ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦  

این‌طوری خوب نیست؟...

...

خب این‌طوری چطور است؟ : من با لبخند می‌نشینم این‌جا و می‌گذارم که تو روی زخم‌های مرا با ناخن‌ات بکنی که باز خون جاری بشود و بسوزد و من توی چشم‌هام اشک بنشیند اما باز لبخندم بماند سرجاش.

ها؟ این خوب است؟

سر چی شرط ببندیم که این هم تو را راضی نمی‌کند؟ مرهمی به زخم‌های بودنت بزن، من از تماشای دست‌های خونی بیزارم.

تو به زخم زدن عادت کرده‌ای.

عادت کرده‌ای یعنی که این‌گونه بودن را جذبه‌ی شخصیتت می‌دانی.

پشت سرت را نگاه کن....

نگاه کن ...

چقدر پیش رفته‌ای مگر؟

حرکت زندگی تو نه عمودیست نه افقی ...

بوی ماندگی می‌دهی...

هیچ جوری نمی‌توانم با نبودنت کنار بیایم ... هیچ جوری...

منتها ...

با هر جوری بودنت هم نمی‌توانم کنار بیایم!

مرهمی شاید...
 
براده‌های تیز
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦  

خودم را که نمی‌توانم دور بریزم...

چه روزهای تکراری معطلیست! تلاشی لازم نیست، من هرگز به « نبودن‌ها» عادت نکرده‌ام اما همواره زود تن‌آلوده‌اش شده‌ام...

بودنت را نمی‌خواهم اما جبرحضور خاطراتت مرا هر روز مچاله می‌کند.

روخوانی کن دوباره حرف شین را! شبیه میانه‌های دردناک عشق، اول‌های بی‌اعتبار شک، آخرهای آیینه‌وار نیش!

عمر دارد نوشته‌ی آدم‌ها، فرقش با تو این است که هر روز می‌تواند زائیده شود و بمیرد اما تو همین یک‌بار را زنده‌ای!

ابزارش کن.

چرخش

 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦  

مسیر قاصدک ها یک طرفه است...

باور کن که فقط غصه‌اش برایم می‌ماند اگر زمانی برگردی و بخواهی که بمانی که دیگر دیر شده ... حرفهایت را وقتی به‌ام بگو که احتیاجم داری که احتیاجت دارم...

مکتوب: 20-9-85

بالانس
 
موجود ماورائی
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦  

اگر به تناسخ اعتقاد داشتم می‌گفتم در دوره ی قبلی زندگی‌اش او عارف بوده است.

تمام عمرش را در روستای بریان‌چال[1] گذرانده، به سن نوجوانی هم نرسیده بوده است که شوهرش داده‌اند، فرزند اول ِزن ِدوم مردی بوده‌ است که هنوز از ابهت و مردانگی و نگاهش به دنیا و سیاست و دین، حرف‌ها و روایت‌هائی می‌زنند.

کم نیستند زن‌هائی مثل او که شوهرانی بدخلق، عاطل، خشن، بی‌ذوق و در یک کلام بی‌خاصیت داشته‌اند، اما او ... این زن خمیده‌ی روستائی با آن موهائی همیشه حنائی و فرق صاف ِ با دقت از وسط باز شده‌‌اش، تمیز، مودب، مهربان، شاعر مسلک، سخاوتمند، کارستانی‌ست از خلقت خدا.

زندگی‌اش مختصر می‌شود در خانه‌ای تیرچوبی و گاوئی و یک مزرعه کوچک گندم و چند صد متری باغستان. اما نگاهش آکنده از شعور و کلامش لبریز عبرت و اندیشه‌اش بازتاب شاهکار خلقت خداست.

وقتی حرف می‌زند، لحن‌اش شیرین و لهجه‌اش گوش‌نواز است، موسیقائی صداش فرکانسی از شوق و اندوه می‌گیرد، آن‌گونه که هرگز از تماشای آن پوست به شدت صاف و چشمان تنگ و لبان کشیده و بینی استخوانی‌اش سیر نمی‌شود که شد، حالاها باید هشتاد و پنج شش سالی داشته باشد، اما من همیشه همین‌جوری او را دیدم، نه کمی پیرتر نه کمی جوان‌تر.

