ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

پی چه چیزی می گردی؟!

 

آدم هیچ وقت از دست خودش خلاص نمی شود مخصوصن اگر خودش را ساخته باشد. فرقی نمی کند کجا باشی همیشه ارواح سرگردانی با تو خواهند بود که می خواسته اند با تو بمانند یا در تو بمیرند، همین حس غریب است که خلاصی را ناممکن می کند؛ که توی هر چهره ای رنگ دلبستگی های ما موج می زند وقتی جلوی چشمانت همیشه تصویر کسانیست که با تو دل و جان کنده اند.


 
سقا
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧  

بعد از تو، درد در تن افلاک مانده است

آوازِ زخم در نفسِ خاک مانده است

 

بعد از طلوع داغ تو؛ در قاب چشم ها

تصویر روز واقعه، نم ناک مانده است

 

با این همه، زمین و زمان، نشئه ی تواند

خونِ گلوت، در جگر تاک مانده است

 

مردانگی به حرمت بازوت، زنده ماند

غیرت به نام نامی تو، پاک مانده است

 

 

ای روح آب!

ما بی وضو، صدات نکردیم

بی اشک، نام سبز تو در ذهن مان نرُست

عباس!

   عباس!

       عباس!

لب تشنه ایم تا ابدیت، بدون تو.

 

شاعر: مرتضا دلاوری پاریزی


 
از کیش به غزه! -از جزیره ی آرامش به سرزمین خون و اشک-
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧  

اینجا نه باد تند می وزد نه آب تند می رود نه خاک تند برمی خیزد نه آسمان رنگ به رنگ می شود نه کوه می بینی نه در دره ای می افتی. اینجا دریا هست اما آرام، درخت هست اما صبور، آدمهساحل مرجانا هستند اما ساکت، ماشینها هستند اما محتاط، جاده ها هستند اما خلوت، اینجا نه از ترافیک خبریست نه از چراغ قرمز، هیچ وقت هیچ جا دیر نمی رسی، مجبور نیستی برای رسیدن به اداره چند ساعت زودتر بیدار بشوی ... اینجا جائیست که مردمش وقتی به آن ور آبها اشاره می کنند می گویند آنجا سرزمین اصلی ست! شاید بشود گفت که کیش آرمانشهر ایران است.

هنوز خیلی زود است که قضاوت کنم چه وضعی پیدا خواهم کرد. زود است بگویم با اینهمه اکسیژن غروبخالص و اینهمه آرامش چه خواهم کرد. هنوز زود است دلم برای خانواده ی بزرگم تنگ بشود  که اینجا ما یک خانواده سه نفری هستیم با حداقل وسایل زندگی. زود است دلم برای بلوار شهرداری مهرشهر تنگ بشود که اینجا جای سپیدارهای بلند نخل های خاکستری دارد. زود است که آه و فعان کنم که اینجا همه چیز روبراه به نظر می رسد.

من دلم برای کس ها و چیزهای کمی توی زندگیم خیلی تنگ شده و می شود اما هرگز دورتر از شهری که در آن متولد شدم و در یک قدمی منزلمان مدرسه و دانشگاه رفتم و کار کردم نبوده ام و با اینکه زیاد سفر کرده ام اما هیچ وقت بیشتر از 10 روز از همه ی داشته هایم دور نبوده ام. بنابراین من هنوز داغم J

اصلن نمی دانم چقدر اینجا دوام خواهم آورد اما شاید به این کنده شدن نیاز داشتم تا دوباره قدر چیزهای مهمی را که داشته ام بدانم.

برای گرفتن کدام حقی کودکان را باید کشت؟!

چشمهایشان کاسه خون است اما امیدوارم دلهاشان خونین بشود، دستهاشان پر است و ثروتمندند اما امیدوارم به ذلت و حقارت بیفتد، اینان مردمانی هستند با ارواحی کثیف، مردمانی که بهترین فرستاده ی خداوند را به نفرین واداشتند، مردمی هستند که به سخت ترین بلاهای خداوند مبتلا برای گرفتن کدام حقی کودکان را باید کشت؟شده اند. دعا می کنم روزی – که نزدیک باشد- برسد که با خفت به درهای بسیاری بکوبند اما پشت درهای بسته بمانند.

دلم برای مردم غزه ریش می شود! هرگز اندیشیده اید که هرکدام ما ممکن است روزی جای آنها باشیم اگر که سکوت کنیم؟