نمای نزديک
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥  

 

دست میکشم روی صورت آن عکسها... دست میکشم کنار لبهای به لبخند گشاده شده ، آن خطهای عمودی ثبت شده از شادمانی ِ شاید نگاه عاشقانه ای که پشت دوربین بوده. اما تو وقتی آنطور میخندیدی یادت نبوده ، به فکرت نرسیده که شاید این یک روز بیفتد توی نگاه دیگری... شاید ممتد شود توی ذهن دیگری... دیگری را ندیده ای آن وقت... اگر اخم میکنی هم این را یادت باشد که باز خطهای عمودی می افتد روی صورتت که افقی لبهایت را قطع میکند و روی مردمکان تاریک چشمانت عمیق میشوند یادت باشد باز که شاید کسی پیدا بشود که انگشتهاش را بکشد روی آنها ...

 

نمای دور


 
يک پرش بلند از روی درخت تا قلب تکنولوژی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥  

 

هم هولناک است هم اعجاب انگیز. هم آرامش بخش است هم وهم آور. تماشای آسمان آبی با دامنه ای از ابرها در نزدیکیهای طلوع، آسمان اینبار چنین احساسی به من داد و این مشابه آنچه بر ما در این سفر گذشت بود. گوئی میان دانستن و ندانستن جائی میان خلاء و لبریزی ایستاده باشی. در ابتدائی ترین نقطه ی انتهائی تصمیم. در چرخه ی نهائی فرصت، لحظه ی اتمام زنگ پایان مسابقه. خیره به جائی که سرشار از تاریکیست. یا برد است یا باخت. کافیست کسی دست تو را بگیرد و ببرد فقط یک قدم آنور این تاریکی و این نادانی تو را می ترساند که تو تعریف روشنی داری از تاریکی.

حالا من کجای این فیل در خاموشی را دست بکشم که جذاب تر باشد؟ کجاش را تعریف کنم که جمع کند حس ویژه ام را از این سفر؟

گاهی اینطوری میشود... آنقدر از آدمهای اطرافت خسته میشوی، آنقدر آزاردهنده میشود محیط، هوا، روشنائی، ماشینها، خیابانها، ساختمانها، دوستها و تصاویر مستمرت از زیستن که دلت میخواهد بروی... بروی آنقدر دورها که دست هیج کس به ات نرسد دیگر، که خیال میکنی شاید آنقدر قابل دسترس بوده ای که چنین بر تو رفته است. بعدش چمدانت را می بندی و می روی که پیدا کنی جائی را که تو را برساند به مدینه ی فاضله ی ذهنیت از آرامش.

و ما چنین کردیم...

