آویختگی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥  

روی پله های سنگی نشستم خنک و بی منت مرا پذیرا شدند. چشمهام کجا چسبید؟ روی کدام صورت؟ روی کدام تصویر؟ آویخته شدم جائی از جائی که بودم به جائی که نبود. بودش توی ذهن من جریان گرفت. مرا که صدا زد می شنیدمش اما هنوز توان بازگشت از کابوسی که در آن بودم را نداشتم... لبخند می زد؟ حرفی میگفت؟ چیزی پرسید؟ تکانی داد؟ نمیدانم من آنجا گیر افتاده بودم. باید کنده میشدم از لایه های خاکستری باید کنده میشدم حتی اگر چیز بی ربطی می گفتم حتی اگر لبخندی میزدم باید کنده میشدم... کجای وجودم این آه پنهان شده است که تمام نمی شود؟ از کدام انگشت خالق آفرینش خستگی نگاه و ستاره بر من هوار شده بود که اینهمه بی اعتمادم به خوبیها؟ ...

اسمش مژگان بود مذهبش سُّنی. مادرم گفته بود کراهت دارد چیزهایشان را خوردن. من مثل حالاها معنی درست مسلمانی را نمیدانستم. توی قنوتهام دعاهایم را به زبانی میگفتم که هیچ کس نفهمد جز خدا. توی سجده هام عاشق بوی خاک مُهر میشدم توی سلامهام دلم خداحافظیه همیشگی با نماز را میخواست خصوصن نمازهای صبح... مژگان دوازده سال داشت یکسال دیر مدرسه رفته بود. چی به من داد آن وقتها که خودش را گذاشت برای همیشه توی یازده سالگی من.؟ یادم می آید که من معنی عشق را همان وقتها می فهمیدم. می فهمیدم چیزی هست که فرق میکند دوست داشتنش. چیزی که ریتم ندارد فقط جریان دارد. انگار از چشمها می افتد توی دل آدم یا از لبها می افتد توی نگاه آدم بعدش همه چیز زود سر ریز میشد گوئی که اشغال شده جای همه چیز با آن... زخمی نبودم مثل حالاها که مصمم بگویم این هیچی نیست جز یک حس مزخرف... میدانستم که هست.

او می نشست با من با آن چشمهای درشت عسلیش حرف میزد. می نشست به من ریاضی درس میداد. گاهی بالای سرم راه می رفت. گاهی از من دلگیر میشد و من نمی توانستم بروم بگویم ببخشید اما همیشه وقتی من از او دلگیر میشدم می آمد و یک جوری از دلم در می آورد. هیچ وقت لبخند نمی زد مگر ته داستان که می خواست به ام بگوید دوستم دارد... ته داستان من او بود... من بزرگ میشدم او هم بزرگ می شد ... من توی قنوتهام با آن زبان من در آوردی فقط او را میخواستم. او که نبود. بود، توی قلبم اما پیدا نمیشد توی آدمها. گاهی هم میشد فقط چشمهاش شبیه میشد به مردی که خمار به جائی دور خیره شده بود یا دستهاش همان لطافت دستان زنی را داشت که رد شده بود و بوی یاس میداد. یا از پشت سر شبیه آن پسرکی بود که نمیدانست برای چی می پایمش... همان وقتها که او سر و کله اش پیدا شد مژگان آمد. با هم وسطی بازی میکردیم و من همیشه بیشتر از مژگان بول می گرفتم. با هم لی لی میکردیم و من همیشه زودتر از او خانه ها را تمام میکردم. با هم توی حیاط مدرسه میدویدیم که آنوقتها مثل حالا کوچک نبود و یک حیاط پشتی داشت که نمیدانم چرا نمیگذاشتند ما برویم آنجا، و من همیشه از او جلو می افتادم و می بردم...

و او همیشه جدی بود...


 
 
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥  

با دستانت دهان کلماتم را گرفتی، فریاد زدی: داد نزن!!! پس چرا تو فریاد زدی؟!


 
مزه
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥  

تو روی احساساتم چهار زانو نشسته ای و تفاله ی چای خاطره هات را میجوی! عجیب نیست اینهمه وقاحت؟!

چه اختلاف سلیقه ی مبتذلی! میخواهی باور کن یا نه، اما  هنور آدمهائی هستند که سر بویناکی ِ دشنامها ، دچار سوء تفاهمند، گاهی با چنگالهای نقره مزه اش میکنند حتی!

 

افزونه : تـــــو را دوست داشتم.


