کالبدشکافی شعار در حيطه ی حقيقت
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥  

گاه خطی میخوانی ، حرفی میشنوی، لبخندی حتی می بینی که تعبیرش میکنی به بی راهی، به تحقیری، به ریشخندی و اینها سرآغازی میشوند برای شروع نفرتی، خشمی، بغضی و اینگونه عملی نادرست شکل میگیرد، راهی نا راست انتخاب میشود و تفکری نا صحیح برای مدتی مدید سنگ ِمحک ارتباطاتی... پَس ِ هر واقعه ی ناخوشایندی، چیزی شاید خفته است که من آن را خشم می نامم.

عصبانیت تقریبن اولین بازتاب از هر گونه حس دریافت بی عدالتیست و این اگر که قوام یابد و توجیه بپذیرد ، کش می آید و محکم میخورد توی صورت دیگرانی که در حواشی اند و بدین روال، سیر میکند در نفوس آدمها و خشمی بزرگتر و پیچیده تر و مخربتر می آفریند و در محدوده ی این « تر» ها ، رخدادهائی جبران ناپذیر سامان می یابند.

 

خشم عارضه ای مسریست که اگر با مرهم صبر رام گردد، زبان حسودان و منافقان و نادانان را می دوزد و اگر جسورانه حمایت شود، حاصلی جز ندامت و نفرت و مغلطه ندارد.

 

سکوت اولین رفتار صحیح در واکنش به ایجاد خشم است. آنکه درنده و غرنده شده است تنها زمانی می تواند به تو آسیبی برساند که تو نیز آماده ی رزمی عجولانه شوی که در این دست پاچگی، فرصت اندیشه ی تو اندک و تعدد اشتباهاتت زیاد می گردد که شباهتی قریب داری به دویدن از پی سر کسی که میداند کجا می رود و تو تنها مایلی که به چنگش بیاوری و آسیبش برسانی. انتهای این دویدن ها خستگی می ماند و اندوه برای تو و رسیدن به منظور برای آن دیگری...

 

در مجال ِسکوت،  میشود به دلایل بروز خشم و روش مقابله ی مناسب اندیشید، شاید به بهترین شیوه میسر شود نتیجه ی مطلوب به سود هر دو و یا سرانجام خوش ِواژه های عذرخواهی.

در این میانه آنکه خشمگین همه چیز را خراب کرده است البته راه بازگشت سخت تری خواهد داشت که شاید ثمره ی خشمش، شکستن قلبی باشد یا زوال زندگی ای یا به هرز دادن زمانی که بازنمیگردد. چنین آدمی بی تردید خسران کرده است.

 

با اینهمه که گفتم، بزرگوار کسیست که ادغامی باشد از خرد، گذشت و حمایت. اندیشه، بخشش و پناه. حذف، آخرین راه حل تمام مساله هاست اگرچه اغلب بهترین راه به نظر می رسد و من خود در این خصوص آنقدری به خطا رفته ام که اکنون در مسیر چنین نتیجه گیری بدانم کجاها سکوت، جواب بیرحمانه اما دندان شکنیست و کجاها بازتاب بی حاصل و ضعیف.

 

آنچه گفتم ایدآل است، رویه ای درخور که سخت میسر می گردد و هر دشواری آسان بدست نمی آید.

 

انعکاس

 


 
دستان تمنا
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥  

در مسیر بلند راهروهای تاریخ، آنجا که روشنائی انتهای امید آدمهاست، تو سربلند انتظار میکشی، مقتدر و مهربان...

مولای من! زمانه تاب تحمل تو را نداشت، ندارد... عمق کلماتت نشست زمین است و افول چاه، نفوذ نگاهت سکوت تاریکی شبها، قلبت طعنه زده به دریا، روحت همسایه ی آسمان آبی بی انتها.

مولای من!  چگونه به وصف وسعت تو بنشینم که دشمن و آشنا، شرمسار کرامت تو اند و بدهکار صبوری آگاهانه ات؟ نامت علو عالی اسماء است و وام گرفته از ریشه ی خدا.

