چند پاره های بدون ويرايش
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥  

اجتماعی شاید سیاسی

برنده ی دوره ی بعد....

چند روز دقت کنید از تمامی کانالها، چه سراسری چه شبکه تهران ، چند بار در روز نام شهرداری تهران را میبینید و میشونید؟

برای رسیدن به آرزوی شخصی یک نفر، بیت المال چقدر باید هزینه کند؟

 

 

 

 

اجتماعی شاید ورزشی

اصفهانی ها تهرانیها را قورت میدهند.

 

اصفهانی ها ، خسیس نیستند ، دقیقند، پشتکار دارند و اصالتشان را حفظ میکنند، گاهی به بهای گزاف البته ... انگار از تبار مجموعه ی مختلط ایرانی نیستند اصلن... این هم از فوتبالشان ...

فقط سیاسی

اگر سید حسن نصرالله زنده بماند ده سال دیگر در ردیف امام قرار میگیرد!

جای تاسف دارد برای کشوری که چنان مرد بزرگی را لمس کرده است. فراموش نکنیم که چشمگیرترین ویژگی امام شجاعتشان بود.

 

 

 

 

 

فضایی!!!

 

توی مجله ی همشهری جوان خواندم که 6666 جوان با پولی که انوشه انصاری صرف سفرش به فضا کرده است می توانستند زندگی تشکیل بدهند. کاری به شخص او ندارم و چگونگی خرج کردنش. سوال من این است: رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی برای تبلیغات او چقدر عایدشان میشود که هر روز سلامت ایشان را باید از ایستگاه فضائی به سمع و نظر شنوندگان و ببیندگان ارجمند برسانند؟

بعضی وقتها شور همه چیز را در می آوریم دیگر...

 

قطره ای از سخاوت دریا

 

مرا اینجوری نبین وسعت دنیای درونی ام گاهی با یک ترانه چراغانی میشود....

لذت هدیه گرفتن اصلن به همین است که تو ندانی چه هدیه ای میگیری اندازه و قیمت آن اهمیتی ندارد،اندازه ی مهر، انرژی و وقتی که برای آن گذاشته شده است اهمیت دارد. چنین هدیه ای همه ی آدمها را متاثر میکند.

ایمان را با دنیای درونی اش شناختم... درونی تر از آنکه اینجا هست... او یکی از آروزهای مرا برآورده کرد. آرزوئی که شاید خیلی بزرگ نباشد اما همیشه دلم میخواسته یکی آن را مخصوص من بیافریند.

موزیک متن بلاگ را او نواخته و ترانه ی متن زیر عکسم را او ساخته است. از خوشحالی گریستم وقتی شنیدمشان. که ایمان  هر چه در توان داشته است برایم گذاشته و این گرانقدرترین هدیه ایست که میشود به کسی داد.

 

حرمت و اعتماد

 

لحظه ی ویژه ایست، لحظه ای که از خواندن یک نوشته، از دیدن یک صحنه، از بازگشت به یک خاطره ، تمام حجم چشمهات پر میشود از اشک و نمی چکد... دنیا پشت چشمهای لبریز از اشکت چقدر سایه وار و لغزنده است... کافیست فقط پلک بزنی... در یک لحظه تمام پهنای گونه هات خیس میشود... انگار که جلوی یک جویبار را ناگهان رها کرده باشی ، با آن زلالیها همه چیز فرو می ریزد... برگهای خشک، پروانه های مرده، گل و لای بسته شده ....

حس حالایم اینطوریست...

واقعه ی صرف انرژی برای دوستی به تعدد اتفاق می افتد...

اما کسی که تو را بشناسد، محرمت بشود و سپس بی انصافانه سلاخیت کند، مستحق چگونه رفتاریست؟ ...

 

- چنین کسی دیگر آنقدرها مهم نیست که تو را پشت دیواره ی شور اشکها نگه دارد، چیزی که درون ما از بین می رود و فرو می ریزد مهم است....

با آن همه من که خدا نیستم ... پس سکوت میکنم.

(معتقدم اما ، خدواند سکوت نمیکند)

 

در هر سخن از جان شما هست جوابی؟


 
انصاف و نياز
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥  

 

تقلای سختيست ميان واماندگی نگاه ديگران اسير شدن. خيلی وقت گذشت تا من رسيدم به اينجا که درد نکشم از فهميده نشدن و بد فهميده شدن - که اندوه فراختری برایم داشت -. حالا باور کرده ام که همانقدر که من می توانم اشتباه کنم ديگران هم مجاز به خطا هستند علاوه بر آنکه نيازی به فهميده شدن ندارم ديگر.
نياز همان چيزيست که آدم را در مقابل آدم ديگری حقير ميکند. دريافته ام که تنهائی تو اگر وسعت حضور مهربان خدا باشد هزار برابر تو را بزرگتر ميکند تا اصرارت به بودن یا وحشت نبودن ديگر
ی ...

