سرعت سکوت
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦  

 

 

 

 

مجنون گفت: 

لیلیْ من از تو هیچ زیانی ندیده‌ام

زیرا که تو چکیده‌یی از خاطر منی

زیرا که من ز خویشْ تو را آفریده‌ام...

« محمد علی سپانلو »

 

 

 

سکوت٬ مثل نور٬ یک نیروست؛ سخنی‌ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد٬ به سکوت تبدیل شده‌است.

« نادر ابراهیمی- یک عاشقانه ی آرام »

 

 

 

آنان می‌‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را کامل می‌‏کند هر چند کافران خوش نداشته باشند!

یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ

سوره الصف آیه 8


 
تک‌گویی واژن‌ها
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  

"‌شرط می‌بندم نگرانی. من هم نگرانم. اصلاً به خاطر همین شروع به نوشتن این قطعه کردم. من نگران این بودم که راجع به واژن چه فکر می‌کنیم. از آن بیشتر نگرانم که به آن فکر نمی‌کنیم. من نگران واژن خودم بودم. در حقیقت به مفهوم واژن‌هایمان - به یک اجتماع، یک فرهنگ از واژن‌ها- فکر می‌کردم. رمز و راز و سیاهی آن‌ها را دربر گرفته. مثل مثلث برمودا. هیچکس هیچوقت از آنجا برنگشته و به ما گزارشی نداده."

...

خودم را می‌دیدم که هنوز یکی از اعضای بدنم بی‌اسم است. هنوز حتی وقتی با مادرم راجع به بدنم حرف می‌زنم می‌گویم آنجایم! خودم را می‌دیدم و زنان سرزمینم را که کوچکترین رنگ در لباسشان، تعیبر به دعوت از غریبه‌ها می‌شود. پوشیدن دامن کوتاه و خیابان را قلمرو واژنم خواندن که اصلاً در هیچ جای این دنیا نمی‌توان گنجاند. دامن که خوب است، کفش من هم دعوتنامه‌ای است برای مردان غریبه.

...

خودم را می‌دیدم. زنان سرزمینم را می‌دیدم که تا زمان مرگ، معنی لذت جنسی را نمی‌فهمند. واژنشان را هرگز ندیده‌اند و از خودشان در زمان تنهایی هم خجالت می‌کشند. دیدن بدنشان را هم گناه می‌دانند، چه برسد به لمس آن و شناختش.

...

همراهم از من پرسید که بغضم برای چیست و چرا اشک می‌ریزم؟ گفتم تو که با من آنجا بزرگ شدی. تو دیگر چرا؟ بعد یادم آمد که ما متعلق به یک جامعه بودیم و نبودیم. یادم آمد مردانگی او اگر در رابطه با زنان بود و شناخت بدنهاشان، زنانگی من در نشناختن بود. در ندانستن بود. در بی‌نامی بود. در بی‌صدایی بود.

...

چطور باید تجربیات و بی‌تجربگی همه این سال‌ها را روی کاغذ آورد و برای بقیه ثبتشان کرد؟ زنان سرزمین من هم هنوز واژنشان بی‌نام است و هنوز نمی‌دانند که چطور باید بدنشان را بشناسند و مهم‌تر از آن واژنشان را دوست داشته باشند. باید نوشت. باید خاطره‌ها را ثبت کرد. باید اجازه دهیم واژن‌هایمان سخن بگویند. باید بشناسیمشان و آن‌ها را به بقیه هم بشناسانیم. راهی به جز نوشتن نیست. به جز حرف زدن و ثبت کردن. اگر قرار باشد واژن دختر من، دختر تو اسم داشته باشد اگر قرار باشد دختر من، دختر تو نترسد از اولین قاعدگی‌اش، اگر قرار باشد دختر من، دختر تو از زن بودنش لذت ببرد، من و تو باید شروع کنیم.

لوا زند

منبع : رادیو زمانه

با تشکر از:  چشمهائی که فکر می‌کنند.


 
بودن
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦  

 

 

 

 

گر بدین‌سان زیست باید پست
من چه بی‌شرم‌ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه‌ی ِ بن‌بست.

 

 

 

 

 

 

 

 

گر بدین‌سان زیست باید پاک
من چه ناپاک‌ام اگر ننشانم از ایمان ِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز ِ بی‌بقای ِ خاک.

« احمد شاملو »

 

 

خدایا مرا از همه فضایلی که به کار مردم نیاید، محروم ساز.

«دکتر شریعتی»

و از مردم‏، کسانى هستند که گفتار آنان‏، در زندگى دنیا مایه اعجاب تو مى‏شود؛ [در ظاهر، اظهار محبّت شدید مى‏کنند] و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مى‏گیرند. [این در حالى است که‏] آنان‏، سرسخت‏ترین دشمنانند. 

وَمِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ

سوره البقرة آیه 204

 


 
شیشه‌های روابط
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦  

 

در پشت شیشه‌های تاریک روابط

عاطفه

تنها از تماس پوست

احساس می‌شود.

محبت هوایی منجمد است

که فاصله‌ی دو دهان را با کلمات پر می‌کند.

لحظه‌های کش آمده

در خمیازه‌های طولانی

خسته‌اند.

و عشق که به خانه کلمات

به میهمانی چندین هزارساله‌ی خویش رفته است

تنهاست.

 « ژیلا مساعد »

 

 

سخت‌ترین محرومیت‌ها، محرومیت از حق ناامید شدن است! - «عرایض »

جز گمراهان‏، چه کسی از رحمت پروردگارش مأیوس می‌شود؟!...    وَمَن یَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ  - سوره الحجر آیه 56


 
حاصل عقل
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦  

 

 

 

 

به نسیمی همه‌ی راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟!

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد!

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

«  ابوالفضل فاضل‌نظری »

 

بدترین گناه این است که به کسی که تو را راستگو می‌پندارد، دروغ بگویی - « شکسپیر »

واى بر هر دروغگوى گنهکار... وَیْلٌ لِّکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ - سوره الجاثیة آیه 7