کاش می‌فهمیدی...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦  

کاش می‌فهمیدی همه‌ی این تقلاهای خاموش از زبان‌ دیگری، برای چیست...کاش می‌فهمیدی:

زندگی، محبس بی‌دیواری‌ست

و تو محکوم،

به حبس ابدی

و عدالت ستم معتدلی‌ست

که درون رگ قانون

جاری‌ست.

کاش می‌فهمیدی:

دوستی، آش دهن‌سوزی نیست

عشق، بازار متاع جنسی‌ست

آرزو گور جوان‌مردان است

مرده از زنده

همیشه،

هر آن،

در جهان بیشتر است.

« کیومرث منشی‌زاده »

 

 

هنگامی که زندگی می‌کنیم، هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد. صحنه‌ها عوض می‌شوند، آدم‌ها می‌آیند تو و بیرون می‌روند، همه‌اش همین. هرگز آغازی در بین نیست. روزها بی‌خود و بی‌جهت به روزهای دیگر افزوده می‌شوند،‌این افزایشی بی‌پایان و یکنواخت است.

زندگی کردن همین است. ولی وقتی زندگی را نقل می‌کنیم، همه چیز تغییر می‌کند؛ منتها تغییری که هیچ کس متوجهش نمی‌شود: دلیلش آن است که مردم از داستان‌های حقیقی حرف می‌زنند. انگار که داستان‌های حقیقی می‌توانند وجو داشته باشند؛ رویدادها در یک جهت پیش می‌آیند و ما آن‌ها را در جهت وارونه نقل می‌کنیم. به نظر چنین می‌آید که از آغاز شروع می‌کنیم: «شبی از شبهای زیبای پاییز 1992 بود. من منشی دفترخانه‌ای در ماروم بودم.» و در واقع از پایان شروع کرده‌ایم. پایان آنجاست، نادیدنی و حاضر  و هم آن است که به این چند کلمه ابهت و ارزش یک آغاز را می‌دهد. «بیرون قدم می‌زدم، بدون آن‌که متوجه بشوم از دهکده بیرون رفته بودم، به گرفتاریهای مالیم فکر می‌کردم.» این جمله، اگر فقط به همان وجهی که هست در نظر گرفته شود، چنین معنی می‌دهد که این یارو سر در گریبان، دلخور و صدها فرسخ از ماجرا دور بود، درست در آن حال و خلقی که آدم می‌گذارد رویدادها بگذرند بی‌آن‌که ببیندشان. ولی پایان آن‌جاست، پایانی که همه چیز را دگرگون می‌سازد.

برای ما آن یارو  هم اکنون  قهرمان داستان است. دلخوری و گرفتاری‌های مالیش خیلی ارزشمندتر از مال ما شده است، و نور شور و حال‌های آینده همه‌شان را به رنگ طلایی درآورده است و داستان وارونه پیش می‌رود: دیگر لحظه‌ها الله بختکی روی هم کپه نمی‌شوند؛ لحظه‌ها در چنگ پایان داستان گرفتارند که می‌کشدشان و هریکی‌شان به نوبه‌ی خود لحظه‌ی جلویی را به خود می‌کشد: «شب شده بود، خیابان خلوت بود.» این جمله از روی سهل‌انگاری پرانده شده است و زاید می‌نماید؛ ولی ما نمی‌گذاریم که در آن گیر بیفتیم و کنارش می‌گذاریم: این اطلاعی است که ارزشش را بعدن می‌فهمیم.

و این احساس را داریم که قهرمان، همه‌ی جزئیات آن شب را طوری گذراند که گفتی پیشگویی و وعده‌اند، یا حتی او فقط آنهایی را که وعده بودند گذراند، و نسبت به آنچه ماجرا را پیشگویی نمی‌کرد کر و کور بود. ما فراموش می‌کنیم آینده هنوز آنجا نبود؛ یارو در شبی قدم می‌زند که فاقد نشانی از آینده بود، شبی که غنای یکنواختش را درهم و برهم به او عرضه می‌کرد و او انتخاب نمی‌کرد.

من دلم می‌خواسته است که لحظه‌های زندگیم مانند لحظه‌های زندگیی که به یادش می‌آورند به دنبال هم بیایند و مرتب بشوند. می‌شود آدم به همان اندازه سعی کند که زمان را از دُمش بگیرد.

« ژان پل سارتر، تهوع »


 
نقل کردن
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦  

اکنون زندگی می‌کنم هر آن‌چه نقل می‌کردم را...سکوت آب
می‌تواند
خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
می‌تواند
گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غریو را
تصویرکن !

