چوب خط - ۲
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦  

باز حیرت می‌آید و روی زانوان در آغوش کشیده‌ات هی سین و جیم‌ات می‌کند، راه می‌بندد و خرها کن مرا از بودنی چنین!ودت را می‌اندازد دست به گریبان با خودت که ...

عین کثافت گاهی واژه‌ها می‌چسبند به صورت شعورت و وامی‌مانی در این میانه به حسرت پرتابش یا خشم مهارش یا صبر مزخرف دست‌آموزت.

غرور ذاتیت تبر می‌زند این جور وقت‌ها به اعتبار تمام لبخند‌هات و دلقک‌بازی‌های خفه خون گرفته‌ات که سال‌ها دور نگه‌شان داشته‌بودی از بخار روح آسیب‌پذیرت.

نه قصیده نه غزل نه ترانه ، کدام یک توان متلاشی کردن این قلمبگی بد قواره‌ از کوفتگی ضربت‌های خاله زنک‌وار را  به واژه می‌نشینند؟ هی نشسته‌ای و خوانده‌ای و نوشته‌ای و بافته‌ای و نشخواروار خودت را شانه به شانه راه رفته‌ای، سایه کشیده‌ای، جاده زده‌ای، پل ساخته‌ای، پریده‌ای از بلندای انگشت‌شمار چشم‌هایی که آن وب باف!سوی این همه جوش و خروشت را دیده‌اند که سر آخر...

سرآخر تارعنکبوتیان این وب باف هزار سوراخ جائی تو را گلاب‌پیچ {...} کنند، تهمتت بزنند و تو خاموشی کنی، دوستی کنی، که مبادا تف بشوی روی صورت بی‌مرام‌شان که همه‌چیز این دنیا برای توسانان بد است و برای ایشان گونه‌گان شور عشق است و آب پاکی محبت و شاخ غول‌شکن آنان فخر است و ریشه کنی بی‌اعتباری مهرورزی‌های پشت نَشُسته‌ و قبح شکنی سر کبکی در برف، برای تو جرم؟

چه حقیر می‌شوند در چشمانم ...

اگر خدائی نباشد... اگر روزی رسم خداپرستی ور بیفتد، نمی‌دانم چه کنم این همه فریاد را در دهان سیاه چاله‌ی دنیا...

من بدون تو نمی‌خواهم همه‌ی این پریشان‌زدگی‌ها را و لابد اگر بدانم که نیستی که نبوده‌ای وقتی که آن‌همه گذشت و من قورتش دادم به امید آن‌که سزاوارم کنی بدان که وعده داده‌ای، چه سود این زیستنم را؟

نه پیامبرانه عشق معجزه‌ی نادیده‌ات دارم و یقین انسجام ذره‌های وجودم که پراکنده در این سراپرده شد، نه اهتمام به چنان بودنی... من کوچکم و ضعیف. خالی بمانم، بندی ابلیس می‌شوم.

ظرفِ چه کنم‌هایم را تو  لبریز کن، از خرمندی و مهرت.

خطی دیگر روی دیوار
 
چوب خط - ۱
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦  

مدادها نتراشیده، کاغذ ممنوع... اما باز این‌ها واژه‌های منند که به التماس احساسم نوشته شده‌اند.

چه عبور و مرور غم‌انگیزی توی این راهروهای سرخ دیده می‌شود... تشویش و غلیانی که گوئی هزارها لحظه‌ پیشترها به مشق آمده بوده است و اینک در رزمی دیگر به خاک و خون می‌کشد غاصبان قلعه‌ی تپنده‌ی تو را...

دوباره‌ها که آغاز می‌شود؛ نه انگار که قلم روی کاغذ کیبورد به انگشت می‌کشی، نه انگار که روحت ایستاده بالای روشنی مانیتور، ویرایش واژه کند غلط‌های باورهای خودت را، نه انگار که حسرت چراغ‌های سبز و قرمز پاور و هارد ِ اسطوره‌ی مجاز سازت به پیوست دردناکت با این‌همه نبودن‌ها و ندانم‌ها و ندیدن‌ها و تصویر کردن‌ها لبخند شنیع می‌زند...

