برای خوبی تو
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥  

خیلی وقت است که تاریخها اعتبارشان را برای من از دست داده اند، تاریخهای تولد، تاریخهای مرگ، تاریخهای نحسی اندوه، تاریخهای مبهم شادی، تاریخهای خصوصی، تاریخهای رنگ پریده ی خندان...

هر وقت تو نباشی، آغاز تازه ی اندوه است. هر وقت خوب باشی و آرام، لحظه ی زایش شوق...

من بی بضاعتم برای شادمان کردنت، لبهایم نه آنقدرها گرم، دستانم نه آنقدرها آرام، نگاهم نه آنقدرها خندان، واژه هایم نه آنقدر ها مهربان بوده است که لایق چون توئی باشد که من همیشه مغرور تر و لجباز تر و جسورتر از حد التفاتی که کرده ایم، بوده ام ... با آنهمه اینها تمام دارائی زنی چون منند که تو سالهاست نشسته ای کنار لحظه هاش و سخت امیدوار است که باور کنی دوستت میدارد، با همین بضاعت اندک...

  بدون ویرایش، 30-3-85

 

 

وقتی تو نباشی نه روزهای من شبیه روز روشنند و نه شبهای من شبیه شبهای زنده ، پر ستاره.

وقتی تو نباشی ، واژه و معنا هم از آسمان ببارد ، باز  گوئی چیزهائی کم است. چیزهائی که با تو می آیند و با تو زندگی میکنند و با تو میمیرند.

وقتی تو نباشی من به سطرهای خسته ی آبی و خطوط همیشه صاف این دفتر معتاد میشوم ، به نوشتنت. که وقتی نباشی فقط میشود تو را نوشت، خوب نوشت و همین واژه های بی مقدار را میشود در آغوش فشرد و تن لرزه های نشئه ی خیال بودنت را دوباره لرزید.

وقتی تو نباشی دنیا به هر نام که باشد به هر اندازه که گسترده ، به هر شکل که مدرن و سنتی ، دنیای تنهائی من است.

وقتی تو نباشی حرفهای من ، همانها که برای تو مدام میگویم همانها که هر روزها توی خستگی راه، توی پیاده روهای شلوغ دم عید، توی صداهای هولناک ترقه های چهار شنبه سوری ، توی افقهای صبح زودی و دم غروبی، توی کاسه های نذری با طعمهای شله زرد و قیمه و قرمه سبزی -حرفهام- سرریز میشوند توی دلم توی سرم توی تمام رگهام جاری میشود حضور تو. و من میمانم که چه کنم با آنها.

وقتی تو نباشی من دلبسته ی هیچ کتاب و نویسنده ای نمیشوم که ذوقی در من ندارند حرفهای خوب، که همه ی اینها اگر که گفته نشود برای تو ، تو را نخنداند، تو را به فکر نیندازد، تو را مردد نکند، تو را غمگین نکند ، تو را که با من همیشه واگویه داری به حرف نگیرد به هیچ نمی ارزد.

وقتی تو نباشی همه ی رنگها کدرند، همه ی شوقها بی حالند، همه ی زندگی انگار مردار وار می گردد و می گذرد.

و من این همه را خیلی بارها به تو گفته ام ، نه با کلمات ، که هراسیده ام از گفتنشان، که تو نمی خواستیشان، چه کنم که بهترین ابزار من برای بیان آنچه درونم میگذرد همین سی دو حرفیها هستند و بس؟!

 

واژه ای به من ببخش


 
بيان واقعيت
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥  

صداقت چند وجهيست، فاز بندی دارد

بخش اول بیان روشن واقعیت است

بخش دوم تفسیر نکردن و توجیه نکردن است

بخش سوم پاسخ صحیح و بدون پنهانکاری به سوالات مخاطب است ...

حقیقت پارامترهای بیرونی میگیرد، ضریب میخورد و متغییر می پذیرد و اينجاست که شکل واقعیت میگیرد، وظیفه ی آدمِ صادق بیان واقعیت است نه نمایش حقیقت.

