ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦  

بنویس و موثر باش

کسی که زیاد می‌نویسد مثل کاردی‌ست که زیاد می‌بُرَد !

آدم وقتی زیاد می‌نویسد، کُند می‌شود، سوهان باید کشید روح یادگیری را، باید خواند، باید فکر کرد، باید سکوت کرد، باید افتاد توی وادی نقد، باید شنید، باید رنجید، باید خندید... تا تیز شد دوباره برای نوشتن.

بنویس از ...


 
پاهايم روی زمين نبود
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦  

سال 86 را با موج‌های بلند سینوسی شروع کردم، چیزهائی دانستم که سال‌ها مقاومت کرده بودم برای ندانستنش، خوب شد و بد شد، منقلب می‌شدم و آرام باز می‌گشتم، مطمئن می‌رفتم و ناامید می‌آمدم، نه واقعن چیزی بود و نه حقیقتن چیزی نبود.

o

سفرهای امسالم عجیب و غریب‌ترین سفرهای عمرم بودند، رفتارهائی کردم که باورکردنی نبود برای خودم، حرف‌هائی زدم که نمی‌فهمیدمشان، فکرهائی را جسورانه بر زبان آوردم که محال می‌آمد اصلن. گذشت به تلخی و شیرینی، رنجاندم و رنجیدم، خنداندم و خندیدم.

o

 و بعد...

اول‌اش مثل شروع آرام آرام و با تاخیر باران است، اول‌اش که تو دستانت را می‌گذاری توی موج ابدی نیروئی که نمی‌دانی درست کجاست، چطور آمده و معطلی که بدانی چگونه انتخاب شده‌ای؟ کجا استثناء شده‌ای؟ تمام دل‌ات را کی باخته‌ای؟

قبل از این نم نم آمدن‌ها تو نبوده‌ای در آن فضا، خیالت نچرخیده دور هیچ شباهتی، نشنیده‌ای یا شنیده‌ای و خندیده‌ای و ساده گذشته‌ای نجوای شادمانه‌ی کسانی را که از آسمان، آسوده پائین آمده‌اند و چسبیده حالا پاهایشان به زمین.

گذر کرده‌ای، گذر عابری که چشمانش هراسناکِ افتادن، روی زمین بوده، وحشتش زانوهای خونی‌ش، وهم‌اش یا هیچ بوده یا همه‌چیزهای فانی.

گِل وجودت خشک از آب حیات، قطع از سرچشمه‌ی سیرابی، بی‌میل به نوازش ِنسیم مهربانی و دل‌ات مصمم به انکار و نخواستن.

و خدا در پستو، جائی تاریک، روی لب‌های بی‌باورات گه گاه زمزمه می‌شده، نوشته می‌شده، بوده، بودنی عادت‌گونه. بوده، بودنی بایسته، نه شایسته.

آن روز که آرام شروع شد که من جرات کردم که چشمانم را بدوزم به چشمان خوبی‌هاش، که دلم لرزید و آرزو کردم و پرسیدم که؛ می‌شود باشم آن‌جا؟ امن؟ آرام؟ رها؟ می‌شود که ببوسمت؟ که دورت بگردم؟ که ببویمت؟ که صدایت بزنم بی‌ترس؟ آن روز همان روزی بود که من در مدار تو قرار گرفتم، همان وقتی بود که تو آرام آرام، مثل شروع نرم باران دستانم را گرفتی و نشانم دادی که چه ساده هر روز معجزه‌ها می‌آیند و گوش می‌ایستند که ما بخواهیم‌شان.

و من خواستمت و بغضم شکست و تر شدم و باران بارید و من در آغوش تو نفس کشیدم، زندگی کردم، بال و پر گرفتم، پریدم از این زمینی که مرداب‌وار مرا مکیده بود.

o

مرد ِمهربان رویاهایم، خوش‌خلق، با لبخند، مرا پذیرفت، روحم را رها کرد و جانم را تزکیه، حرف‌ها زدم با او، گفتم به‌اش که می‌ترسم، گفتم به‌اش که ساده نبوده افتادن توی این مدار که آن‌قدر نزدیک به منبع است که هول برم داشته که گریخته‌ام لحظه‌هائی که بیرون بپرم حتی.

مرا شنید ، مرا نوازش کرد، نشانم داد نشانه‌ها را، گذرم داد از جائی که جبرئیل فرود آمده بود، از جائی که فاطمه‌اش زیسته بود، از جائی که فرزندانش تن به خاک سپرده بودند، مرا برد بالا، آن‌جا که ماه بوسه می‌زد گنبد خضرا را، آن‌جا که آبی آسمان، سفید شده بود از تکامل خورشیدش آن‌جا که علی٬ علو یافت و آدم‌ها را دیدم و آدم‌ها را فهمیدم، بی‌آن‌که به زبان، کلامی گفته شود، به نگاه و لبخند و مشتی مِهر در بادام و شکلات، به التماس نگاهی که به دهانت دوخته شده بود، به زیارتی،  به خواندن قرآنی، به استیصال چشمانت که می‌بارید بدون آلودگی و فرت فرت دماغی.

با من چه کرد او؟! گنبد خضرا

روحم را تیمار کرد، دلم را قرص و نشانم داد که خدا چقدر نزدیک است، که خدا در آویختن فرزندی به گردن مادرش وقتی پستانکی به دهان، ایستاده خواب رفته چقدر شورانگیز است.

و خدا توی دستان تسبیح به دست زنی که رو به آسمان رفته ، چه‌ها که نمی‌گذارد.

