دنيای کوچک و دنيای بزرگ
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦  

ما اولین و آخرین زندانی خودمانیم٬ من تن به حصار دومی نمی‌دهم!

می‌بینی چقدر دنیا کوچک است؟!

یک روز می‌روی برای همیشه، می‌بندی درها را و چشم می‌پوشی از همه ... یک روز آشتی می‌کنی با قلب آدم‌ها، می‌بویشان و می‌خواهیشان...

دنیا واقعن کوچک است اگر که محیطش همان‌قدری باشد که بین دل دو نفر است و عجیب بزرگ است وقتی محیط این فاصله ضرب در مساحت عقل آدم‌هایی می‌شود که ارزش زیستن را یافته‌اند.

در دنیای بزرگ آدم‌ها ، همیشه جاهائی هست که قابل کشف است، آنقدر که تا آخر عمرت تو را با خود ببرد.

اما دنیای کوچک تو و من چه زود به آخر می‌رسد اگر فقط چشم من به تو باشد و چشم تو به من. کشف من تو باشی و دلیل بودن تو من!

تلاش نکن که زودم بشناسی٬ آرام و صبور باش و بگذار اندکی برای خودم باشم خواهی دید که تا همیشه فرصت برای دریافتنم، برای دیدنم، برای دوست داشتنم، برای شادمان کردنم، برای عاشق کردنم و همه‌ی این‌ها از من برای تو نیز ، هست.

پس دنیای خوبمان را کوچک نکنیم...

می‌دانی که من دیوانه‌‌ای هستم که اگر بداند زندانیست٬ قمار می‌کند هستی‌اش را برای رهائی... چه ببازد٬ چه ببرد٬ رفتنیست...

17-1-85

محاسبه
 
بی‌قراری
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦  

سنگ روی سنگ تاب خواهد آورد و کوه خواهد شد.

مرهم استواریش به مرحمت باد، خاک است.

می‌گذرد این روزهای بی‌توئی هم ...

قُله
 
مثل آرزو ...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦  

تماشات آدم را سیر نمی‌کند!

گفتم می‌نویسم ...

گفتم به شوق نگاه بی‌سرانجام خسته‌ای که در آغوش گرفتی و نفس نفس ترس‌اش را به لبخند نشستی می‌نویسم...

از عطشی که در تیغ آفتاب زبان شکر مرا وامی‌داشت،

از نگاهی که کنده نمی شد از آن تکه‌ی سیاه پارچه‌ای،

از صدای ابابیل ...

گفتم می‌نویسم از حرمت حریمی که شانه‌های مرا تکان می‌داد،

لب‌هایم را به ذکر می‌گشود و روحم را به عرش می‌کشاند...

گفتم می‌نویسم از ابدیتت که در تمام وجودم ریشه کرده است و از جبروت و جلال‌ات که در دمی که گناه آلوده می‌شوم هوار می‌شود روی سرم.

گفتم می‌نویسم از آن بلندای خاموش که فلش ایستادگی‌اش رو به کعبه هنوز نشانه رفته است و جبرئیل وحشت رسول‌ات را در جرعه جرعه واژه‌های وحی به نوازش نشسته بوده‌است...

گفتم می‌نویسم از نوری که نشست روی پیشانی‌ لبیک‌گویم و به کراهت اولین گناه محو شد و رفت...

گفتم به ارادت دستانی که به غایت رو به آسمانِ نگاه تو دوخته شده بود و التماس بودنت را می‌کرد، می‌نویسم...

از بلندیهای بادگیر حراء تا مقبره‌های کوچک بقیع ...

از سبزی گنبد نبی تا چادرهای برپای مشعر...

از عرفان عرفات تا صدای جیغ شیطان در جمره...

گفتم می‌نویسم اگر که تو اینجا کنارم بمانی، تعرق دستانم را هاشور بزنی و خلسه‌ی شگرف جریان مستی را به باده‌ی شوقت سیراب نگه‌داری.

آی انسان‌واره‌ی پرتمنا! تو از همان کوچه‌های سبز رد شده‌ای که نسیم عترت خاندان مردی از سلاله‌ی آدم معطرش کرد،

تو روی همان دیوارها انگشت کشیده‌ای که دخترانگی یاس بانوی وقار، درد بی‌پدریش را مشق کرده‌است و مظلومیت همسرش را فریاد.

تو گیسو به گیسوی ستون‌هائی گذاشته‌ای که صاحبان طریقت، مدار مغناطیس هستی‌اش کرده‌اند...

خدایم! دورم کن از هر آن‌که و هر آن‌چه مرا از رحمت و کرامت تو ناامید می‌کند.

نگاه