فروپاشی
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦  

زیبائی با زیبائی تشدید می‌شود

نه من ضعیفم نه تو قوی... نه دنیای من گیر طعنه‌های توست، نه دنیای تو وابسته به حماقت‌های من...

مروارید دانه دانه گرچه زیباست، آویخته باشد اگر بر گردن سیمین بری، دلبری می‌کند، همان‌جا روی گریبانش اگر پاره کنیش، نه گسستگی بل شکستگی دلی، حاصل است، که به هزار هزار دُر گرانبها نمی‌شود که خریدش...

رواست اما ضربه زد بر ضربه پذیر،

کوفتگی گرچه مرارت ِ درد و زخم و اندوه است، که همه‌ی این‌ها در برابر نومید شدن از انگشتانی که بوسیده‌ای، بوئیده‌ای و فشرده‌ای، هیچ است، هیچ...

به نخ بکش
 
رقص تلخ
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦  

نیستی و نبودنت را به فال جهنم می‌گیرم و فنجان قهوه را که دمر می‌گذارم روی نعلبکیش، آرزوی دَرَک می‌کنم ...

یک هفته بعد ...

فنجان و نعلبکی مثل عقده‌ای به هم چسبیده‌اند از هر وری بگیری آن‌یکی نمی‌افتد ... مثل عفونتی که می‌چسبد به بودنِ آدم.

فقط می‌شود از بالا انداختش توی اسفل السافلین...

چند ثانیه بعد...یأس

صدای انفجار یک اتفاق، حقیقت را از تن فنجان و زیرخوابی نعلبکی بیرون می‌کشد.

اما دیگر تقدیر ِگور در خرده‌های فنجان پیدا نیست...

یک هفته و چند دقیقه و چند ثانیه قبل...

تعلیق گریبانم را طوری گرفته که بوی گند بیزاری، حقارت را فتیله می‌کند توی دماغم...

طعم تلخ و آرام قهوه با رقص نرم بخار دور سرم می‌ترکد.

لزجی ماتیک، به لبه‌‌ی فنجان بوسه می‌زند.

قطره‌ای زیرکانه سُر می‌خورد و گوشه‌ی لبم را نشانه می‌گیرد و کنار سرخی لبه‌ی فنجان پخش می‌شود.

نیستی و نبودنت را به فال جهنم می‌گیرم و ...

دلم آرزوت را به دَرَک می‌برد.

+...


 
رد پا
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦  

استغاثه

٪ من به خاطر تو دوست دارم زندگی کنم و تو به خاطر من دوست داری که بمیری... لطفن برای من زندگی کن.

چقدر دور می‌آید آن روزها... چقدر بزرگ شده‌ایم و دنیا کوچک می‌شود هر روز...!

+ سلامت آمد و روی صورت هنوز نم‌دار و موهای هنوز خیسم نشست، معلوم نیست وقتی می‌گویم « سلامت باشد» چقدر درد توی صدایم هست و چقدر رنجور می‌شود آوازم؟! پیدا نیست که اندوه بازخوانی تو توی چشم‌هام چقدر بی‌رنگ می‌شود و عدسی‌های تیره‌ام چطور کدر می‌شوند؟! ... چه خوب که هویدا نیست! چه خوب ...

+ من آموخته‌ام که چطور می‌شود لابلای جرزهای پر فشار زندگی له شد و باز آشتی کرد با اجبار حقیقت. پس نحوست حضور آدم‌ها را خوب می‌فهمم...

تاب شکسته  
شدن را ندارم... باور کن.

 

 

کليک

 
خودخواهی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦  

توی چشمانم نگاه کن، وقتی چیزی را نمی‌خواهم...

می‌گوید: «وقتی باهات آشنا شدم، من بهت می‌گفتم شما و تو بهم می‌گفتی تو، اما وقتی دوستت داشتم بهت گفتم: تو، و تو بهم گفتی: شما...»

متوجه نیست ... نبود ... که آدم در واقع به خودش احترام می‌گذارد وقتی توی دل دیگریست.

+ ۸۶-۷-۲۸

پنجره