ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

دنبال چه ميگردي ؟! من يكدانه شمع دارم كه اگر بخواهيش با تو تقسيم ميكنم تا نوشته هايمان را روشن كنيم براي عابري كه ميگذرد.

 

ديدگاه

 

مرا از تیرگی روزگار نترسان...

نهايت سياهی روزگارم سپيدی موهايم خواهد بود ...

 

 


 
صميمانه ای روی < پله ی ششم >
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥  

گوش کن!

صدای جر خوردن چیزی می آید،

شبیه پاره کردن یک کاغذ کاهی، که شاید نامه ای عاشقانه بوده است از روزهای شکوفه باران درختان گیلاس!

شاید پوسته ی کاهی کارتنی بوده باشد که روزی تن ِمردی رانده را در زمستانی سرد، به آغوش گرفته است.

شاید تنه ی بلند بادبادکی بوده باشد با گوشواره های زیبا که در هم آغوشی باد و آسمان، عاشق پسرکی شده است که او را به خدا نزدیک می کرده است.

شاید پوشش ساده ی دفترچه و مدادی بوده باشد که با دستان دخترکی روستائی تقدیم ِفرزند زنی تنها در سنگرهای خاکی گردیده است.

شاید ...

گوش کن و بعد ببین...

ببین که دنیا چقدر دور است از نگاه ما به کابوسهایمان!

این صدا ، صدای واضح خستگی استخوانهاست لابلای برجهای آهنی و پنجره های دربند.

صدای تنیدن ارواح ناآرام است روی پله های کوتاه بیمارستان و راهروهای شلوغ دادگاه و نفرت میله های زندان.

صدای شکر گزاری تسبیح مادر است میان دستان مضطربش در نیمه شبهای تاریک.

صدای تولد یک دانه ی خسته است که آهی بلند میکشد با دیدن خورشید.

صدای حیوانیست که تمام هستی اش را توی چشمهایش میریزد و حسرت میخورد که نمی تواند بگوید " دوستت دارم".

....

این صدای جر خوردن پوسته ی هستیست آنگاه که تو به حقیقت نزدیک میشوی.

 

* نوشته شده برای رخشان - بیست و دوم مرداد هشتاد و چهار

 

ديدگاه

 


 
تقلا !
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

 

در هزار واژه هائی که تو را در بند میکنند که به التماس ِانگشتانت سرریز شوند روی سپیدیهای کاغذ ، تو فقط سکوت را می نویسی و من فقط سکوت را می خوانم که «سکوت سرشار از ناگفته هاست» و گفته ها اگر که هرز بروند اگر که حرام شوند اگر که در قواره ی حضور ِطفیلی کسانی صرف شوند، اگر که بی قاعده به قاعده ی نوشتاری درآیند ، بوی گندشان دیر یا زود به مشام ارواح پریشان اطرافت می رسد. اما میل شدید به حرف زدن که از آغاز ِزاده شدن با توست و تا انتهای هستیت دنبالت میکند ، وامیداردت که در نهایت ِبی اعتمادیت به آدمها، به آدمْ گونه ی درون خودت که نامی جز «خودت» ندارد اعتماد کنی و به سخن با او درآئی و در این ناگزیری، آنجا که دریچه ای گشوده شود و عفونت تنهائی تو در چشم ِمردمان دریده شود ، اندوهناک ترین و دردناکترین کلامهاست که گفته میشود.پس بگو که گفتن تو را از جستجوهای مرموز خودت دور میکند و آن عفونتها ذره ذره بیرون ریخته میشوند و سبکت میکنند از وزنه ی سنگین تنهائی با «خودت»...

 

ديدگاه


 
من چيزی گم کرده ام، شايد هم کسی را!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

 

 

 

 

 

 

 

گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین،

بارون میاد خیس میشی ،

برف میاد گوله میشی،

میفتی تو حوض نقاشی ...

کودکی من توی کدام جیب زمان جا مانده است؟ ...

تو که از آن رد شده ای!

جائی کودکی مرا تنها و گریان ندیدی که دنبال خودش میگشت؟!

 

 

ديدگاه


 
اجازه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

آقا اجازه!

دلم برایتان تنگ شده، برای آن حرفهای عجیب و غریبتان که توی کلاس اسمبلی میزدید. برای آن «خانم مبصر» گفتن هایتان که مرا سرخ میکرد. 1

 

آقا اجازه!

دلم برایتان تنگ شده، برای آن نگاهتان که تا چیزی را می پرسیدید روی لباهای من می ایستاد. منی که شاگرد زرنگی نبودم اما آنقدر به ام دور دادید که شدم بهترین ِکلاسهاتان. 2

 

آقا اجازه!

دلم برایتان تنگ شده، برای آن وحشتی که از آن موهای سفید و شوريده تان داشتم. برای آن روز که آنقدر ازت ترسیده بودم که پای تخته یادم رفته بود علامت« زیر مجموعه » چه شکلیست و همه ی بچه های کلاس دستهاشان رو هوا بود و نقاشیش میکردند و تو گفتی : همه ساکت!!... تو از چی می ترسی؟ من که اینجام :)  3

 

خانم اجازه!

دلم برایتان تنگ شده، برای آن لحظه هائی که مجبورم میکردی بروم انشاهایم را با صدای لرزان بخوانم. برای آن بحثهای بلندی که در مورد حافظ داشتیم . 4

 

خانم اجازه!

دلم برایتان تنگ شده، برای آن محبتی که توی صدایت بود و میگفتی لیلا بدو مشقها را خط بزن! و میدانستی که من به ات نخواهم گفت که کی چند صفحه را ننوشته. 5

 

خانم اجازه!

دلم برایتان تنگ شده ، برای آن روزهای گرمی که با ما توی زمین والیبال میدویدی و میگفتی : تیمت باید بهترین تيم کلاسهای ریاضی بشود! 6

 

به یاد روزهای خوبِ بودن در کنار شما: 1دکتر شهبازی( استاد اسمبلی و پايگاه دادهها) ،2 دکتر مدیری( استاد مهندسی نرم افزار و شبکه و سمينار و ... )،3 دکتر رضوانی ( استاد جبر و آناليز ها و جبر خطی). 4خانم شریفی(ادبیات سوم دبیرستان)، 5خانم هاشمی( سال سوم دبستان)، 6خانم قالوچه ای( ورزش دوم دبیرستان)

 


 
ملاحظه
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

 

 

 

ناخنت را روی فلز نکش، من تحمل جیغ اجسام جامد را ندارم....

 

ديدگاه

 


 
سلام ...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

دل که داده باشی ،

دل کندن ، جان کندن میشود... چه، که بخشنده اگر باز پس بخواهد که بگیرد خودش را محقر کرده.

پس بستان جان مرا که دل هم کنده شود با دستان تو و داده هایم بر باد نروند اینگونه بی مقدار و نال...

 

ديدگاه