يک
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥  

من از لجاجتهای سخت با خودم وقتی دلم میخواهد شماها – همه ی آدمهای اطرافم – از من قوی تر و محکمتر باشید و نیستید، رنج می برم ... به صدای دندانهایم وقتی توی چشمهام اشک نشسته و روی لبهام خنده عادت کرده ام بعدش که خیلی روزها نشسته ام غصه خورده ام که چرا نمیشود که زنانگی را کشت، دیده ام همان لحظه ها که چقدر زنانه ام!  آنوقت خواسته ام  با همه ی انرژی ِ رفته ام که فراموش کنم کی هستم، کی بوده ام و برای چی قرار است ادامه بدهم... همین وقتهاست که دوباره صداها شروع میشود ، صدای بهم خوردن استخوانهایم و جریان داغ خون توی رگهام که تند می رود و بوی تعفن میگیرد و ضرب آهنگ قلبم را شبیه میکند به صدای جیغ درهای روغن نخورده. دوباره بی تاب میشوم و توی این صورت آرام آنقدر این فشارها را پنهان میکنم که وقتی میشود یک جمله و دردناک- و این روزها بیشتر شبیه حرفهای بی اعتنا و آماسیده – تو حتی نمی توانی تصور کنی پشت آن چه بر من گذشته بعدش توی وجودم باز جیغ میکشم و فرار میکنم از گره خوردن چشمهام توی چشمان آدمها. اینجاهاست که خودم را گم میکنم توی خاطره ی خودم و آنها و دلم میسوزد باز. که عین مایع لزجی ، لیز و سر و مشمئز کننده پخش و پلا میکنم دل دلهایم را که دیگر به نظر شما سطحی شده اند، یا خراب.

 

فرياد


 
ديد رس
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥  

چقدر هزینه میکنی تا تو را از خودت به خودت ببرم؟! خیال میکنی کار ساده ایست؟ من باید خودم را با تو ویران کنم و دوباره بسازم، بهای ویرانی من چقدر است؟!

   مناقصه

 

اگر شما گذشته یک آدم را بدانید، آخر و عاقبتش را هم ببینید، می توانید بفهمید آخر و عاقبت خودتان با آن گذشته ای که دارید به کجا می کشد.*

* محمد رضا کاتب


 
احساس بی کفايتی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥  

مثل صدای چک چک آب توی فضای خالیست، ضرب آهنگی از هرزگی روح و رخوتی که تو را بلند نمیکند تا آن پیچ لامصب شیر را بچرخانی، بلکه خفه شود. 

 

تکانه

  

چه بازی کشداریست!

صد و شصت حرفیهای تار عنکبوتی * ، دنیای آدمی را به تو وصل میکنند و به همان آسانی فصل نیز!

--------------------------

* Sms


 
سوال
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥  

 

آنقدر دوستت داشتم که گذاشتم روی شانه هایم بنشینی و نگاه کنی دنیایم را از بالا!

تقصیر تو نیست! همیشه اینطوریست که وقتی نردبان کسی میشوی او کم کم باور میکند که این تو نیستی که بالا نگه اش داشته ای بلکه خودش توانسته و بالا رفته است...

حالا چرا اندوهگینی؟! من فقط خودم را از تو گرفته ام آن هم با احترام...

 

قلاب