ابتذال بخشش
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥  
من نفهمیدم چطور شد دوستی‌ها منهای دوست داشتن‌ها معنا یافت بی چون و چرا! چرا؟
من نفهمیدم چرا از بام مهربانی‌ها پرتابم کردی روی آسفالت هرزگی‌ها!
من نفهمیدم چطور شد که دروغ ساده‌ی زنانه را ترجیح دادی به صلابت صداقت‌ها!
من نفهمیدم کجای خوبی‌ها مهر رسوائی خورد و بی ظرفیتی فکر و قلب دیگری چگونه نتیجه‌ی اتهام من شد در دادگاه نابرابری‌ها!
من نفهمیدم که گوشه‌های روسری آبی‌ام را کجای خاطره‌هایت گره زده بودم که بی‌حجابم کردی با تحقیرها!
من نفهمیدم صدایم کی موج بلند سینوسی گرفت که از تمام توابع عالم حذفم کردی بی‌محابا!
اما ...
دلم می‌خواهد بدانی که
تو!تو گلاویز هیچ حرف صادقانه‌ای نبوده‌ای،تو ...قواره فهمیدنهای من نبوده‌ای
تو دلبسته‌ی مراد هیچ درختی نشده‌ای،
تو آشفته‌ی صدای هیچ بارانی نگشته‌ای،
تو تن‌پوش زخمی هیچ سلاخی نشده‌ای،
تو اندازه‌ی شعور ساده‌ی من زنانگی نکرده‌ای،
تو به پهنای دل من دلدادگی نکرده ای ،
تو به وسعت نگاه من، عذاب وجدان نداشته‌ای.
تو ... قواره‌ی فهمیدن‌های من نبوده‌ای.
پس قابل تاسفی، قابل ترحمی، قابل اغماضی و قابل بخشش.

 

استنتاج تلخ


 
فریاد ساکن
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥  

کلمات٬ اگر که تازه نباشند٬ داغ نباشند و قوی٬ موثر نمی‌افتند و چنین واژه‌هائی نزول نمی‌شوند بر دل٬ مگر که نگاهی٬ تفکری٬ شوقی٬ ذوقی٬ آشوبی٬ غوغائی پشت آن جرقه‌ای‌زده باشد به شعور ارواح ما.

و من آن‌گاه که چون ببری خشمگین از اندوه دردناک اسارت میان دیگران و باورهایم٬ گرفتار کنجی می‌شوم و نیشخند زهرماری تقدیر را با بغضی عمیق قورت می‌دهم٬ تا سرحد مرگ٬ ساکت و لبریز و آشفته در آسمان اجباری زیستن٬ جان و پر می‌کنم.

که ثمره‌ی شعورم تبدیل به هیچ میوه‌ی دلنشینی از کلمات نخواهد شد و سر آخر گرفتار زنجیره‌های بایدها و نبایدهائی می‌شوم که روحم را بندی پیچش‌هائی می‌کند تمام ناشدنی.

 

غروب واژه

 

 

 

تو که نبودی من قوی‌ترین حسهایم را اینجا نوشتم، اما نمی‌خواهم بهترین بُعد وجودم باشم اگر که تو نباشی...

 


 
يک کاسه مهربانی
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥  

دیروزها که رفت، بوی خون حسین و عباس،  طنين دردناک آوای اشک‌های زینب ، صدای هق‌هق از گلوهای بریده‌ی کوچک روی جاده‌های نم‌دار و باران خورده‌ی خیابان‌های شهر من روی علامت‌ها و کتل‌های تکیه‌های از هر جا سر برآورده و توی دست‌های منتظر، پشت دیوار خانه‌های نذری‌دهنده شنیده می‌شد ...

هر جا که می‌بینی دسته‌هائی از آدم‌ها – چه در آفریقا چه در امریکا و اروپا و این سو و آن سوی دنیا – جمعند که اعتقادی را ، که باوری را که ریشه کرده در وجود معنوی‌شان، به تصویر بگذارند، چه مرگ پاپ باشد، چه اعتراض مادران آمریکائی، چه اشک‌های مادران فلسطینی و انتفاضه‌ی دست‌های جوانان‌شان، چه مشت‌های گره خورده‌ی مردم شیلی٬ چه مجموعه‌ی جهانی حج، هر جا که چنین ببینی- نمی‌توانی که بی‌تفاوت بگذری، هر کدام که با تو عجین‌تر باشد بیشتر تکانت می‌دهد و این خاندان زلزله‌ی تکان‌دهنده‌ی قلب منند که در حادثه‌ی کربلا می‌شود ابعاد گسترده ای از باورهای شریعت و روال‌های صحیح اجتماعی و سیاسی را با شجاعت عباس و عظمت حسین و شکوه زینب و دردمندی رقیه و پرپر شدن علی اصغر دید.

وا اسفا که ما غافلیم از داشتن نمونه‌های بی‌بدیل خلقت که این‌چنین نزدیکند با باورمان و چشم می‌پوشیم از آنان. کدام قبیله این همه مردان و زنان شورانگیز، مدبر، فهیم،مهربان، شجاع، آبرومند و صبور ... داشته است؟ بزرگوارانی چون مسیح چون موسی چون ابراهیم هم حتی نتوانستند در دوره‌ای صدساله خاندانی به اعجاب انگیزی خاندان فاطمه و علی داشته باشند.

به خدائی که می‌شناسم، فخر دارد چه انتصاب‌مان به علویان چه اعتقادمان به آن‌ها که نمونه‌های عینی حقند و حقیقت.

بهای آزادگی