ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  

زندگی ادامه داره ... حتی وقتی تو نباشی...

 

 

 

 

 

 

 

 

باید که رفت توی خیابانِ زندگی توی میدانِ « بودن » و رقصید. آن وقت آنها که تو را زشت می‌بینند؛ زشتیت را به هنر زیستنت می‌بخشند.

آرامش همیشه حوالی خوبی‌ست،

خانه‌ای ندارد میان بدی و خوبی.

حتی در مرگ هم نیست.

 

اسفند 84


 
درزهای باز
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧  

بیندیش... به سرنوشت خویش بیندیش...من وصف ناشدنیم

در چشم‌های خسته‌ی عصیان،

در شوق‌های بلند تکرار،

در ضجه‌های به گِل نشسته‌ی امید،

در گرگ و میش کوچه‌های غریب، ...

و تو چه می‌دانی این‌ها چیست؟!

بی‌اعتنا به قصد قربت اگر رفته‌ام ، چوبم مزن!

که التهاب نفس گیر رفته‌ها،

هول و ولای بریدن‌ها،

باید که بوده باشد با تو

تا روح کبود مرا در قالبی بگیری به نام زن،

بی‌واژه‌ی اضافه،

بی‌راهوار تقدیری خسته، همه‌ی روزنه‌ها از توست ! که تو خوبترین خوبی‌هائی

بی‌اعتنای نام و نشانی در بازو بسته،

بی‌چشمداشت جایگاهی در اوج نشسته.

با من که در سکوت هم واگویه‌هام،

دربند هیچ شوق و تمنائی نبود و نیست،

از اعتماد به باد و حرمت باران مگو.

- با من که در میان تندر وحشت

آسیمه سر از رعدهای خشم خدائی،

در جیغ برگ‌های زرد پائیزان،

به التماس شیشه‌های مدام سیلی خورده از خشم باد و بوران ،

آرام و با وقار، دندان سائیده‌ام و اخم خرد کرده‌ام.-

وقتی که انتظار در تک تک ثانیه‌های شوق من،حواست باشد وقتی فرود می‌آید کار را تمام کرده باشی...

مستانه، عاشقانه واژه می‌سرود،

با پوزخند تکبر، مرا به نقد واژه‌ی انتظار نشستی و دارم زدی!

 

 

 

خوبی هزار روزنه دارد به سوی نور ،

اما بدی یک سر

به تیزی شمشیر آبدیده.

 


 
خداحافظ روزهای خاطره و مبارزه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧  

این زلزله کی آمد که چنین گسلی ساخت؟

تَرَک داشتم...

تلنگرهائی خوردم به مهربانی یا نادانی...

تَرَک‌هایم را از تو پنهان کردم که نگران نشوی که بی‌قرار نگردی،

درد بود اما با من ...

ترس بود اما با من ...

آن‌گونه خندیدم که ته‌چشمانم را نبینی ...

ندیدی ...

نه اندوه عدسی‌های تیره‌ام را که اکنون چون سیاه‌چاله‌ای شده ‌بود،

نه وحشت شکسته شدنم را،

سکوت نکردم که خلوتی میانمان ریسه‌های سوال را نبافد...

اما حرف‌هایم خسته‌ات کرد...کاش فقط لبخند‌هام یادت بماند.

خسته شدی...

ناامید شده بودی پیشتر...

حالا ...

وقت خداحافظی‌‌ست رفیق

می‌دانم اما،

چنین فرو پاشیدنی را یارای تحملم نیست.

 

 

 

خداحافظ ...

 

 

 

انگار مرا از دلم آویخته باشند، تمام وجودم دچار انقباض می‌شود و تنم به لرزه می‌افتد. صدایم پر از استیصال است. راه گلوم بسته... حرف را کلمه به کلمه باید سنجاقش کنم به هم... کج و کوله و بدترکیب... شبیه سپردن کسی که سلول سلول وجودت نمی‌خواهد که بسپردش... عین مرگ کوفتیست این جور وقت‌ها واژه‌ی خداحافظی.

آذر ماه 86

 


 
روز نوشت
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧  

همیشه روزهای کاری اول سال جدید برای من روزهای مهمی بوده‌اند، یک نوع خرافه شاید وامی‌داردم که به‌اش بیشتر توجه کنم.

هوا کمی سرد بود ژاکتی پوشیدم و خودم را توی آیینه نگاه کردم، خوشم نیامد، نه از آرایشم که انگار به زور چسبیده بود به صورتم، نه از هیکلم که میل آرامی به سوی بدفرمی دارد، نه از رنگهای تیره‌ای که احاطه‌ام کرده بودند ... بد خوابی دیشب آزارم می‌داد و می‌دانستم زود خسته می‌شوم.

مطابق معمول آغاز هفته‌ها سری به سوپرمارکتی که سر راهم از آن خرید می‌کنم زدم، از روی عادت چشمم به جایگاهی که شیرها را آنجا می‌چیدند افتاد و خالی بودنش متعجبم کرد، سفارشم را دادم و هزاری را روی میز گذاشتم، فروشنده مثل همیشه آرام لبخند می‌زد و چیزی می‌گفت، متوجه نشدم، نگاهش کردم، گفت: « دویستی ندارید؟ می‌ترسم آخر کاری بدهکار شما بشم؟!» پرسیدم : « تغییر شغل میدید به سلامتی؟» گفت: « می ریم ولایت » دلم نمی‌خواست این سوپر درست سرراهم را از دست بدهم خصوصن که همیشه شیر کارخانه ی مورد علاقه‌ی مرا داشت. با این‌همه گفتم: « چه کار خوبی! انشالله به سلامتی ».

