هیولای آرام
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦  

بگذار تماشایت کنم

بیزارم از همه ی آنها که خدا را ابزار می‌کنند و می‌کوبند توی سر دوست داشتن‌ها... که خداوندِ من پیش از هر صفتی رحمان و رحیم است...

بیا و بنشین کنار روزهای خشمم... من بیش از هر چیز به نجابت چشمان آرام تو محتاجم تا این هیولا را آرام کنم.

بلاگردان نگاهت می‌شوم! بمان و استغاثه ی نگاه مرا تاب بیاور!

چشمان نجیب تو

 
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦  

چه دردی داره وقتی...

ترسم بوده همیشه که برسم به جائی که یک روز به خودم بگویم: لی‌لا بی‌انصاف بودی در مورد فلانی، بد رفتار کردی با بهمانی، تند گفتی به این، تلخ گفتی به آن، زود گفتی فلان حرف‌ها را، زیاد اعتماد کردی و از این قبیل...

ترسم بوده؛ چون زیاد بوده این‌ها... و وقتی می‌بینم که درست وسط این‌‌طور فکر کردن‌ها همان‌طور رفتار کرده‌ام که می‌ترسیدم ازش، اندوه‌گین می‌شوم و فکر می‌کنم که چقدر ضعیفم توی روابطم؛ از بالاترین و والاترینش که خدا باشد تا پائین‌ترین و سطحی‌ترین‌هاش، چقدر غصه می‌خورم برای این ضعف‌هام، این‌جور وقت‌ها دلم می‌خواهد خودم را بالا بیاورم، چشمهام خیس می‌شوند دائم، بدون هیچ دلیل، بی‌انرژی می‌شوم. کلافه می‌شوم و بیشتر از همیشه نگاهم آویخته می‌شود به هر چیزی که انگار کنده شدن ازش درد دارد به شدت.

نهیب
 
دنيای دوست داشتن‌ها
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦  

کبوتر جلد

نوشتم: می‌دانی کفتری که جلد می‌شود چه حالی پیدا می‌کند وقتی برمی‌گردد و می‌بیند صاحب‌اش دیگر در آن خانه نیست؟

من حال کفتر جلدی را دارم که صاحب‌اش را گم کرده است...

نوشت: می‌گوئی چه‌کار کنم؟

ننوشتم، تو صاحبخانه ای آخر! ننوشتم، بگو که « من که اینجام، گم نشده‌ام »

اگر این‌ها را می‌گفتم دیگر ارزشی نداشت همین‌ها...

سکوتم را باور کن

اشک از دو طرف چشم‌هام ریخت...

نوشتم: هیچی...

{این پرنده عاشق من بود، اما روزی که گذاشتمش توی بالکن و به شوخی در را بستم و لبخند زدم و گفتم: «خداحافظ »، پرید و رفت... برای همیشه... من آنقدرها مغرور هستم که حتی اگر به شوخی، از بامی که جلد آنم، کیش‌ام کنند و نخواهندم، بازنگردم دیگر... دنیای دوست داشتن‌ها، جدی‌ست آخر...}

* 15/10/85

روح سرگردانم باش
 
 
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦  

پرسید: حلال؟ گفت: حلال‌ات ...

فکر کردم و فکرم را بلند گفتم به‌اش: « اگر آدما واقعن بدونن ما چه بلائی سرشون آوردیم{ یا بدونیم چه بلائی سرمون آوردن}، واقعن به همین سادگی حلالمون می‌کنن{ یا حلالشون می‌کنیم}؟».

ما همه‌چیز را با معیارهای مشخص یک دین، ایدئولوژی یا اعتقاد شخصی برگرفته از تجربیات‌مان قضاوت می‌کنیم، در حالی که  به قول گردو: « یک چیزائی تا همین 20 سال پیش حرام بود که حالا حلال است... » و یک کارهائی را تا همین دو سال پیش انجام نمی‌دادیم که حالا انجام می‌دهیم. 

شرمساریمن احساس گناه ندارم راستش، رفتارم را با باور آدم‌ها نمی‌سنجم و از رحمان و رحیم بودن خداوند هم سوءاستفاده نمی‌کنم و معتقدم گناه، فعلی اشتباه است که ثمره‌اش اندوه و شرم‌ساری و تخریب باشد، آن‌چه باعث رشد و تعالی روح  و جسم بشر می‌شود را گناه نمی‌دانم.

اما گاه تعالی ما به بهای نابودی روح و جسم دیگری بدست می‌آید، اصطلاحن ظلم می‌کنیم به دیگری، پل می‌سازیم، نردبانش می‌کنیم یا مبتنی بر گزاره‌های فرضی، استدلال‌هائی می‌آوریم و نتیجه می‌گیریم و عمل می‌کنیم و باور هم می‌کنیم که درست بوده و احساس گناه هم نمی‌کنیم. این تنها چیزی‌ست که من ازش واهمه دارم و نگرانم می‌کند، دلم نمی‌خواهد بی‌انصاف باشم و بگویم مظلوم خودش مسبب ظلمش می‌شود. شاید این درست باشد اما من اگر آگاهانه ظلم کنم، قابل بخشش نخواهم بود، برای خودم کاری به  زاویه‌ی نگاه دیگران و خدا هم ندارم.

پس برای آن‌که بخشیده شویم، ناگزیر باید بخشنده باشیاندازهم و اندازه‌ی بخشندگی ما باید به اندازه‌ی درست خطای بخشیده‌شدمان باشد. البته این، بسیار دشوار است چرا که ما معمولن نسبت به اشتباهات خود با دیده‌ی اغماض و دلسوزی نگاه می‌کنیم و نسبت به دیگران سختگیر و دقیق‌ایم.

راهکار دوم آن است که دست از ظلم برداریم و ظرف خوبی‌‌هایمان را با سرعت پر کنیم که اگر ترازوی فرشته‌ی عدالت به کار افتاد دست کم خوبی‌‌هایمان را با خطاهایمان هم‌کُف کنیم ، با این پیش‌فرض که  این وسط شیطان هم بیکار ننشسته...

حکمبه نظر می‌رسد برای رعایت درست انصاف ناگزیر باید قیامتی باشد چون ما اغلب اجتناب می‌کنیم از بازپرداخت خسارتی که به بار آورده‌ایم و تصور می‌کنیم با یک جمله‌ی حلالیت ساده، مطهر و پاک می‌شویم.

گرچه  به همین سادگی نیست حساب و کتاب خداوندی که از ذره‌ای خیر و شر نمی‌گذرد، اما خداوند فقط و فقط عادل هم نیست.

بر این باورم که چون قضاوت او بر ما قضاوت خدا بر انسان است، راه بخشوده شدن بسیار است اگر تلاش کنیم که اشتباهاتمان را در حداقل نگه داریم.

اعتراف !