دايره
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦  

سرگیجه

دندان‌هایم را روی هم فشار دادم، چیزی توی دلم جوشید و بالا آمد، تنفسم سخت شد، چشمهایم تار ، سرم را گذاشتم روی چارچوب، به خودم گفتم: آرام!... کلمات جلوی چشمانم راه رفتند، بعضی‌هاشان پررنگ‌تر بودند، بعضی‌هاشان بی‌رمق و لرزان، اجتناب می‌کردم از گرفتنشان، دستم را روی هوا تکان دادم که بروند، صدای تیزی چیزی آمد، تمام بدنم رعشه گرفت، دلم می‌خواست صورتم را می‌گذاشتم روی خنکی چیزی، جائی، کسی...

مامان گفت: ناخن‌هات چقدر ... می‌خواست بگوید قشنگ شده؟ بلند شده؟ ... نگفت... نگاهم انگار خیلی کدر بودکودکی‌هایم بوی تو را کم دارد...، گفت: حالت خوب نیست؟ گفتم: دیرم شده... شاید می‌خواستم بگویم مضطربم... دستانم می‌لرزید، خیسی دانه‌ی عرق را از پشت گوشم حس کردم، لبهام را تو دادم، نگاهم چسبید به چیزی روی دیوار... مامان چیزهائی می‌گفت از کسی که شفا پیدا کرده بود، ذهنم یاری نمی‌کرد، خواب می‌رفت وسط حرفهاش، سعی کردم تمرکز کنم، گفتم: آرام! ... تنگ و گشاد شدن چشمهام را حس می‌کردم، گفت: دیرت شد، نمی‌ری؟ گفتم: نه! ... گفت: پس رنگ دیوارا چی؟ ...

هلوئی یادم رفت... بوی هندوانه آمد... قلبم فشرده شد! هی تکرار شد آن صحنه! پرسید: با کی بودی دفعه‌ی پیش... ؟ کلمه‌ها دوباره جلوی‌چشمهام بود، می‌گفتند: ناامیدش کردی... توی دلم گفتم: بهش که گفتم اگر نباشه من نمی‌تونم اون خلاء رو تحمل کنم... بهش گفته بودم... دلش اما... گفت: تو خیلی توی مراودات بی‌محابائی! کی می‌خوای بس کنی پس؟ ...

مامان گفت: گفته بود یه سیدی اومد ... ازش پرسیده بود چرا این‌همه مدت ... گفته بود، دیشب از خدا خواستی.. از خدا... حالا خوبه، سرحال شده...

چقدر عاشقش بودم، عاشق مادرم... گمانم آنقدر این عشق درون من وسیع است که وقتی این‌جوری درمانده می‌شوم تنها صدای او، نگاه او می‌تواند آرامم کند.

لبخندم کش آمد گفتم: اوهوم ... خدا... شما هم خدای منید مامان. گفت: استغفرلله! ... کم می‌شود در آغوشش بگیرم، خیلی کم شده که بوسیده باشمش... دستانش را گرفتم، گفتم: هیچ وقت ناخونهاتونو بلند نکردید نه؟ ... لبخند زدم... آرام شده بودم... چیزی نمی‌جوشید، کلمه‌ها را نمی‌دیدم، داغ نبودم ... گفت: چه حرفا! ... انگار که خیلی دور بوده ... بعید بوده ... گفت: ولی دستای تو ... ناخنات خیلی قشنگن، وقتی لاک می‌زنی خیلی قشنگترن... گفتم: اینو به همه‌ی دوستام گفتم، گفتم که شما می‌گید حالا مثل دستای کلفتا شده دستات! ... گفت: از خودت گفتی، یه کم خراب شده اما هنوز ... کاش می‌رفتی... رنگ خونه ممکنه باز دلچسبت نباشه. ...

تو خوب باشی اگر، من آرامم... تا ابد...

وقتی او هست، وقتی این‌همه خوبی دور من موج می‌زند...

گفتم: مهم نیست مامان. انشالله که خوب میشه...

حیف دندان‌هایم نیست که فشرده شود... ؟

 +     ۸۶-۴-۲۶

زاویه
 
تنهائي،بت،هراس،پرستش
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦  

هراسهمين که می‌افتی توی تنهائی، يک سلام از جائی نه چندان دور هم تو را می‌ترساند.

آدم‌ها زود عادت مي‌کنند به صدای خودشان.

 

  

آدم روی رفاقت سنگ، درخت، آسمان و ... بهتر می‌تواند حساب کند تا روی رفاقت آدم‌ها؛ شایبا این‌همه من هیچ‌وقت بت پرست نمی‌شوم.د برای همین، اولین بت‌ها هم از همین‌چیزها بودند.*

* هیس - محمدرضا کاتب

سرریز
 
سایش دندان روی فلز ...
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦  

من عقب می‌نشینم و خودم را هی توی کلمه‌های تو تماشا می‌‌کنم، گاهی به حدس ِدرستی، هزار تکه از آیینه که همه‌اش منم و گاهی تنها سایه‌ای افتاده روی دیوار، آسیب‌‌پذیر و مغشوش...

اما تو آن دور‌ها نشسته‌ای، غزل و ترانه چه ببافی چه بخوانی، از آشوبه‌هایم چیزی کم نمی‌شود، من کار خودم را می‌کنم تو کار خودت... اگر منطقی‌تر نگاه کنی می‌بینی آن‌چه تو را همین حوالی ِمن گاه با شعاعی نزدیک گاه دور نگه‌می‌دارد، اتفاقن احساس توست، نه منطق‌ات.

