کناره‌های بودن
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥  

تو ترحمی قدیمی را در من بر می‌انگیزی...

یک التفات ساده‌ی زودگذر، به جائی گاهی نزدیک، گاهی دور

بیهوده مهراس؛ من راه رفته را باز نمی‌گردم... راندی مرا و من رفتم.. آنچه جا ماند تو بودی و دلخوشی‌های عمومی.

اکنون دل‌آرام باش.

 

 

 

 

شبیه مترسکی شده‌ای که گاه توی مزرعه‌ی خواب‌هایم نگهبانی می‌دهد...

...

 

 

 

 

 


 
بار ِ دل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥  

هنوز هم دروغ می‌گویند آدمها ... هنوز هم که می‌بینند بوی تعفن دهانشان هوای مطلوب پائیزی را به گند کشیده دروغ می‌گویند آدمها!

انگار راه می‌روند توی خواب... انگار فکر می‌کنند توی راه ... انگار زندگی می‌کنند توی فکر ... و می‌روند و می‌روند و می‌روند... بعدش شروع می‌کنند روی صورت دیگری نقاشی می‌کشند، ازش شکل می‌سازند، فکر می‌سازند، زندگی می‌سازند و سوارش می‌کنند توی گردونه و می‌چرخانندش تا بیفتد توی گودی قرعه و صدای افتادنش کوس رسوائی بشود در کوی و برزن خواب و فکر و زندگی ...

دنیای گردونه‌ها که جدی‌تر و بزرگ‌تر شد، قوی‌ترها به کمک ضعیف‌ترها، سربلندها به کمک سر‌افکنده‌ها، قدیمی‌ترها با کمک جدیدترها، قصه‌های تازه می‌بافند، کسانی حاکم می‌شوند کسانی محکوم، کسانی ناصح، کسانی خاطی. زندان‌های بی‌محلی و بی‌اعتنائی کم کم دائر می‌شود با هل دادن آدمهائی به سمت بیرون گردونه و کسانی این میان کلاغ می‌شوند، حرف می‌برند، حرف می‌آورند و دلها مکدر می‌شود و اندیشه‌ها حقیر و مردها افسارشان را به دست زنان بازیگری می‌سپارند و زنها بازیچه‌ی تعقل مردانی و تمام این مدت همه گمان می‌کنند که برنده‌اند، که محق‌اند، که درست‌کارند.

 

خدایا! چرا چشم آفریدی پس؟ چرا عقل آفریدی پس؟ چرا دل آفریدی پس؟

خدایا! کی تمام می‌شود این زندان دنیا؟ کی تمام می‌شود این شقاوت دلها؟ کی می‌رسد روزگاری که صاحبان صفات پست با دروغ و چاپلوسی و خبرچینی و نفاق کولی نگیرند از خوب‌ها، طردشان نکنند، تهمت‌شان نزنند، فریب‌شان ندهند؟

 

گله نمی‌برم به خداوند از دست کسانی که رنجم دادند و فریبم دادند و دروغم بستند و مکافاتم کردند، آه می‌کشم درون خودم، دعا می‌کنم که تمام شود زودتر این دنیا و حقیقت در جایگاه شایسته‌اش بنشیند، امید دارم که شرمسار واژه‌هایم نشوم، امید دارم که ریشه‌ی اندیشه‌های خوب را نسوزانده باشم، امید دارم که توشه‌ام پر از لجن و مردار نباشد.

خدایا! دلم را وسیع کن ... دلم را ... که تاب بیاورم، تا روزی که تو مقدر کردی.

 

ای که طبيب خسته‌ای روی زبان من ببين

 

توضیح: در دنیای کلمات نمی‌شود حذر کرد از برداشت‌های فردی دیگران، به تناسب بار معنائی یا نوع دیدگاه ما و آنها، لیکن دست کم بعد از بازه‌ی یکساله‌ای که بازگشتم تاکنون، هیچ یک از پست‌هایم به روز نبوده است و اگر بوده حتمن ذکر ِ« بدون ویرایش » را داشته است، چنانکه تاریخ این نوشته 18-7-85 می‌باشد، پس حس مکتوب در این پست هیچ ربطی به این روزهایم ندارد.

لطفن اینجا بایست...


 
برچسب
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥  

شده تا حالا کسی را دیده باشی و بگوئی: « این همان آدمی بوده که سالها دنبالش میگشتم» از هر نظر، همان آدم ِ تو باشد؟

چه حسی دارد؟

چه حسی دارد اگر حالا دست یافتن‌اش محال باشد؟

بعضی‌ها ایده‌آل‌اند. ایده‌آل ذهنی ما. شاید قشنگ نباشند. شاید خوش‌اخلاق هم نباشند. ولی خصوصییاتی دارند که ایده‌آل‌ِشان می‌کند.

اگر خوب دقت کنيم می‌بینيم که او شبیه آدمی‌ست که روزگاری خیلی دوست‌اش داشته‌ايم، کسی که می‌تواند کاراکتر فیلمی یا کتابی بوده باشد، می‌تواند دوست قدیمی ما باشد، می‌تواند عشق نوجوانی ما باشد، می‌تواند پدر یا مادر ما باشد و یا ادغامی از همه‌ی این‌ها...

اگر آنچه را که حالا دوست داريم، نگه نداريم و قدرش را ندانيم، شاید یک روز آرزوی داشتن‌اش را کنيم.