حوالی 2:30 دقیقه ی نیمه شب با چشمهای خواب آلود و ورم کرده سوار هواپیمای ماندگار کودکیهای من شدیم. به اصرار من، اولین سفر هوائی من و پدر و مادرم به مشهد با جت بوئینگ 747 ایر باس هواپیمائی هما اوج گرفت بنابراین بلافاصله که دالان بلند را طی کردیم لبخندی روی لبهام نشست... چقدر دور می آمد آن روزها... 1 ساعت تاخیر و 7.5 ساعت پرواز... کجا؟ سرزمین آفتاب و باران و ساحل و جنگل و تکنولوژِی. سرزمین رویاهای کمتر از ده سال گذشته ام. مالزی کشور آرمانی من بود آن وقتها که دل کنده بودم از خانواده و سر بریده بودم باورهایم را. جائی که بی هیچ تقیدی می توانستی خودت باشی. کمتر از 30 سال ماهاتیر محمد آدمهائی را که روی درخت می زیستند تبدیل به مردمی تکنیکال و جنگلهای انبوهشان را با برنامه ریزیهای دقیق تبدیل به برجهای عظیم ، مراکز تفریحی بکر، باغ وحشهای پیشرفته ، شهربازیهای هیجان انگیز، باغ گلهای چشم نواز و اتوبانهای پیش بینی شده، کرده است او مالزی را روی نقشه ی جهان آورده است. اکنون 9 شاه در این سرزمین زندگی میکنند به صلح و آرامش و از میان اینها هر 5 سال یکبار یکی می شود شاه مالزی و باقی ایالات با حکومتهای فدرال اداره میشوند. قاعده ی حکمرانی 3 درصد از باهوشها و شایسته ترها از بین 100 درصد جمیع مردم فرمول تعریف شده دارد. با حدود 26 میلیون جمعیت 67 درصد مسلمان و باقی هندو و بودائی چنان نظمی می شود دید همه جا که آدم را انگشت بر دهان می گذارد و همه ی اینها خاص شده ، بدون سود، بدون مالیات، همراه با یارانه برای شهروندان مالائی که یک جورهائی مرا یاد کتابهای آسیموف می انداخت روند تکنولوژی و سطح کم هوشی مردم به تناسب سرعت پیشرفت و حضور عجیب و غریب تکنولوژی همه جا حتی توی عوارضی بزرگراه های 6 بانده و تفکیک پایتخت های برنامه ریزی شده ی متعدد این کشور. آنها که دبی را دیده اند شاید بتوانند بخشی از تکنولوژی را که در مالزیست تصور کنند هر چند تکنولوژیهای موجود در دبی نو به نظر میرسد و در اینجا حداقل یک دهه از عمر همان امکانات میگذرد. یادم هست که یکی از شگفت انگیزترین بخشهای سفر دبی ام دیدن ترمینال 1 فرودگاه دبی بود حالا که فقط یکی از دو فرودگاه مالزی را دیده ام به نظرم آنجا چقدر کوچک و عقب مانده می رسد. با وجود متروئی که در خط ترانزیت مسافر در اینجا دیدم و تکنولوژی استفاده از آسانسورهای مدرن و حجم و ابعاد آن.

اگر این سفر به منظور تفریحی یا خرید انجام شده بود به نظرم یک هفته بسیار زمان کمی می آمد اما با وجود هدف معین ما، چنان که باید از سفر لذت نبردیم خصوصن که بعد از روز دوم و سوار شدنم توی یکی از این قطارهای وحشتناک پرشتاب شهر بازی تمام مدت سفر دچار سرگیجه بودم و همچنان هستم.

