

به حرفها و سوالهائی هم که این آخری ها قلمدار گفتند و پرسیدند، زیاد اندیشیدم... خلاصه آدم باید دو دقیقه به حرفی که میشنود فکر کند ... نتوانستم خودم را بفریبم. به حامد هم گفتم که من حتی توان ایجاد یک لبخند را روی لبهای دیگری ندارم. بس که تلخم. دارم به رفتن فکر میکنم و بیشتر به گم شدن. زمانِ حقیقت را زیادی صرف کرده ام برای مجاز...

 

ديدگاه


 
التهاب
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤  

مثل یک قاچ بزرگ از یک هندوانه ی خنک، برای آرامش درونم آمده بودی ...

پس التهاب چشمانم برای چیست؟!!

 

ديدگاه


 
کابوس ِ آبرنگ ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  

از تو پرسیدم باد از کدام سمت می آید ؟ آب را چقدر میشناسی ؟ با قیقاجهای داستان چقدر طرف شده ای ؟ سیگار که میگیرانی مرا از کدام طرف میبینی؟ روی پوسته ی درخت امامزاده ی خوابم چقدر راه نرفته دیده ای ؟ ... بعد یادم آمد که پرسیده بودم برایم ترانه میخوانی ؟ نجوا چه ؟ نجوا میکنی توی گوش ماهی های آبهای تاریک دلم؟ اجازه میدهی روی انگشتان پسرک رنگ بپاشم تا رمز کلماتی که توی هوا مینویسد را پیدا کنم؟ و هزار تا سوال که معلوم نبود از کدام سنگدانی می پرید بیرون ...

تو عقب رفتی و همینجور ممتد سکوت کردی و نگاه کردی ،بعد دستانم را گرفتی و بوسیدی و گفتی: با این دستها مینویسی دوستت دارمها را ؟ دلتنگ شدنها را ؟ با این انگشتان اشکی که رفته بریزد را جمع کرده ای ؟ همین دستها هستند که روی سرت هوار میشوند؟ چقدر حیفند دختر !...

تو صدا کردن را بلد بودی... گفتی من برایت می ترسم، برای چشمهای نگرانت ، برای واژه هات که موج میگیرند روی کلیدها ...

من میخواستم سفت بغلت کنم که نترسی که رعشه نگیری که صدای درونم را بشنوی، دلم میخواست پر کنم آن خالی بزرگ را که زنده بشوی بلکه.

اما تو دستم را رها کردی گفتی نه!

نه اینکه دلت نخواهد که داشت پر میکشید برای لذتی که میتوانست ریشه کند توی تمام زندگیت اما هول میکردی از غلظت این آبی ِتاریک!

گفتی نه ! من به چراها و چگونه ها و باید ها جواب داده ام پیش از اینها.

گفتی آنجا خیلی تاریک است پر از ترس است پر از درد است حیف تو نیست که چشمهات تر میشوند از این آشوبه ها؟ ...

درماندگی را توی سکوتم خواندی که دلت نیامد بروی. که تنگ در آغوش گرفتیم، موهام را بوسیدی آرام صدام کردی و گفتی بخواب. چطور شده بودم توی خواب که گفتی لذت خواب کردنت مثل لذت خواب بردن کودکی بود؟ و بعدش گفتی که چقدر دوست دارم ببوسم این پوست کرخت دستانت را توی خواب؟

بال بال زدن روحم را دیدی وقتی صادقانه توی چشمهات نگاه کردم و گفتم که قلبی را شکسته ام ... بلند شدی، راه رفتی، لعنت کردی خودت را، بعد که دیدی سرم را انداخته ام پائین و اشک توی حلقه ی چشمانم جمع شده نشستی کنارم. خاطره برایم گفتی و صدام کردی هی. گرم شدم. گفتی همیشه تب داری.

به ات گفتم که از عادت می گریزم و تو گفتی : هی دختر! تو با عادت هم می جنگی ؟!

آن شب آخری را تو شاید نتوانستی حس کنی اما من ویران شدم ... آخرین حرفم را یادت هست که گفتم: حالا من چه غلطی باید بکنم؟؟ اصلا این روزها از همه می پرسم این را ... حالا من چه باید بکنم؟ چه باید بگویم؟ ...مغزم دیگر به فرمانم نیست...  شاید آنور مبارزه هیچ چیز نبود جز توهم تو ، وگرنه من چرا باید این ور برهوت باختگی با دستهای افتاده و حس شکست می نشستم آخر! طناب ارتباط را بریدی! شاید می دانستی که توی افتادن هیچ اوجی نیست ... شاید هم دستهات دراز بودند و من ندیدمشان ...

کتابها را که ورق زدم فال ات گرفته شد... این بود:

 

قُرص ِ مرد ، دلش است، می جوَدَش آرام می شود.*

* مندنی پور – رنگ آتش نیمروزی

 

ديدگاه


 
26
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤  

من بیست و شش بار از پرچین زمان پریده ام.

بیست و شش بار!

من بیست و شش بار عاشق کرمهای بی تاب ابریشم شده ام

و در فضای برگهای توت، شعور را با سرعت جویده ام.

من بیست و شش بار انگشتان مچاله ی نانوا را بوسیده ام

و در روزهای بلند جنگ، در صفهای بی انتهای نان، تنها به امید دیدار آن دستها ایستاده ام.

من بیست و شش بار تولد جوجه  کفتران چاهی را، روی بامهای قدیمی به تماشا نشسته ام

و با دهانی سرخ ، برنجهای جویده ی قحطی را در دهانشان گذاشته ام.

من بیست و شش بار رودخانه های طاغی و گل آلود برهنگی را تجربه کرده ام

و تخم ماهیهای سرگردان را بارور نموده ام.

من بیست و شش بار ، برای موهای شپش زده ی کودکان روستا گریسته ام

و در کلاس درس تنهائی مشق واقعیت کرده ام.

من بیست شش بار ترانه های مشرقی را با حنجره ی ام کلثوم و قمر توی ایوانهای خالی کودکی فریاد زده ام.

و بیست و شش بار بر خرابه های خشم خدا در بوئین زهرا و رودبار و بم ایستاده ام.

اما من

تنها یکبار عشق ورزیده ام

و آنرا کوتاه، دردمند، مضطرب، تنها، زودرنج، حسود و بخشنده یافته ام.

 

ديدگاه


 
استغاثه
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٤  

 

خدایا ! به حرمت همه ی لحظه های عاشقانه ام با تو ، مرا از :

 

« حرفهای نامرد! اشکهای نامرد! عشقهای نامرد! فکرهای نامرد! نوشته های نامرد!

شعورهای کوتاه! اندیشه های کوتاه! باورهای کوتاه! دوستیهای کوتاه! عشق ورزی کوتاه!

دوست داشتنهای حقیر! صداقتهای حقیر! امیدهای حقیر! محبتهای حقیر! نگاههای حقیر!

اندوههای مبتذل! خنده های مبتذل! انسانهای مبتذل! توجیهات مبتذل! شوخیهای مبتذل!

روزهای تاریک! تشویشهای تاریک! اعتمادهای تاریک! تنهائیهای تاریک! چشمهای تاریک! ... »

 

رها کن و محفوظم دار.

 

ديدگاه