می‌نویسی باز دوباره‌هات را و خودت را می بینی که باز نشت کرده از شکاف‌های بی‌اعتبار بودن، ناخوشایند به تلخی کلمات، آویخته، چنگ انداخته، خسته بازگشته.

نه میل فهمیده شدنت اوج می‌گیرد، نه حظ فهماندت. می‌مانی میان شوخ‌طبعی‌های نبایدت و شیطنت‌های ناسزاوارت و تشدید می‌شوی میان خودت در آیینه‌ی کدری که بود - که هست- .

انگار حقیقت هیچ ور ِ دیگری ندارد که کریه منظرش ، به شکل دردناک و اعتیادآوری باز هم مخدر کوبش‌هات است.

  

خطی روی دیوار
 
 
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦  

تصویر ساده‌ای از دشواری درک آرزوئی‌ اندوه‌بار که دور می‌آید.بی‌تصویر

یافتنت ساده بود، نگه داشتنت صعب،

رفتنت اندوه ، بازگرداندنت سخت،

فهمیدنت آرزو شد اما...

دریغا! که ماندنت محال می‌آید!  

تصویری به‌ من می‌بخشی؟
 
بازگشت
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦  

چشم‌هام را جا گذاشته‌ام، این کسالت رگبارگونه را جز چند چیزی {که نمی‌شود مثل گوی‌های آرام‌بخش که توی دست می‌چرخانند،} مدام چرخاند توی لحظه‌ها، و آن‌ها نه اشک‌ند نه قهرند نه حرفند.

 آبی ماورای بحار از من جدا نمی‌شود مدتهاست، که شیفته وار گرد « شرح افقی جدول»  می‌گردم و دیگری صدایی که آرامم می‌کند توی واژه‌هائی که بی‌ربطند به من و مربوطند به ابدیتی که به من نیز وصل است.

مکراراتِ خواندنم را دوباره می‌خوانم و باز گرفتار پیچش‌‌های بازخوردها می‌شوم و آشفته‌ی هزار واژه‌گان که میل ندارم بنویسم‌شان، و سختم می‌آید شنیدن صدای تنفس گل‌ها و له‌له تشنگی گلدان‌ها را باز توی خانه، که مضاف می‌کند صداهای درونی‌ام را...

چه بیزارم از زنی که لبخند می‌زند و طوری می‌خندد که انگار هزار سال قرار بوده که آن‌جور بماند و آن وقت که آن‌جور مانده و موظف بوده که بنویسد لبخندش را ننوشته، پنهان کرده و بخل ورزیده ...

ورق که می‌زنم- همان وقت که مرد دارد هاجروار می‌خواند و سعی می‌کند- کلماتی را که خط کشیده شده مرور می‌کنم و گنگ می‌شوم و سستی مخدر آن‌ها چشمانم را خمار می‌کند و تنفسم‌ام را بلند و آرام، انگار که خوابم...

خسته می‌شوم، ورق می‌زنم : «چون من جان دربرده‌ام، وظیفه‌ام هست هرجایی بگویم» لبخند مرگ را برای تو نوشتم وقتی زیر تیزی ترمزها بوی دود و غبار گرفت و آن خارها که نشانی صورت منند هنوزها، پس وظیفه دارم از مرگ بگویم چون دیدمش و جان بردم ازش...؟!