 که خدا روی لب‌های من و توئیست که موج می‌شویم و ما می‌شویم و اوج می‌گیرم به زمزمه‌ی الله صمد.

 که خدا بودن است، که خدا همه‌ی خوبی‌ست و خدا تنفس ساده‌ی دمادم من و توست در منا در مشعر در عرفات.

و خدا دور از بدی‌ست در جمره.

و خدا روشن و پاک است در صفوف مدور کعبه.

مرا برد و آن‌جا میان مروه در خستگی پاهای هاجر، صفا داد وجودم را و جا گذاشت مرا در خلوتی‌ی غریب کعبه که انگار مصفا شده بود برای آمدن ما.

در آغوش او بودم اما دورش می‌گشتم، در نگاه او بودم اما می‌دیدم، مرا صدا زده بود اما من می‌گفتمش.کعبه

پشت جای پاهای ابراهیم، به اندک فاصله‌ای که بعید می‌آمد چنین فرصتی، حمدش کردم و به چشم، اعتقاد  باشکوه هاجر را دیدم، تنها موجودی که در خانه‌ی او همراه با طوافش، دورش می‌گشتی و تحسینش‌می‌کردی.

و زمان انگار هزاران سال به عقب می رفت و می‌دیدی اسماعیل ِتنها را ایستاده زیر تیغ آفتاب که شاقول نماید و تراز کند با سایه‌اش خانه‌ای را که نام او را گرفت.

و چه تونل بی‌وهم و خیالی بود این مسیر زمان که می‌کشیدت و می‌بردت و لبیک گویان نفس از نفس تازه ترت می‌کرد.

نه انگار که من بودم. نه! انگار که من بودم! همین من، که کنده شده بود از تن. نه منی که من است، منی که او بود.

غار حرا فلش غریبیست که انگشت اشاره‌اش به سوی کعبه است، چه خلوت و آرام بود و چه شوری داشت آرام گرفتن در غاری که مرد ِمهربانی‌ها، عرق ِ ترس وحی را تاب آورده بود و خدا همان‌‌جا امر کرده که؛ بخوان، بخوان به نام پروردگارت...

آسمان نزدیک و ستاره‌چینی به راحتی میسر و ماه؛ فانوس قدیمی گنبد گردون٬ منیر و نورانی و چشمانم به همان آسمانی دوخته شد که محمد(ص)! تن‌ات لمیده در همان غاری که او! چه سعادتی! چقدر همه‌چیز آرام و آسوده بود.

o

دعا کردم مدام که خداوندا! قلب‌های ما را نجات ده از بدی و پلیدی و ناامیدی، و تهی‌مان کن از ریا و حسد و کینه، و سرشارمان کن از آرزوی دیدارت، از شوق این بیداری، از توان چنین بخشیدنی که تو می‌بخشی‌مان، که حافظ‌مان باشی از وسوسه‌ی شیطان.

حجرالاسود بیامرز رفتگان و خفته‌گان و بینداز در این مدار دیگرانی که نمی‌خواهند و نمی‌دانند را و در آغوش امن‌ات بگیر کسانی را که می‌خواهند و نمی‌دانند را و فرصت بده به آنان که می‌خواهند و می‌دانندت را.

خودخواهی‌هایم را سیاهی حجرالاسود سیقل داد بر لبانم و نادانی‌هایم را رکن یمانی بر چشمانم و حقارتم را حجر اسماعیل بر پاهایم.

هر روز، هر لحظه، هر فرصت، هزاران بار شکر کردمش با زبان قاصرم و آرزویش کردم برای ولینعمتانم برای خانواده و دوستانم برای همکاران و همقطارانم و حتی برای دشمنانم. نه گمانم که کسی از قلم افتاده باشد در این رویای نوشینم، در باورم نمی‌گنجید آن‌چه دیدم.

مرا از زمین بلند کرد تا ببینم به دیده‌ی دل ملائک‌اش را بر فراز کعبه٬ از ذکر دائمی ابابیل خانه‌اش تا تسلط چشمگیر بازهای شکاری بر بالای مناره‌ها.

o

آن چه بر من گذشت در این ده روز، فراتر از ظرف کلمات ساده‌ی من است، عظیم‌تر از محدوده‌ی توان من، کعبه، مکعب ساده‌ی سیاه باشکوهی بود که مرا بلعید چون سیاه‌چاله‌ای که بدی‌ها را می‌کشد و از تو تمامن خوبی و شعف و آرامش باقی می‌گذارد که میل شدید تقسیم آن را میان آدم‌ها داری.

غافلگیرم کرد پروردگارم، انگار پلکی بر هم زدم و رویای شادمانه‌ای دیدم که ...

 

دير نيست٬ جای خودت آرزو کن


 
فرشته‌ و خواسته‌هايم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦  

فرشته‌ی من

 

 

مادرم می‌گفتند: روزهات را با یاد خدا شروع کن که اگر این‌طور باشد، خدا هم یک فرشته برای حفاظت و کمک به تو می‌فرستد، بعد همه‌ی خواسته‌های آن روز‌ات را به فرشته‌ات بگو، اگر همچنان به یاد خدا بمانی، فرشته‌ات تمام خواسته‌هات را برآورده می‌کند.

من به بیشتر خواسته‌هایم رسیده‌ام ... اما گاهی حواسم نبوده که بعضی از خواسته‌هایم معقول نبوده‌اند.

 

آرزو کن