مقصد ما سایبر جایا بود جائی نزدیک پوترا جایا – پایتخت سیاسی این کشور- سایبر جایا بر عکس کی ال – همه جا کوالا لامپور مخفف میشد به کی ال – شهر بسیار خلوت و آرام با خانه های نه خیلی بلند و مرکز تکنولوژی این کشور محسوب میشد. تمام کارخانجات مهم دنیا ساختمانهای بزرگی در آن داشتند.محیط بسیار آرام در کنار دریاچه ی بزرگ مصنوعی که پل عظیمی روی آن وجود داشت و یک جزیره ی کوچک میان آن بود که کاخ دولتی نخست وزیر سابق در آن خودنمائی میکرد. افسوس میخوریم که میسر نشد بتوانیم آنجا را به عنوان محل زندگی انتخاب کنیم. برای غیر مالائی ها زندگی در مالزی بسیار هزینه بر است چنانکه شما با همان مقدار هزینه در ایران میشود که کاملن در سطح بالا زندگی کنید، خانه داشته باشید، ماشین مدل بالا سوار بشوید، سفرهای ماهی یکبارتان سرجاش باشد و تفریحات هفتگی بکنید و خوب بپوشید و خوب بخورید.دل کندن از دانشگاه MMU با کتابخانه ی کاملن الکترونیک، اتاقهای خاص ویدئو، دی وی دی و سی دی، کلاسهای درس و حضور قریب به اتفاق شرکتهای مطرح سازنده ی نرم افزار و سخت افزار کامپیوتر که علاوه بر لابراتوارهای خاص دفاتر ویژه ی مشاوره و دریافت اطلاعات مستقیم از منابع انسانی همان شرکتها برای انجام پروژه های درسی وجود داشت. آزمایشگاهها ، سالنهای غذاخوری ، سیستم بسیار مجهز ثبت نام الکترونیک، ارائه دروس ، پرداخت شهریه، تخصیص کلاسهای ویژه ی شما جهت گردهمائی برای بحث در یک مورد خاص، دریافت اطلاعات بردهای دانشجوئی، وقایع دانشگاه و دانشکده و گروه و استاد مورد نظر ، ارئه ی سر فصل دروس برای هر استاد به صورت ویژه و حضور و غیاب اتوماتیک کلاسها و انواع و اقسام کلوپهای مختلف از رقص تا ساخت قطعات در هر رشته ای، ارائه ی کارت دانشجوئی مخصوص که با آن حتی قادر بودید هزینه ی پارکینگ داخل شهر را بپردازید چه برسد به پرداختهای بانکی دیگر و و و ... واقعن صرفنظر کردن از اینها در کنار آرامش خارق العاده ی آنجا برای ما بسیار دشوار بود. اما برآورد هزینه ها ابدن به صرفه به نظر نمی آید نه لااقل با سبکی که ما زندگی کرده ایم. باقی روزهایمان به گشت و گذار گذشت اما ذهنمان مدام در حال حساب و کتاب کردن بود بنابراین عملن ما خودمان را درگیر چیزهائی میکردیم که گاهی ترغیبمان میکرد بمانیم گاهی تشویقمان میکرد نمانیم... گاهی حتی به تناسب شب و روز به تناسب شلوغی و خلوتی به تناسب دیدن سبک زندگی و بوی غذاها نظرمان برای ماندن و نماندن تغییر میکرد... آنچه مسلم است این است که خیلی خوشحالم که بعد از یک هفته بوی قورمه سبزی به مشامم رسید. حقیقتن شامه ام تخریب شده بود و خصوصن بوی غذای چینیها مرا دچار تهوع میکرد. گرچه ما تا آنجا که میسر بود ریسک کردیم در تست همه ی خوراکیها و دیدن جاهای مختلف شهر کی ال با آن برجهای عظیم دو قلو که وقتی توی این شهر سرت را بالا میگرفتی خیلی طول میکشید که برسی به آسمان بس که برج میدیدی در قواره ها و شکلهای مختلف. ولی چیزی که مسلم است این است که دست کم سفر یک تفکر قوی به آدم می دهد برای زیستن و آن اینکه دنیا جاهای زیادی برای دیدن و آموختن دارد و بودن و نبودن ما کوچکترین تکان و خللی در ریتم هستی ایجاد نمیکند. هر جای دنیا که باشی، آسمان همانقدر آرام می تواند باشد که هولناک. زمین همانقدر جذاب به نظر خواهد رسید که وحشی. آدمها همانقدر تازه به چشم می آیند که مرتجع. حدود 70 سال زمان در اختیار ماست تا دریابیم که هیچ چیز نیستیم اگر تنها باشیم و همه چیزیم اگر در کنار هم بمانیم و سخت نکنیم زیستن را.

چشمان من نیازمند بی کرانگیست. من عظمت را دوست دارم در وسعت دشت در بلندی کوه در افقهای دور دریا در گردهمائی جنگلهای شلوغ در نرمش مداوم رود در حضور بی منظور آدمها. ساختمانها هر قدر خارق العاده هر قدر مدرن یا تاریخی هرقدر بلند یا کوتاه زود خسته ام میکنند. تکنولوژی مرا متحیر میکند اما راضی ام نمیکند.

دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نشده بود اما واقعن ذوق کردم از محبت بعضی دوستانم.

گمانم محبت هنوز هم چیز جادوئی تکان دهنده ایست که آدمها را زیر و رو میکند حتی اگر به قدر من سخت و سفت و بی اعتنا شده باشند.

 

 بگو کجای دنيا به چشمهای تو نزديک است


 
 
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥  

می گوئی چه کار کنم؟

برای یک عده حرف بزنم که  حتی گوشهایشان را هم می گیرند که نکند صدای من بهشان برسد؟

نمی دانم شاید این چیزها را می گویم که آنها کنجکاو شوند و گوش کنند. همین که عصبانی می شوند، همین که بلند می شوند مرا می زنند فهمیده اند و یاد گرفته اند. گاهی وقت ها که حرف می زنم و تو چیزی نمی گویی فکر میکنم حرفم را نشنیده ای یا حواست جای دیگری بوده. برای همین است بعضی حرف ها را هی تکرار میکنم. اصلن همه چیز هم همین است که توجه تو را جلب کنم و تیرم را به دلت بنشانم. برای همین وقتی حرف می زنم دوست دارم از خودت چیزی نشان بدهی که دلت را برده ام. *

 

 

 

حواست به زمین زیر پایت باشد وقتی به من نزدیک میشوی... نه تله نگذاشته ام... دامی نیست... سست هم نیست آنجا... فقط اگر مراقب نباشی و مرا کم کم رنج بدهی، من هم کم کم همانجا، قبرت را میکنم...