« توی این دنیای لعنتی در این سال‌هایی که ما متوجه نبودیم، یک چیز غریبی بزرگ شده، قایم شده...» اوه ! من متوجه بودم، من بزرگ شدنش را دیدم، انگار از همه به مدار من نزدیک‌تر بوده اصلن، من فهمیدم که چقدر می‌شود که یک آدم، در کمتر از 6 سال تغییر کند، آن زن را دیدم که چقدر برعکس من شد و یادم می‌آمد که روزگار ِ آن‌وقت‌های مرا عاقبت به خیری می‌دانست پس این یعنی که حالاهایم بد عاقبتی‌ست؟

الهی بمیرم برای چشمان تو که کدری چشمانِ تیره‌ی مرا تحمل می‌کنی! چه گناه داشتی تو آخر که گرفتار من شدی؟ جرات نمی‌کنم تو را نگاه کنم، جرات نمی‌کنم وقتی آن‌طوری عاشقانه نگاهم می‌کنی و می‌پرسی برای چی گریه می‌کنی، بگویمت که ... آخ ... چطور بگویمت آخر؟ که آن وقت‌ها که دیگران می‌گفتند توی این‌همه سفرها، یک‌بار هم بروید مکه، می‌گفتم هنوز آماده نیستم برای دیدن خدا! و حالا روحم پر می‌کشد، از کجا آمده این حس؟ که هزار چیز دیگر می‌آید توی ذهنم، از نکبتی‌هام و نمی‌توانم آن‌ها را به تو بگویم که رنج خواهی برد... بعد دوباره صدای مرد می‌آید که صفا می‌کند توی سعی‌اش...

گفته: «تقدیر همیشه تقدیر می‌ماند» ! نماند این تقدیر برای من؟ نکند این که هست حالا بهترین باشد برای من و من باز گره خورده‌ام توی نفهمیدن‌هام به دم بی‌شعوری‌ها؟ نکند این تقدیر را که نمی‌خواهم اگر «نخواهدم» اتفاق بیفتد، روزگارم سیاه بشود؟ بگذار بگویم تقدیر من خوب است... تقدیر زنی که دوستش دارند آدم‌ها و دوست دارد آدم‌ها را. چه به‌تر از این؟

پس چرا من این‌همه سرم درد می‌کند،‌چی این‌قدر رنجم داده که این‌طور آشفته‌ام کرده، دروازه‌ی کارخانه‌ی ذهنم را {به قول متوهم} باز کرده که پریشان نوشت‌هام خفت‌ام کرده‌اند حالا باز؟

دیوانه شدنم را دیدی؟ خوب بود؟ حالا بنشین به تماشای باقیش، اگر دل بدهی خوشت خواهد آمد...

