ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦  

چکیده‌ام گوئی، چکیده‌ام روی صورت بی‌تفاوتی روزی، که انگار چیزهائی در رگ‌های من جاری‌ست، جاری بوده شاید، که نمی‌خواستم‌شان ، اما خوبند... تعبیر این تعفن بویناک را به من می‌گوئی؟

آن روزها که دو زانو روبروی من می‌نشستی و خیره به واژه‌هایم می‌شدی، آن روزها که می‌دانستی چه اشتیاق سهمگینی دارم برای شنیدن واژه های خوب و آرامت، چقدر دریافته بودی خشم درون سینه‌ام را از نفرتی که به خود داشتم؟ چقدر دریافته بودی که آنجا عرق ریزان در جدال با غرورم، کلمات نفس‌گیر خرجت می‌کنم؟

حالا... با این تکه‌های سیاه چه کنم حالا؟!

چرا دیر می‌شود همیشه ؟!

تو که بارها به تماشای آهنگ چنان واژگانی نشسته بودی می‌توانی بگوئی که من آیا شبیه هیچ کدام آن تکرر واژه‌ها بوده‌ام؟

به ام بگو چقدر روشنی به همراه داشت وقتی تقلای صدایم را شنیدی و سکوت کردی ؟

کجای سزاواری من دامن لیاقت تو را آلوده می‌کرد مگر؟

تو چه می‌دانی بر من چه گذشت وقتی به التماس کلمات نشستم تا امانم بدهی دوباره بسازم آن ویرانی بن‌بست را؟

تو چه می‌دانی بر من چه گذشت وقتی مرتب از اوج دلتنگی‌ها روی نمناکی حرف‌ها می‌افتادم؟

تو چه می‌دانی بر من چه گذشت وقتی به استیصال دستانم نشسته بودم که ابهت بت حضور تو را بشکنم؟

تو چه می‌دانی بر من چه گذشت....؟

آرام نمی‌شوم تا همه‌ی این‌ها را نگویمت... 

Query

 
Yearn
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦  

از بازگشت بی زارم اما حس‌های قدیمی را دوست دارم.

مرا در آغوش بگیر... مرا که به واژه‌ها محتاجم، واژه‌هائی که بوی تو را بدهد، واژه‌هائی که دست تو را بوسیده باشد و از جوهر اندیشه‌ات روی قدیمی‌ترین جنس نوشتن قرار گرفته باشد... مرا با واژه‌هایت در آغوش بگیر، تا چشمانم سیراب گردد و روحم قرار بگیرد.

جوهر مجاز
 
 
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦  

...

نوشتن بهانه است، مُسکن است. آرام بخش است ... استفراغ است گاه. نوشتن تراوش اندیشه‌ است، انکسار شعور است در آیینه‌ی تماشای دیگران، تیغ است، تیشه است گاه.

یادداشت