برزخ ِ تعليق!
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥  

 

 

 

سکوت که می‌کنم و روبروی نگاه تو می‌ایستم؛ یعنی که دارم خودم را تنبیه می‌کنم. خودم را که توی چشمان تو به چشم نمی‌آید. خودم را برای لحظه‌های کوتاهی که به من بخشدی و من آنقدر سفت گرفتم‌شان – می‌گیرم‌شان – که هدر می‌رود و خراب می‌شود و مثل بچه‌ها که حالا آن چیز دوست داشتنی‌شان را که ناشیانه گرفته‌اند و خراب کرده‌اند، می‌نشینم، بغض می‌کنم و لبهام را گاز می‌گیرم و گریه می‌کنم.. .بعد مثل بزرگترها خودم را تنبیه می‌کنم هی...

 

کی گفته من حق دارم این‌همه خودم را بیازارم آخر؟ چرا خودم را این‌همه  می‌برم به محکمه‌های نبوده ؟

از اولش هم باور نداشتم که حق دارم که حق داشتم که می‌تواند هر آدمی خواسته یا ناخواسته مال بخشی از ذهن و قلب دیگری باشد که مجاز نیست که باشد... اگر باور داشتم حالا این‌همه رنج نمی‌کشیدم. نکرده‌ام. نمی‌کنم هم انگار. اما همین که تو نگاهت گرم می‌شود در حداقل حرارت، تمام من می‌سوزد...

بعد دوباره می‌نشینم جای خدا، با همان ید و بیضا، با همان فرشتگان قهر، شبیه همان‌ها که می‌آیند توی خواب‌هام، چکش می‌کوبم و فریاد می‌زنم: برزخ تعلیق! ...

بعد انگار هزار هزار نجوا دشنامم می‌دهند، نفرینم می‌کنند، می‌پیچم و دست و پا و چنگ و دندان می‌زنم و می‌خراشم به جائی که نیست – توی همه‌ی این صداها فقط صدای مادرم می‌آید که می‌گوید: نکن اینکارها را دختر! خدا قهرش می‌گیرد – خدای درون من همیشه قهر است با من.

 

نعوذ بالله... می‌بینی؟ وقتی می‌شود خدا را این‌قدر کوچک کرد که گذاشت درون یک آدمی که حقیر است همین می‌شود آخر برزخ‌ها و عذاب‌ها.

حکم


 
بی‌قرار ِخواب زده
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥  

آخ دلم ... قرار ندارم...

تو که دل‌بسته‌ی هیچ قرارگاهی نبوده‌ای، بی‌قراری مرا تعبیر کن.

معّبر

عین خواب می‌ماند این زندگی لعنتی. کلی چیز می‌بینی تویش، کلی کار می‌کنی که نمی‌دانی چرا انجامش دادی، چرا از این خوشت می‌آید. چرا از آن بدت می‌آید. نه این که حساب و کتابی نداشته باشد نه، آدم ازشان سر در نمی‌آورد. باید یک عمر خماری بکشی تا بفهمی توی سرت این همه هوس جورواجور چه کار می‌کند. چرا ولت نمی‌کنند بروند. خماری کشیدن بددردی است.*

* محمدرضا کاتب - هيس


 
ترازوی اعتماد
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥  

بی‌آنان که دوست‌شان می‌دارم، خصوصن آن‌ها که در هرم اصلی زیستنم ایستاده‌اند نمی‌توانم زندگی کنم، اما گاه می‌شود که لحظه‌ای به این می‌اندیشم که همینان که حجم بزرگی از احساسات و روح و جسم و دنیایم را پر کرده‌اند اگر روزی آشکار شود که خائنند به من، چه می‌شود؟

 اگر روزی برسد که بفهمم مهرشان، عشقشان، خوبی‌هاشان، نگاه‌هاشان، نگرانی‌هاشان، رنگ دیگری داشته چه می‌کنم؟

زمان از دست رفته، مهرورز‌ی‌های صادقانه، هول و ولاهای از صمیم قلب، چشم به راهی‌ها و .. همه و همه در ما انتظاراتی می‌آفریند از آنانی که دوست‌شان داریم که در مقابله با برخورد اشتباهی از اینان در برزخی دردناک گرفتار می‌شویم.

تنم می لرزد گاهی، وقتی چیزی می‌بینم، می‌شنوم، می‌خوانم و حس می‌کنم از ایشان، که خارج از مدار همیشگی‌ست.

نمی‌توانم پنهان کنم که واهمه‌اش چنان برایم هولناک است که در چنین شرایطی می‌گویم : «من دارم اشتباه میکنم – که از ته دل دوست دارم که اشتباه از من باشد -» و همان وقت صدائی از جائی می‌گوید: «وقتی داری خودت را می‌فریبی، پس آیا شایسته‌ی فریب خوردن نیستی؟»

چه می‌دانی چه خنکی ِدل‌آرامی‌ست وقتی می‌رسم به آن نقطه که در می‌یابم اشتباه کرده‌ام... هزار برابر بیشتر آن‌وقت دوست‌شان می‌دارم که همان اندازه از خودم دورم ان لحظه و درست همین وقت است که درمی‌یابم تا چه حد خودخواهم و حسود.

چه می‌دانی چه تلخی سهمگینی‌ست آنگاه که در می‌یابم فریب خورده‌ام ... هزار برابر بیشتر از آن‌که از او بیزار شوم از خودم متنفر می‌شوم که احساس حماقت و فریب خوردگی تمام وجودم را متلاشی و آشفته می‌کند.

 

حقیقت این است که گناه آن‌کس که صمیمی‌تر و محبوب‌تر است در مواجهه با اشتباهی،  بزرگ‌تر و نابخشودنی‌تر است.

چه اهمیتی دارد اگر کسانی تو را بیازارند، بفریبند، دروغت بگویند، دشنامت بدهند، تحقیرت کنند که مورد احترام، محبت، توجه، اعتماد ، صرف زمان و انرژی و دوستی‌ات نیستند؟

 

خدایا به من قدرت تعقل، توان صبر، بزرگ منشی ِقناعت و شایستگی بخشیدن و بخشیده شدن عطا کن و خائنم مکن به ولینعمتان، دوستان و آموزگارانم...

اهميتی دارد؟

 
قلب‌ زمستانی!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥  
 
 
 
 
 
 
 
 
 
از معجزه‌ی چشمان تو تا قلب من فقط چند کلمه فاصله است؛
«دوستت دارم‌ها» را وقتی بگویم که هنوز معتقد به «معجزه‌ها» باشم...
 
باور!!!؟