من سهم تو را از رنجت گرفتم، نپرسیدی چه می‌خواهم و چگونه همه جا می‌بینمت، من آن آرزوی دوری را که وقتی می‌نوشیدی ، ته لیوانت، صورت مرا می‌خواستی ببینی، برآورده کردم به بهای گزافی. چون‌که آرزوی تو بود و تو ... چه می‌دانم ... شاید فکر می‌کردم قیمت ندارد دوست داشتنت، اندازه‌ی همه‌ی دارائی من بود... لعنت بر زمان که همین‌طور که می‌گذرد ارزش همه‌چیز را کم می‌کند حالا که گذشته نه تو آن آرزو را «خواسته شده» می‌دانی نه من بهاش را آن‌قدر... هر دومان خسته‌ایم از همه چیز... دوست ندارم کسی ازم سوال کند دائم، خسته شده‌ام از جواب ندادن به آدم‌ها، از جواب دادن به‌اشان بیشتر... خسته شده‌ام از آن حس شکارچی از آن نگاه‌ها که تمام نمی‌شود توی روحم، کشم می‌آورد، بیزارم می‌کند و همه جا باز سرخ می‌شود که من دیدم تمنا را توی چشم‌هاشان، حرام‌شان کردم ... مرد از قربانی کردن خودش می‌گوید... من توی قربانگاه نبودم، شکارچی که ببیند توی چشمان شکارش تمناست زود ارضا می‌شود، این را نمی‌خواهد، دوباره شکار می‌کند که نبیند آن تمنا را ... من توی چشمان همه‌‌ی آن‌ها اما دیدم، حتی چشم‌های تو هم بی‌تمنا نبود... برای همین زمان گذشته.  برای همین ارزش آن چیزها کم شده که دیگر برای تو، من آن شکارچی نیستم و تو هم آن شکار نیستی اما همه‌ی شکارچی‌ها سر و پوست بهترین شکارشان را می‌زنند به دیوار خانه‌شان! تو همان بهترینی... دلم می‌سوزد کندنت را از روی دیوار قلبم، آتشم می‌زند انگار شده تکه‌ای از آن دیوار، تزئین آن نیست، ارزش آن دیوار کهنه‌ی دود گرفته شده. که انگار تو هم فقط به همین دیوار می‌آئی... امتحان کن اگر که می‌خواهی، نگو که خودخواهم که چون می‌خواهم بمانی این را می‌گویم، به خدا این‌طور نیست... اما وقتی می‌گوئی: «تو از کجا می‌دانی؟ شاید بهتر باشد... چرا نمی‌گذاری که ببرم خودم را ، بکنم خودم را»... همینجوری می‌شوم که حالا می‌بینی، خسته و سست و غبارزده، وراج و ساکت، سربند بسته به سر از درد و فغان‌زده از آه و افسوس... از نفس می‌افتم... دوباره آن‌جوری نخند و نگو تو همه چیز را بزرگ می‌کنی، «کوچک آسان به هر چشمی نمی‌آید» آخر، اما این کلمه‌ها که با آن حس ِمرا مسخره می‌کنی برای من حقیر نیستند « کلمه‌ها برای من فقط پول خردهایی نیستند که خرده خرده جمع می‌شوند که مزدم بشوند. من بارها، هزاربار، دل و روده‌هایشان را مثل دل و روده‌ِ کوسه‌های آب‌های گرم گشته‌ام و تویشان خرت و پرت‌هایی مرموزی پیدا کرده‌ام. آن‌ها سرانجام مقیدم کردند تا بخواهم باهاشان یکی از مسیرهای رایج را – که زیاد هم نیستند – در مراوده با آدم‌ها شروع کنم، کلمه‌های مسخره کردن خودم، قه‌قه‌شان بلند می‌شود: حتا برای بازی آشنا شدن.»

بعد چطوری بیایم این رازها را پخش و پلا کنم این‌جا؟  آن‌ها که منتظر نشسته‌اند تا تحقیرم کنند، تا  من خودم را با این‌ طناب‌ها دار بزنم هم کم نیستند. نمی‌شود. اما من هم می‌دانم، باور کرده‌ام که « رازها ... اگر ساده و در دید باشند ، هیچ کس نمی‌فهمد که راز هستند» تو حتی کنجکاوی هم نمی‌کنی دیگر... فقط می‌پرسی خوبی؟ من هم می‌گویم خیلی خوبم!! تو چطوری؟! ... « چطور می‌توانم به گذشته اعتماد کنم.»؟... چطور باید این را به‌ات بگویم که «بخشیدن کلمه‌ها برخلاف چیزهای دیگر ما را فقیر نمی‌کند؟ » چند بار باید به‌ات بگویم: « وقتی چیزی می‌پرسی، هیچ نداده‌ای، کلمات سوال را هم مال خودت نگه‌داشته‌ای»؟... من دچار نیستم ...!  تو اگر هم بیفتی توی این محدوده باز حس‌ات شبیه من نمی‌شود، چون گذشته‌ات مثل من نبوده، نیست، چون جنس‌ات با من فرق می‌کند، من اما برای همه‌ی این‌طور نبودن‌ها زور زده‌ام خودم را دریده‌ام، پس خودم را نمی‌فریبم با واژه‌ی عشق! ... اول باری که نگاهم افتاد توی چشم‌هاش، سال‌ها جان کندم... لعنت به این زندگی که این‌همه از آدم بها می‌گیرد برای دوست‌داشتن‌هاش...

 

نوشته شده در : 19-10-85

پی‌نوشت: هر آن‌چه در گیومه آمده، از داستان شرح افقی جدول، نوشته‌ی مندنی پور است.