 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥  

تکه پاره های روح مرا از روی پلک بی قراریها پاک کن... من می ترسم از این فراوانی آدمها و نگاه ها... از تجمع واژه های خوب که دریغ شده بودند از من ... با من رفیق نیستند دیگر... بال و پر ذوقم را باز نمیکنند ... قیچی شده است پیشتر وقتی تنها افتادم با خودم ...حالا میان ترانه ها و روزمرگیها – مثل همان وقتها که زاویه های خلوت را پیدا میکردم – زانوهام را در آغوش میگیرم. روی کتابها خوابم می برد و پشت به پنجره ها می نشینم. اما هنوز وقتی باران می زند زنده میشوم مثل شمشادها مثل سپیدارها -که صدام میکنند هر روز صبح وقتی از کنارشان می گذرم- ...

باور نمیکنم دیگر بارش واژه های مهربان را ... بی اعتمادم به فصلهای براق... بی اعتنام به لبخندهای کشیده ... به هم آغوشیهای کهنه. به رقص آرام حقیقتی که باورش نداشتی...

نباید استیصال مرا میدیدی نباید صدای شکستنم را میشنیدی... نباید سکوت میکردی وقتی صدات کردم... چرا باور نکردی که من شبیه هر زنی نیستم که تو از کنارش گذشته ای؟

کوبه...


 
زنی ميان واژه ها
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥  

حوا!

مادرم!

بخوان مرا به نام لیلا!

برگرفته از تبرکی به نام خدا!

چیزهائی شبیه آه بلند میشوند از وجودمان گاه، می نشینند نرم ، نه آنقدر چشم گیر حتی!

افولیست بی پاسخ به ارتفاعی از من تا ماه! کوبشی تلخ که می کَنَد از ما، تکه پاره های هستی حوا!

آه!

میان من و فاصله ها، تکانه هائیست که شروع میشود از خدا تا ناکجا! می رود و می شوید و می روبد و ته نشین میشود در انتهای زنانگی زنی که  همه ی عمرش بسته بوده است به تماشا!

زن!

آه!

تسبیح بگردان، بلاگردان وجودت من، طوافم بده به این صد دانه های سیاه! برسان مرا به خون مردگی مهره های تاجدار و شاه! که ناامید نکند دردانه ات تو را! که او هنوز می خندد میان گریه ها! بشمار زن! بشمار! بی بی های چشم مرا که دیگر هیچ امیدی نیست مهرورزانه بپراکند رنگْ دانه های خوبی تو را!

من!

زن!

آه!

خیره منگرم! نه شاعرم نه عاشقم! نه دلبسته ی راهی نه ناشناس چاهی! تو نهایت منی ، غبار آرامی که زمان نه آنقدر چشمگیر حتی! چیزی شبیه آه! بی خستگی ،مدام فریاد میکند: حوا! حوا! حوا! و من صدا میزنمش مادر! خواهر! لیلا! و دنباله وار می رود تا ابد و می روبد و ته نشین میشود میان جنسی از آه !

از زن!

از من!

آرامم کن...


 
به مناسب باخت ِ ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥  

روز نگاشت :

نمیخواستم اصلن از فوتبال چیزی بنویسم. نه آنوقت که همه عصبانی بودند از بازیهای ایران و انتخابهای برانکو و رفتارهای دائی و ابروهای گره خورده ی مهدوی کیا و سر تکان دادنهای کریمی و تکل عجیب و غریب ِ کعبی روی صورت فیگو نه حالا که بهترینهای دنیای فوتبال یعنی آرژانتین و برزیل حذف شدند با آنهمه ستاره ... که سطح نگاه من به دنیای فوتبال حرفه ای نیست دیدگاهی کاملن زنانه است. کاری که من برای جام جهانی میکنم ایجاد هیجان و توزیع شادمانی و جیغ و داد کردن برای کی گل زد و کی گل نزد نیست. قبل از جام جهانی خرید تخمه و تهیه ی میوه و برداشتن چیزهای شکستنی دم دست و تا جائی که ممکن باشد کم کردنِ هول دیدن مسابقات بود. اما جذابیت بازیهای دوره یک هشتمش و فینال را هیچ کس نمی تواند منکر بشود حتی اگر هیچی از فوتبال نداند. که وقتی 22 نفر آدم حرفه ای به علاوه ی هفت هشت تا چهره ی جهانی که از چهار سال قبل و تا چهار سال آینده اسم و تصویرشان را می توانی جاهائی بشنوی و ببینی، نمی تواند تو را بی تفاوت کند همانقدر که اگر از سیاست هیچیش برات مهم نباشد حتمن اسم آدمهائی چون بن لادن را شنیده ای همین رویه در دنیای سینما و موسیقی و اقتصاد و ... هم صدق میکند.