مولای من! کدام قبیله شهسواری به سادگی تو دیده است؟ کدام طایفه درختی به پر باری دودمانت ؟ تو از تبار کدام میوه ی بهشتی که عطر خوبیهات جهنم زمین را آباد کرده است؟

مولای من! تو نهایت انسانی و فخر خدا، سمبل ریشخند آدمیان به فرشتگان درگاه باریتعالی. تنها دلیل خلقت زمین و آسمانها، سزاور اقتدا. ستوده شده با هر زبانی. نجات دهنده ی باور نوع بشر از فریب خوردگی دائمی شیطانی.

مولای من! خدا کند که شرمنده ی نگاه تو نباشم روزی که هیچ قدرت و امیدی در زمین مرا یارای همراهی نیست.

پروردگارا! سپاس محبت تو را که بازم شناختی او را. که شایسته ام دانستی سر خم کنم به شکوه او ، که بخوانم با زبان و کلام او تو را.

مدیون مهر توام که قادرم ساختی به درک عظمتش که رنجور نشوم از نبودنش، که دریابم روا نبود دنیای آلوده مان، بیالاید دامن صلابت و دانائیش را، که شور عشق تو را باور کنم به عزیزترین مخلوقت.

تو را شکر میگویم که او را از میان ما بردی و تقربش دادی به آستان روشنائیها و خوبیهای خودت تا قرار بگیرد و آرامش که بیش از آنکه بر او گذشت، نچرخد مدار هستی و افزون کند درد دلش.

 

رجوع شود به قلب صاحبان کاسه ی شير


 
گنج نامه!
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥  

تو یادت هست؟ آن سفر همدان را یادت هست؟ رویا، خوب یادش می آید... چه دختران جسوری بودیم ما! یادم که می افتاد تنم می لرزد از کاری که کردیم! ... میدانی ما با سبک باور و اعتقادمان، در نوع خودمان آدمهای عجیب و غریبی بودیم رفتارهامان خارج از عرف بود... چه دنیای کوچک دوست داشتنی ای داشتیم دنیای سمج و نفوذ ناپذیر همانی که سالها گذشت تا فهمیدم اصلن زنانه نبوده ... هتل را یادت می آید؟ یادت هست وقتی رفتیم هتلی که رزوش کرده بودیم چه شد؟ یادت هست وقتی رفتیم هتل دوم چقدر پیاده مان کرد؟ هنوز فکر میکنم آن اتاقها را با مبلغ بالائی به ما داد. شک کرده بود به ما ، چرا ما فکر میکردیم شک برانگیز نیستیم؟ چرا آنهمه زیر زیرکی میخندیدیم؟ اتاقمان را یادت هست؟ نوع همکاریمان را چطور؟ یادت هست در مورد چه چیزهای زنانه ای حرف زدیم برای اولین بار بعد از آنهمه سال دوستی؟ چادر نماز سفید مرا یادت هست وقتی فاطمه سرش کرده بود آمده بود طبقه ی بالا نصف شبی؟  چند سال بعد به ام گفت از اینکه آن شب چنان کاری را با تو کردم ناراحتم! و من فقط لبخند زدم. یادت هست رفتیم بوعلی سر ظهری؟ باباطاهر را نرفتیم اصلن بعدش رفتیم لاله جین و از هیچی خوشمان نیامد؟ یادت می آید رفتیم گنج نامه قلیان کشیدیم و من هی می پرسیدم چکار میکنند این مرغ عشقها ! و شما میخندیدید که نمی فهمم دارند جفت میگیرند؟! عکسهای هرگز چاپ نشده ی مان را کنار آبشار یادت می آید که فاطمه از ما گرفت و تو با دهان باز نگاهم میکردی؟ گفتی اینها را کجا میخواهی قایم کنی؟! و دیدی هرگز چاپ نشد؟ هدف گیری با آن تفنگ بادی که لوله اش کج بود را چه؟ بعدش رفتیم روی یک تپه ای که یک استخر بزرگ داشت و نمیدانم درست، هتل بود آنجا یا رستوران و شهر توی چشمهای ما مشت شده بود را چه؟ وای خدای من یادت هست چطور رفتیم و برگشتیم با آن اتوبوسهای لکنتی!؟