بیشتر آدمها دروغ نمیگویند آنها در فاز دوم و سوم میمانند : تحمیل برداشت شخصی و پنهانکاری در جواب روشن.

 

نقد

 

من خيار زبر و گوجه نشُسته و هنوز داغ را چيده ام از روی زمين. زمين خودمان نبود. پدرم به آينده اعتقاد داشت. درخت می کاشت-  چه حسرتِ غريبی می خورد آخرهای عمرش برای آن درختها که خشک میشدند یکی یکی- زمين ما توی کوهستان بود نه روی خاک يک دست و دشت فراخ .

مردان و زنان کوهستان همه شان يک خشمی دارند از جنگ با عظمت پر هيبت کوه، می خراشند و پيش می روند. با آنهمه کوهستان هميشه سخاوتمند است. مثل غولهای ترسناکِ مهربان! ...

درختان کوهستان مغرورند و همان سماجت دهاتی را دارند. مثل بچه ها تربيت ميشوند شبيه ميشوند با صاحبشان.وقتی یاد بگیری توی سنگ ریشه بزنی لابد به سختی سنگ ریشه برمیکنی.

درختان پدرم خیلی صبوری کردند و قناعت، به همان اندک آبهای فصلی که از جانب خدا می آمد اما سر آخر ... من درخت نخواهم کاشت...

 

آدمها گذشته دارند، چیزهایی توی چشم حقیقت دیده اند، آیینه ميشوند حالا.

 


 
عادت
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥  

تو اسم این را هر چه میگذاری بگذار،

خودخواهی،

بی اعتمادی،

سنگ دلی،

بی شعوری،

بی لیاقتی،

...

من حتی خوبی را هم به زور نمیخواهم.

چیزی را به من ببخش که از تو خواسته باشمش.

جائی کمکم کن که صدایت کرده باشم.

زمانی سیرابم کن که تشنه باشم.

من از عادت «خوب بودن» بیزارم...

من از «عادت» بیزارم.

   سهم شما

 

وقتی یک چیزهایی زود اتفاق می افتد ، زودتر از زمان خودش ، شاید آدمها را همانجا نگه دارد. شاید هم ربطی نداشته باشد، نمیدانم. سال 74 که پدر میخواست برای من کامپیوتر بخرد، به این فکر نمیکردم که تا کجاها مرا پیش می برد، نمیدانستم چقدر فضا و آینده ی مرا متاثر میکند. برای همین بود شاید که هیچ علاقه ای برای خریدنش نشان نمیدادم و برایم مهم نبود که 386 باشد یا 486 برایم مهم نبود که سایز مونیتورم چی باشد؟ رنگی باشد اصلن یا نه! اصولن خجالت میکشیدم بگویم: بله اگر کامپیوتر داشته باشم، برنامه نویسیهام را سریعتر مینویسم دیگر صد بار نمی روم سایت دانشگاه که آیا وقت داشته باشند یا نه، مربی باشد یا نباشد... واقعن من هرگز روم بر نمی آمد که به پدرم بگویم من این را میخواهم آن را نه! حتی برای خریدهای اول سال مدرسه، برای پول توجیبیم! احساسم اغلب این بود که من به چیزی احتیاج ندارم. سه هزار تومان پول توجیبیم اضافه هم می آمد سال 72! من یاد گرفته بودم چطور پس انداز کنم. چه چیزهایی واقعن لازم نیست و چه ضرورتهائی باید که باشد. باورم بود که تقاضا کردن از دیگران مرا خفیف میکند. حتی پدرم. بنابراین آن اندک نیازهایم را هم فقط با مادرم در میان میگذاشتم. من با خودم عهد کردم وقتی بروم سر کار هر ماه مبلغی را برای باز پرداخت شهریه ای که آنها برایم می پرداختند بگذارم و تا جائی که یادم می آید به عهدی که کردم پایبند بودم. من حمایت و تحت فشار بودن خانواده را برای رشد و تعالیم، وظیفه ی آنها نمیدانستم برای همین است که هرگز فراموش نکرده ام که آنها چقدر به من محبت داشتند و چقدر برایم زحمت کشیدند. نه آنکه من فرزند حق شناسی باشم مادرم مرا آدمی چنین تربیت کرده بود که دیگران موظف نیستند به تو محبت کنند بلکه این توئی که موظفی به دیگران محبت کنی. برای همین است که آنجا که اتفاقات و اشتباهاتی پیش می آید و ازم سر میزند که مغایر با تربیتم بوده است، دچار بحران و عذاب وجدان میشوم.