گفتیم، دستتون چی شده؟ ... دستهاش سوخته بود ... گفت: زیمین بُوسوت، تَشش بِگیت به داران[2] ( زمین سوخت و آتشش به درختا گرفت ) گفتیم: خب ولش می‌کردید بسوزه! اینجوری خوبه دستاتون سوخت؟ گفت: شما یالتان که گَتش کُردید، اگه جلو چشاتان تَش هاگیره، تِماشاش مینید؟ دار،گیره می‌کُرد جلو چشای مِن. ( شما بچه‌تون رو که بزرگ کردید، اگر جلو چشماتون آتیش بگیره، تماشاش می‌کنید؟ درخت، گریه می‌کرد جلو چشمای من!) اشک تو چشمهاش جمع می‌شود، این حس‌هاش را با هیچ چیز توی دنیا نمی‌شود تعبیر کرد، گفتیم: خب خلاصه خاموشش کردید؟ گفت: نِتانستم، بَشوم خانه، قرآنه سر هاگیتم، بیاموم، بُگوتم، خدایا! تو خودت بدارش! باد که می‌آمو بَش اونوری، اُو ر ِ بِگیتم میانِ کرت، خُومور گِدی. ( نتونستم، رفتم خونه، قرآن رو سرم گرفتم و اومدم، گفتم، خدایا! تو خودت نگه‌اش دار، بادی که می‌اومد، رفت اون سمت، آب رو تو کرت گرفتم، خاموش شد.)

می‌گوید { و من یقین دارم که راست می‌گوید } که صدای نفس‌های زمین را می‌شنود، صدای خنده‌ی درختان را، درخت که بار می‌دهد، زمین که ثمر، او به غایتی که باید برداشت می‌کند و می‌پرسی که باقیش چه می‌شود، می‌گوید، باقیش روزی پرنده و چرنده است، سهم ما همین‌مقدار است.

وقتی ازش می‌پرسی چرا درخت‌های شما این‌همه میوه می‌دهد می‌گوید، برای این‌که شما وقتی درخت بار می‌دهد ازش تشکر نمی‌کنید، خسته نباشید نمی‌گوئیدش، باریکلا و آفرین توی دهانتان نمی‌چرخد، باور ندارید اصلن که او می‌فهمد. { به خدا که من باور دارم }

می‌گوید، نَهلید دارانِ تان خشک گَده { نزارید درختاتون خشک بشن} می‌گویم: آخه ما نمی‌رسیم مراقبشون باشیم، سم زدن و کود ریختن و بار چیدنش خیلی هزینه و وقت می‌گیره . می‌گوید: فقط اُو بدارینش، یه دانه گیلاسم که بِفته، مور بَخوره یا کلاغ تُک بَزنه ، چون یه حیوان خدا ر غذا هادائین، دعاتان مینن، باقیات صالحات همینانم هست ( فقط بهش آب بدید، یه دونه گیلاس هم که بیفته، مورچه بخوره یا کلاغ نوک بزنه، چون یه حیون خدا رو غذا دادید، دعاتون میکنن، باقیات و صالحات همین‌ها هم هست)

این زن خمیده‌‌ی روستائی عمه‌ی ناتنی من است، او را به اندازه‌ی تمام خاله‌ها و عموها و دائی‌های نداشته‌ام، و بیش از تمام عمه‌های داشته‌ام دوست می‌دارم و نشانه‌ای از ملکوت پاک خدا می‌دانمش...[3]

بازتاب حقیقت

 

 


[1] روستائی در کرج، حوالی برغان 

[2] لهجه اهالی کرج را خوب بلد نیستم اما تمام تلاشم را کردم که با اختلاف کم آن را بنویسم. 

[3] پیدا کردن عکس برای این پست خیلی دشوار بود، آنچه یافتم باز هم آن‌چیزی نیست که می‌خواستم. 


 
رگبار کسالت
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦  

سالهاست که اینطوریست... سالهاست که من چند گاهی یکبار برای بی اعتباری اندیشه های نبوده و خیالهای نکرده و حسهای نداشته و نشانیهای تمام شده برمیگردم توی کابوس کودکیهای بی مادریم و نشانه های تلخ روزهای اضطراب و تحقیر و بی پناهی و جوانیهای پر از ندانم کاری و حالاهای اندوه چشمانی که رنج مبارزه ی به دندان و چنگ بدست آمده را به سختی تحمل کرده است...

دلم میخواهد بی خاطره میشدم، بدون گذشته و جدا از شخصیتی که در خوبیهای ناآگاهانه ، به شکل احمقانه ای گذرانده است اینهمه سال را...

شکاف