گره های پاره شده
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  

 

توی نگاهش هیچ چیز را به خاطر نمی آورم! دفتر خاطراتم کجاست! انگار این زن هرگز توی گذشته ام نبوده! توی لبخندش شیطنتیست من حوالی آن بوده ام... می گویم ناراحت نمی شوی بگویم که نام فامیلت را به یاد ندارم؟ به نظرش شوخی میکنم، شوخی نمی کنم اما. کمی اریب نگاهش می کنم ... می خندد و دو به شک می گوید ... با لبخند گشاده ام ادامه می دهد و من کم کم به خاطر می آورمش...

گاهی فکر می کنم این یک نوع مشکل روانی ست که من آدمهای گذشته ام را – آدمهایی که خیلی مهم نبودند – درست جای خودشان به یاد نمی آورم! دست کم توی این دو سال گذشته پنج شش مورد پیش آمده که کسانی به محل کارم آمدند یا جائی دیدمشان که هیچ خاطره ای ازشان بیاد نمی آوردم و همه اش با احتمال به شخصیت و اسم و محل آشنائیمان رسیده ام! خیلی دشوار است در چنین شرایطی قرار گرفتن و بدتر از همه این که آن آدمها در زمان خودشان خیلی به من نزدیک بودند!!

پس چرا با وجود این همه آدمی که در گذشته می شناختم و می شناسم باز اینقدر بی دوستم؟ شاید من آن آدمها را به این خاطر فراموش کردم چون در مقاطع مختلف عوض شده ام!


 
سوراخ ها از خطی به زیگزاگی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧  

 

 

" از هر صد نفر ایرانی نود و نه نفر از ناف به بالا نی هستند و دایم ناله می کنند. خدا سوراخ ها را در تن آدمی برای دیدن و شنیدن و بوییدن و بلعیدن و گلاب به رویتان کارهای دیگر طراحی کرده است، آن وقت ما تمام این سوراخ ها را کنار هم ردیف می کنیم و تبدیل می شویم به یک نی آماده ناله. این را در گفت و گوهای روزانه مردم، کتاب هایی که می نویسیم و می خوانیم، فیلم ها و سریال هایی که می سازیم و می بینیم، آوازهایی که بیرون می دهیم ... خلاصه هر تولیدی که از دست و زبان مان ترشح می کند به جهان بیرونی می بینید.

از امروز صبح تصمیم بگیریم سوراخ ها را از حالت خطی اش خارج کنیم و به همان حالت زیگزاگی فطری درآوریم. " *

  *حسن فرامرزی


 
دیوار امید
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

 

 

 

 

 

باش... بودنت دیوار امید ناامیدی های من است، تو می دانی که امید چگونه دست آویزیست! زندان شاوشنگ را بهشت خواهد کرد!