حالا ... نه! حقیقت این است که من آدم دهه ی 70 نیستم دیگر. من هم به خاطر چیزهائی جنگیدم و اصلن یاد گرفتم که خواستن لذت مخصوصی دارد. حالا میبینم که خیلی وقت است به کفش آدمها نگاه نکرده ام که خیلی وقت است متوجه نمیشوم آدمها چه عطری میزنند که تعجب نکرده ام از اینکه توی اتوبوس برای خانم مسنی بلند نمیشوند که لبخند نمیزنم به آدمها وقتی آرام نگاهم میکنند که خیلی وقت است گوش نمیدهم به کسانی که ساعتها دوست داشتند با من حرف بزنند که خیلی وقت است حساب و کتاب پولهایم را ندارم و برایم مهم نیست که اصلن پولی دارم یا ندارم که خيلی وقت است که الزامی نمیبینم به دیگران محبتی بکنم ... اما هنوز هم از دیگران تا جائی که ممکن باشد تقاضائی نمیکنم هنوز هم هر چقدر پول داشته باشم به آن رضایت میدهم هنوز هم محبت کسی را وظیفه حساب نمیکنم. هنوز چیزهائی هست که به آنها پایبندم و از بد انجام دادن یا انجام ندادنشان رنج می برم.


 
 
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥  

 

توی سکوتهای ممتدم، توی نقطه چینهای شانه نشده ی واژگانم،توی مرز تردید تکلیف و باور، من همیشه پی چیزی گشته ام که فراتر از نگاه تحفه ای بقچه های ترمه ایست. فراتر از سجاده های همیشه مهر شده از توست، فراتر از نیایش به شیوه ی اعتراض و اضطرار است.

دلم کمی حقیقت محض میخواهد، مثل بوی برنج ایرانی دم کشیده، مثل چارقد همیشه تمیز مادربزرگ، مثل حنای دستهای دهاتی، مثل شرافت یک گاو وقتی همه ی دارائیش را می بخشد. مثل خونِ سر ِبریده ی شاه توت وقتی کنده میشود از درخت، مثل صدای سیر سیرکها توی گرمای مطلق دشت، مثل قل قل چشمه های کوچک پرت شده توی کوه، مثل بوی نوزاد خسته ی رهیده از حصار، مثل صدای باران که میخورد روی شیروانی و گم میشود توی کوچه.

دلم حقیقتِ بد هم میخواهد ...

 

آينه وار بگويم

 


 
 
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥  

ما در فضای خالی متولد میشویم. راستگوئی بناست، خانه است، مامن است در این تهی فضا

و دروغ، خارست، گودال است، تاریکیست.


قطره گوهر مي‌شود در دامن ِ بحر كرم*** آبروي خويش در ميخانه مي‌ريزيم ما

 

نگو به من که خسته شدی آیا؟!

تو نمیبینی، تو نمیفهمی، که وقتی توی خیابان آدمها نگاهت میکنند من چقدر زجر میکشم که آنها نمیدانند تو چقدر مهربان و باهوشی.که وقتی می افتی توی جوی وقتی تنه میزنی به آدمها وقتی می روی توی شیشه ی مغازه ها، من چقدر غصه میخورم که آنها نمیدانند تو چقدر دقیقی، چقدر مودبی، چقدر تیز بینی.

آنچه آنها میبینند، ضعف توست و آنها نمیدانند که تو چقدر قوی چقدر فعال و چقدر شاداب بوده ای.