 


 

قاعده اين است که تو سيگنالی می فرستی و منتظر می مانی که پاسخی بگيری اما حقيقت ممکن است جور ديگری باشد يا تصور تو از فاصله،کمتر از آنچه هست. بنابراين در انتظارت دچار رنج ميشوی...

اگر ديگری شايسته ی دريافت پالس توست دريغش نکن - گرچه ممکن است اشتباه کرده باشی در سزاواريش - اما اگر پاسخ نگرفتی مگذار که از چشمت بيفتد. تاوان اشتباه ما را نبايد که ديگری بپردازد. اين ميشود انصاف.

 

زاويه

 

در حاشیه ی نرگسبدون ویرایش

 

چقدر یاد دردهای کهنه افتادم وقتی استیصال و اندوه بهروز را دیدم. همیشه همینطوریست، آدم دلش برای بدمن های قصه میسوزد حتی ته دلمان تردید میکنیم که بگوئیم «حقش بود ...»

مادرم میگفت : مراعات آدمهائی که روزگاری در اوج بوده اند را بکن و یادت باشد که همیشه احتمال آن می رود که آنها متحول شوند. که زخمهای روزگار، آدمها را گاه بزرگ میکند و گاه به زمین میکوبد...

با اینهمه دردهای روزهای اشک و اندوه و تنهائی یادم آمد روزهائی که توی خیابان راه می روی و ریسه های اشک از چشمانت می ریزد روزهائی که نمیفهمی چرا صفی قدرتمند از مخالفین و در بهترین حالتش از منتقدین در مقابلت ایستاده اند و تو آنقدر جوان و ضعیفی که فقط دست به دست میشوی از این کلمات زشت به آن جمله های تلخ.

آخ...

دلم برای بهروز به شدت سوخت. باید وسیله شده باشی، طرد شده ، تحقیر شده ، تکذیب شده باشی تا بفهمی حجم این خواستن و نرسیدن را. تا بفهمی که چرا واژه های تلخ رویکرد تو را نسبت به همه چیز بد طعم میکند.

بعضی چیزها فقط زمان خودش قابل جبران است. روزهای نیازمندی من به شادمانی و محبت و حضور و بخشش و احترام تمام شد... حالا هر قدر آن آدمها محبت و احترامم کنند جای حفره های خالی درونم پر نمیشود... کاش میشد اما.

خدایا چنین روزگاری را برای هیچ کس حتی دشمنانم نمی خواهم ... کمکم کن من چنان اشتباهات غیر قابل جبرانی نداشته باشم...


 
خودداری
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  

پشت فکر آدمها چیزهای عجیبیست که اغلب خوشایند نیستند، حرصهائی هستند که بیان نمیشوند، خشمهائی که به تلخی رنگ مهر میگیرند، شوقهائی که با ابزار احتیاط رنگ بی تفاوتی میخورند ، دردهائی که از بس تکراری شده اند، دلشان نمی خواهد بازگو شوند، حرفهائی که دیگر بی مخاطب شده اند، اندیشه هائی که تاریخ مصرفشان گذشته است، جیغ هائی که قورت داده شده اند و درون آدم را به دل شوره انداخته اند، یادهائی که از مرورشان دنیایت دست خوش زلزله های 8 ریشتری میشود. نگاه هائی که شره کرده اند توی حماقت دوست داشتن ات. لبخندهائی که دلت می خواهد بکنی از گوشه ی لبهائی که از آن تو نیستند ديگر و...

گاهی واقعن دلم میخواهد کسی پشت فکر مرا بخواند. برای من سخت است همانهائی را که توی سرم میگذرد بگویم و باز سخت است وقتی نمیگویم. آدم ناگزیر از شنیدن صدای خودش میشود و به نظرم هیچ چیز آشناتر و غیر قابل تحمل تر از صدای خودت که در درونت پژواک میشود نیست.

 

آيا حضور حاضر و غايب شنيده ای؟


 
بايکوت
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥  

شاید چون نتوانسته بودم درباره اش حرف بزنم کم کم تبدیل به یک راز شده بود: رازی که می خواستم حالا هر طور شده بین قصه ها بگویمش: نمی دانم شاید خودم هم نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم آن راز چیست. مجبور بودم هی قصه های جورواجور سر هم کنم و بگردم ببینم چه چیز تو همه شان هی تکرار می شود. آن چیزی که ته همه شان بود ریشه آن راز بود. شاید می خواستم با آن قصه ها از کسی یا چیزی تقاص بکشم. کی و چه جوری اش را دیگر نمی دانستم.شاید هم این قصه ها را می ساختم که موضوع اصلی بینمان مخفی بماند و رو نشود چه سر من آمده. گاهی حتی خودم هم می ماندم واقعیت چیست، حقیقت چیست، کدام این اتفاق ها، آرزو و خیال است و کدامشان هوس و حقیقت. شاید همه چیز را با این قصه ها به هم می ریختم تا به هم ریختگی خودم بینشان گم بشود. نمی خواستم قصه اصلی رو شود. برای همین این قصه ها را می ساختم.*

* هيس- محمد رضا کاتب

 

سنگ محک

 

لبخند زد و گفت: آری! بازی بود. توانستم، کردم.