چقدر صبوری کردید مرا شماها! چقدر دل دادید به نجابت متکبرم(!!) که بی ترس آنهمه اصالت و آبروی خانواده که یدکش میکشیدم بپرم توی حوض تجربه! چه روزهای دوری به نظرم می آیند آن روزها... که انگار نه انگار که من آن آدمم با آن چادر سیاه متانت و غرور و نگاههای همیشه دوخته بر افقی دور! سرنوشت من آنقدر چرخیده است که  باورش سخت است پیشتر توی سرزمینی بزرگ و سبز و آرام بوده ام و اکنون در قاره ای تکنیکال و شلوغ و پر تنش... با چه سرعتی من از خودم جدا شدم؟!

تو که یادگارهای قدیمی مرا دیده ای – از گردنبند های فیروزه و بدلهای دخترانه ی پر صدا تا دست نوشته های عاشقانه و آدمی که توی خیالم هر روز معلمم میشد- به من بگو کجای خاطره ها پوسته ی زنی را آویخته ام با ابروهای صافِ پر پشت و دستانی به نرمی آب روان؟!

من برعکس نئو شدم...

 

روی دايره ی تماشا


 
رو در رو
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥  

 

 

 

 

 

اگر تلاش میکنی مرا حفظ کنی، محترمم بدان، بدان معنا که ارزشهای مرا هم سطح با ارزشهای خودت ببین. بعد که در عرض هم قرار گرفتیم، کمکم کن که به ات اعتماد کنم، بدان معنا که به ام دروغ نگو، راز دار باش و پرهیزکار، و در رفتارت مستدام. آنوقت خواهی دید که آنقدر دوستت دارم که آنی که تلاش میکند کسی را حفظ کند، منم!

 

نگاه روبروئی

 

 


 
خطوط مقطع قرمز
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥  

تو که جای دندان را روی چادرهای سیاه دیده ای ... تو چرا مرا متهم به برهنگی آزاردهنده ی کلمات میکنی؟

تو که گوشه های گره خورده ی چارقد مادر بزرگ را دیده ای ... تو چرا مرا متهم به خساست مهربانیهای هرز رفته میکنی؟

تو که ریزش نرم بارانهای بهاری را روی شانه های احساست دیده ای ... تو چرا مرا متهم به آلودگی مردابهای تنها میکنی؟

تو که بارها کنار سکوتهای من چله نشینی کرده ای... تو چرا مرا متهم به قتل خونین و ناجوانمردانه ی دلخوشیها میکنی؟

تو که آشنائی با ناخنهای جویده و چشم های خیس ... تو چرا مرا متهم به بیداد ِ پر از داد دردهای بی اختیار و داغ میکنی؟

 

چه ساده میگذریم از کنار حادثه های رد شده که دست اراده ی ما بانی رخداد آنهاست... چه ساده مینشینیم و قلم میگیریم خوبی آدمها را و خط میکشیم زیر بدیهاشان و جسورانه نمره میدهیم به مشقهای نانوشته... خدایا! شکر که هستی... که اگر نبودی حرام میشدم توی این نادانیها... که اگر نبودی فاسد میشدم توی این کپکها... که اگر نیودی ... تحمل نبودنت محالم می آید.

 

نشانه ی بودنت

 

o

با چشمهای باز مردن یک جور انتقام گرفتن از زنده هاست[1] چون هر که به آن چشمها نگاه کند حداقل تا مدتی دیگر نمی تواند فراموشش کند.شاید برای همین تا بالای سر مرده می رسند پیش از هر کاری چشمهایش را می بندند.

*محمد رضا کاتب - هيس



[1]  این جمله را چوپانی که جنازه ی فرزاد ()را در سریال "اولین شب آرامش" پیدا کرد گفت. فکر کردم چقدر حیف است که جملات نویسنده ها هیچ کپی رایتی ندارد.نمیدانم شاید حرفم معقول نیست. اما راستش به ام برخورد، تردید پیدا کردم نسبت به فیلمنامه نویس سریال. می توانست جمله را نقل قول کند نه آنکه ... شاید من زیادی حساسم...