آويختگی...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥  

تو نشسته بودی یا نمی‌دانم من بالا می‌رفتم! تو ثابت مانده بودی یا نمی‌دانم من می‌گذشتم، تو حرف می‌زدی یا نمی‌دانم من خیره بودم به حرکت کند لب‌هات... هر چه بود، انگار تو بودی و من در مداری یا می‌چرخیدم یا نمی‌دانم تو می‌چرخیدی، و در این مداردوران جنینی که بود که تنها چیزی بود که بود، گرفتار هذیان می‌شدم یا نمی‌دانم تو کلمات هذیانم بودی که زنده می‌شدی.

این‌جور وقت‌ها خودم را گم می‌کنم و تو نیز نمی‌فهمی که من میان تو گم شده‌ام، که آن وقت‌ها که آینده را بی‌من تصویر می‌کنی، من این‌جا خودم را در دنیائی خالی، زیادی سپید و با نوری که توی چشم‌هام تاریکی می‌سازد، ترسیده، وا مانده ، جا مانده و محصور میان خاطره‌های دوباره، اشک‌های ریخته، خنده‌های ریزشده و فریاد‌های هوسناک، دوران جنینی‌ام را با مکش ِانگشت شصتی کثیف آغاز می‌کنم...

انگار آن روزها که آسمان آبی بود و زمین سبز، اردیبهشت بود و نبود، آدمها زیاد بودند و نبودند که وقتی من و تو بودیم، شلوغی بهانه‌ای بود تا ما بخندیم و آن دورها زندگی را ساخته و پرداخته باور کنیم و خیال کنیم که دلبستن به همین سادگی‌ست، که یک روز شادمانه اتفاق می‌افتد و شادمانه طی می‌گردد.

و من اگر خدا بودم لابد آن روز به ساده‌لوحی بنده‌ام لبخند می‌زدم که تو و من نمی‌دانستیم تقدیر، ریسمان بلندی‌ست که قانون ابدی آن این است که زندگی آدمیان زنجیروار به یکدیگر  وصل است...

که چون هیچ آدمی بی حرکت نیست پس هر روز باید اتفاقاتی بیفتد و اگر جائی کسی سر این زنجیر را به سوئی بکشاند، همه‌ی مهره‌ها حرکتی در مسیر می‌کنند...

گاهی یادم نمی‌آید این حرفها را به تو گفته‌ام یا خیال کرده‌ام که گفته‌ام... گاهی یادم نمی‌آید بوده‌ای یا من خیال کرده‌ام که بوده‌ای ... گاهی شک می‌کنم که هنوز زنده‌ام.

 

قلاب


 
گفتگوهای من و منِ‌من
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥  

  وقتی انگشتت را فرو کرده باشی توی دل دیگری، فشرده باشیش، سوراخ شده باشد، زخم مانده باشد، همین می‌شود قصه‌ی رفاقت!

 یکی نیست به من بگوید، من کی اصرار به دوستی داشته‌ام آخر که حالا باید این‌چیزها را بشنوم!

من می‌گویم این عکس‌العمل خیلی هم غیرعادی نیست.

منم نمی‌‌گویم هست، من می‌گویم عادلانه نیست.

تو را به خدا از عدل حرف نزن، کی عادل است آخر!

منظورم انصاف بود.

خیلی فرق نمی‌کند، انصاف هم سطحی از عدل است.

  نیست به گمان من.

به هر حال وقتی زخمی ساخته شده، هوار و آه و اشکی هم در پی دارد دیگر، ندارد؟

 خب چرا فکر می‌کنی من ساختم آن زخم را؟ اگر جراح برای برداشتن غده‌ای درون تو را شکافته باشد و بریده باشد آن غده را از وجودت بعد جای زخمِ برش مانده باشد – حالا گاهی هم بنا بر دلایلی که مقصر خود بیمار است عفونی هم شده باشد – باید جراح را بی‌راه بگوئیم؟ آقاجان من کی توی زندگیم رفته‌ام که زخمی بسازم؟ انگشتم را اگر فرو کرده‌ام توی دل و جگر کسی، فقط برای برداشتن یک غده بوده! این باید باشد نتیجه‌اش؟ بعد تو داری سر فرق انصاف و عدل با من چانه می‌زنی؟

من می‌گویم هر کس دارد به قواره‌ی خودش قضیه را می‌بیند، اندازه‌ی دریچه‌ی خودش، حد توقع‌اش، اثراتی هم گذاشته روی زندگی او. چه می‌دانی شاید آن عفونت از پا درش آورده، غده را نمی‌دیده، درد نداشته، تو نشانش دادی، برش داشتی، دردش را حالا دارد می‌کشد، قبل‌اش نداشته دردی، نمی‌فهمیده اصلن بوده آن درد... حالا هم جنس دردش فرق می‌کند.

خب حالا من چه غلطی باید بکنم؟

به نظر من همین که ساکت و خوددار باشی خوب است.

حالم به‌هم می‌خورد از این‌ حرف‌ها که می‌گویند: تو نیتت خیر بوده و باقیش ... والا من کارستان کرده‌ام، تعریف هم اگر هست باشد، آدم شعور یک انسانی را یک روز هم جلو بیندازد، یک روز است...

خب اگر منظورت این است که بگویم باریکلا، دستت درست. می‌گویم...

هه! تو را به  خدا این را ببین! آدم با خودش هم این‌طوری رفتار کند، پیداست که نباید از دیگری توقع بیش از این داشته باشد.

من فقط می‌دانم تو دوباره عصبانی شدی... اصلن کیف می‌کنی از این عصبانی شدنت!

به خدا سرم را می‌کوبم به دیوار بپکی‌ها! ... خرِ خدا! من کیف می‌کنم از عصبانی شدن؟ عجب روئی داری تو!

:) پس فقط باور کن که تو رسالتت را انجام داده‌ای...

حرف‌های تو


 
من زنم...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥  

به لبخندت بخندم یا به گریستن‌ات بگریم؟ طوافت کنم ، دورت بگردم...

مرا در جدال با خودم قرار مده، که روح برزخی ام سخت‌گیرتر است با من تا دیگری...زن٬ بوی سیب می‌دهد...

مجالم بده در این تن آشوب‌های ماندن و رفتن.

قصه ی هزار و یک شب نیست ، داستان گم شدن و پیدا شدنت،

افسانه‌ی سیمرغ و زال است و غروب چشمان رودابه؛

تو از همان طایفه‌ای و من از همین ایل.

تازیانه هم اگر می‌زنیم به قصد قربت بزن رفیق مهربان قدیمی!

اما تاب شکستگی‌های مرا بیاور در جویبار بلند چشمانم

که من زنم، غلیظ و کشدار، لیز و تبدار، آسیمه سر و بی قرار ...

که سردی واژه‌های تو مرهمی‌ست برای کبودی صورت نوشته‌هایم.

دستم به دامنت، شعور ساده‌ی مرا درگیر حلاجی معادله‌های دشوارِ بودن و نبودن مکن.

 

چيزی بگو


 
عدد مرگ
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥  

 بشمار...

365 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه‌ای‌ها را سال‌های سال ، 1 انسان زندگی می‌کند که ... بمیرد! عدد مرگ چند است؟!

 

حساب کن!