این‌جا نه گودال است نه گرداب، جائی که من ایستاده‌ام ارتفاعیست که هم وحشت سقوط دارد هم فخر سربلندی و از آن‌جا که زیستن، گاهی لذت رهائیست و گاهی هول گرفتاری، گاهی خراش ناخن‌های توست روی وجود دیگری گاهی شکستن آن‌ها در بالا رفتن یا نیفتادن و تو نه دقیقن به سبب دوریت یا احساس نزدیکیت، بلکه بدان سبب که امکان دریافتت تنها مجموعه‌ای از همان سایه‌هاست یا آیینه‌ها، که خطای چشم و تصور و امکان وهم هم دارد، فرضیه می‌دهی، برهان می‌نویسی و مرا حل می‌کنی این‌طوری. من هم از این شاهکارها داشته و دارم، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم می‌شد من هم به بوی توت فرنگی و عطر شکوفه گیلاس و ماچ و بوسه گرفتن و رمنس‌های فرشته‌گونه و عزیزم و فدات بشم‌های زنانه دل‌خوش بودم جای آن‌که واژه بسازم و بنویسم از وجه‌های کریه و هی زاویه بسازم و توی آن کنج‌ها هر چیزی را بسته و باز نگاه کنم و تحلیل کنم و حاشیه بنویسم کنارش و نتیجه بگیرم...

می‌شد اما من نخواسته‌ام، توانائی‌ش را داشته‌ام... توانائی نمی‌خواهد اصلن...

 

حالا تو بنشین عقب‌تر و مرا ببین و نتیجه‌ی رفتارت را تماشا کن! تو اگر می‌توانسته‌ای مرا تغییری بدهی، می‌پرستیدمت!

 

این قانون ارتباطات من است،  به همه لبخند می‌زنم، همه را دوست دارم اما آدم‌های نزدیکم را من انتخاب می‌کنم، پیاده، سواره، رخ ... اگر بودشان را بخواهم هزار سال هم طول بکشد به هدفم می رسم وگرنه، یک دایره دورشان می‌زنم بسته به شخصیتشان که گاهی بزرگتر است گاهی کوچکتر و از آن بالا می‌ایستم و نگاهشان می‌کنم و حواسم هست که این دایره، دایره بماند، حجم نگیرد، که اگر بگیرد باید قل بخورد و برود. مادامی که عمومی و عادی همه چیز می‌گذرد می‌گذارم که دیگران باور کنند که من یک زن ساده بدون هیچ پیچیدگی‌هائی هستم، لبخندم را بمکند و نوش‌جان کنند، حرف‌های محترمانه‌ام را زیر دندانشان گاز بگیرند که ببیند اصل است یا نه، نگاهم مخملی باشد و محجوب، اما آن‌ها که نزدیکند بایست ابعاد دیگری از قوت و ضعف‌های مرا تاب بیاورند، من به سختی تغییر خواهم کرد، خیلی روشن و واضح است که آنچه هستم را دوست دارم و ستایشش می‌کنم و مدام به آن می‌افزایم و منتظر هیچ تنبیه و تشویقی نمی‌مانم.

 

با هم عقب بنشینیم و لذت ببریم از بودن‌هامان، انگشتمان را توی سوراخ دماغ هم نکنیم، اگر صمیمی می‌شویم و رنجیده اگر می‌شویم آرنجمان را توی پهلوی هم فرو نبریم، حرف‌هایمان رابزنیم، فکرهایمان را بریزیم توی عمق و فراموش نکنیم که ما انسانهای بالغی هستیم که تصمیمات مستقل می‌گیریم و هرگز هیچ‌کداممان نمی‌توانیم به اصرار و اجبار چیزی را بپذیریم...

جمله‌ای خلق کن
 
معجون
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦  

عقوبت*

تلخ مي‌بلعم وپر آه و بی‌اشک

شيرين هضم مي‌كنم،

‌واژك‌‌هاي مهري را

كه دانهْ ‌دانه

در خشك‌زارِ قلبِ تو كاشتم

تا خوشه‌چينِ نفرتيانِ سرزمينِ سوخته‌يِ تو گردم! 

ملالي نيست نازنين!

من به غرامتِ كوهستانِ بي‌بارانِ خويش ايستاده‌ام:

پُرآه  و  بي‌اشك. 

*محمد صبوری

نگاهم، مثل آفتاب خسته‌ای که لبخندش آرام از سرشاخه‌ی سپیدارها سُر می‌خورد و نقره‌ای برگ‌ها را برای سلام فردا به آغوش ماه می‌سپارد، افول می‌کند پشت عینک دودی، تا مبادا عزیزانم آن سرخی تابنده را همراه با بغضی دردناک که سهمیه‌ی بودنم است، ببینند...

خدایم! آن‌چه دادی از آن توست، با سخاوتمندی صبورم کن به بازستانی، سخت بگیر اما رنجورم نکن به شرم‌ساری، زخم بزن اما مبتلایم نکن به بی‌تابی، خار بریز اما درمانده‌ام نکن به خواری... با من چنان باش که شایسته‌ی خداوندگاری‌توست...

مخمل نگاه شما