 

سقوط آزاد

 

 

  

* هيس - محمد رضا کاتب


 
گسيختگی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥  

دلم میخواهد دوباره بنشینم روی همان پله های سنگی خنک و یک کمی یک وری به سمت مژگان کج بشوم و با ولع لقمه هایمان را با هم بخوریم و او بگوید: لیلا؟

من بگویم باز: هوم؟

او بگوید: همیشه دوست می مانیم؟

من بگویم باز: همیشه...

آنوقت انگشت کوچکمان را توی هم گره کنیم و نگاه کنیم به هم و عمیق بخندیم و بگوئیم : قول، قول، قول !

بعدش دور لبهامان را بلیسیم و بدویم دور حیاط مدرسه تا خانم امیری بیاید و با آن چکش آهنیش بزند روی آن تکه ی مسطح آهنی دیگر و بگوید آهای شما دو تا! بدوئید برید کلاس، زنگ تفریح تمام شده ...

زنگ همه چیز تمام شده مژگان... زنگ عاشقیها... زنگ اعتمادها ... زنگ مهربانیها ... زنگ معادله ها ... زنگ نگاه ها ... رنگ همه چیز هم عوض شده ... رنگ دوستیها... رنگ کودکیها ... رنگ مسلمانیها ... رنگ موهای من حتی... تمام شده ام من ... و خیلی سال است که او دیگر سراغم را نمیگیرد... و خیلی سال است  که قولی اینهمه محکم نداده ام ... و خیلی سال است که آنطوری عمیق نخندیده ام ... و خیلی سال است که فهمیده ام مثل تو بودن بسیار سخت است چرا که فراوانند آدمهائی که خوبی را که مهرورزی را که چشم پوشی را که بزرگواری را که بخشیدن داده هایت را – همان حداقل داشته هایت را – یا وظیفه ات میدانند یا نمی فهمند و گاهی حتی بالا می آورندش با کثافتهای خودشان و می گویند که این همه ی داده هایت! بگیر و برو!! و یا پیش خودشان فکر میکنند که بی منظور مگر میشود که به دیگری محبت کرد؟ – که توی وجودشان این گونه بودنی تعریف نشده است – «گاهی حق خودشان را از دوست بودن با تو طلب میکنند و می گویند: چرا لذت ببرد از دوستی با من، همینطور مفت و مجانی؟ » *

که نمیدانند آدم خودش بزرگ میشود آرام میشود و قرار میگیرد از بخشیدن، که وقتی هیچ چیز نمی ماند از آدم پس چرا ذخیره شود خوبی؟

خوبی هم مثل استعداد است. زیادیش اگر که بماند و مصرف نشود و اریب و دالبر برود، فاسد میشود و خراب میکند آدم را.

اینطوری ها شد که سعی میکنم چنان بودنی را کنار بگذارم که زندگی به اینهمه تقلا و جنگ با ندانم کاری آدمها نمی ارزد. بگذار تو بت ذهنی من بمانی به همان خوبی که بودی. من اما تحمل اینهمه بیراه و بد اندیشی را نداشتم و خرقه ی همانها را پوشیدم و جاهائی هم این من بودم که پرسیدم چرا؟ که بدانم آیا آنچه بر من گذشته یک ایراد رفتاری از من است و نمی بایست از هم می پاشیدم؟ یا یک بازتاب عمومیست؟- گرچه بسیار رنج کشیده ام از اینگونه بودنی و تلخیهاش با من ماند همچنان – اما نتوانستم که از میان اینهمه کثافت ِ فکر ، دست و پای خوبیهام را رها کنم از بند اندیشه هایشان ... نتوانستم ... تو این را بگذار به حساب ناتوانیهای دیگرم.

حالا...