بازی آلمان و آرژانتین واقعن یک رقابت دردناک بود... که تمام تیم آلمان برای من فقط همان یک مرد ِ بلوند لاغر اندام با آن بینی استخوانی بلند است. چه آن وقتی که توی تیم آلمان بازی میکرد چه حالا که سرمربی این تیم است. کلینزمن همیشه محبوب بوده برایم و همانقدر از بالا و پائین پریدنهاش ذوق زده شدم که آه و افسوسش مرا متاثر کرد. اما آرژانتینیها با آن قیافه های ته شهریشان با تمام وجود مایه گذاشتند. چه جانی کندند... مسخره بود توی واقعه ای مثل فوتبال آنهم جائی که هیچ ریشه ای در قلبم ندارد ، دلم برای تیمی بتپد و عقلم برد تیم دیگر را بخواهد... ولی همان مسخرگی حقیقی بود و هست.

در بازی پرتغال و انگلیس هم شدیدن مایل به باخت انگلیس بودم. نمیدانم شاید به خاطر آنکه پرتغالیها تلاش زیادی کردند و میل داشتم انگلیسیهای گنده دماغ که آنهمه برای بکام اشان تبلیغ میکنند ، ببازند و از طرفی هم یک جورائی خودم را توجیه کنم که : بابا پرتغال واقعن تیم خیلی خوبی بود که با ایران بازی کرد ( فقط یک جور دلخوشکنک چیزی شبیه فریب). از اقتدار دروازه بان پرتغال- ریکاردو - و توانمندی دروازه بان آلمان – لهمان - که نفس را توی سینه ام حبس کردند هم باید به صورت جداگانه صحبت کرد... وقتی میلیونها شاید هم میلیاردها آدم چشم دوخته اند به تو که تیمت را نجات بدهی یا مثل ماست – مثل دروازه بان انگلیس – بایستی و گل بخوری، حفظ خونسردی و تمرکز کار ساده ای نیست. علاوه بر آنکه – خصوصن ریکاردو- در شرایطی وارد دروازه میشد که بازکنان تیم پرتغال گند میزدند به پنالتیها...

متاسفانه دیروز آنقدر خسته بودم که بیشتر از 20 دقیقه ی اول بازی فرانسه و برزیل را تاب نیاوردم ... اما وقتی علی آمد که بخوابد، بیدار شدم و پرسیدم بازی تمام شد؟ گفت بله باورت نمیشود چی شد!!! همانجور که از شدت خواب به حالت غش افتاده بودم و چشمهام بسته بود گفتم چی شد؟ گفت فرانسه برد! لبم را گاز گرفتم... شاید اگر بیدار بودم میگفتم وااااااااااااای! برد!!؟ با آنهمه ستاره توی تیم برزیل ؟! با آن بازی فوق العاده ی کارلوس و رونالدینیو و رونالدو؟... اولش فکر کردم به پنالتی کشیده شده بازی اما بعد که شنیدم توی تاریکی که گفت یک - هیچ شدند!؟ گفتم کی گل را زد؟ گفت: رو پاس زیدان گل شد... زیدان عالی بازی کرد... لبخند زدم و دوباره خوابیدم که زی زو هم یکی از بهترینهای عالم فوتبال است و من همانقدر دوستش دارم که رونالدینیو را ... با آنکه سزاوارتر بود برزیل بالا می رفت اما بخشی از فوتبال اقبال است چنانکه بخشی از زندگی، بخشی از تجارت و ... به هر حال میبینید که ارتباط من با جهان فوتبال چقدر احساسیست... قَدَر تر ها یک جورائی کنار ماندند... توی زندگی هم گاهی شايسته ترها، جا ميمانند و گاه خودشان جا می زنند ... 

 

فوت بال!


 
يگانه
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥  

 

پروردگار محبوبم، مرا ببخش که چشمهای بصیرتم افتاده زیر پای بی شعوریست،

مرا ببخش که دستهای عبادتم گرفتار امیال انسانیست،

مرا ببخش که زبان ستایشم، در قفا زندانیست.

پروردگار من!

هرچقدر من حقیرم تو بزرگواری،

هر چقدر من سرکشم تو با وقاری،

هر چقدر من خطاکارم تو ستّاری،

هر چقدر من عاصیم تو رحمانی.

خدای خوبم!

حقارتم را به بزرگواریت ببخش که تو کاملی،

طغیانم را به مهربانیت ببخش که تو بی منتی،

معصیتم را به اغماضت ببخش که تو بی نیازی،

آفریدگار من!

اگر که دوستم نداشته باشی،

اگر که رهایم کنی،

اگر لحظه ای تنهایم بگذاری،

به ضعف و کوچکیم به سرعت در گودال حرص ابلیس می افتم.