 

گاهی تنها یک جمله ی تو می تواند، خانه ی مهر و دوستی را ویران کند. چقدر زمان، انرژی و خوبی صرف ساختن چنين بنائی می شود؟

برای آبادی خانه ای که در قلبم ویران کردی، دیگر زمان نداری.

تو Game Over شده ای...

 


 
عاديها
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥  

هیچ کس نمی تواند تمام وجود آدم دیگری را تصاحب کند. بخشی از روح و جسم آدمها مال خودشان است. آنجا که لذت می برند از موسیقی خاص، از رنگ خاص، از سبک خاصی در دیدن و نوشتن و زیستن ... و آنجا که نقش مادری یا پدری ایفا میکنند آنجا که میشوند رئیس کسی، میشوند کارمند ِ رئیسی آنجا که دوستی میکنند و آنجا که نقش همسری را دارند و یا میشوند یک رای برای انتخاب رئیس جمهوری، مجلسی، حتی مدیر ساختمانی ....

میشود که دیگری همه ی دارائی روح و جسمش را به تو ببخشد، میشود که تو جای او بیندیشی جای او نگاه کنی جای او تصمیم بگیری ... اما نهایتن هیچ چیز لذت بخشی نصیبت نمی شود. که تو حق انحصاری اش را از او گرفته ای. حق انتخاب... به آنجا می رسد که دیگر خودش را نمیخواهد و تو درون دوست داشتنهای اوئی ، جائی که حالا دوستش ندارد.

اینطوریست که تو نمی توانی این چیزها را از آدمی که دوستش داری و دوستت دارد بگیری... می توانی تغییرشان بدهی،  می توانی سانسورش کنی، می توانی نادیده اش بگیری، می توانی با آن مدارا کنی اما نمی توانی بگیریش... اگر به زور و بی قاعده چنین کنی، سرکوبهایش جائی به شدت بروز میکنند، بعد چی میماند از آن آدمهائی که یکدیگر را دوست داشتند؟... آنها میشوند دو تا آدم عادی، که یا به تلخی تحمل میکنند یا به راحتی می روند...

 

اتفاقی که ممکن بوده به آرامی و با دیدگاه خردمندانه تری ، در زمان مناسبش، متعادل شده باشد و یا پیش نیاید ، را نمی توان دیگر به سادگی کنترل کرد...

 

سهم تو از کلمات


 
دهان کجی واقعيت
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥  

روسپیگری هم قاعده دارد، مثل مهندسی، مثل دکتری، مثل آدم بودن، مثل خوب بودن.

اما روسپیگری از ناهنجاریست که شکل گرفته، از عقده هائی که قلمبه شده اند و متورم از جائی سر بیرون آورده اند، روسپیگری برای تخریب هم قاعده دارد مثل تکثیر ویروس مثل سرطان. اما از آنجا که اینان آدمند، آدمیزادگانی از نوع مخرب و می توانند انتخاب کنند و بیندیشند ، هوش دارند و ابتکار، در هرزگی خود رشد میکنند و در ویرانگری خود خلاقند.

روسپی خودش را به کسی که دوست دارد نمی فروشد او خودش را می فروشد که شبیه انگلی زیبا زندگی کند. شبیه آلودگی هوا که ما می خریمش که مسوممان کند شبیه تغذیه ی بد که زخم معده و سوء هاضمه و نقرس می آورد.

این روزها اما روسپی ها تن می فروشند که تنها نباشند. نه از سر نداری که از سر زیاده خواهی و تجمل. از سر نیاز  به دیده شدن و پسندیده شدن...

آنکس که پایبند ارزشی نباشد ، ارزشی هم ندارد اما از آنجا که این روزها ارزشها خریداری ندارند روسپی ها هم قیمت گرفته اند، نرخ میگذارند، ناز میکنند و نگران کسب و کار و نرخ خانه و مدل ماشینشان میشوند.

زیبائی البته موهبتی الهیست اما اگر برایت مهم است که کسی را که دوست میداری تنها متعلق به تو باشد، اگر برایت مهم است که فرزندت به هرزگی رو نیاورد، اگر برایت مهم است که خواهرت را دستمالی هر حیوانی نبینی، این زیبائی را به چشم موهبت نبین و چنین آدمهائی را بیمقدار بدان. کافيست از آنها همانی را دریغ کنی که تشنه اش هستند.

 

تو راه بهتری بگو