 

نه عزیزم، من خسته نشده ام. من عصبانی میشوم از خودم که به قدر کافی توانا نیستم، نبودم. عصبانی میشوم از نگاه مردم، عصبانی میشوم از اصرار تو به انجام کارهایت وقتی نمی توانی...

و البته تو نمداری چشمهای مرا نمیبینی ساعتهائی که بیهوش میشوی گوئی که اصلا بیدار نبوده ای، روزهائی که دوباره همه چیز یادت می رود و چندین بار اتفاقی را تکرار میکنی، انگار که بار اول است رخ داده است. من لبخند میزنم ، من به زور لبخند میزنم که اگر چنین نکنم حتمن خواهم گریست.

کاش درست همان زمانهای فراموشی که میگوئی دوستم داری، درک میکردی که تو را بیش از آنکه تصور کنی دوست میدارم.

 


 
 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥  

بودنت شادمانی حضور سقفی بود در زلزله ای که برپا شد و همه جا را ویران کرد، رفتنت آوار همان سقف روی باور و اعتمادم، حالا... میبینی که زنده ام. درد ،نه آنقدر شدید که شبیه نقاهتی خاموش گه گاه ، خاکم میکند در میدان تن به تنی که با تو داشتم...

 

تن لرزه

  

 

صدقه ي چشمان تو به کلمات من واجب است...

مستحقم بدان.

 

 

 

 


 
نشتی ِ روح
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥  

دردِ دل روا نیست گفته شود برای چشمانِ خصوصی کسی حتی. اما اندوهِ ناشی از درد، سیال است و ریزش میکند از صندوقچه ی محکمی که مخزن درد شده است،که اگر عینِ درد را هم نگوئی باز نشت میکند به بیرون، به بو یا به حضور ِروانش،

                   در زیستنت ، در نوشتنت، در نگاهت، در مدام تکانه های سختت

و این بخش از حقیقتِ اندوه و درد دیگر در حیطه ی کنترل من نیست که اعظمِ هر چیز، توانی ورای انسانِ عادی میخواهد و من اگر غیر عادی بوده ام به جهت افزونی بر خط تعادل نبوده ام، در سمت و سوی کاستی از آنم.

 حالا اصلن فهمیده ام که

                چرا حرفهای آدم پیچیده میشوند و چرا دشوار نوشته میشوند و چرا سنگین میشود آدم از رسوب اینها ...

شبیه بسته شدن وزنه ای چندین برابر وزنت است در اعماق آبی که فراتر از قامت توست و تنفست محدود. چگونه میخواهی که به سطح بیائی و در سطح بیندیشی و در سطح ببینی؟

رهائی از این وزنها تلاشیست که من مدام از آن خسته باز میگردم میدانم که نه کفاف خزانه ی هوایم را میکند و نه کوتاهی عمرم،

با آنهمه چون معتقد به حرکتم به سکون دل نمیبندم و از این دل آزارهای خصوصی و عمومی، از این نقدهای بی انصافانه و در خور ، از این طعنه های حقیر و پر خشم واهمه ای ندارم.

در این نقطه که ایستاده باشی دیگر بالسویه میشود خیلی چیزها.

تنها هراسِ من از ، تلف شدن و هرز رفتن و به بازی گرفته شدن حسهایم هست که به سختی به جوشش می افتند و تقلا.

که این آخریها هر آنکس که بیمقدار شده در دیدگانِ دلم در این محدوده ایستاده بوده است.

 

گفتم: به روزگاران مهری نشسته بر دل، گفتی:

 


 
روابط آدمها معادله است، معامله نيست.
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  

 

 

 

 

 

قضیه اینطوریست:

فرض من این است که دیگری خوب است.

پس:

مجموع رفتارهائی که از او سر میزند و من در زمان وقوع به دیده ی اغماض با آنها برخورد کرده ام، ظرف اشتباهات او را کم کم انباشته میکند و معادله ی پیچیده ای ایجاد میکند که با کوچکترین خطائی ، به خط خوردنش از لیست دوستانم منجر میشود.

فرض من سر جای خودش باقی میماند چیزی که از بین می رود ارتباط شایسته است.

 

 

برهان