« احمد شاملو »

 

برای آن‌که پیش پا افتاده ترین رویدادها به ماجرائی بدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی‌ ست که مردم را گول می‌زند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطه‌ی داستان‌های خودش و داستان‌های دیگران زندگی می‌کند، هر چه را که برایش رخ می‌دهد از خلال این داستان‌ها می‌بیند؛ و می‌کوشد تا زندگیش را طوری بگذراند که گوئی مشغول نقل کردن آن است.

اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن.

« ژان پل سارتر، تهوع »


 
مین
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦  

چند بار باید می‌گفتم تا باور کنی؟! ... حالا تماشایم کن.

اتفاقی
پا روی مین قلبم گذاشتی!
دور نشو!
خیال رفتن که کنی
هردو با هم
متلاشی می‌شویم!!

 

« مرمر »

 

کمی خودبینی‌ کافی‌ست‌ که‌ ما را به‌ ادا و اصول وادارد، هم‌چنان‌که‌ عشق‌ فراوان‌ تظ‌اهر در ما بر می‌انگیزد.

« آندره ژید »


 
برای مُقلد ِ مرده‌ام
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦  
هر روز مرگ را بدرقه می‌کنم... 
 
 
 
 

شده مرگ از پشت شانه‌هات
زل زده باشد به پرنده‌ای كه نفس‌هاش
چنگ زده انگشتان مايوس تو را؟
 
پرنده من بودم

كه پرواز
روِی دلم باد كرده بود
 
مرگ برنده شد
                   
پريدم

   « رضا حیرانی »


 
وقتی با کسی یک مدت ترسیدی و او ترست را نشاند، رابطه عجیبی بینتان به وجود می‌آید که او هر کاری کند باز تو دم نمی‌زنی چون محرم او هستی و دوستش داری.

« محمدرضا کاتب »

 

نمایش
 
خورشید بانو
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦  

به: مادرم برای رنج‌های بلندش، چشم‌های نگران و روح بزرگش.

با احترام به: مرحوم ناصر عبداللهی که نگاه و صدایش آرام‌بخش روزهای تلخم شد.

منو ببخشبی‌تو می‌میرم...

كه نديده می‌گرفتم

التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش

كه گرفتم جای دست عاشق ِتو

دست عشق ِديگرونو

لايق عشق ِبزرگ ِتو نبودم

خورشيد بانو

غافل از معجزه‌ی تو شد وجودم

اسير جادو


منو ببخش كه درخشيدیُ من چشمامو بستم

منو بخشيدیُ و من چشمامو بستم

منو ببخش منو ببخش


تو به پای من نشستیُ جدا از تو نشستم

که نياوردی به روم هرجا دلت رو می‌شكستم

منو ببخش منو ببخش

«فريد احمدی»

 

كسی كه‌ براي‌ محبت‌ حدود قائل‌ می‌شود اصلن معنی‌ محبت‌ را نفهميده‌ است‌.

«يوشكين‌»

تماشا
 
کسوف دل
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦  

سجاده‌ام كجاست به قصد قربت، بودنت را نیت می‌کنم.
می‌خواهم از هميشه‌ی اين
اضطراب برخيزم
اين دل‌گرفتگی مداوم شايد،
تأثير سايه‌ی من است،
كه اين‌سان گستاخ و سنگ‌وار
بين
خدا و دلم ايستاده‌ام.
سجاده‌ام كجاست؟

 «سلمان هراتی»

 

کلمه‌ها در هوا هستند و هوا هستند. فضای کوچکی کنار فضايی کوچک.

کسی هست که آنها رابه هم ‌می‌ریزد و فضايی می‌سازد که ربطی به آنچه بود ندارد.

این فضا بازی دست بردن در غیب است، در پشت.

 ساختن  ِآن چیزی هست که نیست.

 یعنی ضلع ندیده را دیدن.

                                                     از کتاب «عبارت از چیست، یدالله رویایی »

مشرق آیینه

 
بر سرمای درون
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦  

همه‌ی

لرزش ِ دست و دل‌ام

از آن بود

حرفی نیست، من به این سکوت رونده پایبندم.

که عشق

پناهی گردد، 

پروازی نه
گريزگاهی گردد.

 آی عشق آی عشق

چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست.

و خنکای مرهمی 

 

بر شعله‌ی زخمی

نه شور ِ شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق

چهره‌ی سُرخ‌ات پيدا نيست.

غبار ِ تيره‌ی تسکينی

 

بر حضور ِ وَهن 

و دنج ِ رهايی

بر گريز ِ حضور، 

سياهی

 

بر آرامش ِ آبی 

و سبزه‌ی برگچه 

 

بر ارغوان 

آی عشق آی عشق
رنگ ِ آشنايت
پيدا نيست.