    آمينی بگو


 
« پرانتز باز »
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥  

نوشته های من چرخه ای عمومی از فرآیند زندگی اجتماعی و روابطم و باورها و دیدگاه های فردی ام هستند. اینجا میشود رد زیستن مرا گرفت، میشود دید که چه روزهای متلاطمی داشته ام، میشود دید که چگونه باورهایم را سبک و سنگین کرده ام. میشود بزرگ شدن و زیستن زنی را دید که جاهائی سربلند بوده و زمانهائی سر افکنده. اینجا غرها و اشکها و سفرها و حرفها و دوست داشتنها و خشمهای فراوانی را میشود دید از من.

 90% و یا شاید بیشتر ِ نوشته های من از سال 81 تاکنون، مخاطبین متفاوت داشته است و یا بدون مخاطب بوده اند. ولی به جرات می توانم بگویم که همه ی این 90% کنشها و برهم کنشها و واکنشهای من از روابط اجتماعی ام بوده اند و ربطی به زندگی خصوصی ام نداشته است و البته بعد از این هم نخواهد داشت. تمام تلاش و تقلای من این سالها و دو سه سال پیشتر از آن در بلاگ اسپات و دات کامی که داشته ام این بوده است که صرفن خودم را در ترازوی نگاه ها و برداشتهای دیگران بگذارم تا ویرایش کنم شخصیت و ظرفیتم را و تعاریف و باورهای انتزاعی، عمومی، اجتماعی و گاهی سیاسی را حتی، در ظرفی بگنجانم به نام بلاگ که گاه به گاه نگاهش کنم و این نمودار بلند فردی ام را در قالب نوشتاری ببینم و از آن خاطره هائی بسازم و درسهائی بیاموزم و شاید روزی برسد که مکتوبی از آن را در روزگار بازنشستگی ام تهیه کنم.

همیشه باورم این بوده که پیغامگیر وبلاگ ، محیط آزادیست که آدمها می توانند هر چی دلشان خواست آنجا بنویسند. فضائی که من امکان بودنش را به آنها میدهم یا میگیرم. اگر این امکان را برقرار کنم پس محق میدانمشان هر آنچه مایلند بنویسند. هنوز هم همین طور فکر میکنم.

حالا یک « پرانتز باز » گذاشته ام گوشه ی صفحه ام برای حرفهای خودمانی، دعواها، فحشها، زمزمه ها،شوخی ها،  پاسخ به کامنتهایم توی وبلاگ شما و از این قبیل حرفها ...

پرشین بلاگ امکان تائید را به من نداده است اما اگر هم میداد مشکل مرا حل نمیکرد. بنابراین « پرانتز باز » هست که دیدگاه های خارج از موضوع شما را به بحث و نمایش من و دیگران بگذارد.

گرچه بسیار امیدوارم این روشی مناسب باشد برای آنچه من پی اش هستم چرا که همه ی ما راه مستقیم  و سریع را بیشتر می پسندیم و این شاید جاهائی شما را برنجاند یا در مضیقه قرار بدهد. با آنهمه فعلن « پرانتز باز » به صورت آزمایشی ، چیزی شبیه محیط آزاد برای گفتگو ، متولد شده است تا وقتی که مدیران پرشین بلاگ چنین فضائی را به صورت اتوماتیک برای کاربرانشان میسر کنند.


 
تعادل
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥  

 

 

استاد سه تارم یک روز گفت: دزد متعادل بهتر از مومن نامتعادل است! ... دیگر کلاس نرفتم، او استاد نامتعادلی بود، جای نت به من فلسفه می آموخت و عاشقم شده بود! طبق قاعده ی خودش او آنور بهتر بود!

 

راه سوم

   

نوبت من هم می رسد که شناور شوم توی بی تفاوتی، نوبت من هم می رسد که پاچه بالا بزنم و بزنم به آبهای بی انتهای سکوت ، نوبت من هم می رسد که چکه چکه بریزم توی هستی خاموش و تاریک وجودت، نوبت من هم می رسد که پشت بچرخانم و هرگز بازنگردم به سوی تو. فقط کمی مهلت میدهم که بیازاریم که برنجانیم، که بهانه ی تمام و کاملی بدهیم که بیراهم بگوئی که مرا در ذهن خودت خراب کنی تا من تو را از قلبم بیرون کنم تا من تو را مچاله و بی اعتنا دورت بریزم تا من تو را بی واهمه و بی بخشش ترکت کنم ... نوبت من هم می رسد ... این همه عجول نباش در فرسودگی روابطتت، آدمها هرگز بر یک زین نشسته باقی نمی مانند.