دل‌خواسته
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦  

آدم‌های کوکی مال تو، اگر تاب این‌گونه بودنم را نداری...

من هیچ وقت ترس بزرگ شدن نداشته‌ام... همیشه دلم می‌خواسته و دل‌خواسته‌ام جلوی چشمم مدام دیده می‌شده که چگونه زندگی کنم و چگونه فکر کنم شاید برای همین است که خیلی به حرف دیگران گوش نمی‌کنم، شاید برای همین بعضی‌ها به‌ام می گویند بی‌دقت و خودخواهم یا بی‌تفاوت و سردم، شاید برای همین هنوز با کتانی و جین راحت‌ترم تا با ارسی و دامن. چون من برای خودم یک تصویر روشنم و احتمال آن که کسی بتواند آن تصویر را تغییر بدهد بستگی به قدرت منطق یا میزان علاقه یا آشنائی به تکنیک های روانشناختانه‌ی وی ندارد.

پس تقریبن تمام آن چه دیگران به ام نسبت می‌دهند هستم و هرگز کسی با بیان این حرف‌ها نمی‌تواند ناراحتم کند، چون خوب می‌دانم که یک انسان کاملم نه یک عروسک کوکی.

+   16 مرداد 86

چشم شیشه‌ای
 
پارازيت
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦  

حقیقت کثیف 

حالم از همه چیز به هم می‌خورد. از کلمه‌ها! از کلمه به کلمه‌ی کلمه‌ها و انگار که عین مرداب مرا هی می‌کشد تو و من دستم را به هر دست‌آویز دور و نزدیکی که می‌اندازم٬ عوضی‌ از آب در می‌آید٬ پائین ترم می‌کشد...

می‌گویم خوبم! لبخندم را ببین چه خوب کوچک می‌کند چشمهام را؟ چین می‌ریزد پای تیرگی عدسی‌هام؟  عین سیاه‌چاله شده اما نزدیکترش را بخواهی اگر باید بدانی می‌بلعد تو را...

خیلی شفاف و روشن ... این روزها هیچ‌کس را نمی‌خواهم و به شکل مضحکی تقلا می‌کنم مهره‌ها را جابه‌جا کنم... خسته نمی‌شوم٬ لوله‌می‌کنم لالوهای وجودم را در لفافه‌ی کشدار حروف صدا‌دار... مقطع ... جیغ نمی‌شوند٬ اشک جوهر وجودش را پخش نمی‌کند... یک چیزی ته‌ته‌اش اما نعره می‌کشد ... هیولام بیدار شده و دست به کار سلاخیست...

صدام ظریف‌تر٬ نگاهم مهربان‌تر٬ شعورم دلاورانه پشتک و وارو می‌زند و من همانطور که هستم موهای ریز روی انگشت‌هام را می‌کًنم و خودم را می‌بینم با آن تن پوش سیاه بلند٬ ایستاده روی تپه‌ای دارد غروب را تماشا می‌کند٬ نیم رخش موهوم و قدیمیست... ته ته وجودش چیزی نعره می‌کشد که اندوهگینش کرده٬ انگار که جا مانده باشد توی افق که رو به خاموشیست...

انگشتانم خطوط منحنی را گم می‌کنند روی صورت هیچ‌کسی خط آرام نمی‌کشد٬ کف دستهام کاسه نمی‌کند صورتی را و صدای سقوط تک تک برگ‌های اقاقیا را مثل بازمانده٬ نه شاید جاماندگانِ پائیز می‌شنوم.

انگار یک عمر می‌گذرد این روزها... یک عمر کثافت... پر از لبخند و آرام و مرموز درست عین بلعیدن سادگی ماری سیر٬ همه چیز را به دست بی‌اعتمادی می‌سپارم و در ِصندوقچه‌ای آهنی را قفل می‌کنم.

دوباره چشمهام خواب می رود... صبح همه‌چیز تمام شده٬ توی آیینه نگاه نمی‌کنم جز به ابروهای تیغ خورده که چقدر شبیه دلم تُنُْک شده... صدای آب سیفون هیچ رودخانه‌ی طلائی را یادم نمی‌اندازد٬ خیابان٬ درخت٬ تابلو٬ پیرمرد٬ خدا... هیچ‌یک یادم نمی‌آید ... حوالی طلوع که می‌رسم به آن مثلث برمودا اما٬ دوباره وزوز کلمات شروع می‌شود٬ شام آخر پدر٬ کلمات سخیف دوست٬ روزهای پیش مرگی تولد٬ تن٬ موهای پریشان٬ بلند شدن غبار و گوشه‌های زانو گرفته ... دوباره از نو... کلمات رنگ می‌پاشند. زردِ براق٬ سیاه مات٬ آبی فیروزه‌ای٬ خاکستری٬ فیلی٬ طوسی٬ نوک مدادی٬ سیاه... دوباره همه‌چیز تک رنگ می‌شود و تاریکی که از راه می‌رسد جز زرد براق چراغ‌ها٬ همه‌چیز شک مشکی روی سرش کشیده.

لبخند می‌زنم٬ غذا می‌پزم٬ ترانه می‌خوانم٬ انگشتانم به ریتم موسیقی می‌رقصد و دلم هوای تو را می‌کند ... چیزی درونم نعره می‌کشد...

دلم تنگ هیچ‌کسی نمی‌شود... می‌شود... نمی‌شود... می‌شود... نمی‌شود... آخ دندان‌هام... چیزی نمی‌شکنم٬ اشکی نمی‌ریزم٬ اعداد را نمی‌شمرم٬ کلمه‌ای را بخش نمی‌کنم... فقط می‌نویسم٬ روی شعور ساده‌ام. می‌نویسم: آآآآآآآااه .... سوختم.

 

+    آذر 86

دیاپازون
 
تقابل
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦  

بنویس از مشق‌های بی اعتنائی

گاه فروریز تنهائی، اندوه، تحقیر، فریب،

چنان بر پیکره‌ی نحیف بودنمان هوار می‌شود

که با هم بودن‌هامان را قاب می‌کنیم روی پنجره‌های خانه‌ی دیگری،

توی تاریکی چشمان دیگری،

در رفت و آمد کُند عابرانی

و می شویم نثرهای خط خورده ،

منظوم‌های لرزیده،

ترانه‌های رگه‌دار در حنجره‌های پشت‌کرده...

 

+ ۱۸/۸/۸۵

وزنه