رسیدم محل کار و یادم افتاد کلیدم را همراه ندارم. آنقدر منتظر ماندم تا بقیه آمدند و بعد از سال نو مبارک‌های کوتاه و چه خبر و کجا بودیدها، همکاری که مادرش را درست پیش از عید از دست داده بود، آمد، حالا شروع تسلیت‌ها و سر سلامت بادها!

چقدر حس بدی داشتم...

خرده کارهائی که مانده بود را انجام دادم و کارهای مهم جدیدم را دسته بندی و اولویت گزاری کردم . کامنتگیرم را باز کردم و اسمی که انتظارش را نداشتم دیدم! قلبم درد گرفت. دندان‌هایم قفل شدند و هزار بار از خودم پرسیدم: چرا این طور شد؟!

با همه‌ی این‌ها نیروی مقاومتی عجیب در من رشد کرده است که نمی‌دانم علتش افزایش سن است یا امیدواری ناخودآگاه و یا شاید هم قطع امید از بسیاری چیزهائی که برایم اهمیت داشتند. یک جور بی‌اعتنائی، بی‌اعتمادی و بی‌تفاوتی از جنس سرد، که عجیب مرا یاد پدرم می‌اندازد وقتی روزهای آخر عمرش حرف می زد، با این تفاوت که چشمهای پدرم افول کرده بود و چشمهای من خالیست و به شدت نقش‌هایم را خوب بازی می‌کنم. صبورانه و با تعقل ، انگار که هزار سال وقت و زمان دارم .

چهاردهم فروردین 86

پ.ن 1: امروز می‌روم امام‌زاده طاهر ...

پ.ن 2: رابطه ی بسیار غریبی بین سلامتی مادرم و خواستن‌های قوی دیگرم هست! گمانم آن خواسته‌ها نامعقولند. خدایا کمکم کن! طاقتم بده.

پ.ن 3 : عکس باشد برای شنبه. شب بدی را پشت سر گذرانده‌ام.

پ.ن 4 : این پست را دوست ندارم اما احتیاج به نوشتنش داشتم.


 
نوروز 87
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

این نوروز هم می‌گذرد مثل همه‌ی نوروزهائی که گذشت٬ مثل همه ی وقایعی که خاطره‌ شدند و رفتند٬ مثل همه‌ی کسانی که از دست دادیم و عادت کردیم. مثل همه‌ی لذت‌هائی که بردیم و به یاد نمی‌آوریم٬ مثل همه‌ی اشک‌هائی که ریختیم و نشمردیم٬ مثل دنیای پویائی که بی‌تو٬ بی‌من هم خواهم گذشت...

چه آدم‌هائی که به باورمان خوب بودند و زشت شدند٬ چه اتفاقاتی که به نظرمان شوم بودند و انجامشان نیک شد٬ چه هفت سین‌ها و سبزه‌ها که نچیدیم و نگذاشتیم٬ چه شادمانی‌ها که با لباس‌های نو و عیدی گرفتن‌هامان نکردیم...ماهی‌ها همیشه تشنه‌اند... تشنه‌ی آزادی

دنیای من با وجود همه‌ی آنچه گذشته‌است که گاه بسیار سخت و گاه بسیار شوق برانگیز بوده‌است٬ زیباست. من هنوز لبخند می‌زنم٬ گرچه هنوز هم بسیاری از آن‌چه رخ داده در باور تحملم نمی‌گنجد٬ اما باز لبخند می‌زنم٬ موج‌های سهمگین وجودم را کنترل می‌کنم و نگاهم را آرام می‌چرخانم روی نفس نفس آدم‌ها٬ اشیاء و گیاهان. کسان و فرصت‌های بسیاری از دست داده‌ام که در بیشترینش تنها خودم بانی بوده‌ام. کم دقتی٬ کم توجهی و کم روئی بزرگترین کمینه‌های زندگی من بوده‌اند.

آنچه را از دست داده‌ام دیگر از دست داده‌ام٬ هرگز نمی‌توانم بگویم که غبطه شان را نمی‌خورم اما ... اما دیگر ندارمشان٬ همین!...  اکنون با دارائی کنونی‌ام باید که به پیش بروم٬ کسی چه می‌داند شاید یک روز « نداشته‌هایم »  غبطه‌ی نداشتن مرا بخورند!

گرچه در نوروزهایمان دیگر صدای ترکیدن توپ نمی‌آید و مردانی با لباس‌های سنتی ساز و دهل نمی‌زنند و نمی‌رقصند اما من هنوز هم عیدی می‌گیرم٬ بوسیده می‌شوم و شادمانی تبریک عزیزانم خرسندم می‌کند٬ هنوز هم از دیدن هفت سین لذت می‌برم و ماهی‌های قرمز٬ شوقم را بر می‌انگیزند٬ هنوز هم از دیدن شکوفه‌ها و سبزی چمن‌ها و برگهای کوچک روی شاخه‌ها مشعوف می‌شوم.

هر آنچه کسی بتواند از من بگیرد٬ هرگز متعلق به من نبوده است آنچه متعلق به من است ٬ آن چیزهائیست که من به دیگران می‌بخشم. از کلمه به کلمه ی کلماتم تا دریا دریا محبتم.

برای تمام کسانی که دوستشان دارم٬ هر کجای دنیا هستند٬ حتی برای تمام کسانی که روزی دوستشان داشته‌ام و حالا ندارم٬ هر کجای دنیا که هستند و برای کسانی که فرصت و شعور دوست داشتنشان را نداشته‌ام٬ هر کجای دنیا که هستند٬ آرزومند روحی آرامم.

5 فروردین 87