«احمد شاملو »

مردها، زندگی، تصادف‌، ط‌بيعت‌، خــدا، همه‌ شان‌ به‌ گمان‌ من‌ عشق‌ را به‌ بهای‌ بيرحمانه‌ترين شكنجه‌ها به‌ زن‌ها می‌فروشند.

« بالزاك »

کلمه
 
مجازِ مُجاز
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦  

نيامد وقت آن کز من بخواهی عذرآزارت؟

دلم را شربتی سازی ز لعل چاشنی دارت؟

دل از دستم برون بردی که با ما سر در آری تو

بما سر در نياوردی و سرها رفت در کارت ...

 «اوحدی مراغه‌ای»

چه دنیای غریبیست رد می‌شوی توی زندگی کسی بدون آنکه بدانی کجای نگاهش رد حضورت جا مانده است. بدون آن‌که بفهمی کجای اندیشه‌اش گلاویز خاطراتش شده‌ای. تقلا می‌کنی گاهی که بگذری از شنیده‌های بدت و بسازی انکارهای توجیه‌ناپذیر.

گاهی می‌شود کسی آن‌قدر روی زانوهای صمیمی‌ات می‌نشیند که نمی‌فهمد تو لبریز رازهای ناخوشایندی از او و گاهی هر روز می‌بینی کسی را که حصارهای فاصله‌اش را محکم می‌کند با خار و خاشاک و نمی‌داند که تو چقدر نزدیکی به او در کنار این دیوارهای بلند و هراسناکش ...

هر کاری کنیم، بار اینجا چشمانمان بسته است، پس دستانمان نیز...

تمام که می‌شود قصه‌ی دوستی‌هاتان و تو گه گاه از کنار بودن‌های زندگیشان که می‌گذری یادشان می‌رود که بوده‌ای جائی میان دردهایشان، غرهایشان، عشق‌های تحقیر شده‌شان. آرزوهای تاب برداشته‌شان، زمین خوردن‌های آزاردهنده‌شان... یادشان می‌رود که تو همیشه نگران بودنش بوده‌ای. نگرانی یک انسان به انسانی...

خارج از حریمشان که ایستاده باشی، حرمتت به حد صفر کاهش می‌یابد. گوئی که حافظه هایشان پاک شده است.

آدم‌های زیادی بوده‌اند که زبان من رنجشان داده است. با همین کلمات لطیف که می‌شود سخیفش کرد دورشان انداخته‌ام و شاید تحقیرشان کرده‌ام.

اما آدم‌ها وقتی در موقعیت یکسانی نباشند، حتی دوست ترینشان، دچار عدم درک شرایط می‌شوند. من توان پاسخگوئی به نیازهای روحی بسیاری از آدم‌ها را نداشته‌ام. که این نه در حد تخصص من است و نه در چارچوب الزامی انسانی‌ام. بنابراین خودم را برای رفتارهایم سرزنش نمی‌کنم. آن‌وقت‌ها تا آنجا پیش می‌رفتم که نهایت تلاشم بود اما چندی‌ست که آموخته‌ام زندگی دیگران چندان ربطی به من ندارد. این‌که استعداد چه کسی هرز بازی چه کسی می‌شود، این‌که عشق پاک چه کسی آلوده‌ی کدام نگاه بی‌هویتی می‌شود، این‌که اعتقاد چه کسی منحرف در باور چه دیدگاهی می‌شود، این‌که انتخاب چه کسی درهای ورود به گنداب کدام زندگی را باز می‌کند... وقتی کمکشان می‌کنم که تقاضا کنند.

من تنها زمانی توانمندم که در زندگی شخصی و اجتماعی‌ام کم اشتباه باشم. که آدم‌هائی که در این حیطه‌اند خودشان مجموعه‌ی کاملی هستند برای آنکه وقت و انرژی مرا بگیرند. خیلی وقت است میل ندارم آدم‌های تازه‌ای را وارد ذهنم کنم و به مرور خط می‌خورند آدم‌هائی که شوق بودنشان در کنارم، برداشت مصرفانه از حیثیت، تخصص، مهربانی و گذشت من بوده است. 

اینکه آدم بی‌محابا نبخشد، بی‌حساب و کتاب مهر نورزد، بی‌چشمداشت انرژی نگذارد، محبوبیت و بزرگواریش را از دست می‌دهد و البته داشتن چنین صفاتی رنج هم دارد؛ رنج تحمل نفهمی، حسادت و حماقت دیگران را. با آن‌همه گمانم این است که من به صورت یکسان و منصفانه‌ای انرژی مثبتم را صرف دیگران کرده‌ام و باقی آنچه مانده است را مایلم صرفه‌جویانه و با دقت مصروف آدم‌هائی کنم که شایستگی‌شان را ثابت کرده‌اند. 

+  13 شهریور 86

دیدگاه