خوب است از روی داشته‌هایمان برچسب «عادت به همیشه بودن‌اشان» را برداریم این احتمال نه تنها محال؛ که محتمل است که از دست بروند؛ وقتی ما در غفلت و یا حسرتِ ایده‌آل کسی یا چیز ِدیگری هستیم.

بار کُد


 
بودن ...... با ...... نبودن
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥  

هيچ کلمه‌ايست که وقتی کم می‌آوری مي‌گوئی، وقتی چيزی نداری که بگوئی نه اينکه آن چيز نيست؛ تو بودش را نمي‌توانی ثابت کنی.

 

  زبان نگاه

تو که نبودی من قویترین حسهایم را اینجا نوشتم، اما نمی خواهم بهترین بُعد وجودم باشم اگر که تو نباشی...


 
سه ........................... ندارد
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥  

این نوشته شماره سه هم داشت، تلخ‌تر می‌شد و عریان‌تر،اما همین امروز نظرم عوض شد... با همه‌ی زخم زبانها، تحقیرها، توهینها و بیشعوریهائی که درگیرش شدم، هر چه کردم نتوانستم زبان اشاره‌ام را مستقیم هوار کسانی کنم که ...

بعضی وقتها گذشتن از یک حس فوق‌العاده بد، دشوار است. من که سلاحم همین است که می‌بینید، وقتی بی‌ابزار می‌شوم، تنهائی‌هایم تلخ‌تر و اندیشه‌هایم بی اعتمادتر و زبانم نیشدارتر می‌شود. وقتی که می‌شود دیوار حاشا را هم با همین کلمات بالا رفت، دیگر چه بگویم؟!

چهار ماه پیش وقتی این شماره ها را می‌نوشتم، غلیظ و دگرگون بودم، بریده‌های حرفهای آدمی که مرا آنطوری دیده  بود، جائی دم دستم گذاشته‌ام و هر روز میخوانم و باورم نمی‌شود اصلن که کسی می‌تواند آنقدر دوست بشود که به خودش اجازه بدهد تو را سلاخی کند با چنان حرفهائی!!

با آنهمه قربانی کردن آدمهائی که با وجود دوستی نزدیکشان، مهربانیهای فراوانشان، کوتاهی‌های فاحشی نیز در حق ما می‌کنند، توی مسلخ نگاه ها، بزرگمان نمی‌کند، هیچ چیز به ما نمی‌بخشد.

اگر آنچه از ما می‌ماند یک خروار واژه‌های وزین و ریتمیک اما غیر واقعیست، بهتر که نماند. بهتر که بشویم مثل همان کرور کرور آدمی که همینجوری الله بختکی آمدند و زیستند و ما از سر دلخوشی و امیدواری می‌گویم گوشه ای از دامن هستی را گرفته اند.

گله‌هایم را اگر می‌نویسم به این خاطر است که فراموش نکنم که دوستیهای پر افاده و حق به جانب با لباس مهرورزی، می‌توانند چه بر سر آدم بیاورند.

 

   فرجام


 
دو
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥  

فکر‌اش را که می‌کنم می‌بینم هدر داده‌ام خودم را با چیزهای ساده‌ای، نه آن‌که باورم بوده باشد اصولن چیزی به‌دست می‌آورده‌ام اگر این‌طوریها نمی‌شده. نه! می‌شده به هرحال. اما هدر داده‌ام خودم را برای خودم که ارزشمند بوده‌ام.

 اگر همه‌ی این سالها آن ور متکبر من را هی دیده‌ای،  معنیش آن بوده که این من، آن خودشیفتگی را - که بخشیش ذاتیست- ، دوست داشته‌ام. مرا حفظ میکرده اصلن، گاهی محبوبم میکرده گاهی منفور! قدر مسلم اما آنقدر تابناک بوده که بزند توی چشم آدمها.

ولی کلید حرفهای مرا هر کسی پیدا نمی‌کرد از اولش هم. حالا که درها را باز کرده‌ام آنها که بلد بودند و جوینده بودند و مشتاق، غُرم می‌زنند... برنند به درک.

چند نفر آدم می‌توانند بیایند اینجا و ادعا کنند با همین حرفهای من - که پیشترها نوشته شده - بالاتر از آنجا که بوده‌اند رفته‌اند؟ شک ندارم که اگر احیانن کسی پیدا بشود که اینطوری بگوید ته ِته دلش حس می‌کند که خودش قابلیت داشته از من چیزی نگرفته. قابلیت خودش را جلو‌تر می‌داند دست کم‌اَش اگر خیلی منصف باشد.

حالا نخواه از من که اینها را - که نوشته‌ام بعد از دوباره آمدنم- عمیق‌تر کنم. توی آن عمقها هیچی نبوده که شایستگی مرا یک اپسیلون فراتر برده باشد.

خودم را که از خودم نمی‌توانم پنهان کنم، صادق نبوده‌ام با خودم اگر تمام این سالها، فاتحه داشتم اکنون.

همه اش هم این نیست، آن بخشهائی از شما هم که تغییر کرده، که رنگ باخته یا بند جاهائی یا کسان دیگر هم شده ، مضاف شده است به روند من.

پس وقتی فکر می‌کنی این لی‌لا همان لیلا نیست ببین که تو مگر چقدر همانی که بوده‌ای؟

 

فرود