گیر افتاده ام بین واژه ها بین شماها که بودید هستید و می آیید و هی می روید توی خوابهام توی رویاهام توی حیاط های پشتی ممنوع زندگیم توی صورت آدمهائی که نمیدانم بوده اند یا از ذهن من آمده اند توی چشمهام که  مدام گیر میکند جائی که نیست که بوده وقتی ...

 *نوشته بودم حضور ذهن ندارم این جمله را کجا خوانده ام. مراجعه کردم دیدم  این برداشت شخصی من از جمله ی زیر بوده است:

بعضیا وختی با یکی صمیمی می شن، همین که دیدن طرف واقعن از دیدنشون خوشحال میشه، پیش خودشون می گن: ااا... واسه ی چی؟ چرامجانی  یارو رو شاد کنم... از بخلشون می زنن همه چی رو خراب می کنن.

کهن دژ- شهریار مندنی پور

 

واکنش


 
بهم ریخته گی
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥  

مژگان همیشه می خندید اما ... مرا که برد خانه شان گفت این شیر را بخور با این بیسکوئیتها. خانه ی محقری داشتند بزرگ بود ولی خالی از اسباب عمودی بیشتر فرشهای کهنه ی قیمتی دیده میشد. اما شبیه چیزی بودند که من آن شکلیش را نداشتم. بعدها فهمیدم شبیه خانواده بودند. مادر، پدر، خواهر و برادر... من اما خواهر، خواهر، خواهر و گاهی – فقط گاهی - مادر داشتم. با هم بودند وقتی رفتم پدرش هم آمد نشست. پدر من هیچ وقت پیش دوستهای من نمی نشست. مادرش مثل سایه نرم و آرام بود ... می رفت و می آمد. خودش با خواهرش بود و یک پسر بچه ی کوچولو. من آخری بودم مژگان اولی... گفت بخور این شیر را با این بیسکوئیتها... مادرم گفته بود کراهت دارد... کراهت دارد یعنی چه؟ مریض میشدم یعنی؟ یا آنها مرا نجس میکردند؟ بعدش ؟ فکر کردم به مادرم نمیگویم که چیزی خوردم ... گفت بخور این شیر را با ... به نظرم خوشمزه ترین چیزی بود که در تمام سالهای عمرم خوردم... بعدش مژگان از فرداش هر روز دو تا لقمه نان و کره و عسل می آورد. یکی برای من یکی برای خودش... میگفت تو خیلی خوبی... من فقط آرام بودم و فقط همیشه از او می بردم... خیال میکردم می بردم... چقدر خوشمزه بود آن لقمه ها... به مادرم نمی گفتم... چه میدانستم کراهت چیست کراهت اگر این بود، خوشمزه بود... خوشمزه را باید خورد دیگر ...

من یازده سالم بود و مژگان بهترین دوست تمام سالهای زندگی من شد توی خیالم... کاش یک روز پیداش بشود. یعنی او هم یادش هست دختری را با موهای روشن و بلند که توی دبستان «حدید» با او وسطی بازی میکرد؟ یعنی میشود که پیدا بشود یک روز و من به اش بگویم برای همه ی عمرم که با من بوده ازش ممنونم؟ بعدش دلم میخواهد ازش بپرسم چرا او به من رای داد وقتی موقع رای گیری برای انتخاب مبصر توی کلاس روی تخته سیاه با گچهای رنگی می نوشتیم : لیلا – مژگان و زیرش علامت می زدیم؟ چرا من فقط با دو تا رای بیشتر مبصر شدم؟ یادم نیست که گریه کردم وقتی آنها رفتند از محله ی ما یا نه؟ اما یادم هست که همیشه دلم میخواست مثل مژگان دست به سینه نماز بخوانم. مثل مژگان نماز بخوانم اصلن نه برای داشتن آن آدم خیالی که با زبان عجیب و غریب توی قنوتهام میخواستمش. نه برای بوی گلابی که از خاک مهر می آمد. نه برای سلامهای تمام کننده. برای آنکه فقط مثل او باشم... تمام این سالها ... حالا همه ی مژگانها و همه ی سنی ها مرا یاد او می اندازند. مژگان همش دوازده سالش بود چطوری آن وقتها اینقدر بزرگتر از من بود؟ چرا مثل بچه های دیگر خسته کننده نبود؟